en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
+124 hours
-77 days
+330 days
Posts Archive
شب نهم؛ به یاد شهدای مقاومت بالخاص شهید یحیی سنوار و شهید سیدحسن نصرالله.

و إن تكن الأبدان للموت أنشئت، فقتل امرىء بالسيف في الله أفضل. واگر بدن‌ها برای مرگ آفریده شده است، به یقین کشته شدن در راه خدا با شمشیر نیکوتر است.

یزید بن مسعود، قبیله‌های بنی‌ تمیم، بنی حنظله و بنی سعد را جمع کرد و با آن‌ها برای یاری امام حسین.ع. صحبت کرد. در پایان گفت: هرکس از یاری او کوتاهی ورزد خداوند فرزندانش را ذلیل و خویشانش را کم می‌سازد. بدانید که من لباس جنگ پوشیده‌ام و زره بر تن نموده‌ام و مطمئن باشید که هر کس کشته نشد می‌میرد و فرار، انسان را نجات نمی‌دهد. -لهوف؛ صفحه‌ی پنجاه‌ونُه.

با دقت واژه‌ها را هجی می‌کنم. آخرهای متن دوتا چشمم خیس می‌شود. جمله‌ی آخر را چندبار می‌خوانم. اشک‌هایم می‌افتند؛ پشت سرهم. حفره‌های قلبم نزدیک است از خون خالی شوند. نذرم یادم می‌آید. پرده‌ی اشک مانع می‌شود صفحه‌ی کیبورد را ببینم. حروف تارِ تار شده‌اند. نذرم یادم می‌آید. نفس‌م تنگ می‌شود. نه روی آن را دارم برگردم نه جای دیگری را بلدم. نذرم یادم می‌آید؛ السلام عليك یا ام العباس.ع.

ایلیا مهر رو از سجاده پرت کرد یکم دورتر، قبلش پیراهنش رو برام آورد که تنم کن و لباسش رو عوض کرده بودم. بهش گفتم مهر رو برای خاله میاری تا نماز بخونم؟ اول گفت نه. بعد بهش گفتم من لباست رو عوض کردم می‌شه تو هم برام مهر بیاری؟ در حینی که داشتم این رو می‌گفتم فهمیدم چه جمله‌ی اشتباهی رو دارم می‌گم. پاشدم خودم برم مهر رو بیارم که گفت نه و رفت برام آورد. این‌که چرا اشتباه بود به این برمی‌گرده که شما دارید گروکشی می‌کنید. گروکشی در فرایند تربیت اصلا درست نیست. مثلا به کودک می‌گید من این کار رو می‌کنم تو هم باید این‌کار رو کنی. یا چون من فرضا برات غذا درست کردم توهم باید الان برام آب بیاری. این یک رابطه‌ی ناسالم رو ایجاد می‌کنه و می‌تونه زمینه‌ساز الگوهای نادرستی در کودک باشه. بعدها در بزرگ‌سالی خودش رو نشون می‌ده. در روابط با هم‌سالان، در محل کار، در رابطه با همسر و... حالا چه‌طوری؟ این‌که ما یک‌کاری رو انجام می‌دیم و توقع داریم دیگری هم در شرایطی مشابه کاری رو برای ما انجام بده یا گروکشی می‌کنیم در روابط همسران به بدترین نحو ممکن می‌تونه خودش رو نشون بده که می‌تونه زمینه‌ساز توقعات بیجا و اختلافات زیادی بشه. معمولا هم چون تأمین معیشت خانواده با مرد است این مسئله می‌تونه با کم و زیاد کردن خرج و مخارج خودش رو نشون بده. از سمت خانم‌ها هم به یک نحو دیگه می‌تونه خودش رو نشون بده و... #ت_مثل_تربیت.

من هنوز، هنوز عزاداری‌هایم را نکرده‌ام... از سال ۹۸ تا امروز، شش‌سال است عزاداری نکرده‌ام.

#
+4
#

برایم زنگ می‌زنند. مُحرم و مَحرم نشدنم در این‌‌سال‌ها محل توقف است و تردید کسی که پشت خط است. مُحرم نشدن در تمام این بیست‌وسه‌سال‌. در تاریکی خیام بارها گریخته‌ام ولی این بار فرق دارد. این بار گوشه‌ی چادر مادر عباس علیه‌السلام را گرفته‌ام. این بار همه‌چیز به نام اوست. برایم زنگ می‌زنند و انتظار باید کشید. راستی تو نخ نخ‌نما شده‌ی هزار رنگِ پوسیده در کنار رشته‌های لطیف ابریشم به چه کارت می‌آید؟

#

خدایا دین تو به ما نیازی ندارد. اگر ایران و ایرانی از بین برود نشانه‌های دین تو هرگز پراکنده نمی‌شود. اگر تمام این کشور ویران شود نور دین تو از بین نخواهد رفت اما یاریمان ده. ما را یاری ده تا سیاهی‌های مجلس عزای حسین تو را هرسال در خیابان‌ها ببینیم. ما را یاری ده تا بر باطل غالب شویم. ما را یاری ده تا از گلدسته‌های مساجد نسل به نسل صدای اشهد ان علی ولی‌الله را بشنویم. خدایا ما را یاری ده. ما را یاری ده و کسانی را که بر ما رحم ندارند را بر ما چیره نکن. خدایا شر دشمنان دینت را به خودشان برگردان. خدایا ما از مردن نمی‌ترسیم ولی از این‌که نشانه‌های دینت را نبینیم سخت بیمناکیم. خدایا کفر و باطل با تمام توان می‌خواهد برما غلبه کند خدایا به ما ایمان ده تا بایستیم. خدایا به ما توان ده تا لااله الا الله را بر بالای برج‌های کفر فریاد بزنیم. خدایا یاریمان ده. ای وعده دهنده‌ی پیروزی حق بر باطل و ای خدایی که یقین داریم صادق است. صدق الله، تو راست گفتی و پیروزی از آن مستضعفین است. خدایا یاریمان ده. خدایا دشمنان ما زیاد شده و ولی ما غایب است‌. خدایا ما را یاری ده تا فرزندان و نسلمان در دوران حکومت ائمه کفر متولد نشوند. خدایا مجاهدان راهت را یاری ده تا دین تو را یاری دهند. خدایا هیبت و هیمنه‌ی پوشالی کفر را درهم بشکن و ما را یاری ده تا مؤمن به الله‌اکبر بشویم.

جلد سه تا شش با کاروان حسینی و لهوف سیدبن طاووس را از بین کتاب‌ها برمی‌دارم. باید به پدرم بگویم این شش جلد را به من بدهد. عناوین باقی کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. خاک نرم روی کتاب‌ها را با دستم پاک می‌کنم. خسته‌ام. چقدر به موقع می‌رسی. چقدر سفينة النجاة تو به موقع می‌رسد. در حدیثی فرموده بودند همه‌ی اهل‌بیت‌.ع. سفينة النجاة هستند اما کشتی شما تندتر حرکت می‌کند. همیشه به موقع می‌رسی. چقدر همیشه به موقع می‌رسی. شاید ماه‌های قمری به همین دلیل می‌چرخند، ها؟ به این دلیل که ما در برهه‌های زندگی به خیمه‌ات برسیم و در میانه‌ی ویرانی به دادمان برسی. اصلا شاید واقعا دلیل چرخش‌ ماه‌های قمری همین است که هرجا شکستیم به خیمه‌ات برسیم. صل الله علیک یا اباعبدالله الحسین.

دلم تنگ شده. دست می‌برم اولین چیزی که دستم بیاید را برمی‌دارم. مداد یا خودکار بودنش توفیری ندارد. دست می‌برم و گوشه‌‌ای از کاغذ خط‌خطی و مچاله شده‌ی روی میز می‌نویسم؛ می‌خواهم برگردم. دلم تنگ شده‌. خسته‌ام. مرا به خیمه‌ات برسان! برسان و پا بندم کن‌. منی که بارها درتاریکی گریخته‌ام.

این‌که مدام پوچ آوردنت را جهان در فواصل کوتاه یادآوری کند تلخ است‌. ماهی کوچکِ در مشتم به آبی دریا نرسید. ماهی سیاه کوچک از فکر دریا مُرد؛ اما هیچ‌وقت به دریا نرسید.

جنگ ویرانی می‌آورد اما جنگیدن با علت جنگ آوارها را می‌سازد و مرمت می‌کند. جنگ فاجعه است اما در این دوازده روز فهمیدم جنگیدن با عامل جنگ نهایت‌ِ ایمان است. ما جنگیدیم. ما با منطق کدخدا جنگیدیم. منطقی که دشمن انسانیت است. دشمن آزادی و آزادگی است. منطقی که تمام جهان را مستعمره می‌خواهد و همه را استثمار و استحمار و استعمار می‌کند. ما جنگيديم حتی اگر جنگنده و بمب‌اتم نداشتیم، حتی اگر گاهی از هواپیماهای رادارگریزشان ترسیدیم که توحیدمان کم بود. اما دوازده روز جنگیدیم و بار دیگر هم اگر کفر با تمام توانش بر ما یورش ببرد، می‌ایستیم، می‌جنگیم حتی اگر کشته شویم. -پنجشنبه؛ پنج تیرماه صفرچهار.

روزنگار؛ روز چهاردهم؛ دو روز پس از آتش‌بس؛ کدخدا ظالم است. تکیه داده‌ام به کمدِ رخت‌خواب‌ها. صدای تلویزیون تا اتاق می‌آید‌. لپتاپ را از شارژ کشیده‌ام. ویراستاری متن‌ها هنوز مانده. روزهای اول آن دوازده روز هرگز فکر نمی‌کردم که جنگ چه چهره‌ای دارد‌. روزهای نهم، دهم واقعا برای تهران نگران بودم و دلتنگ. نه تنها برای آدم‌ها بل‌که حتی برای خیابان‌ها هم بسیار نگران بودم. فکر این‌که خیابان‌هایی که تمامشان را روزی پیاده‌ رفته‌ام قرار است به تل خاک تبدیل بشوند، اندوهگینم می‌کرد‌. چندماه قبل وقتی می‌خواستم بروم علومج روی پل گیشا ساختمان‌ها را غرق در دود تصور کردم. از کودکی این تصور کردن و در خیال غرق شدن را با خودم داشتم. به بیست‌وسه‌سالگی هم کشیده شده. ساختمان‌ها و خانه‌ها را زیر آتش جنگنده‌ها تصور کردم. درخت‌ها را حبس شده در آتش و بعد رسیدم به جمله‌ی شهید آوینی که روی پل هوایی کنار علومج نصب شده بود. راجع به غزه بود. یادم نیست عکس گرفتم یا نه. پوشه‌ی camera را می‌گردم. چیزی پیدا نمی‌کنم. جمله را هم به خاطر نمی‌آورم. آن روزها واقعا حالم خوب نبود. هیچ‌چیز زندگی‌ام سرجاش نبود. خودم هم سر جایم نبودم. همه‌چیز تبدیل به فرمولی سخت شده بود. بگذریم؛ وقتی به جمله‌ی شهید آوینی رسیدم دودهای خیالم تمام شده بود. من صداها را نمی‌توانم تصور کنم اما بوها و رنگ‌ها همیشه برایم زنده‌اند. بگذریم؛ ساختمان‌ها ترمیم شده بودند. دیگر درخت‌ها در آتش نمی‌سوختند. این اتفاق در حدفاصل ۱۲روز اما افتاد. ۱۲روز زمان زیادی نیست اما در جنگ لحظه‌ها شبیه یک‌سال می‌گذرند. هر روز صبح را طوری آغاز می‌کردم که می‌ترسیدم عزیزی را از دست داده باشم. آن مرگ، شهادت است؛ و ما به شهادت به دست شقی‌ترین موجودات مفتخریم. اما انسان عاطفه دارد و نگران است. تعلقاتی دارد و دلتنگ می‌شود؛ این جزئی از آدم بودن است. هر صبح یا پیام می‌دادم یا زنگ می‌زدم که فلان جا را زده‌اند، تو خوبی؟ خوب بودند. همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم خوب بودند اما به خاطر آن شکر گفتن شرمنده هم بودم. وقتی تو در جنگ تیر نخوری یعنی تن دیگری گلوله‌باران شده است. دلم برای تمام جزئیات تهران تنگ شده بود. برای دانشگاه، خوابگاه، کلاس‌ها‌. واقعا فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردم. فکر می‌کردم هیچ‌چیز به شرایط قبل برنمی‌گردد که البته واقعا هم برنمی‌گردد. این دوازده روز، برای من بسیار طولانی گذشت. هرجا می‌خواستم شک کنم قرآن را باز می‌کردم و یکی دو صفحه می‌خواندم. جنگ انسان را به شک می‌اندازد. شب آخر، روز نهم حسین‌ علیه‌السلام شک خزیده در زیر پوست آن‌هایی که پس از خاموش شدن خیام گریختند را دیده بود. حسین علیه‌السلام نمی‌خواست کسی که باید بر باطل شمشیر بزند، مردد باشد. جنگ می‌آید و نظم زندگی را بهم می‌زند. می‌آید و راحتی را می‌گیرد. جنگ ویرانی می‌دهد؛ اما آن‌جا که برای دفاع از باور باشد، ایمان، تمام جراحات حاصل از جنگ را در آغوش می‌کشد. می‌گفتم؛ هرجا به شک می‌افتادم قرآن را باز می‌کردم و هر صفحه‌ای که می‌آمد را می‌خواندم. من انسانم و در کنار همه‌ی دیوانگی و شجاعت‌هایم ترس عجیبی پیدا کرده‌ بودم. هرچند انسان وقتی چشم می‌دوزد به چشم مرگ، شجاع‌تر می‌شود اما گاهی می‌ترسیدم. در مقابل هیبت B-2ها مدام «ولا تهنوا و لا  تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین» را می‌خواندم. این آیه را می‌خواندم و می‌گفتم خدای جنگ بدر با ماست. خدای عبور دهنده‌ی قوم موسی علیه‌السلام از نیل با ماست و البته خدای بدر، خدای احد هم بود، به خودم می‌گفتم اما در احد مسبب شکست مسلمان‌ها نافرمانی خودشان بود. داشتم خسته می‌شدم و مدام به زندگی انسانی که در غزه متولد شده، رشد کرده و همان‌جا هم کشته می‌شود، می‌اندیشیدم. به اویی که در جنوب لبنان می‌زید،بارها فکر کردم. به عمقِ معنای کلمه‌ی مقاومت، بارها اندیشیدم. این دوازده روز تمرین بود. دوازده روزی که در هر ثانیه‌اش بانگ الرحیل الرحیل می‌داد و آمده بود بگوید: آماده‌اید؟ آماده‌اید که برای باورتان تمام چیزی که دارید را بدهید؟ من در این جنگ چیزی از دست ندادم. عزیزی را در خاکِ گرم نگذاشتم و نمی‌توانم چیزی بیشتر از آن‌چه بر من گذاشته را بگویم چرا که حق و اجازه‌اش را ندارم. ایستادگی باشکوه است. اما در این‌که چقدر توان و جرأت ایستادن را دارم بارها شک کردم. یقین داشتم اما رفاه‌زدگی منجر به شک می‌شد؛ شبیه ماری که آرام بخزد میان بوته‌ها. دوازده روز زمان زیادی نیست اما جنگ هر ثانیه‌اش یک‌سال می‌گذرد. زمان‌هایی را به هشت‌سال دفاع مقدس فکر می‌کردم و حتی به خودم اجازه نمی‌دادم بگویم ما شبیه آن مردم هستیم که نبودیم ما هرگز جنگ را در آن ابعاد لمس نکردیم و هرگز حداقل من به خودم اجازه نمی‌دهم بگویم جنگ را دیده‌ام. جنگ، واژه‌‌ای تراژدیک است. جنگ دیگر برایم مقدس نیست. اما دفاع و جنگیدن چرا.

از تمام معبرها عبور کرده‌ام؛ و زیر سایه‌ی درختی، ایستاده در دشت، به صدای چلچله‌ها گوش می‌دهم؛ برای روزهایی که خُنکای آبی که جاری شده در جویبارها در برم می‌گیرد؛ برای حالا که رها شده‌ام و آزاد؛ برای بال‌های نامرئی کوچکی که روییده بر تنم برای پریدن؛

Repost from N/a
علیه فراموشی
علیه فراموشی

امروز داشتم فکر می‌کردم جدی جدی دلم می‌خواهد نام دخترم را ایران بگذارم. ایران در بین نام‌هایی که مدت‌ها پیش گوشه‌ای نوشته بودم، نام بامفهومی برایم است. همیشه معتقد بودم انسان باید فرزندانش را بر طبق باوری که دارد تربیت کند‌ این تسری پیدا کرده بود بر نام‌گذاری بر کودکان؛ همیشه معتقد بودم باید نامی بر کودک، خاصه دختر گذاشته شود که از نامش قوت بگیرد، که نامش معنای ایستادگی بدهد و شجاعت و شدن؛ حرة برایم یکی از همین نام‌ها بود، یعنی است. حرة یعنی آزاده؛ یعنی زن آزاده. این واژه تمام باورم را در خود دارد. آزادگی و آزاده بودن دال مرکزی تمام خصایص نیک است. می‌گفتم؛ این روزها بیشتر به نام ایران فکر می‌کنم. ایران! دختری با موهای بلند خرمایی به رنگِ رطب‌های نوبرانه جنوب و چشم‌هایی به زیبایی شب‌های تاریک و مهتابی کویر، با عزمی به ایستادگی دماوند، گونه‌ای به سرخی دشت‌های شقایق روییده بر دامنه رشته‌ کوه‌های زاگرس، قلبی به ژرفای خلیج‌فارس؛ همیشه فارس و لطافتی به اندازه‌ی نامش!

روزنگار؛ روز سیزدهم؛ ساعت دو و سه دقیقه است. از روزنگار نوشتن خوشم آمده، احتمالا ادامه بدهم. خانه ساکت است. توییتر را مدام رفرش می‌کنم. کلمات زنجیرند؛ اگر درجایی که باید، بیان بشوند از دست‌وپا بریده می‌شوند. شجاعت، آزادی می‌آورد. انسان به میزان شجاعت و دیوانگی‌هایش می‌تواند از زندگی حظ ببرد. حظ متفاوت است با لذت. حظِ رها شدن. آتش‌بس با صلح فرق می‌کند. انسان با خودش گاهی نزاع دارد و گاه صلح؛ گاهی فکر می‌کنیم آتش‌بس، صلح است، اما نیست. بعد از پیکار تن‌به‌تن با نیمه‌های خود، صلح و صلاح کردن با خود هنر است؛ واقعا هنر است بعد از یک آتش‌بس طولانی بین من‌ها الفت برقرار کردن. در این دوازده روز دلم نمی‌خواست با موشک بمیرم نه این‌که بترسم یا به ریشه‌های پوسیده زندگی که سر در تعفن جهان دارند برای چند دقیقه بیشتر زیستن چنگ بزنم، نه‌! نمی‌خواستم تنها یک تن باشم زیر آوار، بدون این‌که کاری کرده باشم. موشک خوردن بی‌آنکه کاری کرده باشم برایم مطلوب نبود. می‌خواستم در جنگ دست‌کم امدادگری باشم که زیر آوار مانده يا معلمی که پای تخته وقتی دارد درس فارسی را آغاز می‌کند و می‌نویسد وطن ما ایران است، نقطه جمله را با خونِ چکیده شده از دستش بگذارد؛ نمی‌خواستم درحالی که برای ایران و به نام ایران کاری نکرده‌ام، زیر بمب‌باران بمیرم. -چهارشنبه؛ چهار، چهار، صفرچهار.

روزنگار؛ روز دوازدهم؛ آتش‌بس. از بطری‌های شربت شاه‌توت‌های باغ یکی را نگه داشته بودند تا برسم. یخ‌ها را می‌شکنم و شاه‌توت‌ها را می‌ریزم روی آب و شکر، سرخی رنگ و خنکی‌‌اش با گرمای هوا بهم می‌آمیزند‌، تابستانِ تابستان است. اخبار را از صبح تا الان سعی کرده‌ام نخوانم. تابستان و گرما و افت انرژی یک سمت ماجراست و توی خانه ماندن یک سمت ماجرا تا مغز آدم رنده شود. دوازده روز تمام است از خانه بیرون نرفته‌ام. سر جمع حتی پنج‌بار هم توی حیاط نرفته‌ام. هر پیشنهادی برای بيرون رفتن را به قوت رد کرده‌ام. با دیالوگ‌هایی که می‌شنوم بیگانه‌ام. امتحانات افتاده شهریورماه. همین یکی دو روز را باید برگردم تهران اگر باز فسخ عزائم نشود‌. کرکره مغزم را فعلا کشیده‌ام پایین. در نقطه‌ی ثبات و امنیت درونی ایستاده‌ام هیچ‌چیزی فعلا و واقعا اهمیت ندارد. -سه‌شنبه؛ سوم تیرماه صفرچهار.