en
Feedback
برای فردا.🌱

برای فردا.🌱

Open in Telegram

من اینجام: t.me/BluChtBot?start=61a7af00b8dda38d8e

Show more
Iran138 583The category is not specified
314
Subscribers
-124 hours
-37 days
+2630 days
Posts Archive
بعدش هی سعی کردم برگردم به زندگی، چون مجبور بودم، روزی هزار بار زمین خوردم، گریه کردم، غصه خوردم، قلبم مچاله شد، و از فردا دو
+3
بعدش هی سعی کردم برگردم به زندگی، چون مجبور بودم، روزی هزار بار زمین خوردم، گریه کردم، غصه خوردم، قلبم مچاله شد، و از فردا دوباره برخاستن و ادامه دادن رو تمرین کردم. ‌ توش موفق نبودم، اما خب حداقل تلاش خودم رو میکردم!

به دیدن انسان‌ها عادت کرده بودم، با تمامی فامیل‌های جنگ‌زده‌ی دور و نزدیکمون سعی میکردیم روزهای جنگی دور از خونه رو دووم بیار
+1
به دیدن انسان‌ها عادت کرده بودم، با تمامی فامیل‌های جنگ‌زده‌ی دور و نزدیکمون سعی میکردیم روزهای جنگی دور از خونه رو دووم بیاریم، و هی اخبار، اخبار و اخبار زیاد رو تحمل کنیم! ‌ این وسط مورد علاقه‌ترین آدم زندگیم هم هفت ساله شد [خواهرزادم🥲💕]و من هی تو دلم براش آرزو کردم که سال‌های دیگه‌ی زندگیش مجبور به تحمل خبرهای بد مداوم نباشه!

اولش سعی میکردم باهاش بجنگم، بعدش دیدم من چقدر در مقابل این غم ناتوانم، رها کردم و غرق شدم تو غم، تا دو ماه هیچ کاری به جز خو
+4
اولش سعی میکردم باهاش بجنگم، بعدش دیدم من چقدر در مقابل این غم ناتوانم، رها کردم و غرق شدم تو غم، تا دو ماه هیچ کاری به جز خوابیدن و غصه خوردن و فیلم دیدن و کتاب‌ خوندن نداشتم! ‌ (البته تمام فیلم‌ها و کتابایی که نیازی به تفکر من نداشته باشه و خودش همه چیزو پیش ببره)

از دی ماه زندگیم متوقف شد؛ دیگه برف ها و بارون‌ها و قهوه‌ها هم خوشحالم نمیکردن.
+1
از دی ماه زندگیم متوقف شد؛ دیگه برف ها و بارون‌ها و قهوه‌ها هم خوشحالم نمیکردن.

این چند ماه چه اتفاقی افتاد؟!

دیروز تو کافه، میز بغلیمون هم رشته من بودن و طرف خیلی با شور و شوق داشت یه مبحثی از تاریخ هنر رو به دوستش توضیح میداد، یهو به
دیروز تو کافه، میز بغلیمون هم رشته من بودن و طرف خیلی با شور و شوق داشت یه مبحثی از تاریخ هنر رو به دوستش توضیح میداد، یهو به خودم اومدم دیدم ضربان قلبم از شدت هیجان رفته بالا! ‌ چند دقیقه مدام به حرفاشون گوش دادم و بعدش به سارا گفتم فکر کنم دقیقاً همون حسی که یکی میتونه به عشقش داشته باشه رو من به رشتم دارم سارا! =))

تلگرام عزیزم، چقدر روزای بدون تو سخت بود، من همیشه قدرتو میدونستم، دیگه هیچ وقت تنهام نذار.🙏🏻🪴💕
تلگرام عزیزم، چقدر روزای بدون تو سخت بود، من همیشه قدرتو میدونستم، دیگه هیچ وقت تنهام نذار.🙏🏻🪴💕

من مطمئنم خداوند، تمامی کسانی که باعث بیکاری ما فریلنسرها شدند را تبدیل به سوسک خواهد کرد.🙏🏻🎀

ولی به نظر من عکسا واقعاً زنده‌ان؛ هر جای گالریم دست میذارم تمام احساساتی که موقع ثبت عکسا تجربه کردم رو دوباره زندگیش میکنم،
+2
ولی به نظر من عکسا واقعاً زنده‌ان؛ هر جای گالریم دست میذارم تمام احساساتی که موقع ثبت عکسا تجربه کردم رو دوباره زندگیش میکنم، دقیقاً مثل اون لحظه‌هایی که یه شیشه عطر قدیمی پیدا میکنم، بوش میکنم و پرت میشم به دورانی که ازش استفاده کردم.✨

از اینکه دانشجوهام قراره دهه هشتادی‌ها باشن واقعاً خوشحالم، چون به نظرم این نسل واقعاً شجاع و قهرمانند و من قراره کلی ازشون یاد بگیرم.💖

احتمالاً تنها پناهِ زندگیِ این روزهام غرق شدنِ زیاد تو کاره؛ یه جوری متوجه گذر زمان نشم.🧘🏻‍♀️✨

افسانه‌های تبای می‌خونم؛ یکی از مشهورترین تراژدی‌های یونان. به طرز عجیبی ضعفِ اراده‌ی انسانی رو در مقابل سرنوشت به رخ می‌کشه.
+1
افسانه‌های تبای می‌خونم؛ یکی از مشهورترین تراژدی‌های یونان. به طرز عجیبی ضعفِ اراده‌ی انسانی رو در مقابل سرنوشت به رخ می‌کشه. ادیپ می‌خواد از سرنوشتی که براش پیشگویی کردن فرار کنه، اما در نهایت به عجیب‌ترین شکل ممکن، گیرِ همون سرنوشت خودش می‌افته!

امروز بعد از مدت‌ها، هیچ‌کاری نکردن و غصه خوردن سعی کردم با بندهای کوچولو کوچولو خودمو وصل کنم به زندگی، کلی غرق شدم تو کار،
+1
امروز بعد از مدت‌ها، هیچ‌کاری نکردن و غصه خوردن سعی کردم با بندهای کوچولو کوچولو خودمو وصل کنم به زندگی، کلی غرق شدم تو کار، پیامای نخوندم رو جواب دادم، حتی بدون تمرکز کتاب خوندم؛ چون پسِ ذهنم یه سوالِ بزرگ بود، مگه نه اینکه همشون برای زندگی جنگیدن؟!✨

ما همیشه ثابت کردیم که آدمِ عبور از طوفان‌هاییم، ما همیشه ثابت کردیم که چقدر قوی بودیم، همه ما الان عمیقاً غمگینیم و سوگ جمعی
+3
ما همیشه ثابت کردیم که آدمِ عبور از طوفان‌هاییم، ما همیشه ثابت کردیم که چقدر قوی بودیم، همه ما الان عمیقاً غمگینیم و سوگ جمعی رو داریم تجربه میکنیم، همه ما حواسمون بهم هست اما ته دلمون سنگینه، من مطمئنم هیچ وقتی اندازه این مدت برای من سخت و سنگین نبوده و نیست، اما بازم یه نوری اون دور دورا داره منو سمت خودش میکشونه و میگه ادامه بده؛ قصه ایرانِ ما هنوز تموم نشده.✨

این وسط اتفاقات خوب هم کم نیفتاد، کتابم بعد از سال‌ها تلاش چاپ شد، به شغل مورد علاقم رسیدم و به طور رسمی تبدیل به استادِ دانش
+3
این وسط اتفاقات خوب هم کم نیفتاد، کتابم بعد از سال‌ها تلاش چاپ شد، به شغل مورد علاقم رسیدم و به طور رسمی تبدیل به استادِ دانشگاه شدم! :)) ولی ته همه اینا یه سوال بزرگ بود، پس چرا دیگه براشون ذوق نمیکنم؟!

و مریم پناهگاهِ امنم شده بود، یه جوری بهم نزدیک بود که یادم میرفت ما کیلومترها از هم فاصله داریم، امتحاناش تموم شده بود ولی ب
+2
و مریم پناهگاهِ امنم شده بود، یه جوری بهم نزدیک بود که یادم میرفت ما کیلومترها از هم فاصله داریم، امتحاناش تموم شده بود ولی به خاطر من صبحای خیلی زود بیدار میشد که من درس بخونم، من زیر بارون گریه میکردم و مریم میگفت بهت قول میدم همه‌چی درست میشه، حتی اون لحظه‌هایی که ارتباطمون باهم قطع شده بود و نگین تونست بعد از هفته‌ها ازش خبر بگیره، بهم گفت که از راه دور مراقبمه. ‌ مریم واقعاً مراقب بود، مریم واقعاً امن بود، و مریم همون نقطه اتکای زندگی من بود تو این روزا.🫂

آدما باهم مهربون بودن، چون میدونستن که حال هممون خوب نیست.
+3
آدما باهم مهربون بودن، چون میدونستن که حال هممون خوب نیست.

هوا توی قشنگ‌ترین حالت خودش بود، برف می‌بارید، بارون میبارید، و اولین باری بود که برف و بارون برام دلگیر بود و خوشحال کننده ن
+6
هوا توی قشنگ‌ترین حالت خودش بود، برف می‌بارید، بارون میبارید، و اولین باری بود که برف و بارون برام دلگیر بود و خوشحال کننده نبود، هم زیر برف راه رفتم و گریه کردم هم زیر بارون، و یه سوال مدام از خودم میپرسیدم منی که پر از شوق زیستن بودم، چرا دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه. ‌ ‌چیه قدرتِ این سوگِ جمعی؟!

این وسط همه‌چی تو بی‌نظم‌ترین حالت ممکنش بود، زهرا بهم گفت میدونم همه‌چی تو بدترین حالت ممکنه، ولی طبق قانون فیزیکی نظم بعد ا
+4
این وسط همه‌چی تو بی‌نظم‌ترین حالت ممکنش بود، زهرا بهم گفت میدونم همه‌چی تو بدترین حالت ممکنه، ولی طبق قانون فیزیکی نظم بعد از بی‌نظمی اتفاق میفته، حسین بهم گفت من صدفم و از دل هر طوفانی عبور میکنم، هستی تو کتابخونه یه جمله نوشته بود که تمرکز کن و اخبار چک نکن، و هی جلوی چشمم میذاشت تا ببینمش، کوثر هم قرآنِ خوش یمن خودشو داد بهم تا مراقبم باشه…!

اون روز پناه برده بودم به حرفای دوستم که سعی میکرد آرومم کنه، و نگاه میکردم به آسمون برفی. بهش گفتم تاحالا به لحظه‌ی خودکشی ک
+1
اون روز پناه برده بودم به حرفای دوستم که سعی میکرد آرومم کنه، و نگاه میکردم به آسمون برفی. بهش گفتم تاحالا به لحظه‌ی خودکشی کلاغ‌ها دقت کردی؟! من خیلی نگاشون کردم کلاغا وقتی میخوان از رو شاخه درخت بپرن، لحظه اولشون شبیه سقوطه، یهو خودشونو میندازن پایین و بعدش پرواز میکنن. چه میدونم، شاید ما هم الان تو لحظه سقوطِ قبل از پروازیم!
بعدش نیم ساعت وایستادم تو برف، داشتم یخ میزدم ولی برام مهم بود که یه باز دیگه لحظه‌ی خودکشی کلاغ‌ها رو نگاه کنم و ثبتشون کنم.