بابونه
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
241
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1230 days
Posts Archive
241
استراحت گاه ما🫠
لذت و طعم غذای اینجا به خصوص چاااای در آن گرمای ۴۰درجه بغلان ؛فقط میگویم به به 😋
به قول راضیه رستورانت غریب نواز 😂
#شهر جدید
#بغلان
241
+2
این روزها چقدر منتظر مان میگذاشتن و بخاطر وقت کُشی از هر گوشه و کنار عکس میگرفتم 🤦🏻♀️
از انتظار نفرت دارم .
#پلخمری
241
آسمان امروز عجیب با هوای دل من عجین شده او هم میبارد و دل من هم بارانیست ، من هستم و جاده ی که با پیاده رفتن غم هایم را در آن چون برگ های زرد خزانی له میکنم .باران شدت میگیرد و بهانه ی میشود برای رهایی ام ،رهایی از اشک های که برای ریختن صف بسته اند . باران میبارد و زیبایی می آفریند باران میبارد و اشک هایم را در خودش محو میکند .
باران میبارد
منم میبارم.
پ ن ۱؛از آن روز بارانی 🌧️
پ ن۲؛ همین حالا این نوشته را در یاد داشت هایم دیدم نمیدانم چه زمان نوشته شده اما به دلم نشست.
#شهر جدید
#بغلان
241
Repost from هدایت حاذق
غم نبودن تو در سرم بزرگ شده
لباس تازه به تن کرده بره، گرگ شده
غروب سرختری را نشستهام بیتو
به موی فرفریات که شکستهام بیتو
شبی نیامده که خواب راحتی باشد
به غیر گریه برایت روایتی باشد
و آسمان که پر از ابر تیره و تار است
زمین شبیه منِ نامراد بیچارهست
زبان به کام نشسته صدا ندارم من
تو نیستی و گمانم خدا ندارم من
غریبهگی نکنم؟ پس بگو چکار کنم؟
اراده آه ندارم، کجا فرار کنم؟
غم وطن، غم نان و غم نبودن تو
گرفته یقهی من را چهها که هیچ نگو
نه اشتیاق ندارم به زندگی فعلن
تمام فکر من این است؛ خودکشی کردن
تکان نخوردهام از خود دو سه شب و روزست
دهان ملتهبم روزهاست که روزهست
چه میکنم به خودم مادرم پریشان است
پدر هنوز به فکر دو لقمهی نان است
توان این همه غم از توان من که نیست
گلایه نیست عزیزم جهان من که نیست
فقط حضور خودم را اضافه میبینم
تن صبور خودم را اضافه میبینم
مرا ببخش در آخر گلایهای کردم
مرا ببخش اگر که خودِ خودِ دردم
هدایت حاذق
241
پروردگارا، آن آرزوهایی که میان امید و خوشگمانی به تو معلق ماندهاند، بهرهای از آنها نصیب ما کن؛ آنها را با آسانی و خیر به سوی ما بیاور، از جایی که گمان میبریم یا حتی گمان نمیبریم.🌿
241
ﭼﺮﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺯﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ...؟
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ
ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ چشم...
#یاروس_لاوسایفرت
241
امروز به دلیلِ کاری با خاتمه و ملیحه راهی دانشگاه شدیم. فضا سوت و کور بود و بنابر ایام رخصتی جز اندک آدمی در صحن دانشگاه کسی دیده نمیشد و متوجه تغییرات زیاد در صحن دانشگاه و داخل تعمیر به خصوص دانشکده خود ما«ادبیات و علوم بشری » شدم . احساس میکردم در یک فضای بیگانه استم راستش هیچ چیزی نشان نمیداد نزدیکی با ای مکان داشته باشیم چون واقعاً حسی که داشتم همین بود. به بهانه ی از دهلیز به منزل بالا رفتم جایی که دانشکده خودمان قرار داشت در دلم دعا داشتم حداقل آدم آشنایی رَ ببینم اما تمام دروازه ها بسته بود و بد وقتی رفته بودیم ؛ تغییرات صنوف،جابجایی دانشکده های مختلف در دهلیز دانشکده ادبیات و خیلی چیزهای دیگر فضا رَ عوض کرده بود و فقط کتابخانه گک ما در همان جای سابقش بود چقدر دلم خواست بروم و ببینم اش از نزدیک .
ظاهر دانشگاه خیلی عوض شده بود اما فقط مه دیدم تنها دانشکده ادبیات چه حرف های به گفتن داشت و….!
