en
Feedback
هَسْتی‌ـشِناسی

هَسْتی‌ـشِناسی

Open in Telegram

جایی برای جست‌وجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-124 hours
+97 days
+3230 days
Posts Archive
10 things I hate about you (1999)
+1
10 things I hate about you (1999)

شاید هرگز لازم نبود چنین زندگی‌ را بر خودم دشوار کنم. ناامنی‌های درونم سال‌هاست زندگی‌ام را می‌بلعند و من، در جست‌وجوی تکه‌ای امنیت، هر لحظه را در ناامنیِ اتفاقاتی گذراندم که بسیاری از آن‌ها حتی اهمیتی نداشتند. در این ذهنِ کوچکِ ترسیده، کوچک‌ترین قدم‌ها به سقوط در دره‌ها تبدیل می‌شدند... دره‌هایی خیالی، که سقوط من در آن‌ها، بسیار واقعی بود. — هَسْتی‌ـشِناسی

امروز با خودم فکر می‌کردم شاید بهتر باشد از این به بعد کمتر درگیرِ پیش‌بینیِ جهان باشم؛ آخر چه فایده‌ای دارد؟ آنچه قرار است رخ بدهد، رخ می‌دهد. آنچه باید تجربه شود، تجربه می‌شود. و آنچه باید بشود، می‌شود. مدام فکر کردن به آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، شبیه این است که هر روز جام زهر بنوشیم، فقط چون احتمال دارد روزی کسی در غذایمان زهر بریزد. این‌گونه، به جای آن‌که شاید روزی بمیریم، هر روز اندکی می‌میریم... — هَسْتی‌ـشِناسی

11:11

Divar Faramarz Aslani.m4a4.34 MB

11:11

فهمیده‌ام انسان حتی برای غم‌هایش هم دلتنگ می‌شود؛ برای دردهایش، برای غصه‌هایش. ما دل می‌بندیم، حتی به آنچه رنجمان می‌دهد؛ حتی به شرایطی که حالمان را خراب می‌کند. همه‌ی این‌ها کم‌کم در جانمان خانه می‌سازند. و عجیب اینکه، گاهی وقتی همان غم‌ها هم ترکمـان می‌کنند، انگار تکه ای از ما را با خودشان میبرند ... — هَسْتی‌ـشِناسی

4:44

گاهی فکر می‌کنم ساختاری که از زندگی توی ذهنمون ساختیم، خیلی با چیزی که واقعاً داخلش زندگی می‌کنیم فرق داره. نه اینکه زندگی همیشه زیباست و ما فقط بدبینیم؛ زندگی واقعاً پر از اتفاق‌های ناخواسته، فقدان، فشار و رنجه. اما انگار جنس رنج‌های امروز با چیزی که انسان تا قبل از این باهاش روبه‌رو بوده فرق کرده. ما خودمون رو برای یک زندگی سختِ فیزیکی آماده می‌کنیم؛ برای دوام آوردن، جنگیدن و تحمل کردن... درست شبیه چیزی که نسل‌های قبل یاد گرفته بودن. اما وقتی پای سختی‌های روانی، تنهایی، اضطراب، بی‌معنایی و فشارهای نامرئی وسط میاد، خیلی وقت‌ها احساس می‌کنیم سلاح‌هامون برای این جنگ ساخته نشده. شاید وقتشه تعریفمون از قوی بودن رو تغییر بدیم. شاید قدرت فقط تحمل کردن بیشتر نباشه؛ شاید شناختن خودمون، مراقبت از ذهنمون، پذیرفتن احساسات و ساختن یک زندگی هماهنگ با نیازهای امروز هم بخشی از قدرتمند شدنه. شاید لازم باشه موفقیت رو نه با معیارهای به‌جامانده از گذشته، بلکه با چیزی بسنجیم که واقعاً به تجربه‌ی انسان امروز معنا می‌ده. — هَسْتی‌ـشِناسی

همیشه تصورِ اون چیزی که می‌تونست باشه، باعث میشه نتونیم اون چیزی که الان هست رو کامل تجربه کنیم. منظورم اصلاً این نیست که نباید انتظارِ شرایط بهتر رو داشته باشیم؛ اما یه تفاوت بزرگ هست بین اینکه قلبت رو برای دریافتِ چیزهای بیشتر باز بذاری، با اینکه امروزت رو به چیزی گره بزنی که هنوز وجود نداره. خیلی وقت‌ها همین جمله‌ها: «می‌تونست بهتر باشه...» «می‌تونست بیشتر باشه...» «می‌تونست قشنگ‌تر باشه...» همون چیزیه که تورو توی نداشته‌هات زندانی می‌کنه؛ انقدر که نه فقط زیبایی‌های امروزت رو نمی‌بینی، بلکه راهِ رسیدن به چیزهای بیشتر و بهتر رو هم از خودت می‌گیری. قلبت رو باز بذار برای دریافت. تو شایسته‌ای. اما توی آینده جا نمون؛ جوری که دستت به همین امروز هم نرسه. — هَسْتی‌ـشِناسی

#چالش 🌱 این پیام+یکی از پست‌های اخیرم رو فوروارد کن، منم سر می‌زنم به چنلت، پست موردعلاقه‌م رو فوروارد می‌کنم و نظرم رو هم برات می‌نویسم. 🤍✨

4_5837151698212100523.m4a4.07 MB

05/5/10
+1
05/5/10

خیلی رندومه، ولی دلم خواست این حس رو بگم... به عنوان یه خواهر بزرگ‌تر، برام یکی از قشنگ‌ترین تصویرها اینه که یه روز برادرم هم‌سنِ الانِ من بشه؛ واسه خودش یه مردِ جوون شده باشه. فقط فکر کردن به اون روز، قند تو دلم آب می‌کنه. می‌دونم خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کنم می‌رسه و این، یکی از قشنگ‌ترین حس‌های خواهر بزرگ‌تر بودنه. (: از یه طرف، فکر کردن بهش دلم رو گرم می‌کنه؛ از یه طرف دیگه هم بغضم می‌گیره و احساساتی می‌شم. حس عجیبیه... اگه خواهر یا برادر کوچیک‌تر داشته باشید، احتمالاً می‌فهمید دقیقاً از چی حرف می‌زنم.

عُبور...

من تنها ترسویی نبودم که باید شجاعت را می‌آموخت. تنها زخمی نبودم که باید شفا می‌یافت. تنها خشمگینی نبودم که باید آرام می‌شد. تنها بی‌تجربه‌ای نبودم که باید اشتباه می‌کرد. تنها هنرمندی نبودم که باید تمرین می‌کرد. تنها غمگینی نبودم که باید دوباره شادی را می‌آموخت. من همه‌ی این‌ها بودم؛ و هزاران چیزِ دیگر، که باید به هزاران چیزِ دیگر بدل می‌شدند؛ من مجموعه‌ای از هزاران «باید» بودم؛ هزاران دگرگونی، هزاران تولد... — هَسْتی‌ـشِناسی

11:11