en
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

Open in Telegram

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
502
Subscribers
-624 hours
-327 days
-230 days
Posts Archive
منم از اینا:)
منم از اینا:)

گیج شدم بین این همه کار و کارای خودم

در حین این بدوبدو مهمون هم میاد🤕

و این روند از صبح زودشروع میشه و تا شب که همگی برمیگردن ادامه داره

کم آوردم دیگه واقعا روزانه باید 3نفرو راهی مدرسه و 1نفرو راهی سرکار کنم🚶🏻‍♀

✨🥙
+1
✨🥙

از شدت سردرد، خیلی وقت بود از تاریکی فاصله نمی‌گرفت.پرده‌ها همیشه کشیده بودند و چراغ اتاق خاموش. نه اینکه تاریکی را دوست داشته باشد، فقط نور، سردردش را بدتر می‌کرد.قرص‌ها گوشه‌ی میز جمع شده بودند و لیوان آبی که هر شب پر می‌کرد، صبح‌ها هنوز نصفه مانده بود. اما چیزی بیشتر از سردرد اذیتش می‌کرد، انتظار.هر شب قبل از خواب گوشی را کنار بالش می‌گذاشت، صدای اعلان را روشن می‌کرد و با خودش می‌گفت: شاید امشب.امشب‌ها یکی‌یکی گذشتند و هیچ پیامی نیامد.یک شب، سردردش آن‌قدر شدید شد که دیگر حتی توان نگاه کردن به صفحه را نداشت. گوشی را خاموش کرد، چشم‌هایش را بست و برای اولین بار با خودش فکر کرد شاید باید انتظار را هم خاموش کند. صبح که بیدار شد، سردرد هنوز بود. اما عجیب این بود که دیگر منتظر هیچ پیامی نبود. و شاید بعضی دردها وقتی تمام می‌شوند که بفهمی قرار نیست کسی بیاید نجاتت بدهد، باید خودت از تاریکی بیرون بیایی.
https://t.me/hob2223

انتظار،سردرد،تاریک

_

_

_

_

داییم در اولین مواجه شدن با من تو فکر عمیقی رفت و گفت میخواستم یکارایی انجام بدم ولی الانکه فکر میکنم مگه من چمه که برم بیفتم تو این چاه😂

صورتمو حس نمیکنم واقعا

من اگر بینیمو عمل میکردم انقدر درد نمی‌کشیدم که امروز کشیدم🚶🏻‍♀

امروز یه اشتباهی کردم که تا عمر دارم یادم نمیره...

ما برای خداحافظی احتیاج به زمان داریم ؛ #نوشته_ها🖇
ما برای خداحافظی احتیاج به زمان داریم ؛
#نوشته_ها🖇

بابا مرا ببخش که همیشه پایم را از گلیمم درازتر کردم. ببخش که بچه‌ی سر به زیر و سر به راهی نبودم و همیشه کنجکاوی می‌کردم، همیشه بایدها و نبایدها را زیر پا می‌گذاشتم و تسلیمِ هیچ حد و مرزی نمی‌شدم. ببخش که به حرف‌هات گوش نمی‌دادم و از دایره‌ی فرضیِ نجابتی که برایم تصور می‌کردی فرار می‌کردم. بابا مرا ببخش که دختر خوبی برایت نبودم، که با تصورات تو از یک دختر خوب، فرق داشتم. که می‌گفتی آرام بگیر و من آرام و قرار نداشتم، که می‌گفتی خطر نکن و من سرکشی می‌کردم و تمام خطرها را به جان می‌خریدم. تو طبق قانون و اعتقاد خودت، داشتی از من مراقبت می‌کردی، مثل یک گل، ریشه در خاک، سر به زیر، نجیب، آرام... و ببخش که من دوست نداشتم گل باشم. باغچه برایم کوچک و محدود بود، من آسمان را دوست داشتم بابا. من از آنچه بودم و آنچه هستم پشیمان نیستم، ولی دارم فکر می‌کنم شاید تو حق داشتی دخترِ سر به راهی که می‌خواستی را داشته‌باشی. بابا نمی‌دانم طبق دیدگاه امروزت یک دختر خوب چه شکلی‌ست اما سرزنشم نکن از اینکه جوری شدم که خودم می‌خواستم و جوری که تو می‌خواستی نبودم، سرزنشم نکن که ذهنم پر از سوال بود و سرم درد می‌کرد برای شکستن حصارها. کاش یک روز به چشمانم نگاه کنی و بگویی: خوب کردی دخترم، خوب کردی که به حرفم گوش ندادی و کار خودت را کردی. خوب کردی برای رویاهای خودت جنگیدی، خوب کردی که توی قالبی که تصور می‌کردم جا نشدی.
دوستت دارم بابا...
بابت هرچیز که ذره‌ای تو را رنجاند، مرا ببخش... ببخش که می‌خواستی گل باشم و من پرنده شدم...
-نوشته

از رگ گردن به شما نزدیکتره...

و گاهي ، رفتن هم شکل دیگری از دوست داشتن است.