᯽حُب᯽
Відкрити в Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6884899680 آرشیو حُب @arhob2223
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
434
Підписники
-224 години
-167 днів
-8930 днів
Архів дописів
432
یک چیزهایی را نمیشد گفت.
نمیشد گفت: دلم تنگ شده، با من حرف میزنی؟ نمیشد گفت: غمگینم از زمین و زمانه، آرامم میکنی؟ نمیشد گفت: سراغم را میگیری؟ دلت تنگ میشود؟ بغلم میکنی؟اما میشد سکوت کرد، فاصله گرفت، حرف نزد، ناامید شد و آرام آرام و برای همیشه از آدمها دل کند. میشد از نهایت دلتنگی، به بیحسیِ مطلق رسید و دیگر نخواست. یک چیزهایی توضیح دادنی و بهخاطر سپردنی نیستند؛ ذاتیاند و بعضیها آدمِ دوست داشتن و رابطههای عمیقِ احساسی نیستند و همان بهتر که هیچکس به هزار امید و ترفند، قلعهی ارزشمندِ احساساتش را روی آب نسازد.
-نوشته
432
شما رو نمیدونم، ولی غم فاطمیه برای من یه درد معمولی نیست؛ یه بغضه که انگار هرچی گریه میکنم، نه سبک میشه، نه تموم...
هرچی برای مادر کاری میکنم، باز ته دلم احساس میکنم کمه؛ انگار دلم میخواد کاری کنم که ذرهای از غربتش کم بشه، اما دستم به جایی بند نیست...
طول روز، مدام بین شوقِ رسیدن فاطمیه و غمِ مظلومیت مادر میمونم؛ یه لحظه دلم پر میکشه برای روضه، یه لحظه فکرِ تنهایی علی بعد از مادر، دلم رو میلرزونه...
نمیدونم چرا، اما انگار هر سال که فاطمیه میرسه ، دلم بیشتر میفهمه که بعضی داغها رو نمیشه گریه کرد و تمومشون کرد؛ بعضی غمها تا همیشه گوشهای از قلب آدم میمونن...
432
ایستاده بود روبهروی کمد و لباسهای هزار رنگ را نظاره میکرد.
برخی به استراحت، کفِ کمد نشسته
و تعدادی دیگر، با احترام بر چوب آویز شده بودند.
مانده بود امروز کدام را بر تن کند.
کدام رنگ و کدام حس را.
رختِ شادی، به رنگ زرد را کنار زد، سبزِ تلاش را هم.
آبیِ موفقیت را و بعد سفید ِ آرامش.
یکی پس از دیگری لباسها را بالا و پایین میکرد و هرچه میگشت؛ کمتر به نتیجه میرسید. کلافه از انتخاب لباسِ امروز، چشمش به صندوق کنار کمد افتاد.
رعد و برقی در ذهنش جان گرفت و هوای چشمهایش ابری شد.
آن صندوق ممنوعه بود…میدانست!
میدانست و قدم کج میکرد.
میدانست روحش را خراش میدهد. میدانست هنوز بعد از آخر بار پوشیدنِ لباسِ درون آن صندوق، نخکشهای جسم و جانش ترمیم نشده. میدانست و گام برمیداشت.
ابر چشمانش آمادهی باریدن بود.
درِ صندوق، با صدایِ سوختن چوب باز شد. با بوی قهوه و عطر خنکِ چمن.
و شاید نمی از بوی جنگلی خیس و تاریک؛ عطر همیشگی او.
دست انداخت و لباس هزار رنگ را برداشت.
رنگ بود و رنگ…
انگار سطلی از خاکستر به رویش پاشیده بودند. میدانست رختِ دلتنگی را که بر تن کند، جان میدهد.
میدانست و اما چه کند که دلتنگ شده بود...
لباس، بر قامتِ شکستهاش زار میزد.
دیگر جانی برای به تن کردن دلتنگی نداشت.
خسته بود.
اما چه کند که دلتنگ شده بود...
دکمه دکمه، دلتنگی را بست و جانش را تا گلو بالا آورد.
پیراهن، زیادی به تنش گشاد بود و سنگین!
و او، شاید میانِ رنگ رنگِ خاکستری ِ لباس، در سکوت، جان میداد.
رختِ دلتنگی، سنگینترین لباسی بود که در کمدش داشت...
-نوشته
