en
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

Open in Telegram

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
533
Subscribers
+1024 hours
-107 days
+8230 days
Posts Archive
گفت: من زخمی‌ست بالم؛ ' تو' پناهم باش بعد... @hob2223

روزهای خوبی در پیش رو خواهی داشت. به زودی اتفاقات بسیار مثبتی در زندگیت روی می دهد که زندگیت را رونقی تازه می بخشد. به یاری خ
روزهای خوبی در پیش رو خواهی داشت. به زودی اتفاقات بسیار مثبتی در زندگیت روی می دهد که زندگیت را رونقی تازه می بخشد. به یاری خدا درهای بسته به رویت گشوده خواهد شد. در حال حاضر صلاح نیست که کار خود را عوض کنی. به کار قبلی خود ادامه بده و منتظر شانس های تازه که به تو روی می آورند باش.
برای: https://t.me/hob2223

_
+1
_

گاهی خودمان دوست نداریم حالمان خوب شود، چون «درد»، آخرین حلقه‌ی اتصال ما به چیزی است که از دست داده‌ایم.

سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر ! من میروم ؟ او میکشد قلاب را :)

تا حالا سوگ نامرئي رو تجربه کردي؟! سوگ نامرئي، سوگي هست که کسي اونو جدي نميگيره، مثل از دست دادن یه رابطه مثل از دست دادن یه نسخه از خودت یا از دست دادن اینده اي که قرار بود داشته باشي سوگ نامرئی، غمیست که واقعی ست اما دیده نمیشه. در سوگ نامرئی، فرد اغلب مجبوره در سکوت ادامه بده؛ لبخند بزنه، کار کنه، زندگی کنه... در حالی که درونش هنوز در حال از دست دادنه ‌. . .!

#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇

Repost from N/a
خسته،دلتنگ،غمگین... در کوچه‌های شهردلش، غم هر شب پرسه می‌زد و زیر لب آوازهای قدیمی دلتنگی را زمزمه می‌کرد. او اما،مثل همیشه، لب پنجره نشسته بود،‌با چشمانی خیره به جایی دور، جایی میان خاطراتی که دیگر راهی به بازگشت نداشتند.‌دلتنگی کنارش نشست،بی‌آنکه حرفی بزند. انگار سال‌ها بود‌همدیگر را می‌شناختند. در همین سکوت سنگین،‌صدای خستگی را شنید.آرام صدایش می‌زد.خستگی آغوشش را گشوده بود و مثل مادری که فرزندگریزانش را صدا می‌زند،منتظر بود تا سرش را بر شانه‌هایش بگذارد. او چشم‌هایش را بست. نه برای خوابیدن،‌ برای لحظه‌ای فراموش کردن. برای لحظه‌ای رها شدن از فکرهایی که هر شب در سرش بیدار می‌ماندند. و چه غم‌انگیز است، وقتی آدمی آن‌قدر خسته باشد که دیگر آرزوی خوشبختی نکند،‌ و تمام خواسته‌اش فقط چند لحظه آرامش باشد. چند لحظه‌ای که نه دلتنگی صدایش کند،نه غم دستش را بگیرد، و نه خاطره‌ای از گوشه‌ای تاریک ذهنش سر برآورد. فقط سکوت باشد، و قلبی که برای چند دقیقه از تپیدن برای دردها دست بکشد.
https://t.me/hob2223 🪻

از دلتنگی‌هایم چه خبر؟ راستش را بخواهی، خیلی وقت است ساکت شده‌اند و دیگر سینه‌ام را فشار نمی‌دهند. نه اینکه از بین رفته باشند
از دلتنگی‌هایم چه خبر؟ راستش را بخواهی، خیلی وقت است ساکت شده‌اند و دیگر سینه‌ام را فشار نمی‌دهند. نه اینکه از بین رفته باشند، نه... فقط انگار خسته شده‌اند از این همه انتظار بی‌نتیجه، از این همه چشم دوختن به درهایی که باز نشدند و آدم‌هایی که برنگشتند. دلتنگی‌هایم کم‌کم یاد گرفتند در گوشه‌ای از دلم بنشینند و بی‌صدا زندگی کنند. دیگر مثل قبل نیمه‌شب‌ها یقه‌ام را نمی‌گیرند، اما گاهی در میان یک آهنگ قدیمی، یک عطر آشنا، یا یک خاطره‌ی ناگهانی، سر بلند می‌کنند و یادم می‌اندازند که بعضی آدم‌ها هرگز از دل نمی‌روند، فقط نبودنشان عادی می‌شود. و چه غم‌انگیز است، اینکه روزی برسد که درد نبودن کسی کم نشود، فقط به آن عادت کرده باشی.
برای:شما.🌻

آدمایی که دوسشون دارین رو زیاد نگاه کنین ، شاید دیگه نتونین ، نباشن ، نباشیم :)

- دل‌ به‌ دریا‌ زدنت گرچه تماشا دارد تو نباشی چه تماشا لبِ دریا دارد؟! تاری از پیرهن‌اَت نیز‌ به من بازنگشت این چه تقدیر غریبی‌ست زلیخا دارد؟! آب در دیده و آتش به دلم غیر از من آنچه خوبان همه‌ دارند که یکجا دارد؟! من تو را سیر ندیدم که گذشتی از من با نگاه تو نگاهم چه سخن‌ها دارد سیبِ از شاخه جدا گشته‌ی من، بعد از تو مرگ ‌بر‌ جاذبه‌ای باد، که دنیا دارد...

اما… هیچ انسانی، به اندازهٔ کسی که از دوست‌داشتنِ آدمِ اشتباه برگشته، خسته، بی‌پناه و غمگین نیست.

روح‌های زخمی در کالبدهای خندان:))

#نوشته_ها🖇
#نوشته_ها🖇

خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچ كس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه و اين خودش از هر دردى دردتره...

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌
+2
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی..
- ‌شهریار

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود.

‏کنار گذاشته شدن جز تلخ‌ترین تجربه‌های بشریه. فرقی هم نمیکنه از کار کنار گذاشته شی، از دوستی یا حتی یک رابطه عاشقانه. در هر حالت، اول همه وجودت خشم میشه و بعد حسرت. اون آخر سر هم یه غمِ سمجی تو دلت میمونه که تا ابد تنهات نمیذاره...

و چه تلخ است که با تمامِ جانم هنوز دلتنگِ اویم… دلتنگِ صدایش، دلتنگِ سکوتِ آرامش، دلتنگِ خنده‌هایی که روزی جان به دلم می‌بخشید، دلتنگِ حرف‌هایی که ساده بودند اما تا عمقِ قلبم می‌نشستند… و دردناک‌تر از همه، این دلتنگیِ بی‌پایان برای تمامِ «او»ست… برای تمامِ خاطراتی که هنوز در گوشه‌گوشه‌ی روحم نفس می‌کشند.

Repost from چنل ابطحی
وقتی دلم برات تنگ میشه میرم و صحبت‌های قدیمی‌مون‌رو میخونم و مثل یه‌ احمق لبخند میزنم. و به آهنگ‌هایی گوش میدم که تورو به یا‌دم میارن و بیشتر از همیشه دلم برات تنگ میشه :)