my soul...
الذهاب إلى القناة على Telegram
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
217
مرحله داد زدن، گریه کردن و دعوا کردن
یعنی هنوز چیزی برای گفتن و درست
کردن یا تخلیه کردن هست؛ اونجا که
ساکت میشی دیگه هیچی نیست، هیچی
یه وضع خنثی مطلق تو پوچ ترین
و تاریک ترین حالت ممکن.
217
او یاد گرفته بود چطور قوی باشد، اما
نه از روی شجاعت بلکه از روی اجبار.
چون هیچکس نیامده بود نجاتش دهد
و خودش هم دیگر باور نداشت که نجاتی
در کار باشد.
217
اینکه راحت میتونم کسی رو کنار بزارم
و بابتش خم به ابرو نیارم بهترین بلاییه که سرم اومده...
217
آموختم که دنیا درونت را نمیبیند
ذرهای عین خیالش نیست
که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهری، چه امیدها و رویاها و غمها نهفته است..
217
اونجایی که شاعر میگه :
در قمار زندگی
بدشانس تر از ما نبود،
ماجوانی رادر اینجا
دست اول باختیم...:))
217
یه قسمتی از بزرگسالی اونجاست که
میفهمی زندگی منتظرت نمیمونه
بعد هرشکست باید خودت تیکههات
رو از زمین جمع کنی و با زخمهات
ادامه بدی، تو مسیر که حرکت کنی
کم کم دوباره ترمیم میشی!
زندگی با هر اتفاقی در جریانه پس
تو هم باید ادامه بدی.
217
میگفت "حس میکنم درونم چند نفر
وجود دارند؛ یک نفر بلند میخندد و دیگری
تلخ اشک میریزد و سومی به هیچچیز
اهمیت نمیدهد."
217
مشکل از خودت بوده.
همه جوره پای یه عده موندی،
همیشه با همه چیز ساختی،
بی چشم داشت خوبی کردی،
همه جوره بخشیدی،
همه جوره جنگیدی،
همه جوره برگشتی،
در صورتی که باید میرفتی
و پشتتم نگاه نمیکردی.
217
الان اینطوریم که حس میکنم
با دوستام دوست نیستم
آدم مورد علاقه هیچکس نیستم
چه میدونم کلا به این دنیا تعلق ندارم.
