en
Feedback
my soul...

my soul...

Open in Telegram

https://t.me/SendHarfBot?start=976aba209475

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
202
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
Repost from N/a
بالا بری پایین بیای غمی که امروز به کسی دادی، غم فردای خودته !

+2
6741312953_1.mp34.05 MB

Video message00:13

‏احساس می‌کنم مدتی‌ست که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام.

دلم می‌خواست می‌خوابیدم و در دوران دیگری بیدار می‌شدم.

سلام بر تویی که زندگی‌ات تباه شد، بی آن‌که مقصر باشی.

کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه‌‌ها یا خیلی جوان‌تر، مثل شاخه‌ها.. اینجا که ما ایستاده‌ایم فقط تبر می‌خورد.

‏نه بچه‌ام که بگم تا بزرگ بشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونی ما.

اندوه ارث پدری و مادریمان بود، ادامه‌دار، ریشه‌‌دار، همیشگی، جدا نشدنی.

میل به فرار کردن همیشه در وجودم بود؛ از این زندگی گریختن و پناه بردن به جایی که هیچ آدمی، هیچ انتظاری، هیچ غصه‌ای و هیچ شادی‌ای وجود ندارد.

دیدین چقدر دل کندن از بله و روبیکا آسون بود؟ من دربرابر آدما اینطوریم.

من دیگه بیش از حد برای کسی تلاش نمیکنم. تا جایی که تو من رو ببینی منم تورو میبینم، تاجایی که تو با من حرف بزنی منم با تو حرف میزنم، به همون اندازه درگیرت میشم که تو درگیر منی.

دو برابر مرگم مُرده‌ام ‏و نصف زندگی‌ام، زندگی نکرده‌ام.

گاهی تنها راه نجات، بی‌احساس شدن است.

دورتر از خودم، به تماشای خودم ایستاده‌ام. چه بی‌رحمانه خسته‌ام و چه به ناچار قوی.

تاحالا براتون پیش اومده تو مغزتون داد بزنید، همه‌ی ظرفا رو بشکونید، میزا رو برگردونین، همه‌چیو بهم بریزین و برین، در حالیکه آروم نشستین و به یه نقطه خیره شدید؟

به یه دور شدن اساسی نیاز دارم. دور شدن از خونه و خانواده، دور شدن از دوست و آشنا، دور شدن از غم، دور شدن از دلتنگی، دور شدن از استرس و اضطراب، دور شدن از درس و امتحان ، دور شدن از گوشی و آدما؛ من واقعا به یه دور شدن اساسی و آرامش چند روزه نیاز دارم.

چاره چه بود؟ باید خودمان را جمع و جور می‌کردیم و ادامه می‌دادیم. باید نفس عمیقی می‌کشیدیم، صداهای توی مغزمان را ساکت می‌کردیم، سوالاتِ پیش‌آمده را هل می‌دادیم زیر فرش و خیلی عادی به مسیر زندگی بر می‌گشتیم. باید دوباره کار می‌کردیم و دوباره دخلمان را با خرجمان هماهنگ می‌کردیم و دوباره تلاش می‌کردیم تا آرام باشیم و زندگی کنیم. به جز این چه‌ می‌شد کرد؟! #نرگس_صرافیان_طوفان

داخل سرم خالی شده خالی از خاطرات خالی از مردم خالی از لحظه ها خالی از احساسات خالی از محبت خالی از خشم خالی از خوشحالی خالی از ناراحتی دیگ هیچی حس نمیکنم.