en
Feedback
ردِ دَسـ✨ـت؛

ردِ دَسـ✨ـت؛

Open in Telegram

«ننگ دارد مرگْ از وضعِ رسومِ زندگی.»

Show more
Iran141 918The category is not specified
277
Subscribers
+324 hours
No data7 days
+1430 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 1 channels
August '26
+33
in 6 channels
Get PRO
July '26
+51
in 3 channels
Get PRO
June '26
+17
in 0 channels
Get PRO
May '26
+157
in 2 channels
Get PRO
April '260
in 1 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 1 channels
Get PRO
January '26
+9
in 2 channels
Get PRO
December '250
in 3 channels
Get PRO
November '25
+37
in 3 channels
Get PRO
October '25
+83
in 5 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September+3
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September+1
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
«حدِ تو رسا نیست، عزای تو حماسه است.» ‌
+1
«حدِ تو رسا نیست، عزای تو حماسه است.»

2
«حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است.»+1
«حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است.»
1
3
چند لحظه‌قبل ویدیویی را در اینستاگرام دیدم. دختر جوانی در رابطه به این سخن می‌گفت که چگونه ما را از اصل و ریشه‌ی‌مان جدا کردند و می‌گفت هر چیزی را که از سرچشمه و جایگاه اصلی‌اش جدا کنی، دیر یا زود از بین می‌رود و می‌میرد. شنیدن آن دو کلام حرف، مثل این بود که زخم قدیمیِ در وجودم سر باز کرده باشد. دلم هزار تکه شد؛ برای خودم، برای دخترانی که روزی با رفتن به مکتب، دانشگاه، کار کردن و ساختن آینده‌ی خود احساس آزادی، هویت و ارزشمندی می‌کردند؛ اما حالا همان چیزهایی که زمانی بخشی از زندگی عادی‌شان بود، به آرزوهایی دور و دست‌نیافتنی تبدیل شده است. دردِ جدا شدن از اصل، شاید چیزی نباشد که هر کسی بتواند آن را بفهمد. اینکه انسانی را از مسیر رشد، از رؤیاهایش و از چیزی که به او معنا می‌دهد دور کنند، زخمی است که فقط و فقط کسانی آن را عمیقاً لمس می‌کنند که خودشان همان را تجربه کرده باشند. بی‌تردید، هیچ‌کسی جزٔ دختران این سرزمین، معنای واقعیِ جدا شدن از اصل خویش را این‌چنین عمیق و رنج‌آور درک نخواهد کرد.
60
4
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم…
34
5
سلام و وقت همه‌گی بخیر باشد؛ اگر نسخه‌یی پی‌دی‌اف از کتاب های اکرم عثمان و سیامک هروی نزدِتان موجود است، لطف کرده برایم بفرستید. پیشاپیش متشکر. https://t.me/HarfChatBot?start=88a91da5e346
11
6
هر قدَر او چهره می‌افروخت ما می‌سوختیم در خور عرض بهارِ او خزانی داشتیم -بیدل+2
هر قدَر او چهره می‌افروخت ما می‌سوختیم در خور عرض بهارِ او خزانی داشتیم -بیدل
72
7
No text...
1
8
غمگین نیستم، سرم گرم است و زندگی را می‌گذرانم؛ اما اگر حالم را بپرسی، ساعت‌ها برای تو خواهم گریست. ‌
غمگین نیستم، سرم گرم است و زندگی را می‌گذرانم؛ اما اگر حالم را بپرسی، ساعت‌ها برای تو خواهم گریست. ‌
99
9
🤍
🤍
91
10
جدا از اینکه‌ کتاب مذکور حال و احوال روحی مرا تا جای به‌هم می‌ریخت، ولی چون نویسنده از تلخی‌ها، خستگی‌ها و تاریک‌ترین‌ گوشه‌های ذهنش‌ بسیار استادانه‌ می‌نویسد، برای همین، داستان را تا‌ آخر و با حوصله‌مندی کامل خواندمش. در کل از واژه‌ها، طرزِ بیان و مخصوصاً آن نیشخندِ پنهانی که در گفته‌ها و نوشته‌های صادق هدایت نهفته‌ است، بی‌نهایت خوشم می‌آید.
98
11
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد، شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام! #بوف_کور #صادق_هدایت
96
12
آیا می‌توانستم بکلی صرف‌نظر بکنم؟ اما دست خودم نبود، ازین به بعد مانند روحی که در شکنجه باشد، هرچه انتظار کشیدم، هرچه کشیک کشیدم، هرچه جستجو کردم فایده‌ای نداشت! #بوف‌کور #صادق‌هدایت
96
13
بی‌مقصد، بی‌فکر و بی‌اراده در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه میرفتم و نمی‌دانستم که به‌کجا خواهم رسید، چون بعد از او، بعد از آنکه آن چشمهای درشت را میان خون دلمه‌شده دیده بودم، در شب تاریکی، در شب عمیقی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود راه میرفتم، چون دو چشمی که به‌منزله‌یی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود و در این‌صورت برایم یکسان بود که به مکان و ماوایی برسم یا هرگز نرسم. #بوف‌کور #صادق‌هدایت
89
14
زندگی من مثل شمع خرده‌خرده آب میشود، نه، اشتباه می‌کنم! مثل یک کنده هیزمِ تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و ذغال گشته، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده فقط از دود و دم دیگران خفه شده. #بوف‌کور #صادق‌هدایت
81
15
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد، شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام! #بوف_کور #صادق_هدایت
1
16
هربار که غزلی از بیدل را میخوانم به این فکر میکنم که چگونه می‌شود که یک‌عالم معنا و مفهوم را در چند کلمه جاداد ؟ یک‌طوری اشعارش خواننده را وادار به تفکر میکند.از نظرم، ابیاتِ بیدل یک نکته‌یی بسیار متمایزی دارد. مثلاً بعضی اشعار را میخوانی و رد می‌شوی؛ اما شعرِ بیدل نمیگذارد به این‌ زودی‌ها از‌ آن بگذری، در ذهن می‌ماند و درست بعد از خواندن شروع‌ می‌شود. حقیقتاً، ابیاتش دایٔم مرا حیرت‌زده میکند و بارها به این نتیجه می‌رسم که بیدل شاعرِ جمله‌های ساده نیست. با هر کلمه‌اش یک دنیایی کامل میسازد و رنجِ‌هستی و ناپایداری جهانِ‌ امروزی را به عالی‌ترین شکل ممکن‌اش به تصویر می‌کشد.
91
17
جهانِ خفته، به هذیان ترانه‌ها دارد تو گوش واکن و تعبیرِ خواب را دریاب -بیدل
جهانِ خفته، به هذیان ترانه‌ها دارد تو گوش واکن و تعبیرِ خواب را دریاب -بیدل
97
18
خزانِ یک‌سال قبل:) ‌+1
خزانِ یک‌سال قبل:) ‌
77
19
برایم خوش‌‌آیند وقتی می‌بینم آدم‌ها در زندگی‌شان به چیزی دل بسته‌‌گی دارند؛ به کاری، هنری، اندیشه‌ای، انسانی، شیئی ساده یا حتی فعالیتی که شاید از نگاه دیگران چندان مهم و چشمگیر نیست. برایشان اما همان چیزِ کوچک، معنایی عمیقی دارد؛ بخشی از هویتشان است و به روزهایشان جهت می‌دهد. آن‌قدر دوستش دارند که دشواری‌ها، خستگی‌ها و شکست‌های مسیر را نیز با دلِ خوش تحمل می‌کنند و هر بار، با انگیزه‌ای تازه از جا برمی‌خیزند. مثلِ اینکه علاقه‌شان نیرویی درونی به آن‌ها می‌دهد، نیرویی که اجازه نمی‌دهد در نخستین مانع متوقف شوند یا با دیدن سختی‌ها از راهی که انتخاب کرده‌اند دست بکشند. همیشه با خودم فکر می‌کنم چه خوب‌ می‌شود آدم چیزی داشته باشد که بتواند با تمام وجود دوستش بدارد؛ چیزی که صبح‌ها به خاطرش از خواب بیدار شود و در میانِ گیر و دار و مشغولی‌های روزانه، همچنان جایی روشن در ذهن و قلبش باقی بماند. چیزی که فقط سرگرمی یا عادت نباشد، بلکه به زندگی‌اش معنای بدهد؛ چیزی که خستگیِ ناشی از دنبال کردنش نیز برایش شیرین و پذیرفتنی باشد. من اما، این‌چند سال اخیر یک‌طوری چنین علاقه‌یی نسبت به زنده‌گی را فقد در قاب یک حسرت میبینم؛ بارها با خود گفته‌ام کاش در زنده‌گی‌ چیزی بود که این‌گونه عمیق دوستش می‌داشتم؛ چیزی که برایش منتهای اشتیاق و علاقه را تجربه می‌کردم، با آن حسِ زنده بودن می‌داشتم و سختی‌هایش را نه باری سنگین، که بخشِ طبیعی و ارزشمند از مسیر میدانستم. چیزی که در این روزهای بی‌حوصلگی و تردید، دوباره مرا به خودم باز می‌گرداند و یادم می‌آورد که برای چی زنده‌گی کنم. برایم‌ آزار دهنده است که تکلیفم به‌کلی روشن نیست و هنوز آن چیز که می‌خواهم را پیدا نکرده‌ام، شاید هم یک‌جایی در میانِ علاقه‌های خاموش و فراموش‌شده‌ام پنهان شده باشد. برای همین باز اندکی امید دارم که روزی به آن برسم، به چیزی که عمیق باشد و آنقدر برایم معنا پیدا کند که این زندگی‌ و روز های تاریک را از درون روشن بسازد.
81
20
یک دلتنگی‌هایی را باید تا ابد ادامه بدهی، راهِ چاره‌ای دیگر ندارد. یعنی این‌طوری است که دیگر حضورِ خود آن آدم هم رفع‌دلتنگی نمی‌کند و بی‌فایده است. تو دلتنگ چیزی هستی که داشتی و دیگر هیچ‌وقت هیچ‌کجا با هیچ‌کسی نخواهی داشت.
86