en
Feedback
هدایت حاذق

هدایت حاذق

Open in Telegram

به شب‌های سیاه خویش پایانی نمی‌بینم!

Show more
309
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
November '23
November '23
+7
in 0 channels
October '23
+312
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
27 November0
26 November+1
25 November0
24 November+1
23 November0
22 November+1
21 November0
20 November0
19 November+2
18 November+1
17 November0
16 November0
15 November0
14 November0
13 November0
12 November0
11 November0
10 November0
09 November0
08 November0
07 November0
06 November0
05 November0
04 November0
03 November+1
02 November0
01 November0
Channel Posts
‌ به کسی که برایت نمی‌نویسد مزاحمِ روزهایت نمی‌شود، درباره ‌ات نمی‌خواند مهمترین تاریخ‌های تو را حفظ نمی‌کند و زندگی‌ات را پُر از کارهای شگفت‌‌انگیز نمی‌کند ‏ وابسته نشو وابسته نشو وابسته نشو غسان‌کنفانی

2
قسم بر لحظه‌ای که حاکم دل‌ها سیاهی نیست برای شاعر آزاده در اینجا پناهی نیست جلو جنگ و عقب گرگ گرسنه قصد جان کرده به جز در گور
قسم بر لحظه‌ای که حاکم دل‌ها سیاهی نیست برای شاعر آزاده در اینجا پناهی نیست جلو جنگ و عقب گرگ گرسنه قصد جان کرده به جز در گور خوابیدن به عابرها که راهی نیست در این کشور که تاریخ‌اش بتِ تزویر تاریخ است به افسرهای هندوکش همیشه جایگاهی نیست خدایی ترس اشک‌ام را درآورده که می‌بینم؛ شب است و شب‌چراغی، آتشِ از دور، ماه‌ی نیست مواظب باش، آدم‌ها در اینجا گرگ آدم‌هاست میان این جماعت تا که دیدم خیرخواهی نیست بجنگ و حق خود را تا توان داری به دست آور اصول جنگل حاکم هست اینجا، دادگاهی نیست #هدایت_حاذق
74
3
من به تو اعتماد و اعتقاد دارم زیرا تو قسمتی از زندگی منی، تو ترانه‌ای از سرود ایمان بزرگ منی. تو رفیق منی و همین کافی است که تا پایان زندگی با هم، رفیقانه و همراه و همدل باشیم. -نامه مرتضی کیوان به همسرش پوری ۱ فروردین ۱۳۳۳ #نامه_ها
65
4
آدم‌ها را بیش از حد دوست دارم یا به‌هیچ‌وجه دوست ندارم تا اعماق پایین می‌روم در آدم‌ها غرق می‌شوم تا آنچه را هستند واقعی بشناسم #سیلویا_پلات
72
5
🌿🌻 @hamid_jadidi🌻🌿 آن کسی که تو را دوست دارد، به آسانی نمی‌لغزد و به زودی فریب نمی‌خورد و با هر مشکلی و هر محرومیتی که پیش آید ثبات خود را از دست نمی‌دهد. "از نامه‌ی علی شریعتی به پوران شریعت رضوی"
73
6
دی‌روز صبح همین‌که از خواب بلند شدم، به ساعتم نگاه کردم که زمانی برای صرف چای ندارم. با عجله‌گی‌ِ بی‌مورد رفتم بیرون، به قول پدربزرگ مرحومم، دست و رویم را سگ‌شو کردم و قدم گذاشتم به سوی دانشگاه، نه دانشگاه که نه؛ به طرفِ پهنتون. از تُرم پنج به این‌طرف که الان دارم تُرم آخرم را پاس میکنم، رفتن در آن محل برایم کسل‌کننده‌ترین کار ممکن بوده و هست. عادتم شده که در مسیرش همیشه خودم را سرزنش کنم،  گاهی در داخل تکسی از بس حالت روانی‌ام خراب می‌شود، به صنف درسی نارسیده، دوباره برمی‌گردم به اتاق‌ام؛ مکانی که این‌روزها اندوه بی‌سر و صدایی را زوزه می‌کشد. وقتی ایمان آورده بودم که نمی‌توانم لذت که بعید است، حتی سودی ازش ببرم، مگر ارزش این را داشت که این همه بخاطرش رنجور شوم؟ سال‌ها قبل باید رهایش می‌کردم و می‌رفتم پی چیزی که دلم می‌خواهد. این جسم جایی و روح در جای دیگر، یک خیانت به خود است، خیانت به احساسات و هیجاناتی‌که در نطفه سقط می‌شود. طبق روال، در ست عقبی تکسی لم داده بودم و این احوالات ناخوشایند داشت تکرار می‌شد، افکار درهم و برهمی ذهنم را مشغول کرده بود. ناامیدیِ وحشت‌ناکی، از دوسوی سرم تیر می‌کشید که یک‌طرف، با دیدن یک صحنه‌ خوف‌برانگیز دیگر، به یک‌باره وحشتِ بی‌غل و زنجیری لرزه به تنم افکند، چشم‌هایم تار شدند و حال و حوصله از دست و پایم کنده شد، قطعن‌که آدرنالین خون‌‌ام بالا گرفته بود و مرگ بود که دور سرم می‌چرخید. شیشه‌ی جلویی تکسی، کاماز شهرداری را نشان می‌داد، کامازِ پرِ سگ‌های کشته شده؛ سگ‌های ولگردی که بعد از این، رنج بی‌نانی و درد بی‌جایی را حس نمی‌کردند. شب‌هنگام، توسط باکرامت‌ترینِ موجودات، نفس از آن‌ها گرفته شده بود. با دیدن آن صحنه، مرگ را در خودم تجربه کردم و حس کردم که من هم یکی شبیه آنهاستم، سگِ ولگردی که مرگ تدریجی را در این شهر دارد نفس می‌کشد. با آن همه رفتم در آخرین صندلیِ کلاس نشستم و درس آغاز شد؛ اما هرچه تقلا کردم نتوانستم در آنجا بمانم، سرم حمله آمد و استاد‌م برم اجازه داد بروم. از آن محل، با قلبِ پر از اندوه و چشم‌های اشک‌آلوده بیرون شدم و به گوشی‌ام نگاه کردم که پیامی رسیده "صبح‌ تو هم بخیر عزیزم" هدایت_حاذق
72
7
من چگونه به افسردگی دچار می‌شوم در حالی‌که به تو تبعید شده‌ام و چی از این زیباتر که انسان به زنی تبعید شود که دوستش دارد نزار قبانی
102
8
خُنک آن‌دم که نشینیم در ایوان من و تو
خُنک آن‌دم که نشینیم در ایوان من و تو
133
9
هرچند همیشه میش‌ها می‌بازند از منظر ما گرگ نبودن خوب است فرشته خدابنده
185
10
آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمی‌دانم چقدر دوستت دارم هربار که می‌پرسی چقدر؟ با خودم فکر می‌کنم دریا چطور حساب موج‌هایش را نگه
آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمی‌دانم چقدر دوستت دارم هربار که می‌پرسی چقدر؟ با خودم فکر می‌کنم دریا چطور حساب موج‌هایش را نگه دارد. #نزار_قبانی
262
11
اگرچه خسته‌ای اما ترانه می‌خواهی برای زندگی کردن بهانه می‌خواهی تو آن درخت عقیمی‌ که تا دم آخر برای میوه شدن یک جوانه می‌خواهی شبیه افسر زخمی، میان آتش و دود برای پیش‌رَوی، پشتوانه می‌خواهی دلت گرفته خدایی از این‌که بی‌وطنی دلت گرفته شب و روز شانه می‌خواهی به گریه‌ی وسط یک ترانه، بی‌میهن! دلت گرفته به‌حدی‌که خانه می‌خواهی بنوش بی‌وطنم که به غم دچار شدی شبیه لشکری از بن که تار و مار شدی نشد که خانه‌‌گک‌ات خانه‌ی خدا باشد نشد که خانه‌گک‌ات دور از بلا باشد تو در تمام جهان مرگ خویش را دیدی شکست خوردی و با غصه‌هات خندیدی نه میل شهر به‌دوشی، نه میل مردن بود_ اگر، خلاف سیاهی چرا نجنگیدی؟ تو مشکلی و مقصر، دلیل‌ِ غم‌هایی تو مشکلی و مقصر، به هوش می‌آیی؟ اگر امید نداری بگیر شاعر شب دوجام زهر کثیف و بنوش عابر شب بنوش چشمه‌ی غم! خودکشی‌ست، شیرین است! اگرچه مردن تو در قفس که ننگین است #هدایت_حاذق
259
12
No text...
256
13
کتاب "نشانه‌های روشن‌فکران" حاوی شش سخن‌رانیِ ادوارد سعید است که در برنامه‌ی سخن‌رانی‌های ریت در شبکه‌ی بی بی سی به سال 1993ایراد کرده است. ادوارد سعید سخن‌رانی اول را که تحت عنوان " نشانه‌های روشن‌فکران" است، با این‌ سوال که روشن‌فکران آیا گروه بزرگ‌اند یا گروه کوچک؟ آغاز می‌کند. در پاسخ به این پرسش مطرح کرده‌اش اول سراغ فیلسوف و نظریه‌پرداز مارکسیست، آنتونیو گرامشی می‌رود‌. گرامشی همه‌ی مردم را روشن‌فکر می‌داند و روشن‌فکران را به دو گروه تقسیم‌بندی می‌کند؛ روشن‌فکران سنتی(معلمان، روحانیون...)و روشن‌فکران سازمان‌یافته(افراد متخصصی‌که در یک حوزه‌ی خاص کار می‌کنند و در پی مفید بودن و اکثر مواقع در پی راضی نگه داشتن عموم مردم‌اند) اما برعکس گرامشی، ژولین بندا می‌آید روشن‌فکران را گروه کوچکی از مردان می‌داند که وجدان بشر را می‌سازند. از نظر بندا، روشن‌فکر کسی است که بی‌باکانه حقایق را بیان می‌کند و ترسی از چیزی و کسی ندارد. در ادامه، ادوارد سعید دیدگاه میشل فوکو را اضافه می‌کند؛ میشل فوکو به این نظر است که روشن‌فکران افراد متخصصی استند که می‌توانند از مهارت‌شان در بخش‌های دیگری هم استفاده کنند. در آخر این سخن‌رانی به بسط موضوع و بیان دیدگاه خود می‌پردازد. احساس می‌شود که دیدگاه ادوارد با گرامشی اندکی نزدیکی دارد که می‌گوید؛ روشن‌فکر شخصی‌ست با نقش عمومی خاص در اجتماع؛ بنابر این نمی‌تواند به سطح یک متخصص بی‌هویت سقوط کند. او باید مزاحم، شکاک، منتقد و حتی ناخوشایند باشد. ...و یکی از وظایف‌اش تلاش برای نابودی کلیشه‌ها و الگوهای تحقیر کننده‌ای‌ست که اندیشه و ارتباط انسان را محدود می‌کند. در سخن‌رانی دوم، روی عنوان"در تنگنا گذاشتن ملت‌ها و سنت‌ها"بحث می‌کند. به باور ادوارد با آن‌که روشن‌فکران هرکدام در سطح جهان،  دارای سنت‌ها و تفاوت‌های فرهنگی و زبانی خاص خود اسنتد، "نقش‌ روشن‌فکر را بیش از کاربرد محلی آن می‌داند" او می‌گوید که نباید روشن‌فکران وابسته‌ی آن مرزی باشند که دورشان کشیده شده است و مصروف سیاست‌های کلیشه‌ایِ رایج باشند. روشن‌فکر نباید در محور مرز خاصی بچرخد و به "ما"یی تعیین شده اکتفا کند. «وظیفۀ روشن‌فکر این است که بحران را با صراحت تعمیم بخشد؛ چشم‌انداز انسانی گسترده‌ای از آنچه نژاد یا ملت خاصی را رنج می‌دهد، ارائه کند و این تجربه را به رنج ملت‌های دیگر پیوند دهد.» از این گذشته در باره‌ی" غربت روشن‌فکران..."صحبت می‌کند. ادوارد در این بحث روشن‌فکران را از لحاظ این‌که اعضای همیشه‌گی جامعه‌اند، به دو گروه تقسیم‌بندی می‌کند؛ خودی و بیگانه. روشن‌فکران خودی، دقیقن همان "بله"گویان و کسانی‌اند که اندیشه، سربلندی و شور روشن‌فکری را در پای زر و قدرت می‌ریزند. ...و روشن‌فکران "بیگانه" آنهایی‌اند که سرنوشتی ندارند، جز حاشیه‌نشینی و تبعید. او در آغاز این بحث می‌گوید؛ تبعید از غم‌انگیزترین سرنوشت‌هاست. به نظر ادوارد این تبعیدی‌ها نه تنها که فرهنگ‌پزیر نیستند، عامل یک نوع بی‌ثباتی و ناپایداری‌اند. سعید باورمند به این است که روشن‌فکر تبعیدی به منطق مرسوم و متداول پاسخ نمی‌دهد، جسارت به چالش کشیدن دارد و به دگرگونی و تغییر پاسخ مثبت می‌دهد.از نگاه او همین روشن‌فکر تبعیدی، روشن‌فکر واقعی است"روشن‌فکر موجودی‌ست تبعیدی، حاشیه‌نشین، ذوق‌ورز و پدیدآورنده‌ی زبانی‌ست که می‌کوشد حقیقت را در مقابل قدرت بیان کند. موجود غیرخودی و آدمی که نمی‌تواتد هم‌رنگ جماعت باشد. در ادامه‌ی این سخن‌رانی، مثال‌های می‌زند که از حوصله‌ی این نوشته فارغ است. فصل بعد را عنوان" حرفه‌ای‌ها و ذوق‌ورزها" احتوا می‌کند. به باور ادوارد، مشکل اصلی روشن‌فکر عصرحاضر، خود را مقبول طبع عموم ساختن، به چالش‌ نکشیدن قدرت  و کار حرفه‌ای را بی‌چون و چرا انجام دادن است. روشن‌فکر باید ذوق‌ورز باشد و اشتیاق در تمام کارها، حتی در روز‌مره‌گی‌ها خلق کند. قدرت را زیر سوال برده، احساس وظیفه‌ در قبال زمین و هم‌نوعان خود داشته و نماد سرکشی باشد. در دو بخش آخر از خدایان ناکام که همانا قدرت‌ها، باورهای مسخره‌ و طلسم‌کننده‌. ...و بیان حقیقت در مقابل قدرت است‌.خلاصه‌اش این‌که نباید شور روشن‌فکری را در پای قدرت ریخت و در بند قدرتی و باور ثابتی بود. ...و آن‌طور که در اول نقل قول کرده بودم؛ روشن‌فکر باید شکاک، مزاحم و از بیان حقیقت ترسی نداشته باشد. به باور او، یک روشن‌فکر باید آزاد باشد، پای‌بندی را نپذیرد و عین آدمک مصنوعی نشود که به فرمان قدرتی سرم خم کرده است." در مقام روشن‌فکر، شما تنها کسی هستید که در دو گزینه‌ی بیان جدی حقیقت، با تمام توانایی و اطاعت منفعلانه ارباب یا قدرت، یکی را انتخاب کنید. برای روشن‌فکر سکولار، آن خدایان همیشه ناکام‌اند" با آن‌که در این کتاب اضافه‌گویی و تکرار مطالب زیاد دیده می‌شود؛ خواندن‌اش خالی از ثواب نیست. #هدایت‌حاذق #کتاب‌نوشت #نشانه‌های روشن‌فکران
243
14
«هنگامی که به دنیا می‌آییم، قراردادی را برای زندگی‌کردن امضا می‌کنیم، ولی سال‌ها بعد لحظاتی فرامی‌رسند که از خود می‌پرسیم چه‌
«هنگامی که به دنیا می‌آییم، قراردادی را برای زندگی‌کردن امضا می‌کنیم، ولی سال‌ها بعد لحظاتی فرامی‌رسند که از خود می‌پرسیم چه‌کسی این قرارداد را به‌جای من امضا کرده است؟»
182
15
رمان چهار سال بعد از واقعه‌ی‌ "کوری سفید" از ماجرای یک انتخابات، در یک روز بارانی آغاز می‌شود. باران شکل وحشت‌ناک را به خود گرفته و تا ساعات پایانی روز، نمی‌گذارد حتی یک‌نفر از خانه‌اش بیرون شود و رای بدهد؛ اما ساعت چهار بعد ظهرِ همان روز، با آن‌که از شدت باران اصلن کاسته نشده بود، آدم‌های داری حق رای، عین سیل به سوی محل رای دهی هجوم آوردند و مسئولیت خود را با شور و هیجان تمام ادا کردند. انتخابات پایان پذیرفت و در آخر، شمارش آراء که صورت گرفت، مسئولان متوجه شدند که هفتاد درسد آراء سفید است(رای سفید یک اعتراض است و نشانه‌ی وقوع یک انقلاب). انتخابات به دور دو رفت؛ اما این‌بار اوضاع بدتر شد؛ یعنی هشتاد و سه درسد آراء سفید از آب برآمد. مردان سیاست وحشت کردند‌، وحشت از یک شورش نابهنگام. حس می‌کردند که آرامش حاضر شهر، عین آرامشِ قبل از توفان است. اولین فکری‌که از ذهن‌ِ این دولت‌مردان بخاطر خاموش کردن این وضع گذشت، پرسیدن از مردم و در صورت نیاز، بازداشت و شکنجه بود؛ اما این اقدامات اصلن کارساز نبود «هنگامی که از آنها پرسیده می‌شود آیا رأی سفید داده‌اند، جواب می‌دهند که خیر چنین نکرده‌اند و اگر هم چنین کرده باشند، از حق قانونی خود استفاده کرده‌اند. هیچ‌کس نمی‌خواهد حرفی بزند. حتی افرادی که تحت بازجویی بودند نیز چیزی بروز ندادند و دستگاه دروغ‌سنج نیز نتوانست کاری از پیش ببرد. انگار یک قانون نانوشته در میان مردم بود که نباید درمورد چنین چیزی حرف بزنند. کم‌کم رأی سفید تبدیل به یک فحش شد که اگر آن را به کسی نسبت می‌دادی انگار به او توهین کرده بودی.» ماجرا و ترس ادامه پیدا می‌کند؛ تا این‌که رئیس جمهور با جمع کابینه، به‌جز از شهردار، شهرِ درحال فروپاشی را ترک کرده و همه‌ را به حال‌ خودشان می‌گذارد، با فکر این‌که مردم به حکومت نیاز پیدا کنند و خواهشانه خواستار برگشت کابینه شوند؛ اما مردم گونه‌ای به زندگی عادی‌شان در نبود حکومت امتداد می‌بخشند که رئیس جمهور و اعضای کابینه‌اش دست زیر دندان می‌برند. ...و با یک انفجاری در یک راه آهن، در پی مختل کردن وضع خوب شهر می‌برآیند. این ماجرا دنباله‌ی درازی دارد که از حوصله ی من خارج است؛ اما چنان‌که می‌دانیم این کتاب از پس کتاب کوری می‌آید، در آخر کتاب کوری همه بینا می‌شوند و این آدم‌های بیناشده در کتاب بینایی، در پی ساختن یک تغییر اساسی در نظام، آستین بر می‌زنند. از تظاهرات‌‌های‌شان خوب فهمیده می‌شود که آن‌ها بر علیه حکومت دموکرات آن‌شهر نبرآمده؛ بل‌که بر ضد سیستم دموکراسی وارد میدان کارزار شده‌اند. در آخر داستان، حکومتی‌ها اولین انقلابی را می‌کُشند و "ساراماگو" دوباره جهان را در یک کوری فرو می‌برد. این‌ کتاب به عنوان یک کتاب فلسفی_سیاسی شناخته شده؛ اما نیمه‌ی اول این کتاب را که جامعه‌ی پس از یک کوری را نمایش شده است، من‌ می‌توانم فلسفی بدانم؛ ولی تا آنجایی که من محصل رشته‌ی سیاست‌ام، به هیچ وجه نمی‌توانم این کتاب را یک کتاب سیاسی بدانم. دقیقن آوردن بعضی از مسایل کلیشه‌ایِ سیاست، یک کتاب را سیاسی نمی‌سازد. به برداشت من، کتاب "بینایی" برعکس کتاب "کوری" که در نوع خود یک شاهکار است، خیلی ضعیف و آبکی است. نویسنده در این کتاب انقلاب را راه می‌اندازد؛ اما نمی‌فهمد که از این انقلاب، چی می‌خواهد. #هدایت_حاذق #کتاب‌نوشت #کتاب؛ بینایی
179
16
لا تقل أحبك! فلقد سمعتها بعدد نجوم السماء إفعل مايمليه عليك حُبك فنادراً هم الصادقون ..! نگو دوستت دارم! كه به اندازه ى ستاره هاى آسمان اين را شنيده ام!! آن چه از عشق تمنا دارى را انجام بده! كه راستگويان هميشه اندك اند!!! #غسان_كنفان
193
17
شاید تمام آدم‌ها در بعضی از لحظه‌های زندگی‌، خصوصا در دروان کودکی، اتفاقاتی را شاهد بوده‌اند، یا تجربه‌های بدی داشته‌اند که بعداً باعث ناراحتی روانی شده/می‌شود؛ اما این‌را نمی‌توانیم کتمان نماییم که انسان عقل دارد و حداقل می‌تواند رفتار خوب و بدِ خود را در ساحت شرایط و مکانی‌که در آن زیست دارد، تشخیص دهد. انسان مختار است و می‌تواند گونه‌ی اعمال‌اش را انتخاب کند، هیچ کار زشتی که با اراده انجام می‌پذیرد، توجیه‌پزیر نیست؛. بناً انسان‌ مسوول است، مسوول نتیجه‌ی هرآن عملی‌‌ است که از آدرس‌اش شروع و انجام می‌پذیرد. این‌که یکی میاید، هزار کثافت‌کاری را می‌کند و بعد بخاطر توجیه کردن خود و بدست آوردن آرامش و ادای باوجدان‌ها را درآوردن، آن‌را می‌گذارد پای عقده‌‌های که در درون‌اش می‌جوشند، گُه‌ی اضافی می‌خورد. من فکر می‌کنم که زخم‌ها و عقده‌ها شاید یک قوه‌ی محرک برای یک عمل بد باشند؛ اما در نهایت این ماییم که تصمیم می‌گیریم چگونه باشیم و چکار کنیم. ختم‌کلام، هیچ کثافت‌کاریِ یک انسان صاحب اراده که در حال عادی نفس می‌کشد، توجیه‌پذیر نیست؛ چون‌که در هرحال این انسان تعیین کننده‌ست. #هدایت_حاذق
202
18
"اگر با بوسیدن تو به جهنم‌ بروم با اشتیاق خواهم رفت پس حالا می‌توانم به شیطان فخر بفروشم که من بهشت را دیدم بی‌آن‌که واردش شده باشم"
207
19
با جامعه ی بسته رفاقت کردیم یک گوشه نشستیم و حماقت کردیم آزاده ولی کنج قفس افتاده با ظلم شما چگونه عادت کردیم؟ #هدایت_حاذق
307
20
سپس گفت؛ از دست نده کسی را که وقتی اسمت را می‌برد، گویی مکانِ امنی را توصیف می‌کند.. لاادری
249