ar
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

الذهاب إلى القناة على Telegram

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
508
المشتركون
-2424 ساعات
-257 أيام
+8430 أيام
أرشيف المشاركات
_

_

05/05/05 ان شاءالله شهادت

و بازهم💔

گوش هایم را میگیرم چشمهایم را میبندم زبانم را گاز میگیرم ! ولی حریف افکارم نمیشوم! چقدر دردناک است فهمیدن ... ! خوش بحال عروسک آویزان به آیینه ماشین ، تمام پستی و بلندیهای زندگیش را میرقصد ! کاش زندگی از آخر به اول بود پیر به دنیا می آمدیم آنگاه در رخداد یک عشق ، جوان میشدیم سپس کودکی معصوم میشدیم و در نیمه شبی با نوازشهای مادر ، آرام میمردیم ... !

دعا کنید قسمت ماهم بشه:)

چند نفر اینجا اربعین میرن؟ :)

بی تو مدارا میکنم با درد پنهانی که در این سینه جا خوش کرده هرشب...! :)

بعضی آدم‌ها می‌روند، اما نبودنشان از حضور خیلی‌ها پررنگ‌تر است. تو یکی از همان آدم‌هایی؛ کسی که رفت، اما هنوز گوشه‌ای از قلبم را با خودش برده است و هرچه می‌گذرد، جای خالی‌اش بیشتر دیده می‌شود.

در نهایت تقدیم به حب.🌻
در نهایت تقدیم به حب.🌻

+2
برای آدم‌هایی که زیر فشار روزها خم شدند، اما هنوز ایستاده‌اند.🍃
برای: https://t.me/hob2223

https://t.me/hob2223
🌻روایت تو "رویای خاکستر"🌻 بعضی آدم‌ها شبیه خاکسترند، نه آن‌قدر خاموش که تمام شده باشند، نه آن‌قدر روشن که کسی گرمایشان را ببیند.سوخته‌اند، از روزهایی که بیش از توانشان جنگیده‌اند، از چیزهایی که تمام خودشان را برای نگه داشتنشان گذاشته‌اند. اما عجیب اینجاست، هنوز از همان خاکستر، انتظار آتش دارند. هنوز باید ادامه بدهند،هنوز باید قوی باشند، هنوز باید نشان دهند چیزی درونشان باقی مانده. بعضی دل‌ها هم همین‌طورند، یک جا گیر می‌کنند، یک خاطره، یک آدم، یک هدف، و هرچقدر زمان بگذرد، باز هم نمی‌توانند به راحتی رهایش کنند. نه از روی ضعف، از روی این باور که بعضی چیزها ارزش جنگیدن دارند. مثل کسی که هر روز در باشگاه، با وزنه‌ای بیشتر از دیروز روبه‌رو می‌شود، نه چون درد را دوست دارد، چون هنوز نسخه‌ای بهتر از خودش را در ذهن دارد. شاید سرسختی همیشه زیبا نباشد، گاهی آدم را خسته می‌کند، اما همین سرسختی است که بعضی آدم‌ها را بعد از تمام شدن توانشان، باز هم یک قدم جلو می‌برد. بعضی‌ها نمی‌سوزند که تمام شوند، می‌سوزند، تا دوباره خودشان را بسازند. ~~~~~~~ 🪷یادگاری برای ادامه مسیر🪷 حرفی برای ادامه‌ی راه که کاش کسی زودتر به من می‌گفت: همه‌ی جنگ‌ها قرار نیست با پیروزی تمام شوند، اما هر جنگی چیزی از تو به جا می‌گذارد. گاهی آن‌قدر برای چیزی تلاش می‌کنیم که فراموش می‌کنیم خودمان هم نیاز به مراقبت داریم. سرسخت بودن زیباست، اما نه وقتی که تمام وجودت را برای چیزی بسوزانی که دیگر گرمایی برایت ندارد. بعضی چیزها ارزش ماندن دارند، بعضی آدم‌ها ارزش جنگیدن، اما خودت را هیچ‌وقت در این مسیر گم نکن. اگر هنوز چیزی درونت هست که می‌خواهد ادامه دهد، همان را حفظ کن. لازم نیست همیشه آتش باشی، گاهی همین که یک خاکستر گرم بمانی، یعنی هنوز تمام نشده‌ای. راه را ادامه بده، اما با خودت مهربان‌تر باش. چون قوی‌ترین آدم‌ها فقط کسانی نیستند که هیچ‌وقت نمی‌شکنند، کسانی‌اند که بعد از شکستن، باز هم خودشان را جمع می‌کنند و ادامه می‌دهند.

_

دیگر... نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ یعنی من مرده ام، اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی، بلند میشوم باهم صبحانه میخوریم کمی گپ میزنیم... بعد هم میروم سری به خاک دوستانم بزنم و برگردم، اما اگر هم حوصله‌ام نشد، شاید همان دور و بر ها خودم را چال کنم چرا که دیگر... نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ یعنی اگر گلوله‌ای به سمتم شلیک شود سرم را هم خم نخواهم کرد یعنی.. اگر برای بریدن این رگ تیغ در خانه نباشد.. تا مغازه هم نخواهم رفت چرا که دیگر... نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ؛ اگر به خانه‌ام بیایی، تمام خانه را گل خواهم کاشت اگر نیایی هم، تمام خانه را گل خواهم کاشت اگر بروی هم، اگر بمیری هم، چرا که دیگر... نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ یعنی... زمان را از دستم باز کرده‌ام چاقو را از جیب در آورده‌ام و رابطه‌ی علت و معلول را بریده‌ام چرا که میخواهم بی دلیل تنها باشم درست چون نوازنده‌ای، که در میان اجرا سازش را زمین میگذارد تا موسیقی‌اش تمام نشود درست چون خدایی که، انسانش را زمین گذاشته تا بر آسمان بنویسد؛ دیگر نه اصراری به زندگی دارم، نه اصراری به مرگ...

گرچه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر درد تو هر شب ، خبر گیرد ز سر تا پای ما ...
- صائب‌تبریزی

چطور‌می‌توانم‌بی‌آنکه‌بِدانم‌کجا‌هستی‌و‌چه می‌کنی‌و‌چه‌حالی‌داری‌زندگی‌ام‌را‌ادامه بدهم‌وراحت باشم؟ مثل‌دیوانه‌ها‌شده‌ام. صبح‌که‌از‌خواب‌بیدار‌می‌شوم‌برای‌گذراندنِ روزم‌هزار‌جور‌نقشه‌می‌کشم،اما‌هنوز‌پایَم‌را‌از خانه‌بیرون‌نگذاشته‌ام‌که‌سرگردانی‌و‌غمم شروع‌می‌شود‌و‌هنوز‌به‌سر‌ِخیابان‌نرسیده‌ام‌که دنیا‌در‌نظرم‌شروع‌می‌کند‌به‌تنگ‌شدن‌و‌کوچک شدن‌و‌برمی‌گردم،نمی‌توانم،بی تو نمی‌توانم،بی‌تو‌نمی‌خواهم،بی تو نمی‌فهمم،حس نمی‌کنم،نمی‌بینم. بی‌تو‌اصلا‌قدرت‌زندگی‌کردن ندارم،آخ‌کاش می‌دانستی.
#فروغ‌_فرخزاد

و امشب همه چیز مرا یاد او می‌اندازد :)))

بعضی شب‌ها، از تمامِ عمر طولانی‌ترند.

عطرش که پیچید برگشتم ، هیچکس نبود ، کسی چه میداند  شاید به من فکر میکرد...

:)
:)