en
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

Open in Telegram

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
228
Subscribers
-124 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
اگر می‌توانستیم خود را از چشم دیگران ببینیم، همان دم جان می‌سپردیم. -امیل سیوران
اگر می‌توانستیم خود را از چشم دیگران ببینیم، همان دم جان می‌سپردیم. -امیل سیوران

کتابک‌های جلدخشرو جلد کتاب‌هایی که امروزه چاپ می‌شود آن‌قدر خشرو است که آدم دلش می‌خاهد بگیرد کتاب را گاز بزند و بخورد. من وق
+3
کتابک‌های جلدخشرو جلد کتاب‌هایی که امروزه چاپ می‌شود آن‌قدر خشرو است که آدم دلش می‌خاهد بگیرد کتاب را گاز بزند و بخورد. من وقتی طرف این «جلدخشروها» نگاه می‌کنم، همهٔ پولم را بادباد می‌کنم و حداقل در غریبانه‌ترین حالت ممکن سه جلد می‌خرم. من با این حرف که «کتاب را از جلدش قضاوت نکن» جور نیستم. درست است که همهٔ محتوا را نمی‌توان از جلد کتاب فهمید، اما جلد نخستین چیزی است که در چشم‌ می‌خورد. #تردید

از کسانی که از عشق، بلندپروازی، و جامعه روی برگردانده‌اند، پرهیز کنید. آن‌ها انتقام کناره‌گیریشان را از ما خواهند گرفت. -امیل
از کسانی که از عشق، بلندپروازی، و جامعه روی برگردانده‌اند، پرهیز کنید. آن‌ها انتقام کناره‌گیریشان را از ما خواهند گرفت. -امیل سیوران

چرا نویسنده‌ای شب نیستم؟ از نویسندگان شب‌نویس خوشم می‌آید، اما هرگز خودم حاضر نیستم شب‌نویسی بکنم مگر آنکه ناچار شوم. وقتی عقربهٔ ساعت از ده‌ونیم بگذرد، مغز من خاموش می‌شود و من به‌شدت پرخاشگر می‌شوم. زیر چشم‌هایم سیاه می‌شود و سرم درد می‌کند. و البته تحمل دیر بیدار شدن را هم ندارم. بعد از ساعت شش صبح بیدار شدن را کفر مطلق می‌دانم. دوست دارم قبل از رسیدن خورشید آماده باشم. پس بعید است که بتوانم در شب بیدار بمانم و چیزی خلاقانه بنویسم؛ مگر متنی پر از ناسزاگویی و البته به‌دردنخور. بنا بر آنچه نیاز دارم، موکول نکردن همهٔ کارها و ذخیره نکردن آن‌ها به شب است. باید چنان برنامه‌ای بچینم که همهٔ کارهای من تا قبل از ساعت ده تمام شده باشد، حتا باید تا ساعت شش عصر تمام شده باشد. #تردید

روزگفتار هشتم | رسم‌الخط

Repost from تاکستان
Voice message05:41

پیام ناشناس: @MsawirManagerBot

شما مرکز جهان نیستید بعضی‌ها خیال می‌کنند دنیا به محور آنها می‌چرخد، حال آنکه ما حتا به آنها فکر هم نمی‌کنیم. #تردید

جدیدترین مانیفست تردید:   نشر محتوا دورپگی را حقیر می‌شمارم. نوشتن منظومه‌های به‌دردنخور در کهنه‌ترین فرم. یهو هوای نویسندگی کردن و جمله‌ای دوست‌پسر را هوا کردن. (گفت: اگر به آسمان بروی، از گوش‌هات می‌گیرم و دوستت می‌دارم.) را حقیر می‌شمارم. این بچه‌ها نوشتن را صرفن سرگرمی می‌دانند، اما هنر برای من صرفن سرگرمی نیست. نوشتن برای من یک شغل تمام‌وقت است.

مرد ترمینال اندرو دانکن | مهران کریمی ناصری ترجمه‌ی مصور رحیمی فصل اول ۲۳ می ۲۰۰۴ بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم: آلفرد لقبی است که بسیار دوستش می‌داشتم. سال‌ها پیش، از مقامات بریتانیایی نامه‌ای دریافت کردم که با یک اشتباه شروع شده بود: «سرکار آقا، آلفرد...» این را به چند نفر گفتم، غش کردند از خنده. بعد از آن هم که این لقب مال من شد. زن می‌گوید: «وقت‌هایم را چطور می‌گذرانم؟ مردم همیشه دوست دارند بدانند. آیا نشستن در یک فرودگاه، به مدت پانزده سال، هر روز روی همان یک نیمکت، و تقریبن هر روز نگاه کردن به همان یک ویترین مغازه، خسته‌کننده نیست؟» به او می‌گویم که هیچ‌وقت خسته‌کننده نیست. من زیادی کار می‌کنم و درگیرم. «چطور؟ مثلن یک روز برای شما چطور می‌گذرد؟» ـ هر روز صبح حدود ۵:۳۰ بیدار می‌شوم. آفتاب از پنجره‌های ترمینال به داخل می‌تابد. زود می‌روم به سرویس‌های بهداشتی مردانه تا قبل از اینکه کسی آنجا باشد بتوانم خودم را بشویم. آب گرم ندارد، اما من با آب سرد هم عادت کرده‌ام، یعنی مشکل نیست. فقط باید سریع باشم، چون دوست ندارم چیزهایم را تنها بگذارم. در منطقه‌ای امن نیست و ممکن است هر بلایی به سرشان بیاید. هجده ماه اول را در طبقه بالا، در سالن خروج گذراندم. آن بالا یک برگر کینگ بود با نیمکت‌هایی در نزدیکی‌اش (خدایش خیلی راحت بودند). آن موقع فقط یکی دو تا کیف دوشی داشتم، می‌توانستم راحت جابه‌جا شوم. می‌توانستم در هر باری یا رستورانی که می‌خواستم بنشینم. می‌توانستم سریع جابه‌جا شوم، هر جا که دلم می‌خواست. ولی با گذشت زمان وسایلم زیادتر شد، کیف‌هایم بیشتر شدند، و حالا دیگر به این آسانی نیست. بعد از شست‌وشو، معمولن در راه برگشت از دستشویی صبحانه می‌گیرم. قبلن از برگر کینگ قهوه و کروسان، صبحانه فرانسوی، می‌گرفتم. ولی آنجا بسته شد، حالا از مک‌دونالد می‌گیرم. با آمدن مردم به طبقه بوتیک برای خرید روزنامه یا غذا، فرودگاه از حدود ۸ صبح خیلی شلوغ می‌شود. صبح‌ها ممکن است رادیو گوش کنم. شاید یک ایستگاه خبری فرانسوی، تا زبان فرانسه‌ام بهتر شود. بعد ممکن است حدود یک ساعت در دفترچه یادداشتم بنویسم. یادداشت می‌کنم که چه کسانی را دیده‌ام، چه اتفاقی در فرودگاه افتاده، تجربه‌هایم، خبرهای مهمی که در روزنامه‌ها خوانده‌ام. از میانه سال ۱۹۹۰ تا حالا، هر روز یادداشت نوشته‌ام. دکتر بارگین از مرکز درمانی هر وقت برگه‌هایم تمام شود، برایم کاغذ جدید می‌آورد. چهار هزار صفحه از یادداشت‌های سال‌های گذشته در جعبه‌های بایگانی شرکت لوفت‌هانزا نگهداری می‌شود. به یک دسته پنج‌تایی از جعبه‌های خاکستری کنار نیمکتم اشاره می‌کنم. ـ ظهرها یک فیله‌ماهی از مک‌دونالد می‌گیرم. گاهی هم شاید با سیب‌زمینی سرخ‌شده. زن می‌پرسد: «هر روز همین را می‌خورید؟» می‌گویم: «شاید من وفادارترین مشتری‌شان باشم.» لبخند می‌زند. «دیگر چه کارهایی می‌کنید؟» ـ عصرها کتاب یا روزنامه‌ای مثل Herald Tribune می‌خوانم و شاید یک قهوه دیگر هم بخرم. گاهی بازدیدکننده‌ای مثل شما دارم که می‌خواهد مصاحبه کند. گاهی هم نامه یا سند رسمی دارم که باید جواب بدهم. قبلن نامه‌های زیادی می‌رسید. هر وقت مطلبی درباره‌ام در روزنامه چاپ می‌شد، از انگلستان یا آمریکا یا کانادا و یا هم جاهای دیگر نامه می‌رسید. زن می‌پرسد: «پس اینجا می‌توانید نامه دریافت کنید؟» ـ از این وقت‌ها دیگر نه. قبلن نامه‌هایم را در اداره پست همین طبقه نگه می‌داشتند. من هم هر چند روز یک‌بار می‌رفتم و آن‌ها را می‌گرفتم. رئیس پست خیلی کمکم می‌کرد، اما چند سال پیش، در ۱۹۹۹، این کار دیگر نشد و حالا دیگر نامه دریافت نمی‌کنم. ادامه دارد... #تردید

🧶گوست‌رایتر | نویسنده در سایه اگر وقت و مهارت لازم برای بیان ایده‌‌های پیچیده در سرتان را ندارید، سایه‌نویس این کار را برایت
🧶گوست‌رایتر | نویسنده در سایه اگر وقت و مهارت لازم برای بیان ایده‌‌های پیچیده در سرتان را ندارید، سایه‌نویس این کار را برایتان انجام می‌دهد. سایه‌نویسی ✦ داستان کوتاه ✦ رمان ✦ مقاله و یادداشت ✦ زندگی‌نامه و خاطره‌نویسی ✦ بازنویسی و ویرایش متن در سایه‌نویسی، متن بر اساس سفارش شما نوشته می‌شود و در صورت توافق، حقوق انتشار آن به شما واگذار خاهد شد. تمام اطلاعات و جزئیات پروژه نیز محرمانه باقی می‌ماند. روند همکاری • بررسی ایده و جزئیات پروژه • اعلام زمان و هزینه • دریافت پیش‌پرداخت • آغاز نگارش و ارائه‌ی نسخه‌ی اولیه • بازبینی و تحویل نهایی 🔻برای گفتگو: https://t.me/Msawir

بازخورد دوست‌مان...
بازخورد دوست‌مان...

بازخورد دوست‌مان...
بازخورد دوست‌مان...

برای پیام ناشناس: https://t.me/MsawirManagerBot

به ماه شلیک نکنید آسمان را تیرباران می‌کنند، خدا کند امشب مهتابی نباشد. #شعرگونه

یادداشت‌های شخصی ۱۴۰۴/۱/۹ دیروز در فیسبوک با فرزین دعوایی‌مان شد. (برای یک ذره ریزه‌کاری‌ها فیسبوک را دوباره راه انداخته‌ام.) پسره مطلبی گذاشته بود، ظاهرن در مورد اینکه چاپ کتاب در جوانی کار عبث و نابخردانه‌ای است. من نوشتم: «چاپ زمستان آن سال هم کار غلطی بود.» بعد او با لحن خیلی خودمانی گفت: «واقع؟ اون وقت چرا؟» یهوی جا خوردم. بعد خیلی رک و سریع حمله کردم به کتابش و عیب‌هایش را، بدون هیچ چشم‌نمک‌سوزی، زدم در صورتش. او هم رگ گردن بالا زد و شروع کرد به پرخاش‌گری و فوش و فوش‌کاری و توهین. کار بدان‌جا رسید که گفتم رمانش به‌درد ادبیات نمی‌خورد و تنها دغدغه‌های فلسفی خودش است که با ناآشنایی با زبان روی کاغذ آورده و هیچ‌ارزش ادبی ندارد. خلاصهٔ کلام؛ پسری لخشه و پرتوهّمی است که گمان می‌کند سال‌ها بعد از مردنش ارزش آثارش پیدا می‌شود. عجب روده‌درازی‌هایی! چو فردا شود، فکر فردا کنند.

آواز عاشقانه‌ی دختر دیوانه چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فک
آواز عاشقانه‌ی دختر دیوانه چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب می‌بردی ماه‌زده برایم ترانه می‌خواندی و دیوانه‌وار مرا می‌بوسیدی (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) خدا از آسمان می‌افتد، آتش جهنم رنگ می‌بازد اسرافیل و شاگردان شیطان خروج می‌کنند چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد -سیلویا پلات

تنها پاداش عشق، تجربه‌ی عاشق بودن است. -جان لوکاره
تنها پاداش عشق، تجربه‌ی عاشق بودن است. -جان لوکاره

برای عقده‌گشایی: https://t.me/MsawirManagerBot