بابونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
-224 小时
-37 天
+1330 天
帖子存档
256
بیا و اعتراف کن؛
آنجا که دوستم داشتی
تلاش میکردی چه کسی را فراموش کنی؟
- قهرمان تازه اوغلو
256
Repost from ردِ دَسـ✨ـت؛
من اما
هنوز در سکوت زندهاَم
و با حرف هایی که به سرم شلیک می شوند
دست و پنجه نرم می کنم
باید شعرم را شروع کنم:
چقدر دلم برای تو تنگ شده ..
#آبا_عابدین
256
«بعضی چیزها را نمیشود گفت.بعضی چیزها را احساس میکنید، رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید، میبینید که بی رنگ و جلاست! مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد در آن نیست.»
#بزرگ_علوی
256
دو روزِ تمام در خواندن رمان «بامداد خمار»سپری شد حتی نان و آب را فراموش کرده بودم از بس جالب و خواندنی بود .
اگر قرار باشد بعد از «بادبادک باز »از رمانی فیلمی بسازند «بامداد خمار» بهترین گزینه است.
کسی علاقمند خواندن این رمان بود میفرستم برایش!🙂🌿
256
Repost from نقطهچینهای سرم
انگار دعا کرد که
از دلم جدا شود
و انگار تمامِ مردم جهان آمین گفتند.
لاادری
256
Repost from کـریـسـتـال کـیـانـوش 🐚
برای بابونه ها…
دلبستگیِ محکمی با باد دارند
بابونه ها عاشق شدن را یاد دارند
نه اینکه میخندند یعنی شادمانند
در کارِ (پنهان کردن) استعداد دارند!
بابونه ها در باغ محبوسند، اما
آزاده اند و خاطرِ آزاد دارند
تنها به سازِ ابر میرقصند، آنها
از دستِ آدم ها دلِ ناشاد دارند
زیرا که تنها ابر میداند چه شوقی
به «درس» و «مکتب رفتن» و «استاد» دارند
باید شبیۀ ابر باشی تا بدانی
بابونه ها عاشق شدن را یاد دارند
کریستال کیانوش
256
Repost from آفتاب پرست🌻
دیده ام بعدِ تو خونبار شده میفهمی !؟
روز روشن به سرم تار شده میفهمی !؟
خاطری توست من اینگونه اگر دلتنگم
اینکه دل تنگِ تو صدبار شده میفهمی !؟
بی هوایِ تو نفس میکشم و همواره
بی تو دل از همه بیزار شده میفهمی !؟
های شهزاده کجای که شدم دلگیر ات
غُصه هایت به گلو دار شده میفهمی !؟
درد در قافیه های غزلم هِی جاریست
شاعرت خسته و بیمار شده میفهمی !؟
کارم از گریه گذشته تو چه کردی با من؟
سینه از درد تلمبار شده میفهمی !؟
زخم لبهای تَرک خوردهام را مرهم نیست
جای تو یار مه سیگار شده میفهمی !؟
#حماسه_سعید
256
«مهم نیست چند آدم در دنیا دوستت بدارند، بعضی از روزها گمان میکنی دوست نداشتنیترین فرد روی زمینی.»
256
ما أجمل الغرباء...
حين يصبحون أصدقائنا بالصدفة...
وما أقبح الأصدقاء حين يصبحون غرباء فجأة!
«چقدر غریبهها خوبند...
زمانی که به یکباره دوستمان میشوند
و چقدر دوستان بد هستند وقتی که ناگهان
غریبه میشوند..!»
|#عربیات
256
بر روی دفترهای مشقم
بر روی درختها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
مینویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
مینویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
مینویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانهها و گلها
بر بازآوای کودکیام
مینویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
مینویسم نامت را.
بر ژندههای آسمان آبیام
بر آفتاب ماندهی مرداب
بر ماه زندهی دریاچه
مینویسم نامت را.
روی مزارع، افق
بر بال پرندهها
روی آسیاب سایهها
مینویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
مینویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بیمعنا
مینویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
مینویسم نامت را.
بر کوره راههای بیخواب
بر جادههای بیپایاب
بر میدانهای از آدمی پُر
مینویسم نامت را.
روی چراغی که بر میافروزد
بر چراغی که فرو میرود
بر منزل سراهایم
مینویسم نامت را.
بر میوهی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
مینویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کردهاش
بر قدمهای نو پایش
مینویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانهام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
مینویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
مینویسم نامت را.
بر معرض شگفتیها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
مینویسم نامت را.
بر پناهگاههای ویرانم
بر فانوسهای به گِل تپیدهام
بر دیوارهای ملالم
مینویسم نامت را.
بر ناحضور بیتمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
مینویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
مینویسم نامت را.
به قدرت واژهای
از سر میگیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زادهام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.
برای پرندهی در بند
برای ماهی در تُنگ بلور آب
برای رفیقم که زندانی است
زیرا، آنچه میاندیشد را بر زبان میراند.
برای گُلهای قطع شده
برای علف لگدمال شده
برای درختان مقطوع
برای پیکرهایی که شکنجه شدند
من نام ترا میخوانم: آزادی!
برای دندانهای به هم فشرده
برای خشم فرو خورده
برای استخوان در گلو
برای دهانهایی که نمیخوانند
برای بوسه در مخفیگاه
برای مصرع سانسور شده
برای نامی که ممنوع است
من نام ترا میخوانم: آزادی!
برای عقیدهای که پیگرد میشود
برای کتک خوردنها
برای آن که مقاومت میکند
برای آنان که خود را مخفی میکنند
برای آن ترسی که آنان از تو دارند
برای گامهای تو که تعقیبش میکنند
برای شیوهای که به تو حمله میکنند
برای پسرانی که از تو میکشند
من نام ترا میخوانم: آزادی!
برای سرزمینهای تصرف شده
برای خلقهایی که به اسارت در آمدند
برای انسانهایی که استثمار میشوند
برای آنانیکه تحقیر میشوند
برای مرگ بر آتش
برای محکومیت عدالتخواهان
برای قهرمانان شهید
برای آن آتش خاموش
من نام ترا میخوانم: آزادی!
من ترا میخوانم، به جای همه
به خاطر نام حقیقی تو
من ترا میخوانم زمانی که تیرهگی چیره میشود
و زمانی که کسی مرا نمیبیند،
نام ترا بر دیوار شهرم مینویسم
نام حقیقی ترا
نام ترا و دیگر نامها را
که از ترس هرگز بر زبان نمیآورم
من نام ترا میخوانم: آزادی!
#آزادی #پل_الوار #بامداد_حمیدیا
256
تو را به جای همه کسانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب میشود دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی کسانی که دوست نداشتهام دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت دوست میدارم
تو را به خاطر خاطرهها دوست میدارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تو را به خاطر دود لالههای وحشی
به خاطر گونهی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشهها دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که ندیدهام دوست میدارم
تو برای لبخند تلخ لحظهها
پرواز شیرین خاطرهها دوست میدارم
تورا به اندازهی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم
اندازهی قطرات باران ، اندازهی ستارههای آسمان دوست میدارم
تو را به اندازهی خودت ، اندازهی آن قلب پاکت دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمیشناخته ام ...دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست میدارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
-پل الوار
ترجمه احمد شاملو•
