᯽حُب᯽
Open in Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
508
Subscribers
-2424 hours
-257 days
+8430 days
Posts Archive
508
گوش هایم را میگیرم
چشمهایم را میبندم
زبانم را گاز میگیرم !
ولی حریف افکارم نمیشوم!
چقدر دردناک است فهمیدن ... !
خوش بحال عروسک آویزان به آیینه ماشین ،
تمام پستی و بلندیهای زندگیش را میرقصد !
کاش زندگی از آخر به اول بود
پیر به دنیا می آمدیم
آنگاه در رخداد یک عشق ،
جوان میشدیم
سپس کودکی معصوم میشدیم
و در نیمه شبی با نوازشهای مادر ،
آرام میمردیم ... !
508
بعضی آدمها میروند، اما نبودنشان از حضور خیلیها پررنگتر است. تو یکی از همان آدمهایی؛ کسی که رفت، اما هنوز گوشهای از قلبم را با خودش برده است و هرچه میگذرد، جای خالیاش بیشتر دیده میشود.
508
Repost from حوالیِسڪوت
برای آدمهایی که
زیر فشار روزها خم شدند،
اما هنوز ایستادهاند.🍃
برای: https://t.me/hob2223
508
Repost from حوالیِسڪوت
https://t.me/hob2223🌻روایت تو "رویای خاکستر"🌻 بعضی آدمها شبیه خاکسترند، نه آنقدر خاموش که تمام شده باشند، نه آنقدر روشن که کسی گرمایشان را ببیند.سوختهاند، از روزهایی که بیش از توانشان جنگیدهاند، از چیزهایی که تمام خودشان را برای نگه داشتنشان گذاشتهاند. اما عجیب اینجاست، هنوز از همان خاکستر، انتظار آتش دارند. هنوز باید ادامه بدهند،هنوز باید قوی باشند، هنوز باید نشان دهند چیزی درونشان باقی مانده. بعضی دلها هم همینطورند، یک جا گیر میکنند، یک خاطره، یک آدم، یک هدف، و هرچقدر زمان بگذرد، باز هم نمیتوانند به راحتی رهایش کنند. نه از روی ضعف، از روی این باور که بعضی چیزها ارزش جنگیدن دارند. مثل کسی که هر روز در باشگاه، با وزنهای بیشتر از دیروز روبهرو میشود، نه چون درد را دوست دارد، چون هنوز نسخهای بهتر از خودش را در ذهن دارد. شاید سرسختی همیشه زیبا نباشد، گاهی آدم را خسته میکند، اما همین سرسختی است که بعضی آدمها را بعد از تمام شدن توانشان، باز هم یک قدم جلو میبرد. بعضیها نمیسوزند که تمام شوند، میسوزند، تا دوباره خودشان را بسازند.
508
دیگر...
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
یعنی من مرده ام،
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی،
بلند میشوم باهم صبحانه میخوریم
کمی گپ میزنیم...
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم و برگردم،
اما اگر هم حوصلهام نشد،
شاید همان دور و بر ها خودم را چال کنم
چرا که دیگر...
نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ
یعنی اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم خم نخواهم کرد
یعنی..
اگر برای بریدن این رگ
تیغ در خانه نباشد..
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر...
نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ؛
اگر به خانهام بیایی، تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم، تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم، اگر بمیری هم،
چرا که دیگر...
نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ
یعنی...
زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب در آوردهام
و رابطهی علت و معلول را بریدهام
چرا که میخواهم بی دلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای، که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی که، انسانش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد؛
دیگر نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ...
508
چطورمیتوانمبیآنکهبِدانمکجاهستیوچه میکنیوچهحالیداریزندگیامراادامه بدهموراحت باشم؟
مثلدیوانههاشدهام.
صبحکهازخواببیدارمیشومبرایگذراندنِ روزمهزارجورنقشهمیکشم،اماهنوزپایَمرااز خانهبیروننگذاشتهامکهسرگردانیوغمم شروعمیشودوهنوزبهسرِخیاباننرسیدهامکه دنیادرنظرمشروعمیکندبهتنگشدنوکوچک شدنوبرمیگردم،نمیتوانم،بی تو نمیتوانم،بیتونمیخواهم،بی تو نمیفهمم،حس نمیکنم،نمیبینم.
بیتواصلاقدرتزندگیکردن ندارم،آخکاش میدانستی.
#فروغ_فرخزاد
