᯽حُب᯽
رفتن به کانال در Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
504
مشترکین
+1124 ساعت
-307 روز
+5030 روز
آرشیو پست ها
528
Repost from حوالیِسڪوت
روزهای خوبی در پیش رو خواهی داشت. به زودی اتفاقات بسیار مثبتی در زندگیت روی می دهد که زندگیت را رونقی تازه می بخشد. به یاری خدا درهای بسته به رویت گشوده خواهد شد. در حال حاضر صلاح نیست که کار خود را عوض کنی. به کار قبلی خود ادامه بده و منتظر شانس های تازه که به تو روی می آورند باش.
برای: https://t.me/hob2223
528
گاهی خودمان
دوست نداریم حالمان خوب شود،
چون «درد»، آخرین حلقهی اتصال ما
به چیزی است که از دست دادهایم.
528
تا حالا سوگ نامرئي رو تجربه کردي؟!
سوگ نامرئي،
سوگي هست که کسي اونو جدي نميگيره،
مثل از دست دادن یه رابطه
مثل از دست دادن یه نسخه از خودت
یا از دست دادن اینده اي که قرار بود داشته باشي
سوگ نامرئی،
غمیست که واقعی ست اما دیده نمیشه.
در سوگ نامرئی،
فرد اغلب مجبوره در سکوت ادامه بده؛
لبخند بزنه، کار کنه، زندگی کنه...
در حالی که درونش هنوز در حال از دست دادنه . . .!
528
Repost from N/a
خسته،دلتنگ،غمگین... در کوچههای شهردلش، غم هر شب پرسه میزد و زیر لب آوازهای قدیمی دلتنگی را زمزمه میکرد. او اما،مثل همیشه، لب پنجره نشسته بود،با چشمانی خیره به جایی دور، جایی میان خاطراتی که دیگر راهی به بازگشت نداشتند.دلتنگی کنارش نشست،بیآنکه حرفی بزند. انگار سالها بودهمدیگر را میشناختند. در همین سکوت سنگین،صدای خستگی را شنید.آرام صدایش میزد.خستگی آغوشش را گشوده بود و مثل مادری که فرزندگریزانش را صدا میزند،منتظر بود تا سرش را بر شانههایش بگذارد. او چشمهایش را بست. نه برای خوابیدن، برای لحظهای فراموش کردن. برای لحظهای رها شدن از فکرهایی که هر شب در سرش بیدار میماندند. و چه غمانگیز است، وقتی آدمی آنقدر خسته باشد که دیگر آرزوی خوشبختی نکند، و تمام خواستهاش فقط چند لحظه آرامش باشد. چند لحظهای که نه دلتنگی صدایش کند،نه غم دستش را بگیرد، و نه خاطرهای از گوشهای تاریک ذهنش سر برآورد. فقط سکوت باشد، و قلبی که برای چند دقیقه از تپیدن برای دردها دست بکشد.
https://t.me/hob2223 🪻
528
Repost from حوالیِسڪوت
از دلتنگیهایم چه خبر؟ راستش را بخواهی،
خیلی وقت است ساکت شدهاند
و دیگر سینهام را فشار نمیدهند.
نه اینکه از بین رفته باشند، نه...
فقط انگار خسته شدهاند از این همه انتظار بینتیجه، از این همه چشم دوختن به درهایی که باز نشدند و آدمهایی که برنگشتند.
دلتنگیهایم کمکم یاد گرفتند در گوشهای از دلم بنشینند و بیصدا زندگی کنند. دیگر مثل قبل
نیمهشبها یقهام را نمیگیرند، اما گاهی
در میان یک آهنگ قدیمی، یک عطر آشنا، یا یک خاطرهی ناگهانی، سر بلند میکنند و یادم میاندازند که بعضی آدمها هرگز از دل نمیروند،
فقط نبودنشان عادی میشود. و چه غمانگیز است، اینکه روزی برسد که درد نبودن کسی
کم نشود، فقط به آن عادت کرده باشی.
برای:شما.🌻
528
- دل به دریا زدنت گرچه تماشا دارد
تو نباشی چه تماشا لبِ دریا دارد؟!
تاری از پیرهناَت نیز به من بازنگشت
این چه تقدیر غریبیست زلیخا دارد؟!
آب در دیده و آتش به دلم غیر از من
آنچه خوبان همه دارند که یکجا دارد؟!
من تو را سیر ندیدم که گذشتی از من
با نگاه تو نگاهم چه سخنها دارد
سیبِ از شاخه جدا گشتهی من، بعد از تو
مرگ بر جاذبهای باد، که دنیا دارد...
528
اما…
هیچ انسانی،
به اندازهٔ کسی که از دوستداشتنِ آدمِ اشتباه برگشته،
خسته، بیپناه و غمگین نیست.
528
خیلی از آدم ها تو زندگیشون
یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه
اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد
احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس
نمیكنن و هيچ كس هم نمیتونه يخ
احساسشون رو باز كنه و اين خودش
از هر دردى دردتره...
528
+2
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چهها میبینی..
- شهریار
528
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود.
528
کنار گذاشته شدن جز تلخترین تجربههای
بشریه. فرقی هم نمیکنه از کار کنار گذاشته
شی، از دوستی یا حتی یک رابطه عاشقانه.
در هر حالت، اول همه وجودت خشم
میشه و بعد حسرت. اون آخر سر هم
یه غمِ سمجی تو دلت میمونه که تا ابد
تنهات نمیذاره...
528
و چه تلخ است که با تمامِ جانم هنوز دلتنگِ اویم…
دلتنگِ صدایش،
دلتنگِ سکوتِ آرامش،
دلتنگِ خندههایی که روزی جان به دلم میبخشید،
دلتنگِ حرفهایی که ساده بودند اما تا عمقِ قلبم مینشستند…
و دردناکتر از همه،
این دلتنگیِ بیپایان برای تمامِ «او»ست…
برای تمامِ خاطراتی که هنوز در گوشهگوشهی روحم نفس میکشند.
