«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
-124 hours
-27 days
+1030 days
Posts Archive
331
لا أعرف، الكلمات في ذهني أحياناً تهاجمني فجأة وأحياناً تختفي. والآن كتبت هذا النص. قبل لحظات نادتني أمي من العمل وأغضبتني، بينما هم جالسون بلا عمل وينادونني لأطبخ لهم القدر. أرسلتُ أخي إلى الدكان عند طرف زقاقنا ليحضر البيض للعشاء. ذهب وأحضره. وعندما دخلت المطبخ وجدت كل شيء فوضوياً وقذراً، فغضبت مرة أخرى. أخذت المقلاة وغسلتها تحت الماء، ووضعتها على الغاز حتى يجفّ الماء. وخلال ذلك كنت أرتّب الجدران والطاولات. ثم وضعت الزيت حتى يسخن. وضعت البيضة الأولى في المقلاة، لكنها لم تأخذ شكلها بشكل صحيح وفسدت. أردت أن أضع الثالثة، فانفجرت البيضة الأولى ورشّ الزيت الساخن على يدي ووجهي. الخلاصة: احترقت. كنت أريد أن أبكي، لكني لم أبكِ. ومع ذلك وأنا أكتب هذا النص الآن، أشعر بغصّة، لأنني أتذكر ذلك النص الذي نشرته “رزما” بصراحة في قناتها. ربما سيقول الكثيرون عند قراءة هذا إنه أمر عادي ويحدث في البيوت والعائلات الأفغانية، لكنه ليس عادياً بالنسبة لي. لأنني أخرج من البيت منذ الصباح حتى المساء لا أكون في المنزل، وأعمل كأنني رجل مكان والدي المتوفى، حتى لا يترك إخوتي الدراسة وغيرها. لكن عندما أعود إلى البيت لا يكون قد تُرك لي طعام الغداء. وإذا تأخرت في النوم بسبب العمل طوال الليل، لا يتركون لي طعاماً، لكنهم يضعونه للأولاد لأنهم أبناء الرجال المستقبليين في العائلة. لا أشعر بالغيرة، فإخوتي كلهم روحي وجسدي، لكن لماذا هذا التمييز بيني وبينهم؟ قلبي يؤلمني، وحتى عندما أرفع صوتي، كثيراً ما أُضرب بالصفع. وحتى “رزما” التي تقرأ هذا النص وأي شخص آخر، سيصدق كلامي… حتى أنني تعرضت للاختناق من أمي. لماذا كتبت هذا بكل هذا الألم؟ لأن يدي ووجهي يحترقان الآن بشدة من أثر الزيت. وقالت لي أمي فقط: “تحمّل، لقد تعبت من كثرة العمل.” أريد فقط أن أعرف: في أي جزء من البيت يجب أن أحمل على كتفي وظهري وكل جسدي؟ #أنا I don’t know, words sometimes rush into my mind and then disappear. Now I am writing this text. A few moments ago, my mother called me from work and made me angry, while they were sitting idle and calling me to cook for them. She had sent my brother to the shop at the end of our alley to bring eggs for dinner. He went and brought them. When I entered the kitchen, everything was messy and dirty, and I got angry again. I took the frying pan, washed it under the tap, and placed it on the stove to dry. While waiting, I was cleaning the walls and tables. Then I added oil to heat it. I put the first egg in the pan, but it didn’t set properly and became messy. I was about to add the third one when the first egg burst and hot oil splashed onto my hand and face. In short, I got burned. I wanted to cry, but I didn’t. Even now as I write this, I have a lump in my throat, because I remember that text “Rezma” had posted so openly on her channel. Maybe many people will say this is a normal issue and happens in Afghan families, but for me it is not normal. Because I leave home from morning until evening and I am never at home. I work like a man in place of my late father so that my brothers do not have to abandon their studies, and so on. But when I return home, no lunch is left for me. If I wake up late after working all night, they don’t leave food for me, but they do for the boys because they are considered the future men of the family. I am not jealous; my brothers are my life and soul, but why is there such a difference between me and them? It hurts my heart, and even when I raise my voice, I have been slapped many times. And anyone reading this, including “Rezma”, would believe my words… I have even been choked by my mother. Why did I write all this with such a heavy heart? Because my hands and face are burning badly right now from the oil. My mother only said: “Endure it, you’ve worked too hard.” I just want to know: which part of this house am I supposed to carry on my shoulders, back, and body?
#me
331
نمیدانم کلمات در ذهنم یک دم هجوم میآورند و یک دم پاک میشوند. اکنون هم آمدهام این متن را بنویسم. چند لحظه پیش مادرم مرا از سر کار صدا کرد و مرا غضبناک نمود؛ در حالی که خودشان بیکار نشستهاند و مرا صدا مینمایند تا برایشان دیگ کنم. برادرم را به کانتین سرِ کوچه ما فرستاده بود تا تخم برای شب بیاورد. او رفت و تخمها را آورد. من وقتی داخل آشپزخانه شدم، همه چیز بههمریخته و کثیف بود و باز هم غضبناک شدم. رفتم ماهیتابه را گرفته زیر نل شستم و سرِ گاز ماندم تا آبش خشک شود. تا خشک شدن آب، سر دیوار و میزها را جمع میکردم. بعد رفتم روغن را انداختم تا داغ شود. تخم اولی را انداختم داخل ماهیتابه، ولی درست شکل نگرفت و کج و معوج شد. میخواستم سومی را بیندازم که تخم اولی ترکید و روغن داغ به دست و صورتم پاشید. خلاصه چی بگویم، سوختم. میخواستم گریه کنم، ولی نکردم؛ اما همین حالا هم که این متن را مینویسم بغض کردهام، چون به یاد آن متن که «رزما» صراحت در کانالش گذاشته بود میافتم. شاید خیلیها با خواندن این متن بگویند این یک موضوع عادی است و در خانه و خانوادههای افغانی میباشد، اما برای من عادی نیست. چون من از صبح میبرآیم از خانه تا شام خانه نیستم و برای خانوادهام مثل یک مرد به جای پدر مرحومم کار میکنم تا روزی برادرانم از درس نمانند و غیره و غیره. اما وقتی خانه میآیم، غذای چاشت برایم نگذاشتهاند. صبح از خواب اگر دیرتر بخیزم، به خاطر اینکه شب تمام کار کردهام، برایم غذا نگذاشتهاند، ولی به بچهها میگذارند چون آنها پسران و مردان آینده خانواده ما هستند. حسودی نمیکنم؛ تکتک برادرانم جان و تن مناند، اما این تفاوت که بین من و برادرانم گذاشته میشود برای چیست؟ دلم میسوزد و حتی وقتهایی که صدایم را بلند میکنم، بارها و بارها سیلی خوردهام. و رزمای که تو میخوانی و هر کس دیگری میخواند، این متن مرا باور میکند؛ حتی از سوی مادر خفه هم شدهام. چرا با دل پر اینها را نوشتم؟ برای اینکه همین حالا سوخت روی و دستهایم و سوزش شدیدی دارد. مادرم فقط گفت: «بمور، زور کار کردی.» فقط میخواهم بدانم من کجای خانه را روی دوش، کمر و شانههایم بگردانم؟ #من
331
گفت زین سو بوی یاری میرسد
کاندرین ده شهریاری میرسد
بعد چندین سال میزاید شهی
میزند بر آسمانها خرگهی
رویش از گلزار حق گلگون بود
از من او اندر مقام افزون بود
چیست نامش گفت نامش بوالحسن
حلیهاش وا گفت ز ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شکل او
یک به یک واگفت از گیسو و رو
حلیههای روح او را هم نمود
از صفات و از طریقه و جا و بود
حلیهٔ تن همچو تن عاریتیست
دل بر آن کم نه که آن یک ساعتیست
حلیهٔ روح طبیعی هم فناست
حلیهٔ آن جان طلب کان بر سماست
جسم او همچون چراغی بر زمین
نور او بالای سقف هفتمین
آن شعاع آفتاب اندر وثاق
قرص او اندر چهارم چارطاق
نقش گل در زیر بینی بهر لاغ
بوی گل بر سقف و ایوان دماغ
مرد خفته در عدن دیده فرق
عکس آن بر جسم افتاده عرق
پیرهن در مصر رهن یک حریص
پر شده کنعان ز بوی آن قمیص
بر نبشتند آن زمان تاریخ را
از کباب آراستند آن سیخ را
چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست
زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت
از پس آن سالها آمد پدید
بوالحسن بعد وفات بایزید
جملهٔ خوهای او ز امساک و جود
آنچنان آمد که آن شه گفته بود
لوح محفوظ است او را پیشوا
از چه محفوظ است؟ محفوظ از خطا
نه نجومست و نه رملست و نه خواب
وحی حق والله اعلم بالصواب
از پی روپوش عامه در بیان
وحی دل گویند آن را صوفیان
وحی دل گیرش که منظرگاه اوست
چون خطا باشد؟ چو دل آگاه اوست
مؤمنا ینظر به نور الله شدی
از خطا و سهو آمن آمدی
#مولانا
#مثنویـمعنوی
331
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگِ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند بیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجَش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زارِ دِلست تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست عاشقی پیداست از زاریّ دل نیست بیماری چو بیماریّ دل علّت عاشق ز علتها جداست عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سَر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست لیک عشقِ بیزبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیلِ آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی میدهد شمس هر دم نورِ جانی میدهد سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد میتوان هم مثل او تصویر کرد شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصوّر ذات او را گُنج کو تا درآید در تصوّر مثل او چون حدیث روی شمسالدّین رسید شمسِ چارم آسمان سَر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از اِنعام او این نَفَس جانْ دامنم برتافتهست بوی پیراهانِ یوسف یافتهست کز برای حقِّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی غُلول بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من مینخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو میخواه، لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمامِ این حکایت بازگوی #مولانا
331
Repost from آفتاب پرست🌻
عهد کردم که اگر این ساختمان را از نزدیک دیدم روزی، تا درِ میکده رقصان و غزل خوان بروم🧚
331
ترجمه: أنا تلك السمكةُ الجاريةُ في نهرِ الحزن، تحترقُ عظامي بلوعةِ الاشتياق إليك. ومن زفيري الباردِ تزرقُّ الليالي، حتى قالت النجوم: الليلةَ أنا في عويل. قلبي تائهٌ في عاصفةِ القدر، ولا أدري في أيِّ بقعةٍ من هذا العالمِ أنا. وعلى صخورِ الألمِ التفَّ صدى آخرِ صرخةٍ من روحي. في ليلةٍ تشقّق فيها الزجاجُ من فرطِ اختناقي، انهارَ تحت قدميَّ مجدُ مجرّتي. وانطفأ سراجُ عيني، فضعتُ في دروبِ عُشي. #زليخا_زروان I am that fish adrift in the river of sorrow, my very bones burn with the ache of longing for you. From my cold sighs, the nights turn blue, and the stars whispered: tonight, I too am in lament. My heart is lost in the storm of fate, I no longer know where in this world I belong. Upon the rocks of pain echoed the resonance of my soul’s final cry. On the night when glass cracked from the weight of my grief, the grandeur of my galaxy came crashing down. The light within my eyes was extinguished, and I was lost upon the path back to my nest. #Zuleikha_Zarwan
331
Repost from N/a
گمگشته
من آن ماهی به رود غم روانم
که میسوزد به داغت استخوانم
ز آه سرد من شبها کبودند
ستاره گفت: امشب در فغانم
دلم گمگشته در طوفان تقدیر
نمیدانم کجای این جهانم
به روی صخرههای درد پیچید
طنین آخرین فریاد جانم
شبی که شیشه از بغضم ترک خورد
به زیر آمد شکوه کهکشانم
چراغ چشم من خاموش گردید
شدم گم در مسیر آشیانم
#زلیخاـزروان
331
با اینکه یک عالم حرف به کلهام دارم، یک عالم فیلم به دیدن دارم، نیاز به خوابیدن دارم چون تمام تنم رنجور و خسته است. اما می دانید چیست؟ من بدبخت که معلمم باید کارهای نیمه مانده شاگردان را تمام کنم🫠
Even though I have a million thoughts in my head, a whole list of movies to watch, and I desperately need sleep because my entire body is exhausted and worn out… do you know what? Poor me, as a teacher, I still have to finish my students’ unfinished work 🫠
رغم أن لديّ ألف فكرة تدور في رأسي، والكثير من الأفلام التي أريد مشاهدتها، وأحتاج للنوم لأن جسدي كله متعب ومنهك… لكن هل تعرفون ماذا؟ أنا المسكينة، كوني معلّمة، لا يزال عليّ أن أكمل أعمال طلابي غير المنجزة 🫠ا
331
در دلم چیزی خانه کرده است؛ شاید کرمِ دل باشد. هرگاه دلتنگیام شدید میشود، نه فقط در دلم، بلکه در تمام جانم میدود. دستوپایم را گم میکنم و دلتنگی را در آغوش میکشم. غصه سر تا پایم را فرا میگیرد؛ جسمم چون سنگی سنگین میشود و بر روحم فشار میآورد، تا آنجا که گویی خودم را از دست میدهم. آیا کسی نیست که مرا در آغوش بگیرد؟ پدری، مادری، دوستی، رفیقی، خواهری؟ هناك شيءٌ استقرَّ في قلبي، لعلّه دودةُ القلب. كلّما اشتدّ شوقي، لا يسري في قلبي وحده، بل يجري في كياني كلّه. أفقد اتّزاني، وأحتضن هذا الحنين. يغمرني الحزن من رأسي حتى أخمص قدميّ، ويصبح جسدي كالحجر، يثقل على روحي، حتى أشعر أنّني أفقد نفسي. أما من أحدٍ يحتضنني؟ أبٌ؟ أمٌّ؟ صديقٌ؟ رفيقٌ؟ أختٌ؟ Something has made a home in my heart—perhaps a worm of sorrow. Whenever my longing grows intense, it runs not only through my heart, but through my entire being. I lose my sense of balance and embrace the ache of missing. Sorrow takes hold of me from head to toe; my body turns heavy like stone, pressing down on my soul until it feels as though I am losing myself. Is there no one to hold me? A father? A mother? A friend? A companion? A sister?
331
یتیم به کسی اطلاق شود که مادر ندارد اگرچه نداشتن پدر ضایعه بزرگی است، نداشتن مادر یعنی نابودی، حتی همان مادر که ظاهراً دیگر متعلق به من نبود
#کیمیاـخاتون
#مولانا
صفحه ۱۵۱An orphan is said to be someone who has no mother. Although not having a father is a great loss, not having a mother means destruction—even that mother who, apparently, no longer belonged to me. #kimya_khatun #mawlana
Page 151
