تردید|مصور رحیمی
Open in Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
228
Subscribers
-124 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
صبحانه که تمام شد احمد شاملو با آن صدای فسفرآسا، بارانی فریاد زد: «همهی ما شاعران به هم وابستگی ابدی داریم اما قادر نیستیم پول صبحانه را بپردازیم.» صاحب کافه که نامش نیما یوشیج بود با مهربانی و آرامش گفت: «همهی شما شاعران مهمان من هستید. من به همهی شما وابستگی دارم.
احمدرضا احمدی، زیر درختان برگریز، مجلهی سان، ش۴، ص۱۹
ما هم نویسندهایم
مقدمه نمیخاهد. شان نزول هم ندارد. دلنوشته هم نیست. صرفن یک شبهمتن به حساب بیاوریدش.
تازه از همینجا آغاز میشود نویسندهکشی. همیشه یک چیزهای است. یک کارهای که نویسنده را از درون متلاشی میکند. کمر نویسنده را میشکند.
کمر نویسندهای را که دنبال توجه نیست. که اگر بود تیکتاک زمینه بهتری برای جلب توجه داشت. (کافیست یک مقدار دلقکبازی بکنی، فالوور خودش میآید.)
اما ناشر کتاب نویسندهای کمسر و صدا را چاپ نمیکند. معیار برای چاپ مقدار هنری بودن و ادبی بودن نیست، مقدار فروش آن است. یعنی چقدر از این کتاب میتوان پول درآورد. شیخ شابک کتاب هنری و ادبی را نمیدهد. در دیدگاه شیخ هم معیار ادبی بودن و هنری بودن نیست، مقدار سازگاری نویسنده با جریان فکری شیخ است که تعیین میکند. خاننده کتاب هنری و ادبی را نمیخاند، معیار خاننده بهکلی متفاوت است، یعنی چقدر میتوانم با این کتاب پز مطالعهگری بدهم. نویسنده هم کتاب هنری و ادبی نمینویسد، چیزی مینویسد که با این خاستهها سازگار باشد، اما آن دیگر کتاب نیست، یک مجموعه کاغذ است.
برای نویسنده میگویند: «این ادبیات مردمی نیست»؛ کدام ادبیات مردمی است؟
همیشه یک چیزهای است. یک کارهای که کمر نویسنده را میشکند. مثلن همین واصف باختری مرحوم. کی صف کشید تا یک دم کتابش را نوک بزند؟ اصلن نخرد. فقط لای صفحاتش پرسه بزند. شاید نویسنده یک شب خونجیگرِ کشید تا کلمهای روی کاغذ آورد. یا زریاب که از جوانی تا لحظهای مرگ داستان نوشت، به امید اینکه قفسه ادبیات داستانی این مملکت دیگر خانهی موشها نباشد. یا همین عتیق رحیمی. هنوز کمتر کسی در افغانستان میشناسدش. کی خاکستر و خاک را خانده است؟ همان یکبار هم که چاپ شد در نشر کشور دیگر بود. یا مثلن تقی اخلاقی که خود امید نویسندگیمان است. یا منوچهر فرادیس.
قبول که موفق نبودهایم. یا دستکم تا حالا نتوانستیم ادبیاتمان را جهانی کنیم، چنان که کلمبیاییها و روسها و... کردند. اما زخم نویسندگی را به گردن گرفتهایم. کمپولی و بیدرآمدی نویسندگی را با جان و دل خریدهایم. به امید روزی که بالاخره راهش را پیدا کنیم.
یک چیزهای نویسنده را متلاشی میکند. روح نویسنده را خرد میکند. مثلن نوشتن کتابی پرسر و صدا که میدانیم هیچجایش ادبیات نیست. صرفن زیرمجموعه ادبیات صادر شده است. با ضرب پول ریکارد میزند و به ریش نویسندگان میخندد. شاید نویسندهکشی همین است. نویسنده را اعدام نمیکنند. فقط کاری میکنند که دیگر ننویسد. و ما هنوز مینویسیم.
🖋مصوررحیمی
#تردید
Repost from نوشتزار | گلی موعودی
تابلوی زندگی
موش کوچک
چراغ جادو کارش را خوب انجام داده بود. اجی مجی لاترجی. وقتی که موش خودش را همبستر زباله میدید آرزو میکرد تا تمیز بخابد. چراغ جادو تنها یک کار کرد و آن این بود که، حرف «ب» را غیب کند، دیگر موش همستر شده بود، به همین سادگی.
✍️گلی موعودی
#داستانک
#تابلویزندگی
#عکاسی
https://t.me/golnesasher
إِنّا للهِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعون
سکوت. سکوت. سکوت. زخم میکارند به امید جوانهای درد. به فصلهای سرد. نگاههای خنک، چسپیده به سنتگرایی پوچ. موی سفیدان شوش. کی میخاهد غزل همچنان زنده بماند؟ شاید یکی صدا میزند اَصنام همچنان حیات داشته باشند. یکی نمیگوید اگر قرار بود به راه پدران وفادار بمانیم. اگر بتشکنی نمیکردیم ـ که خود توهینی به ریش پدرانمان بود ـ حالا لات عزیز بود. عُزّی عزیز بود. و منات.
غزل هم خدا است که پیران نمیخاهند. نمیتوانند از آن دل بکنند. اما ما آیا محکوم به خداپرستیِ خدایی مردهایم؟ نیستیم. نبودیم. جسارت شکستنش را داریم. آن را یافتهایم. جسارت حقارتش را داریم. ما بندهی خدایی مرده. فرمِ خاکشده و فرسوده نیستیم. غزل مرده است و به دنبال آن خدایان شما هم فروریختهاند. هرچقدر میخاهید اعتراف نکنید. تربیت کنید جوانان غزلپرست را. اما آیا خدای مرده با پرستشِ چند موجود خام زنده خاهد شد؟
🖋مصوررحیمی
#تردید
Repost from تردید|مصور رحیمی
تو را زنانه میخواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقهی گندم
شیشهی عطر
حتی پاریس، زنانه است
و بیروت با تمامی زخم هایش، زنانه است
تو را سوگند به آنان که میخواهند شعر بسرایند
زن باش
تو را سوگند به آنان که میخواهند خدا را بشناسند
زن باش.
-نزار قبانی
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
چه کودک میتوانستم بمانم
اگر
آینه
نبود!
-نورالدین زرین کلک، از این جنون که منم
#شعرک
@shahinkalantari
