بابونه
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
258
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1530 days
Posts Archive
258
کسی چه میداند
من چقدر تلاش کردهام
که روحم زیبا بماند،
وقتی جهان
پُر از رنج بود…
زیرا در میان ویرانی و رنج،
وظیفه انسان این است که
قلبش را به زشتی نسپارد.
داستایفسکی
برادران کارامازوف258
Repost from نقطهچینهای سرم
بیدرد هستی، انزوایم را نمیفهمی
معنی "چیزی نیست"هایم را نمیفهمی
آواز میخوانم برایت، مست میرقصی
بغض نشسته در صدایم را نمیفهمی
دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگ!
بدخُلقی و چون و چرایم را نمیفهمی؟
من سکهی بودم که از دستِ تو افتادم
تو کودکی هستی که جایم را نمیفهمی
چون کوه در ظاهر قوی و در دلم آتش...
با چشمِ ظاهربین ورایم را نمیفهمی!
سهراب سوشیان
258
این عکس را از کانال «سوسن نعنا»در گالری ذخیره کردم و خیلی خیلی خوشم آمد اینجا نشر میکنم تا آنهایی که ندیده اند هم ببینند.
258
Repost from کانال| بشیر احمد عالمیار
باران شد و گلهای سوری اتفاق افتاد
در قلبِ عاشق ناصبوری اتفاق افتاد
گفتی که فردا صبح میآیم به دیدارت
تا صبح شد صد سالِ نوری اتفاق افتاد
یک عمر را از دور با هم زندگی کردیم
اما وداعِ ما حضوری اتفاق افتاد
گفتم خدایا ختم کن بیاتفاقی را
یک لحظه بعد از بینِ موری اتفاق افتاد...
گفتم که «پیشِ چشم من باشد همیشه کاش»
نجوا برامد «چشم» و کوری اتفاق افتاد
بیرون کشید از خوابِ راحت؛ هوشیارم ساخت
عشقی که حینِ بیشعوری اتفاق افتاد
تو با نقابِ یک فرشته آمدی پیشم
دیدارِ ما در بینِ گوری اتفاق افتاد.
مجید خاکسار
258
Repost from [.Aviothic.]
«هل تفهم ما معنى
أن تنام وأنت تُردِّد:
يا ربّ اجعلني أتجاوز هذه الأيّام؟»
«آیا میفهمی یعنی چه
که هنگام خواب با خودت تکرار کنی:
خدای من!
کمکم کن این روزها را پشت سر بگذارم؟»
-أدهم الشرقاوی.
258
میگفت؛ تو با زنان دیگر فرق میکنی
حتی پیراهنی که میپوشی
گلی که برآن نقش بسته
پژمرده نمیشود!
258
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
مادر سلام! خستگی ات را به من بده
آیینه جان! شکستگی ات را به من بده
مادر هر آنچه خواسته بودی، همان شدم
پلکی زدی، تو پیر شدی، من جوان شدم
تا آفتاب "میرم" و تا ماه میروم
از دامنت گرفته ام و راه میروم
از شر آسمان و زمین و زمان به تو
مادر پناه میبرم از دیگران به تو
آن سالها که هوش و حواسی نداشتم
از مهربانی تو خلاصی نداشتم
ترس از پدر همیشه به دل داشتم ولی
مادر چقدر از تو هراسی نداشتم!
دیگر ز هیچ چیز هراسان نمیشوم
چون کودکی به پشت تو پنهان نمیشوم
اما:
از زیر دست های تو کی دور میشوم
از تو اگر که دور شوم کور میشوم
حالم اگر بد است کنار تو میرسم
دستی اگر سرم بکشی جور میشوم
صد سال بعد نیز همین گونه بچه ام
از خاطر چه این همه مغرور میشوم؟
مادر! گلایه های مرا گوش میکنی
قولی بده که زود فراموش میکنی
روزیست روز ما که از آن، شام خوشتر است
شامیست شام ما که در آن، شام دیگر است
من هم نشسته ام که ببینم برنده کیست
امروز روز جنگ کلاغ و کبوتر است
این قوم نانجیبِ سیاهی تبار هم
باور نمیکنند وطن عین مادر است!
بهرام هیمه
