en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1030 days
Posts Archive
قالبِ نویسندگی مورد علاقه‌ام ناداستان است؛ اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، جُستار شبیه‌ترین چیزی است که مایلم در آن قالب کار کنم. ا
قالبِ نویسندگی مورد علاقه‌ام ناداستان است؛ اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، جُستار شبیه‌ترین چیزی است که مایلم در آن قالب کار کنم. اولین بار را زینب به من گفت نوع نوشتنت به جستار می‌خورد. مدت‌ها گوشه‌ی ذهنم بود تا یک‌روز نشستم و قالب جستار را واکاوی کردم، بعدتر فهمیدم بی‌قرار بودنِ جستار، سیال بودنش، چهارچوب نداشتنش و... دقیقا همان چیزی است که همیشه از ادبیات می‌خواستم. نوشتن از چیزهایی به ظاهر ناجور و پیوند زدنشان باهم. فرمی که مثل ماهی در کف دستی مشت‌نشده، لیز می‌خورد. ژانری که تعریف کردنی نیست؛ مثل زندگی‌. ناداستانی منعطف و شعفِ حاصل از آرام‌گرفتن در فضای متلاطم.

سال چهارم کارشناسی؟ از جابه‌جا کردن کتاب‌ها بین خونه و دانشگاه خیلی خسته‌ام.

کاغذکاهی‌ها را از توی کارتن کتاب‌هایم پیدا کرده‌ام؛ کاش این پاییز فصلِ نوشتن نامه‌های طولانی بود، فصلِ نارنگی‌های شسته شده روی میزِ چوبی، فصلِ بارانی که به شیشه‌ی خانه‌ام می‌خورد، فصلِ لبوهایی که توی دیگِ شیشه‌ای قُل می‌خورند و با حواس پرتی همیشگی‌ام سرخی آبِ لبوها می‌ریزد روی گاز، فصلِ انارهایی که دانه می‌کنم و گلپر می‌زنم، فصلِ بلندبلند حافظ خواندن در شب‌های طولانی پاییز. کاش امسال پاییز را خوابگاه نبودم و یک گوشه، روی کاغذکاهی‌ها نامه می‌نوشتم و بعد به امیدِ اینکه نامه، صاحبش را که هرگز نمی‌شناسم و ندیده‌ام پیدا کند، در باد رها می‌کردم.

از دیشب، یک واج توی سرم می‌دود، یادم نیست می‌خواستم چه بنویسم، شارژ گوشی‌ام چهار درصد است، از آدم‌هایی که سرشان را می‌آورند لبِ پنجره‌ی چوبی خانه‌ام و سرک می‌کشند، هیچ خوشم نمی‌آید. نگرانی‌ها تا زمانی قدرت دارند که آدم محکم گلوی زندگی را چسبیده باشد، وقتی همه‌چیز را امیدوارانه رها کنی، آن‌وقت هیچ‌‌چیزی نیست که واقعا بخواهی و نقطه ضعف‌ات باشد و بعد، شدن‌ها و نشدن‌ها فرقی باهم ندارند، مقام‌ِ رضاست، نه ادا درآوردن. آدم که زورش به اتفاقاتی که باید یا نباید بیافتند نمی‌رسد، دستِ کم می‌تواند با کلاف‌های اندوه، پیرهنی ببافد هرچند زبر و زخمت اما بر تن کند؛ این‌طوری کلاف‌ها به جای پیچیدن دور دست و پاهایش، در شب‌های بلند و سرد، او را می‌پوشانند.

‏سر رسید را بدون اینکه ورق بزنم انداختم توی سطل زباله؛ حتی با لمسِ جلدِ قهوه‌ای رنگش تمام چیزهایی که نوشته بودم با تصاویری واضح از آن روزها روی عصب‌های بینایی‌ام نقش می‌بست. من فقط بلد بودم خوب بنویسم، شاید هم بلد نبودم، علاقه‌ی آدم‌ها به ادبیات آن‌ها را می‌کشاند به سمت باتلاقِ خونی که در آن روی تن کلمات تیغ می‌کشیدم. تا آخر دنیا دویدم، شبیه باورمندانِ به زمین تخت، زورق شکسته‌ام از گوشه‌ی آن پرت شد. چه اصراری است آدم خودش را ناراضی نشان بدهد؟ وقتی هیچ کدام از قواعد جهان را با او هماهنگ نمی‌کنند؟ وقتی صفحه‌ بیست‌وسه کتابِ «لنگرگاهی در شن روان» از نشر اطراف را می‌دیدم که نوشته بود؛ چطور ممکن است وقتی روحم مدام ترک می‌خورد و تکه‌تکه می‌شود، دنیا همین‌طور ادامه داشته باشد و بی‌هیچ تغییری نفس بکشد؟ همه‌ی بدبختی‌های عالم را ور مؤمن ذهنم ربط می‌داد به صحنه‌ی عاشورا، وقتی جهان به او که ولی خدا بود وفا نکرد و آسمان به زمین دوخته نشد و خورشید درهم نپیچید و بی‌نور نشد، چرا توقع داشته باشم که وقتی تیغ کوچکی توی دست‌هایم فرو می‌رود، همه‌چیز از تپش بایستد؟

امشب بین جعبه‌ها دنبال جلد اول نگاهی دوباره به تربیت اسلامی خسرو باقری می‌گشتم، گوشه‌ی دفترچه‌ی زرد رنگِ papco که ترم دو داشتم و حالم از زردی جلدش همیشه بهم می‌خورد، نوشته بودم؛ باغ انگور مرا کس نخرد باکی نیست می‌فروشم دو برابر چو شرابش کردم یکی از عصرهای سه‌شنبه حوالی ساعت ۶ عصر نوشته بودمش، امشب که دفترچه را ورق می‌زدم دانه‌‌های له‌شده‌ی انگور را زیر پایم احساس می‌کردم. خوشه‌ها به هیچ کجا نرسیدند؛ نه به بازار، نه به میخانه. به هیچ‌کجا نرسیدند و فقط له شدند، زیر سم اسب‌های تازه نعل شده!

بی‌عنـوان هوقم گرفته بود. بوی گوشت خام و فاسد سرم را به درد می‌آورد. آشغال‌ها را یک‌جا کردم و توی چند پلاستیک پیچاندم و فرستادم برود. ظرف‌ها را شستم، غذاها را فریز کردم و تفاله‌گیر را شستم، اما باز هم بوی تند و زُهم می‌آمد. سینک و گاز را غرق شوینده و لکه‌گیر می‌سابیدم و توی کف‌ها، هنوز بوی گوشت خفه‌ام می‌کرد. زیر کابینت، توی یخچال، در فریزر، زیر فرش و گوشه‌ی آشپزخانه را زیر و رو کردم و چیزی نیافتم. سطل زباله را بردم توی تراس، با اسکاج و شوینده افتادم به جانش. برگشتم، بوی گوشت فاسد می‌آمد. تمام گوشت‌های یخ‌بسته را از فریزر درآوردم و ریختم توی پلاستیک و بعد پیچاندمش توی یک پلاستیک دیگر و انداختم توی سطل. زیر یخچال و گاز و جاپیازی و همه‌جا را جارو کشیدم. کیسه‌ی جاروبرقی را بردم توی تراس و خالی‌اش کردم توی زباله‌ها. وقتی برگشتم، هنوز بوی گوشت مانده و فاسد می‌آمد. هوقم گرفته بود. تخته‌گوشت و چاقوی آشپزخانه را سه بار شستم. هنوز بو توی خانه بود. سرم گیج می‌رفت. چشم باز کردم، کنار سینک بودم. چاقو همان‌جا روی پیشخوان افتاده بود. دست‌هایم سرد بودند و کف آشپزخانه نمناک. چاقو را برداشتم و فرو بردم توی شکمم. معده، روده و پوست سینه‌ام را شکافتم. بوی گوشت مانده و فاسد بیشتر می‌شد و تیزی‌اش گلویم را می‌خراشید. هوقم گرفته بود. هرچه بیشتر می‌بریدم، بوی ماندگی تند و تیز‌تر می‌شد. انگار گوشت فاسد، خودِ من بودم که روی زمین افتاده و بویش همه‌جا را گرفته. دستم را فرو بردم توی سینه و قلبم را که تکه‌ای خام، لزج و سیاه بود بیرون کشیدم. بوی ماندگی از همان‌جا بلند می‌شد. منبع بوی زُهم، قلبم بود. هنوز می‌تپید. بوی نمناکِ آهن و خون، آشپزخانه را پر کرد. قابلمه‌ی روی گاز را برداشتم، پر از آب کردم و قلبم را انداختم توی آن. شعله را روشن کردم. صدای قل‌قل آب که بلند شد، بخارِ گوشت بالا گرفت. خیال کردم شاید وقتی بپزد، بوی فاسدش هم از بین برود. اما بخار، تیزتر و سنگین‌تر از قبل بود. سرم گیج می‌رفت. قابلمه را تکان دادم، قلب به دیواره‌ها می‌خورد و صدا می‌داد. من هنوز هوقم می‌گرفت. آنقدر جوشید که بوی زُهم خام، به بویِ دست‌کاری‌شده‌ای بدل شد؛ نه پاک، که تغییر شکل یافته. وقتی آن را بیرون کشیدم، هنوز گرم بود. بالاخره قلب پخته‌ام را سرجایش گذاشتم و تن شکافته‌ام را دوختم. برای لحظه‌ای گوش سپردم. صدایش فرق می‌کرد. تپش‌هایش دیگر آن جهشِ خام و پرهیجان سابق نبود؛ انگار با حرارت، چیزی از آن بریده شده و شکل دیگری به خود گرفته باشد. حالا عشق در عضلاتش نرم‌تر می‌دوید؛ نه آن‌چنان طوفانی که همه‌چیز را به هم بریزد، نه آن‌قدر بی‌رمق که بیاندازمش توی سطل زباله. شاید باورهای خامش را پخته بودم، نه نابود. حالا حرارتی پایدار داشت که دیگر شعله نمی‌کشید، اما تنم را گرم نگه می‌داشت و خانه را، بی‌بو.
۲۴ شهریورماه ۱۴۰۴ | #ذهن‌پاره
@sajedeh_haqparast

پیله لوبیاها هنوز نرسیدن، موقع نارنجی شدن پرتقال‌ها هم نیستم، چندساله توت بهم نمی‌رسه و وقتی سیب‌ترش‌ها روی درختن نیستم. کاش تهش همه‌چیز معمولی نباشه. همین.

به نظرم امیدواری نسبت به زندگی الزاما رابطه‌ی مستقیمی با علاقه به زندگی کردن در دنیا نداره.

یک خواب جالب دیدم، خواب دیدم گروسی اومده بود ایران و ما به خاطر گزارش‌های غلطش ترورش کردیم. ما، نه دولت‌. حالا این‌طوری بود که یک تیم ۴ نفره بودیم که بابامم توش بود. یک‌سری اقدامات انجام دادیم و بعد اونا ما رو دیدن، اومدن دنبالمون و به سه نفر تیر زدن و اونا افتادن و من فرار کردم. از یک دیوار پریدم پایین، موقع ترور همش سه‌تا چیز یادم می‌اومد؛ ۱. حدیث پیامبر که منصوب به ماجرای حضرت مسلم در منزل هانی بود و می‌خواستن ابن زیاد رو بکشن و مسلم یادش میاد که پیامبر فرمود مسلمان ترور نمی‌کند. ۲. امام علی.ع. که می فرمایند از پشت دشمن رو نکشید و دشمن رو فریب ندید. ۳. اینکه آیا اقدام ما برای جمهوری اسلامی تبعات نداره؟ در نهایت اونا ما رو دیدن و به سه نفرمون شلیک کردن، من فرار کردم، یک چیزی شبیه مکانیسم دست مرده که توی شوروی بود رو یک گوشه گذاشته بودیم و وقتی گروسی و همراهش می‌خواستن به من تیر شلیک کنن اون تفنگ خودکار هر دوشون رو کشت. بعد جمله بن‌لادن یادم می‌اومد که می‌گفت وقتی جهان برای ما امن نیست اون رو برای شما هم ناامن می‌کنیم‌ کاملا تروریستی‌طور(اگر درست بگم نقل قول رو). و بعد بیدار شدم و مثل یک بچه خوب برای ترم هفت انتخاب واحد کردم.

این عکس رو توی توییتر دیدم، به سایه‌ی موجودات افسانه‌‌ای که افتاده روی در کمد نگاه کنید.^^
این عکس رو توی توییتر دیدم، به سایه‌ی موجودات افسانه‌‌ای که افتاده روی در کمد نگاه کنید.^^

چون واقعا؛ الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب.

إِلهِی کفی بِی عِزّاً أَنْ أَکونَ لَک عَبْداً، وَکفی بِی فَخْراً أَنْ تَکونَ لِی رَبّاً، أَنْتَ کما أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کما تُحِبُّ. معبودم مرا این عزّت بس است که بنده تو باشم و برایم این افتخار کافی است که تو پروردگار من باشی، تو آنچنانی که دوست دارم، مرا هم چنان کن که دوست داری. -مناجات امیرالمؤمنین.

|سر گردنه؛ معمولا بین راه، به جز آب، خرید آن‌چنانی نمی‌کنیم. امروز که بین راه پیاده شدم برای نماز، یک آبمیوه و یک کیک برداشتم، قیمت روی کیک ۳۲ت بود و قیمت روی آبمیوه معلوم نبود. گذاشتم روی میز تا حساب کنند، بعد حساب که کرد، قیمتی را گفت که به آن دوتا چیزی که برداشته بودم نمی‌خورد. بین‌راه همیشه قیمت را از قیمت اصلی‌اش بیشتر می‌گویند. وقتی حساب کرد، گفت کیک ۳۷ت، فرضی که گرفته بودم درست بود. گفتم روی کیک نوشته شده ۳۲ت، گفت اینجا بیشتر حساب می‌کنیم. کیک و آبمیوه را نخریدم و از مغازه خارج شدم. عدم نظارت بر قیمت‌ها فروشندگان را به جایی می‌رساند که هرکس، جنسش را به هر قیمتی که میلش بکشد، بفروشد. مبلغ یک کیک و آبمیوه، ابدا زیاد نیست اما بالا بردن آن درحالی که با همان قیمت مصوب هم سود کافی دارد، مقایس کوچکی از دزدی از جیب مردم و استحمار کردن آن‌ها است. پیدا کردن علت این مسئله هم زیاد سخت نیست.

-نامه‌ی بیست‌ودوم؛ چهل‌نامه‌ی کوتاه.
-نامه‌ی بیست‌ودوم؛ چهل‌نامه‌ی کوتاه.

حد فاصل ساعت دو و چهل و پنج دقیقه تا پنج‌وسی دقیقه که پدرم زنگ زد، چند بار از خواب پریدم. هربار انگار واقعیت زندگی شبیه بختکی چنگ انداخته بود به حنجره‌ام. بعد نماز را که خواندم، حدفاصل سلام دادن تا طلوع آفتاب، ادرکنی یا ابالغوث می‌گفتم و به این فکر می‌کردم آیا با وجود مواجه بی‌واسطه با تیری که بطن راستم را به دهلیز چپم دوخته بود، به مقام رضا رسیده‌ام؟ و وقتی که پیشانی‌ام را روی مهر تربت گذاشتم فهمیدم، حضرت عباس.ع کفیل‌م شده است که این‌طور چشم دوخته‌ام به واقعیت زندگی و از سر رضا، با طمأنینه لبخند می‌زنم.

می‌اندازد تا در آغوش بگیرد؛ این سنت الهی است. حالا، سقوط برایم ابدا هولناک نیست، منتهای آن تو بودی.

استوری‌ها یکی درمیان راجع به ماه‌گرفتگی است. عکس ماه سرخ، به سرعت در تمام فضای مجازی پخش شده. نماز آیاتم را می‌خوانم. برای دیدن ماه توی محوطه‌ی خوابگاه نرفتم؛ تکرار، باشکوه‌ترین قاب‌ها را لوث می‌کند. تمام این مدت را به اتفاق، همه منتظر ماه‌گرفتگی امشب بودند، این انتظار همگانی باعث شد اصلا دلم نخواهد خسوف امشب را ببینم. این عدم علاقه به همراهی جمعی گاهی خودش را در ماچا خوردن، گاهی در پوشیدن یک کفش، گاهی در خواندن یک کتابی که همه می‌خوانند و راجع به آن حرف می‌زنند و... نشان می‌دهد. این اصرار بر شبیه نشدن و همراه همه به یک نقطه خیره نشدن آدم را می‌کشاند به خلوت‌ترین راه‌ها، بکرترین سرزمین‌ها، آن‌جا که نور ماه تنها بر شبدر چهار برگی می‌تابد که تو برای اول‌بار آن را دیده‌ای، آن‌جا که چشمه‌ای در دور دست‌ترین نقطه تنها عطش تو را برطرف می‌کند، لحظاتی که از چشم همه پنهان می‌ماند تا به چشم تو برسد، این یعنی برخی قاب‌ها را تنها تو دیده‌ای و فقط برای تو بوده است و دست‌کم برای آدم‌هایی کم‌تر از تعداد روزهای هفته. -مثلا از تمام ستاره‌‌های جهان آن ستاره‌ی کم نور را دوست داشتن. همین.

شاید اگر این همه مدت راجع به ماه‌گرفتی حرف نزده بودن و همه‌ی آدم‌ها منتظر امشب نبودن می‌رفتم و ماه رو نگاه می‌کردم ولی الان نه.

معلم بودن به میزان زیادی هیجان انگیزه.
معلم بودن به میزان زیادی هیجان انگیزه.