ch
Feedback
حرة

حرة

前往频道在 Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

显示更多
未指定国家未指定类别
242
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+230 天
帖子存档
Repost from دَرِ تَنگ
🎙بهترین نشید عربی‌ای که تا به امروز شنیده ام: سلام يا رفاقي از حسین عجمی 🇱🇧 پاییز پارسال یک ماهی ضاحیه بیروت بودم و شب‌ها، همین ساعت‌ها از ماشین هر چند جوانی که از کنار خانه رد می‌شد، از یکی آن‌ها صدای این مداحی می‌آمد... 🇱🇧آری، همین جوانانی که این شب‌ها دارند با هرچه دارند و ندارند در صور و نبطیه جلوی اهریمن تکنولوژی و آتش می‌جنگند، در خلوت‌های خودشان این‌گونه و با این مضامین نیت می‌کنند و خودشان را برای روز معرکه آماده می‌کنند... ای کاش که شرمنده لبنان نشیم... https://t.me/TheNarrrowGate

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایة امیرالمؤمنین‌علی بن ابی‌‌طالب علیه‌السلام.

الگوهای تربیتی| الگوگیری، نقش‌های جنسیتی و برساخت‌های ذهن کودک از جایگاه والدین. سر کلاس بودم. پسرک رو بالشت خوابیده بود و کا
الگوهای تربیتی| الگوگیری، نقش‌های جنسیتی و برساخت‌های ذهن کودک از جایگاه والدین. سر کلاس بودم. پسرک رو بالشت خوابیده بود و کاری نمی‌کرد. بهش گفتم می‌خوای برات موشک کاغذی درست کنم؟ گفت: آره. براش موشک درست کردم ولی چون با کاغذ باطله بود زیاد پرواز نکرد. بعد از مدتی گفت: خاله فائزه، برام با کاغذ ماشین درست می‌کنی؟ بهش گفتم من بلد نیستم ماشین کاغذی درست کنم ولی می‌تونم نقاشی ماشین بکشم. بعد که ماشین کشیدم گفتم می‌خوای خودت رو هم درحال رانندگی بکشم؟ گفت: آره. بعد که خودش رو کشیدم گفت برام زن بکش. من با چشم‌های چهارتا شده این‌طوری بودم که چی؟ گفت برام زن بکش. گفتم زن نمی‌خوای! می‌گفت پس کی برام نشاسته درست کنه؟(یک نوع دسر یا صبحانه است). با خنده بهش می‌گفتم زن‌ها که نباید غذا درست کنند. می‌گفت خب منم بلد نیستم. بعد رفت پیش مامانم و مامانم براش زن کشید. الان دوباره قرار شد باهم نقاشی بکشیم، گفت: ماشین بکش و کشیدم. بعد هم درخواست کرد خودش و زنش رو بکشم. بعد گفت بچه هم می‌خوام. دوتا دختر و دوتا پسر. می‌گفت: یک بچه هم بذار توی بغلم تا باهم رانندگی کنیم. فراغتی بود چند نکته در باب این روایت می‌نویسم. #ت_مثل_تربیت.

می‌شه اگر کانال یا جایی رو می‌شناسید که اخبار فرصت مطالعاتی و اپلای در رشته‌های مختلف علوم‌انسانی رو منتشر می‌کنه، برای من ارسال کنید؟ @f_moridzadeh https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

آدم پیش خدا مردود نشه، افسر خر کیه.

شهیده لیانا محمدی| دانش‌آموز پایه اولِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. لیانا همراه مادرش ماندانا سالا
شهیده لیانا محمدی| دانش‌آموز پایه اولِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. لیانا همراه مادرش ماندانا سالاری معلم مدرسه شجره طیبه میناب، به شهادت رسید.

روزنگار جنگ| علیه فراموشی. گاهی به قبرهای کوچک و تنِ ظریف دانش‌آموزان میناب فکر می‌کنم و زمان و مکان را گم می‌‌‌کنم. گاهی وقت‌ها به شنبه‌ای که خودمم در مدرسه بودم می‌اندیشم. آن روز اگر مدرسه‌ ما را زده بودند، من احتمالا بچه‌ها را در آغوش می‌کشیدم و زیر یک میز پناه می‌گرفتیم. موقعی که کیف بچه‌ها را می‌بستم، ترس، بر قامتم سایه انداخته بود که اگر این کودک، هدفِ موشک‌ها شود، چه؟ بچه‌ها تازه به حضورم عادت کرده بودند. قرار بود فردای آن روز را باهم برویم موزه ایرانک و من از همان‌جا بروم بیت برای دیدار سالیانه دانشجویی. آن روز به چهره بچه‌ها نگاه می‌کردم. هنوز مهارت کلاس‌داری نداشتم. یا شاید چون جنگ، شبیه گرگی با پوزه‌ای خون‌آلود، پشتِ پرده‌ای حریر آمده بود و چشم دوخته بود به ما و صدای نفس‌های کش‌دارش به گوش بچه‌ها رسیده بود، کلاس ما، واژه‌ی سکوت را گم کرده بود؟ در روایت‌های پراکنده‌ای که از میناب خوانده بودم، نوشته بودند معلم‌ها می‌توانستند از آن وضعیت با سرعت بیشتری خارج شوند و جان خود را نجات بدهند، اما زمان آواربرداری دیده بودند که هر معلم چند کودک را در آغوش گرفته که پیکر کودکان از معلمی که پناه شده، سالم‌تر مانده بوده. به کودکان میناب فکر می‌کنم‌، به زهرا پیام می‌دهم و می‌گویم؛ «اگر کاری از دستم برمی‌آید بگویید. هربار تصاویر را می‌بینم در برابر آن همه قبر کوچک احساس خفه‌شدگی می‌‌‌کنم.» ما نباید از این جنایت بگذریم. این جنایت تنها دلیلی است که ما، می‌توانیم تمام دشمنان را تا همیشه دشمن بداریم و سینه‌هایشان را بدریم. حتی اگر آن‌ها تنها یک کودک از ما گرفته بودند؛ تنها و تنها یک کودک را. دوازدهم خردادماه/۱۴۰۵.

باباها موجودات جالبین. من سه هفته است تاریخ آزمون رانندگیم رو می‌دونم. بابامم قراره یک‌روزی بیاد باهام تا پارک دوبل و دور دو فرمونه و توقف رو تمرین کنم. فردا ساعت ۷ونیم آزمون دارم و اون روز هنوز نرسیده و تنها چیزی که از رانندگی یادم میاد اینه که دلم می‌خواد راجع بهش گریه کنم. معتقده خوب می‌ری که کاش انقدر مطمئن نبود من تنها چیزی که نسبت بهش مطمئنم اینه که فردا از آزمون عملیم یک ولاگ خوب و خنده‌‌دار در میاد که می‌تونه بازدید میلیونی بگیره که تهش اگه افسری که آزمون آیین‌نامه گرفت بخواد امتحان بگیره، به دعوا با افسر ختم می‌شه.

روزنگار جنگ| بر هر ملتی واجب است که مبارزه در راه وطن را به حیات روزمره خود، بیاورد. من قبل‌ترها آن‌قدر مقید به خرید جنس ایرانی نبودم. در برخی وسایل مثلِ لوازم التحریر به جز تولید ملی چیز دیگری معمولا نمی‌خریدم اما در خرید لباس‌ها توجه ویژه‌ای نداشتم. همیشه وقتی به سال‌های بعد فکر می‌کردم در چارت ذهنی‌ام اگر می‌خواستم روزی جهیزیه بخرم، حتما می‌خواستم سعی کنم تمام وسایلم را ایرانی بخرم. همیشه فکر می‌کردم انتخاب‌های آدم تنها متوجه خود او نیست و اگر قرار است مادر، مشق حبِ وطن را به کودکش بیاموزد، بايد در ظرفی که از خاک و به دست مردمان این جغرافیا سفال شده است، غذا بریزد. اما همیشه تردید می‌آمد و همسایه دیوار به دیوار خانه‌ام می‌شد‌. با خودم می‌گفتم و هنوز هم می‌گویم کاش شجاعتش را چندسال دیگر داشته باشی تا جزء به جزء خانه‌ات، تاریخ و فرهنگ سرزمینت باشد و روی آن‌ها ردِ دست‌های توانمند کارگرانِ ایرانی، نقش بسته باشد. از بعد از سخنرانی رهبری، از بعد پیامی که به مناسبتِ روز کارگر و معلم منتشر شد. حمایت از تولید ملی را صرفا توصیه نمی‌دانستم. واجب می‌دانستم که آماده رزم بودن، تنها تفنگ در دست گرفتن نیست که گاهی سلاح، خرید یک‌جفت جوراب تولید داخل است. به چادرم نگاه می‌کنم. چادر نمادِ زنِ شیعه است. چادر ابدا تنها یک پوشش نیست. سبک زندگی است. همان‌قدر که امری فرهنگی است، هزار برابرش سیاسی است. چادر تاریخ مبارزه با باطل است. به جادرم نگاه می‌کنم، باید چادر جدیدی بخرم‌. احتمالا اگر شما تجربه خرید چادر داشته باشید یا دیده باشید، در انتخاب آن فاکتورهای مهمی وجود دارد؛ سبکی، مشکی بودن، سادگی و گل‌دوزی نداشتن، براق نبودن، پرز نگرفتن و... اگر یکی را رعایت نکنید، نتیجه‌ی آن می‌شود آزاری مداوم. از وقتی که استفاده از تولید ملی را واجب دانستم نه صرفا توصیه‌ای که به آن(قبل‌ترها) معتقد بودم و قصد چادر خریدن، چند مدت می‌گذرد. پارچه چادر سیاه شهرکرد، تولید ملی است و در کنار آن پارچه‌های کره‌ای، ژاپنی و... وجود دارد. بارها قصد خرید پارچه شهرکرد را داشته‌ام اما مدام در مرز خریدن و فکر کردن به ویژگی‌های مدنظرم گیر کرده‌ام. بعد به خودم می‌آیم که سخت معتقد بودم باید جهیزیه را تماما ایرانی خرید. بعدتر که می‌آیم بینِ سوئیسی کره و پارچه شهرکرد انتخاب کنم، مردد شوم، فرقی بینِ پوشیدنِ چادری که پارچه‌اش تولید ملی نیست با نپوشیدنش نمی‌بینم. و مدام به این فکر می‌کنم که چادر سر کردن، تنها انتخاب یک پوشش نیست، بلکه یک مسؤلیت اجتماعی است. یازدهم خرداد‌ماه/۱۴۰۵‌‌.

تابستون واقعا زمان خوبیه برای انجام کار. چون تعطیل هستید. ولی چون اینجا گرمه انقدر که احتمال داره قاتل بشید احتمال نداره عالم بشید. یادمه رفته بودیم دماوند دیدار آقای جوادی‌آملی یکی از بچه‌ها گفت منم تو این آب‌وهوا بودم به خدا می‌رسیدم. تازه یکی از استادهامون می‌گفت وقتی تازه رفتم قم آقای مصباح بهشون گفته بودن می‌خواید کار علمی کنید تابستون قم نمونید چون مغز در گرما خشک می‌شه. با دمای چهل‌وسه‌درجه تازه اوایل خرداد فقط می‌شه قتل انجام داد. بعد این وضعیت کسیه که وقتی میاد خونه تو تابستون حتی ممکنه یک‌ماه بشه که پاش رو از خونه بیرون نگذاره. مرگ بر گرما، گرما دوستان، خورشید و تابستان.

شهید میکائیل میردورقی| دانش‌آموز پایه سومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. شب پیش از شهادتش، نقاشی کش
+1
شهید میکائیل میردورقی| دانش‌آموز پایه سومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. شب پیش از شهادتش، نقاشی کشیده بود که در آن سه موشک به مدرسه اصابت می‌کند و بالای آن نوشته بود: «بچه‌ها همه مردند». روز شهادت، پیش از رفتن به مدرسه از مادرش خواست از او عکس بگیرد.

من عنوان‌های زیادی را کنار اسمم تصور یا تجربه کرده‌ام و از بین همه‌ی عنوان‌ها تنها معلم بودن است که مرا به شوق وا‌ می‌دارد. تنها معلم بودن است که روحِ بی‌قرار و متلاطمم را اندکی قرار می‌بخشد.

شهید سهیل چملی‌پور| دانش‌آموز پایه دومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. در کتاب فارسی‌اش در پاسخ به ا
شهید سهیل چملی‌پور| دانش‌آموز پایه دومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. در کتاب فارسی‌اش در پاسخ به این سؤال که دوست‌داری چه‌کاره شوی؟ نوشته بود؛ موشک می‌سازم تا اسرائیل را نابود کنم.

روزنگار جنگ| و وجه مشترکِ تمام آن‌ها شهیدانه زیستن بود. خیلی از جنگ نگذشته بود(بیست‌وسه‌ اسفند صفرچهار) که یکی از زائرهای موکب آل‌یاسین برایم پیام داد که زنِ در تصویر، همسر آقای جعفری است؟ تا فیلم با وضعیت اینترنت در روزهای اولیه جنگ، دانلود شود و آن یک دقیقه و پنجاه و نه ثانیه را ببینم، انگشت‌هایم خشک شده بود. رفتنِ آدم‌هایی که می‌شناختم، انگار جنگ را واقعی کرده‌ بود. آدم‌هایی که نه غریبه بودند که نشناسی‌شان و نه آن‌قدر آشنا که جزئیات زیادی از آن‌ها یادت بیاید. اما بعد از دیدن آن ویدئو جنگ آمده بود و همسایه دیوار به دیوار خانه‌مان شده بود. من، احتمالا هیچ‌وقت حرف‌های خانمِ آقای جعفری را یادم نرود. از همسرش که می‌گفت چشم‌هایش برق می‌زد. همسری که پای ثابتِ کادر درمان موکب‌های اربعین و راهیان بود. کسی که زمان کرونا خانه به خانه می‌گشت تا برای بیماران رایگان سرم وصل کند، من هرگز این‌ روایت‌ها را یادم نمی‌رود. موقعی که نورا قهر کرده بود و در آغوشم روی صندلی پناه گرفته بود، آرام آرام پشتش را نوازش می‌کردم و با او راجع به رنگِ لاکی که روی صدف‌های کوچکِ ناخنش زده بود، حرف می‌زدم. آن موقع‌ها به این فکر می‌کردم دختر بچه بعد از سه‌تا برادر باید هم شیرین و دوست‌داشتنی باشد. من هیچ‌وقت آن روزی که در سالن موکب به صدا درآمد و علیرضا را دیدم که دنبال مادرش می‌گشت، از یادم نمی‌رود. یادم است شنیده بودم که میله‌ی از خدا بی‌خبری موقع بازی نشسته گوشه‌ی چشمش. وقتی صورتش را دیدم، فهمیدم باید علیرضا باشد. کودکی یازده‌ساله و نجیب. یادم است به مادرش گفتم چقدر علیرضا مظلوم است‌ها. همه‌ی خاطراتی که داشتم در آن ویدئو یک‌دقیقه‌ای و پنجاه‌ونه‌ثانیه‌ای از جلوی چشمم می‌گذشت. بارها دیدم و به ایستادگی، صبر و حزن خانم آقای جعفری فکر می‌کردم. به عکس‌های به‌جا مانده‌ی موکب نگاه می‌کنم. سال اولی بود که با آن گروه هم‌سفر می‌شدم. عکس‌های سال‌ قبل را هم در آرشیوها پیدا می‌کنم. می‌رسم به عکس آقای جعفری، باز یادم می‌آید که جنگ، چه‌طور خصمانه و ددمنشانه، حضور علیرضا و پدر قهرمانش را موقعی که در ایست بازرسی مشغول پست بودند، برای همیشه از خانواده‌ی شش‌نفره‌شان دریغ کرد. به عکس‌ها نگاه می‌‌کنم. انگار هنوز آن صبحی که در قهوه‌ای رنگ سالن را به روی علیرضای یازده‌ساله باز کردم، به شب نرسیده است و انگار هنوز جنگ، علیرضا و پدرش را از خانواده و تمام کسانی که آن‌ها را می‌شناختند، نگرفته است. نهم خردادماه/۱۴۰۵.

ترجیح می‌داد روی خاک بیفتد، بغلتد و از دوری آب خفه شود تا اینکه در تُنگِ کوچکی دور خودش چرخ بخورد.

Repost from N/a
ما می‌رویم اما تاریخ، روزی به فرزندان زمانه‌ی خویش خواهد گفت که مردی شجاعانه در مقابل تمام کفر ایستاد. چو بگذشت از پس آن جنگ
ما می‌رویم اما تاریخ، روزی به فرزندان زمانه‌ی خویش خواهد گفت که مردی شجاعانه در مقابل تمام کفر ایستاد. چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب ، آسان به فرزندان و یاران گفت چنگیز که گر فرزند باید ، باید این سان !     بلی آنان که از این پیش بودند چنین بستند راه ترک و تازی از آن این داستان گفتم که امروز بدانی قدر و بر هیچش نبازی   به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است آن سرها که رفته ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته!

نوشته‌های چندماه قبل را نگاه می‌کردم. رسیدم به یک خط. آن هفته اما هیچ‌وقت نرسید.

روزنگار جنگ| من هنوز نتوانسته‌ام بپذیرم و گاهی از خودم می‌پرسم یعنی جدی جدی آقا شهید شده؟ من راستش نتوانسته‌ام هنوز بپذیرم و این روزها که اینترنت وصل شده و روایت‌ها را می‌خوانم، ریلزهای اینستاگرام را می‌بینم، با آدم‌های بیشتری در تعاملم، بیشتر دلتنگ می‌شوم. آقای کشور دوست، کاش سال‌های زندگی بعد از شما خیلی کِش نیاید.

علی الدنیا بعدك العفا.
علی الدنیا بعدك العفا.

چند وقته سر انجام کارها وقتی چالشی پیش میاد، یا مخالفتی، یا مانعی و... وقتی می‌بینم انرژی زیادی می‌خواد تا انجامش بدم، منصرف می‌شم و رهاش می‌کنم حتی اگر در حد مخالفتِ گذاشتنِ یک قاب عکس روی میز باشه. مامانم ولی هنوز فائزه‌ی قبل رو می‌شناسه و وقتی می‌پرسه چرا منصرف شدی؟ بعد خودش می‌گه تو اگر بخوای چیزی رو انجام بدی حتما انجامش می‌دی پس خودت نخواستی‌. ولی درواقع دیگه حوصله‌ی انجام کاری که انرژی زیادی بخواد رو ندارم، حوصله اصرار کردن ندارم، حوصله‌ی پافشاری ندارم، حوصله خواستن چیزی رو هم ندارم، حتی حوصله مخالفت کردن هم ندارم. سر همین وقتی در ارتباطاتم با آدم‌ها تصور اشتباهی براشون به وجود میاد اصلا بحث نمی‌کنم و اجازه می‌دم آدم‌ها هرطوری که دوست دارند فکر کنند.