en
Feedback
لئون نیکولایویچ.

لئون نیکولایویچ.

Open in Telegram

غالب اوقات مغموم و متفکر بود بدون اینکه بداند چرا. @Leoniiik_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
208
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from بیگانه
هیچ کتاب تاریخی از کِش اومدن لحظات و سختی فردا کردن امروزها ننوشته بود. عمدتا اتفاقات مهم تاریخی در دو خط و نهایت دو پاراگراف می‌افتند و کسی برای ما نمی نویسه چی به سر آدمها اومد؟ آدم ها چطور گذروندن ؟ استراتژی بقاشون در شرایط سخت چی بود؟ اون غم بزرگ، اون فلج شدن و اون عذاب وجدان هارو چطور از سر گذروندن؟ با این حال فقط میشه متوسل شد به این مهم که تاریخ، تاریخ ایران به طور خاص، بارها و بارها مردمی رو به خودش دیده که باید از چنین شرایطی عبور میکردن گویی مردم همواره به صورت فعال راهی برای بقا پیدا کردن و حتی در دراز مدت فراتر از بقای ساده رفتن و نور بر سیاهی رو پیروز کردن. پس در این مورد، نه کتابها، نه تکنیک های روانشناسی و نه شرح اتفاقات میتونه به ماه راه حلی بده بلکه تک تک افراد جامعه به سختی قلقی از خودشون انگار قادر می‌شن پیدا کنن که فردی و جمعی، تاب بیارن. یک مقاله ای می خوندم از زیست افراد در شرایط بحرانی جنگ که به صورت یک تحقیق انسان شناسی انجام شده بود: توی شرایط بحرانی بزرگترین سوال افراد جامعه این بود که آیا این نرماله؟ دائما وضعیت خودشون رو با حالت شوک تعریف میکردن و در نهایت می پرسیدن آیا این نرماله؟ و بعد در طی روایتها از زیستشون میشد دید چطور نرمال قدیم، جای خودش رو به نرمال جدید داده و آدم ها برای نپذیرفتن این نرمال جدید دائما مورد پرسش قرارش میدادن که آیا این نرماله؟ و بعد در نهایت برای گذر از بحران چون که مدتی طول میکشید، به این نتیجه رسیدن که این یک نرمال جدیده. به رسمیت شناختن احساساتی که داریم و پیدا کردن قلق خودمون برای اینکه دوم بیاریم و بتونیم نور رو بر تاریکی پیروز کنیم خیلی مهمه گاهی قلق ما ممكنه ضد اون شرایط جمعی باشه که همه داریم طی می کنیم. ممکنه بهمون این حس رو بده که وای نکنه داریم نسبت به شرایط خیانت می کنیم و عذاب وجدان نیابتی میگیریم اما باید بین توان ادامه دادن و زیست کردنمون با فرسودگی و در سیاهچاله‌ی افسردگی پایین و پایین تر رفتن یکی رو انتخاب کنیم. دست کم شاید این برای عده‌ای از ما هنوز یک انتخاب باشه و بتونیم خودمون رو نجات بدیم. یک زمانی اوایل کرونا، خواهرم مبتلا شده بود و تمایلی به غذا خوردن نداشت چون میگفت اون غذا نه تنها براش بیمزه است بلکه بوی خیلی بدی داره. اون لحظه فقط به ذهنم می رسید که این دقیقا مکانیزم ویروسه. اینکه نذاره فرد مبتلا غذا بخوره تا ضعیف تر بشه و راحت تر تکثیر بشه. پس آدمی هرچند سخت و به زحمت، باید غذارو بخوره تا اجازه نده مکانیزم دلخواه ویروس اتفاق بیفته و مبادا جونش در خطر جدی بیفته. درباره ی وضعیت کنونی هم که فکر میکنم می‌بینم غم و ناامیدی مکانیزم شرایطه و نمیشه خرده ای گرفت و گفت نباید اینطور باشه چرا که انقدر بزرگ و انقدر گسترده است که آدمی باید فقط رذل باشه تا اینجوری بگه. اما سرپا نگهداشتن خود توی این شرایط تصمیمیه که اجازه نده ویروس راحت تر تکثیر بشه. بنده این روزها در پر فشارترین عذاب وجدان های زندگیم گیر کردم و بابت همچیز و همه کس عذاب وجدان دارم بابت نوشتن این کلمات عذاب وجدان دارم. بابت اینکه به آدم ها میگم در این سختی و بگایی لطفا بمون و کمتر بگا برو عذاب وجدان دارم. اما این حجم از ناامیدی و شکستگی ای که در آدمها می بینم تمام وجودم رو نگران میکنه. دوست دارم از همه بپرسم: مراقب خودت هستی؟ میدونی این روزها مراقب خودت بودن و امروز رو فردا کردن رو من می‌بینم و میدونم آسون بدست نیومده و لطفا و لطفا و لطفا ادامه بده که تو تنها نیستی. دیگرانی پیش از ما تونستن، می‌شه متوصل شد به قدرت اونها و گفت ما هم می‌تونیم. حجم چیزی که تجربه می کنیم رو گاه فقط با خدا مارو حفظ کنه" می‌گذرونم و فکر می کنم حتی در این سیاهی، روزنه نوری میبینم. ایرانی ها سالیان سال آتشی مقدس رو از این صد سال به صد سال بعدی، پرشور و زنده منتقل می‌کردن و هزاران سال آتش رو شعله‌ور نگه می داشتن. برای من این روزها اون شعله آتیش سمبل امیده. انگار که در سخت ترین برهه‌ها امید رو از تمامی بادها و بوران‌ها حفظ کنی و به نسل بعدی بسپاری و نسل بعدی همین مسیر رو ادامه بده و ما هر سال و ما هر روز این شعله رو به فردا می‌رسونیم و این شعله رو به سال بعد می‌رسونیم و انگار گاهی در این حجم سیاهی کار ما همینه: مراقبت از این شعله. آدم هایی که کشته شدن و دیگه بین ما نیستن، اون‌ها شعله امیدی رو به ما دادن، اونها زندگی خواه بودن و حالا امروز ما وارث این شعله های امیدیم. و در نهایت فکر می کنم مردم تا چیزکی نباشه چیزهایی نمی‌گن. مثلا نمی‌گن شاهنامه آخرش خوشه. ایرانی ها، حتما بین هزاره ها تجربه اش رو دارن، یه چیزی می‌دونن که می‌گن. باید اعتماد کرد. باید اعتقاد داشت. ما سر آینده شرط بستیم و جميع اوامر می‌گه حق با ایرانی‌هاست.

بامزه بودن خیلی خوبه. کاش بامزه بودم.

من مطمئنم زمان و مکان باگ خورده، هنگ کرده، سیستمش دست‌کاری شده، یه اتفاقی افتاده که الان تاریخ نشون می‌ده یک ماه گذشته، وگرنه یک ماه نگذشته. بخدا یک ماه نگذشته. من باورم نمی‌شه یک ماه گذشته باشه.

امیدوارم با این دلتنگی بتونم کنار بیام.

مدرسه درحالت عادی هم همیشه برام پر از استرس و ترس بود حالا دیگه بدتر

به قدری دارم خسته و دیوانه میشم از دست این چنل‌ها و بحث‌هاشون که فقط خدا شاهده.

بیاین بیرون پیشیا. بیاین و خوشحالم کنین.

گربه‌های تو شهر کجا رفتن؟ خیلی وقته هیچ گربه‌ای ندیدم.

Repost from دوات
انگار سلول به سلول وجودم دست همو سفت گرفتن که درونم از خشم و اضطراب و هیجان و نفرت و غم همزمان، نپاشه!

Repost from Humint.
جاویدنام سما اسماعیلی ۲۰ ساله که نوزدهم دی‌ماه کشته شد. دوست سما در اکانت اینستاگرامش نوشته: «سما همیشه به من می‌گفت که آرزو
+5
جاویدنام سما اسماعیلی ۲۰ ساله که نوزدهم دی‌ماه کشته شد. دوست سما در اکانت اینستاگرامش نوشته: «سما همیشه به من می‌گفت که آرزو می‌کنه افراد بیشتری هنرش رو ببینند.»

Repost from Dern.
دو تا پسر ترنس کشته شدن. نیما عباسی و سامان عبدی و قراره روی سنگ قبرشون اسم‌هایی نوشته بشه که هیچ‌وقت خودشون نبودن. ما باید ا
+1
دو تا پسر ترنس کشته شدن. نیما عباسی و سامان عبدی و قراره روی سنگ قبرشون اسم‌هایی نوشته بشه که هیچ‌وقت خودشون نبودن. ما باید اسم همه‌ی کشته‌شده‌ها رو صدا بزنیم اما نیما و سامان (و شاید خیلی‌های دیگه که هنوز حتی خبرشون رو نداریم) از حق ساده‌ی «داشتن اسم خودشون» هم محروم شدن. اگه سنگ قبرشون حقیقت رو نمی‌گه، پس این وظیفه‌ی ماست که حقیقت رو بلندتر بگیم: نیما. سامان.

وصیت‌نامه نفس کنکوری رو بخونیم، ۱۸ دی ماه با گلوله جنگی به گلویش پرکشید و رفت. ‘بنام خدای رنگین کمان’ سلام بچه های من! حالتون خوبه؟ با تمام وجودم امیدوارم همتون صحیح و سالم این نامه رو بخونین. اگه الان این متن رو دارید میخونین، یعنی من دیگه پیشتون نیستم. امروز که 18 دی ماه 1404 عه، قراره شب بریم تا گرگان قیام کنه و اتیش دل مادرانِ پرواز اوکراین و 98 و 401 رو خاموش کنیم... با اتیشی که خودمون برپا میکنیم! خیلی هیجان دارم و چون اولین باره که وصیت نامه مینویسم بلد نیستم چی باید توش بگم، پس بداهه پردازی من رو ببخشید:) امروز قول دادم به خودم فشار نیارم تا زخم هام خوب بشن اما اگر جلوی چشمام یکی از بچه هارو ببینم که اذیت میکنن نمیتونم اروم بگیرم پس اگر مُردم احتمالا دلیلش اینه:) نبینم گریه کنینا! من حالم خوبه! من تصمیم گرفتم برم تا جزوی از خاک این کشور بشم.... ولی من رُز رو بیشتر از لاله دوست دارم، کاش از خون من رز در بیاد! اگه جای قبرم رو میدونستین، لطفا برام گل بیارین... من گل خیلی دوست دارم:) دلم میخواست همتون رو از نزدیک ببینم و بغل کنم و آزادی رو جشن بگیریم... اما اگه اون روز بدون من شروع شد، با تموم وجودتون شادی کنین، عشقتون رو ببوسین و یاد من رو نگه دارید:) من حالا پیش مهسا و نیکا و ساغر و بقیه حالم خوبه، شما هم لطفا حالتون خوب باشه، لطفا من رو فراموش نکنین و همیشه سعی کنین آدم های خوبی باشین... تا پای جان برای ایران! نفس.. @NameshunraSedaBezan

Repost from دوات
هیچوقت فکر نمیکردم حال اون جوجه‌ای رو درک کنم که از دست مامانش داد میزنه پیشی! بیا! منو! بخور!

انگار یه سنگ بزرگ گذاشتن رو قفسه سینه‌ام. نفسم بالا نمیاد. دلم می‌خواد گریه کنم. کل تنم داره زار می‌زنه. چشم‌هام تر می‌شن ولی اشکی پایین نمیاد. همیشه همینجوری بودم. وقتایی که بیشتر از همیشه نیاز دارم با گریه کردن یکم قلبمو سبک کنم، نمی‌تونم. انقدر همه‌چیز ترسناک و وحشیانه‌ست که به زور می‌تونم درباره‌اش حرف بزنم، حتی همینم هی می‌نویسم و پاک می‌کنم. شاید باید جیغ بکشم، باید داد بزنم تا این حسی که تو اعماق وجودم داره می‌جوشه و حتی نمی‌تونم اسمی روش بزارم رو خالی کنم. باید داد بزنم همه‌ی حرفامو، همه‌ی غصه‌هامو، همه‌ی دردهامو. باید داد بزنم تا صدام برسه. نمی‌دونم به کی، نمی‌دونم به کجا. شاید به خدا که دیگه شرمم میاد اسمشو بیارم، یا به آسمون که دیگه قشنگ نیست. شایدم به هیچکس و هیچ‌کجا. اصلا مگه به جایی می‌رسه؟ مگه کسی می‌شنوه فریادمون رو؟ مگه کسی می‌بینه جون دادنمون رو؟ من ترسیدم. من از این همه قتل و خون و داغ و جنایت وحشت کردم. هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم که چطور ممکنه همه‌ی این‌ها واقعی باشه، چطور ممکنه من خواب نباشم و این یه کابوس وحشتناک نباشه. دلم می‌خواد بیدار شم. ولی خواب نیست، کابوس نیست، واقعیته. داریم می‌میریم. اغراق نیست، شوخی نیست. ما واقعا داریم می‌میریم.

Repost from GHOSTEEN | شبح
بازار رشت رفت کنارِ هزاران تخریب و تاراجی که در رابطه با محیط‌های تاریخی و خاطره‌انگیز تو ایران انجام دادن. اما بیایم همه حواسمون رو جمعِ این بکنیم که اونجا آدم‌هارو بین مرگ و سوختن و درنهایت مرگ؛ قرار دادن. بیاید فراموش نکنیم که این چقدر فاجعه باره. بیاید فراموش نکنیم که همچین اتفاق مشابهی در حادثه یازده سپتامبر افتاد که قربانیانش بین سوختن در ساختمان‌های دوقولو و پریدن از ارتفاع؛ پریدن رو انتخاب کردن. این جنایت رو جهانی کنید. هنوز راجع به یازده سپتامبر حرف زده می‌شه. هنوز کلی آدم بابتش غمگین می‌شن. این اتفاق به تنهایی می‌تونه دلیلی باشه برای عدم مشروعیت این‌ها در همه‌جا. بازار رو می‌شه دوباره ساخت و ترمیم کرد. آدم‌هایی که به اونجا پناه برده بودن اما در حقشون جنایتی انجام شد که می‌تونه سالهای سال و چه بسا تا ابد، دل آدمیزاد رو در هر کجای دنیا کباب کنه. از این جنایتی که در حق آدم‌های نازنین رشت کردن حرف بزنید.

Repost from FOu!
کفش‌ها می‌مانند تا گواهی دهند کسی در وسط زندگی کردن، زندگی را ترک کرده. حرکتی ناتمام مانده، و راهی به پایان نرسیده. " به جا م
کفش‌ها می‌مانند تا گواهی دهند کسی در وسط زندگی کردن، زندگی را ترک کرده. حرکتی ناتمام مانده، و راهی به پایان نرسیده. " به جا مانده از آتش‌سوزی بازار بزرگ رشت."

قلبم داره آتیش می‌گیره از غم و خشم و نفرت. بمیرم براتون. بمیرم برای زیباییتون، برای شجاعتتون. بمیرم که برق امید رو از تو چشماتون پاک کردن. بمیرم که چشماتون دیگه باز نمی‌شه. بمیرم که قلباتون دیگه نمی‌تپه.

چیکار کردین با این مردم حرومیا. چیکار کردین با این خاک.

سایه ی سنگین این غم، تا به ابد روی سر تاریخ این کشور خواهد موند.

Dariush - Cheshme Man [320].mp36.87 MB