᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
502
المشتركون
-624 ساعات
-327 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
502
Repost from حوالیِسڪوت
از شدت سردرد، خیلی وقت بود از تاریکی فاصله نمیگرفت.پردهها همیشه کشیده بودند و چراغ اتاق خاموش. نه اینکه تاریکی را دوست داشته باشد، فقط نور، سردردش را بدتر میکرد.قرصها گوشهی میز جمع شده بودند و لیوان آبی که هر شب پر میکرد، صبحها هنوز نصفه مانده بود.
اما چیزی بیشتر از سردرد اذیتش میکرد،
انتظار.هر شب قبل از خواب گوشی را کنار بالش میگذاشت، صدای اعلان را روشن میکرد و با خودش میگفت:
شاید امشب.امشبها یکییکی گذشتند
و هیچ پیامی نیامد.یک شب،
سردردش آنقدر شدید شد که دیگر حتی توان نگاه کردن به صفحه را نداشت.
گوشی را خاموش کرد، چشمهایش را بست
و برای اولین بار با خودش فکر کرد شاید باید انتظار را هم خاموش کند. صبح که بیدار شد، سردرد هنوز بود. اما عجیب این بود که دیگر منتظر هیچ پیامی نبود.
و شاید بعضی دردها وقتی تمام میشوند که بفهمی قرار نیست کسی بیاید نجاتت بدهد، باید خودت از تاریکی بیرون بیایی.
https://t.me/hob2223
502
داییم در اولین مواجه شدن با من تو فکر عمیقی رفت و گفت میخواستم یکارایی انجام بدم ولی الانکه فکر میکنم مگه من چمه که برم بیفتم تو این چاه😂
502
بابا مرا ببخش که همیشه پایم را از گلیمم درازتر کردم.
ببخش که بچهی سر به زیر و سر به راهی نبودم و همیشه کنجکاوی میکردم، همیشه بایدها و نبایدها را زیر پا میگذاشتم و تسلیمِ هیچ حد و مرزی نمیشدم.
ببخش که به حرفهات گوش نمیدادم و از دایرهی فرضیِ نجابتی که برایم تصور میکردی فرار میکردم.
بابا مرا ببخش که دختر خوبی برایت نبودم، که با تصورات تو از یک دختر خوب، فرق داشتم. که میگفتی آرام بگیر و من آرام و قرار نداشتم، که میگفتی خطر نکن و من سرکشی میکردم و تمام خطرها را به جان میخریدم. تو طبق قانون و اعتقاد خودت، داشتی از من مراقبت میکردی، مثل یک گل، ریشه در خاک، سر به زیر، نجیب، آرام... و ببخش که من دوست نداشتم گل باشم. باغچه برایم کوچک و محدود بود، من آسمان را دوست داشتم بابا.
من از آنچه بودم و آنچه هستم پشیمان نیستم، ولی دارم فکر میکنم شاید تو حق داشتی دخترِ سر به راهی که میخواستی را داشتهباشی.
بابا نمیدانم طبق دیدگاه امروزت یک دختر خوب چه شکلیست اما سرزنشم نکن از اینکه جوری شدم که خودم میخواستم و جوری که تو میخواستی نبودم، سرزنشم نکن که ذهنم پر از سوال بود و سرم درد میکرد برای شکستن حصارها.
کاش یک روز به چشمانم نگاه کنی و بگویی: خوب کردی دخترم، خوب کردی که به حرفم گوش ندادی و کار خودت را کردی. خوب کردی برای رویاهای خودت جنگیدی، خوب کردی که توی قالبی که تصور میکردم جا نشدی.
دوستت دارم بابا...بابت هرچیز که ذرهای تو را رنجاند، مرا ببخش... ببخش که میخواستی گل باشم و من پرنده شدم...
-نوشته
