fa
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
323
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
«و اما زن چه پدیده‌ای است، شب در بستر خود به مرگ سلام می‌گوید و روز را با شوق و ذوق دیگری شروع می‌کند.»

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی تا شب نرود صبح پدیدار نباشد؛ «سعدی»

و اما من اگر اکنون زنده‌ام به واسطه‌ی همین امیدِ ناچیز است؛ شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد.

ویرانیِ آنان تماشا دارد؛ چرا که بساطِ کینه‌ی ما طولانی‌ست...

آوازی‌ست از گوشه کنار آسمان از قبرستانِ مردگان از جانِ عشاقِ بی‌امان گویند که امید است و تنهایی؛ تاب‌آور این زَمانه‌ را
یلدا سلیمانی

می‌دانم مرا در خاطراتت جای می‌گذاری، همانند شعری که فقط یک‌دفعه آن را خواندی...
یلدا سلیمانی

518.mp310.57 MB

و من او را....
و من او را....

چقدر تنهام

photo content

ترجمه فارسی: زمان زیادی را صرف این کردم که گمان می‌بردم به سوی موفقیت می‌دوم. هر بار که از پله‌ای بالا می‌رفتم، در پی پله‌ای دیگر بودم. و هرگاه به هدفی می‌رسیدم، هدفی دورتر پیش روی خود می‌گذاشتم. تا اینکه امروز دریافتم انسان همیشه خود را برای خودش نمی‌سازد. گاهی سال‌های طولانی را صرف می‌کنیم تا شایسته‌ی یک نفر شویم. و تناقض تلخ اینجاست که در حالی که سرگرم ساختن مردی بودم که می‌خواستم باشم، فراموش کردم از شگفتیِ قلبی که همه‌چیز از آن آغاز شده بود، مراقبت کنم. زندگی به ما می‌آموزد چگونه جهان را به دست آوریم، اما به ما نمی‌آموزد چگونه نگذاریم فاصله و غیاب میان دو روح گسترده شود. با این حال، هستند کسانی که زمان هرگز موفق نمی‌شود آنان را به خاطره‌ای صرف تبدیل کند. آنان همچنان اندیشه‌ای زیبا باقی می‌مانند که در قلب سکونت دارد، هرچند فصل‌ها دگرگون شوند. و شاید زیباترین چیزی که انسان پس از پیمودن راهی طولانی کشف می‌کند این باشد که بعضی نام‌ها هنوز همان معنا را به او می‌بخشند، و بعضی چهره‌ها هنوز بوی وطن می‌دهند. و اینکه عشق حقیقی ناپدید نمی‌شود... فقط منتظر می‌ماند تا اندکی از دویدن دست بکشیم، تا دوباره آن را ببینیم. #محمدـیحییـفاید

أمضيت وقتًا طويلًا أظن أنني أركض نحو النجاح. كلما صعدت درجة، سعيت إلى أخرى. وكلما حققت هدفًا، وضعت أمامي هدفًا أبعد. حتى اكتشفت اليوم أن الإنسان لا يبني نفسه دائمًا من أجل نفسه. أحيانًا نقضي سنواتٍ كاملة نحاول أن نصبح جديرين بشخصٍ واحد. والمفارقة أنني، بينما كنت منشغلًا ببناء الرجل الذي أردت أن أكونه، نسيت أن أحافظ على دهشة القلب التي بدأ منها كل شيء. الحياة تعلمنا كيف نكسب العالم، لكنها لا تعلمنا كيف نمنع الغياب من أن يتمدد بين روحين. ومع ذلك، ثمة أشخاص لا ينجح الزمن في تحويلهم إلى ذكرى. يظلون فكرةً جميلة تقيم في القلب، مهما تغيرت الفصول. ولعل أجمل ما يمكن أن يكتشفه المرء بعد طول الطريق، أن بعض الأسماء ما زالت تمنحه المعنى نفسه، وأن بعض الوجوه ما زالت تشبه الوطن. وأن الحب الحقيقي لا يختفي... إنه فقط ينتظر أن نتوقف عن الركض قليلًا، كي نراه. محمد یحیی فاید

ترجمه فارسی: ایستادن بر آستانه‌ی بازنگری میان دو نفری که یکدیگر را دوست داشته‌اند، رویدادی گذرا نیست؛ بلکه لحظه‌ای عمیقاً فلسفی است؛ لحظه‌ای که در آن آزادی با عاطفه، و انتخاب با سرنوشت تلاقی می‌کنند. عشق در آغاز، شور و کششی خودجوش به نظر می‌رسد، اما با گذشت زمان چیز دیگری را مطالبه می‌کند: اینکه بار دیگر آگاهانه انتخاب شود. درست همین‌جاست که ارزش آن نمایان می‌شود که دو نفر روبه‌روی هم بنشینند و دشوارترین پرسش را مطرح کنند: آیا واقعاً یکدیگر را دوست داریم، یا تنها با عادتی خو گرفته‌ایم و از ترس تنهایی به هم چنگ زده‌ایم؟ بازنگری در ماهیت خود نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه عملی شجاعانه است. آسان است که اجازه دهیم احساسات در مسیر خود جاری شوند، حتی اگر آن مسیر به‌تدریج تنگ و خفه‌کننده شود. اما دشوار آن است که مکث کنیم، احساسات را در محک آگاهی قرار دهیم و بپرسیم: آیا آنچه میان ماست، اگر از توهم، عادت و نیاز کورکورانه تهی شود، همچنان توان ماندن دارد؟ این پرسش رابطه را از درون بازسازی می‌کند و آن را از یک همزیستی روزمره به پیمانی اخلاقی و آزادانه بدل می‌سازد. با این همه، این بازنگری شمشیری دولبه است. ممکن است آنچه را خاموش شده، دوباره زنده کند و پنجره‌ای تازه به سوی صداقتی عمیق‌تر بگشاید؛ گویی انسان درمی‌یابد که برای بار دوم دیگری را انتخاب می‌کند، نه از سر اجبار، بلکه از روی خواست و اراده. و ممکن است لحظه‌ای باشد که حقیقتی تلخ آشکار شود: اینکه همه‌چیز بر سایه‌ها استوار بوده و جدایی، صادقانه‌تر از ادامه دادن است. در هر دو حالت، نتیجه شکست نیست، بلکه رهایی از توهم و وفاداری به معنای اصیل عشق است؛ عشقی که باید آزاد باشد، نه تحمیلی. عشقی که از پرسش می‌ترسد، عشق نیست؛ بلکه قیدی است آراسته به احساسات. تنها عشقی که در برابر بازنگری می‌ایستد و از آن نیرومندتر بیرون می‌آید، شایسته‌ی آن است که «آغازی تازه» نامیده شود، نه صرفاً ادامه‌ای اتفاقی و بی‌هدف. زیرا آزمون در اینجا پایان راه نیست؛ بلکه شاید آغاز راهی دیگر باشد، چه در کنار یکدیگر و چه جدا از هم. #ترجمه #محمدـیحییـفاید

الوقوف على أعتاب المراجعة بين اثنين أحبّا بعضهما ليس حدثًا عابرًا، بل لحظة فلسفية بامتياز؛ لحظة تتقاطع فيها الحرية مع العاطفة، والاختيار مع القدر. الحب حين ينشأ يبدو في بدايته اندفاعًا عفويًا، لكنه مع الزمن يطالب بشيءٍ آخر: أن يُعاد اختياره من جديد. هنا بالضبط تكمن قيمة أن يجلس الطرفان، وجهًا لوجه، ليطرَحا السؤال الأصعب: هل نحن فعلًا نحب، أم أننا نتماهى مع عادة، أو نتشبث بخوف من الوحدة؟ المراجعة في جوهرها ليست دليل ضعف، بل فعل شجاعة. من السهل أن نترك العاطفة تنساب في مجراها، حتى لو كانت مجرى ضيقًا يختنق مع الوقت. لكن الصعب أن نتوقف، أن نضع المشاعر على محك الوعي، وأن نسأل: هل ما بيننا قادر على البقاء إذا جرّدناه من الوهم، من الاعتياد، ومن الحاجة العمياء؟ هذا السؤال يعيد ترتيب العلاقة من الداخل، ويحوّلها من مجرد تواطؤ يومي إلى عقد أخلاقي حرّ. غير أن هذه المراجعة سلاح ذو حدين. فهي قد تُحيي ما خمد، وتفتح نافذةً جديدة على صدقٍ أعمق، كمن يكتشف أنه يختار الآخر للمرة الثانية لا لأنه مضطر، بل لأنه يريد. وقد تكون أيضًا اللحظة التي تنكشف فيها الحقيقة المرة: أن كل شيء كان قائمًا على ظلال، وأن الفراق أكثر صدقًا من الاستمرار. في الحالتين، النتيجة ليست خسارة، بل تحرّر من الوهم، ووفاء للحب بمعناه الجوهري: أن يكون حرًا، لا مفروضًا. الحب الذي يخشى السؤال ليس حبًا؛ بل قيدًا مزيّنًا بالعاطفة. وحده الحب الذي يقف في وجه المراجعة ويخرج منها أقوى يستحق أن يُسمى بداية جديدة، لا مجرد استمرار اعتباطي. فالامتحان هنا ليس نهاية الطريق، بل قد يكون بداية طريق آخر، سواء مشترك أو منفصل. محمد یحیی فاید

رزما این من و تو هستیم

photo content
+3

The little womens 🌺
+9
The little womens 🌺

و من چقدر بدخشانی ها را دوست می دارم

Repost from N/a
یک روز خوب در کنار رفقای خوب💚 شکستم این دلِ چون ظرف های چینی خود را نشد پنهان کنم از دیگران غمگینی خود را بگو با شمر با سجّاده و تسبیح نتواند دگر مخفی کند از چشم ما بی دینی خود را همه شب گریه کردن، رقص کردن، آبرو ریزی... اذیّت می‌کنم همسایه‌ی پایینی خود را ندارم اختیار آبرومندی خود را هم بریدم بار ها در پیش مردم بینی خود را .... ولی در کودکی هر کس مرا می‌دید می‌بوسید چرا از دست دادم آنقدر شیرینی خود را هیمه جان

تصادف را بیبین منم از کوچکه دریای بخارا هستم 🫠