es
Feedback
حرة

حرة

Ir al canal en Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
204
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
علیه فراموشی
علیه فراموشی

امروز داشتم فکر می‌کردم جدی جدی دلم می‌خواهد نام دخترم را ایران بگذارم. ایران در بین نام‌هایی که مدت‌ها پیش گوشه‌ای نوشته بودم، نام بامفهومی برایم است. همیشه معتقد بودم انسان باید فرزندانش را بر طبق باوری که دارد تربیت کند‌ این تسری پیدا کرده بود بر نام‌گذاری بر کودکان؛ همیشه معتقد بودم باید نامی بر کودک، خاصه دختر گذاشته شود که از نامش قوت بگیرد، که نامش معنای ایستادگی بدهد و شجاعت و شدن؛ حرة برایم یکی از همین نام‌ها بود، یعنی است. حرة یعنی آزاده؛ یعنی زن آزاده. این واژه تمام باورم را در خود دارد. آزادگی و آزاده بودن دال مرکزی تمام خصایص نیک است. می‌گفتم؛ این روزها بیشتر به نام ایران فکر می‌کنم. ایران! دختری با موهای بلند خرمایی به رنگِ رطب‌های نوبرانه جنوب و چشم‌هایی به زیبایی شب‌های تاریک و مهتابی کویر، با عزمی به ایستادگی دماوند، گونه‌ای به سرخی دشت‌های شقایق روییده بر دامنه رشته‌ کوه‌های زاگرس، قلبی به ژرفای خلیج‌فارس؛ همیشه فارس و لطافتی به اندازه‌ی نامش!

روزنگار؛ روز سیزدهم؛ ساعت دو و سه دقیقه است. از روزنگار نوشتن خوشم آمده، احتمالا ادامه بدهم. خانه ساکت است. توییتر را مدام رفرش می‌کنم. کلمات زنجیرند؛ اگر درجایی که باید، بیان بشوند از دست‌وپا بریده می‌شوند. شجاعت، آزادی می‌آورد. انسان به میزان شجاعت و دیوانگی‌هایش می‌تواند از زندگی حظ ببرد. حظ متفاوت است با لذت. حظِ رها شدن. آتش‌بس با صلح فرق می‌کند. انسان با خودش گاهی نزاع دارد و گاه صلح؛ گاهی فکر می‌کنیم آتش‌بس، صلح است، اما نیست. بعد از پیکار تن‌به‌تن با نیمه‌های خود، صلح و صلاح کردن با خود هنر است؛ واقعا هنر است بعد از یک آتش‌بس طولانی بین من‌ها الفت برقرار کردن. در این دوازده روز دلم نمی‌خواست با موشک بمیرم نه این‌که بترسم یا به ریشه‌های پوسیده زندگی که سر در تعفن جهان دارند برای چند دقیقه بیشتر زیستن چنگ بزنم، نه‌! نمی‌خواستم تنها یک تن باشم زیر آوار، بدون این‌که کاری کرده باشم. موشک خوردن بی‌آنکه کاری کرده باشم برایم مطلوب نبود. می‌خواستم در جنگ دست‌کم امدادگری باشم که زیر آوار مانده يا معلمی که پای تخته وقتی دارد درس فارسی را آغاز می‌کند و می‌نویسد وطن ما ایران است، نقطه جمله را با خونِ چکیده شده از دستش بگذارد؛ نمی‌خواستم درحالی که برای ایران و به نام ایران کاری نکرده‌ام، زیر بمب‌باران بمیرم. -چهارشنبه؛ چهار، چهار، صفرچهار.

روزنگار؛ روز دوازدهم؛ آتش‌بس. از بطری‌های شربت شاه‌توت‌های باغ یکی را نگه داشته بودند تا برسم. یخ‌ها را می‌شکنم و شاه‌توت‌ها را می‌ریزم روی آب و شکر، سرخی رنگ و خنکی‌‌اش با گرمای هوا بهم می‌آمیزند‌، تابستانِ تابستان است. اخبار را از صبح تا الان سعی کرده‌ام نخوانم. تابستان و گرما و افت انرژی یک سمت ماجراست و توی خانه ماندن یک سمت ماجرا تا مغز آدم رنده شود. دوازده روز تمام است از خانه بیرون نرفته‌ام. سر جمع حتی پنج‌بار هم توی حیاط نرفته‌ام. هر پیشنهادی برای بيرون رفتن را به قوت رد کرده‌ام. با دیالوگ‌هایی که می‌شنوم بیگانه‌ام. امتحانات افتاده شهریورماه. همین یکی دو روز را باید برگردم تهران اگر باز فسخ عزائم نشود‌. کرکره مغزم را فعلا کشیده‌ام پایین. در نقطه‌ی ثبات و امنیت درونی ایستاده‌ام هیچ‌چیزی فعلا و واقعا اهمیت ندارد. -سه‌شنبه؛ سوم تیرماه صفرچهار.

روزنگار جنگ؛ روز دوازدهم. زمزمه‌های آتش‌بس احتمالی از ساعت ۴ صبح توی کانال‌های خبری پیچیده. توییت عباس عراقچی، وزیرخارجه وقت شبیه چاقوی داغی بود که مدام در گوشتم فرو می‌رفت. شبیه پاره‌های اخگر. از ساعت چهار صبح تا حالا صحبت‌های آقا را مرور می‌‌‌کنم و چهره شهید باقری و شهید حاجی‌زاده از جلوی چشمم برای لحظه‌ای دور نمی‌شود؛ حتی برای لحظه‌ای. موشک‌ها درحال برخورد بر سرزمین‌های اشغالی است. خبری را می‌خواندم که نوشته بود ایران آتش‌بس را به شرطی پذیرفته که حمله‌ی نهایی را انجام بدهد. این حرف خبرگزاری‌هاست. هنوز هیچ‌چیز مشخص نیست. هنوز باید منتظر بود و صبور. رفتم نامه‌ی امام را در هنگام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ خواندم. تیر سال ۶۷ بوده. پیام را خواندم و غم روی صورتم نشست. به احتمالاتی که ممکن است پس از آتش‌بس رخ دهد فکر کرده‌ام، به چرایی پذیرش آتش‌بس و... مغزم از بی‌خوابی و از شدت فکر دارد رنده می‌شود. نوتیف اخبار کانال‌های بله را می‌بینم. موشک‌هایمان یکی، یکی دارند برخورد می‌کند. سایت هسته‌ای صلح‌آمیز ما را زدند. دانشمندان و فرماندهان ما را زدند. مردم را زدند و ما هم زدیم اما آیا خسارتی نباید بگیریم؟ آیا نباید بی‌شرفی مجامع بین‌المللی را به رویشان بیاوریم؟ آیا نباید پوزه‌ی سگ هار زنجیرپاره کرده‌‌ی منطقه را محکم ببندیم؟ آیا گروسی نباید محاکمه بشود؟ آیا نباید بابت آسیب به فوردو به ما خسارت بدهند؟ تمام افکارم بهم پیچده شده و گرد خواب پخش شده روی چشم‌هایم. یک‌بار دیگر متن نامه‌ی امام در تیرماه شصت‌وهفت را می‌خوانم و پتو را می‌کشم روی سرم؛ خداوندا! ما براى دين تو قيام كرديم و براى دين تو جنگيديم و برای حفظ دين تو آتش بس را قبول می‌كنيم. خداوندا! تو خود شاهدي كه ما لحظه‌ای با آمريكا و شوروى و تمامى قدرت‌های جهان سر سازش نداريم و سازش با ابر قدرت‌ها و قدرت‌ها را پشت كردن به اصول اسلامى خود می‌دانيم. خداوندا! در جهان شرک و كفر و نفاق، در جهان پول و قدرت و حيله و دو رويي، ما غريبيم، تو خود ياری‌مان كن. خداوندا! در هميشه تاريخ وقتي انبياء و علماء تصميم گرفته‌اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را درهم آميزند و جامعه‌ای دور از فساد و تباهى تشكيل دهند، با مخالفت‌های ابوجهل‌ها و ابوسفیان‌های زمان خود مواجه شده‌اند. خداوندا! ما فرزندان اسلام و انقلاب‌مان را براى رضاى تو قربانى كرديم، غير از تو هيچكس را نداريم، ما را براى اجراى فرامين و قوانين خود يارى فرما. خداوندا! از تو مى‌خواهم تا هر چه زودتر شهادت را نصيبم فرمایی. سه‌شنب؛ سوم تیرماه صفرچهار.

و اگر دنیا درحال تمام شدن بود و گلوله‌ها خانه به خانه به دنبالمان می‌آمدند، تو، آیا آن‌قدر شجاع خواهی بود که وقتی نامت را صدا می‌زنم، موج‌های بلندی که پیچیده‌اند به دور زنبق‌های وحشی دوخته شده بر پیراهنم، فرو بنشینند؟

روزنگار جنگ؛ روز دوازدهم. اصطکاک و استهلاک دو واژه‌ای است که این‌ روزها زیاد به دور دست و پایم می‌پیچد. کارهای محل کارم مانده. هر وقت دورش می‌روم کلمات و متن‌ها مثل گلوله مغزم را نشانه می‌گیرند. نصف کار را انجام داده‌ام و هنوز نصف دیگرش مانده. نمی‌فهمم با زمانی که دارم دقیقا چه کار می‌کنم‌. توی خانه ماندن کم‌کم دارد خسته‌‌ام می‌کند‌. واقعا دارد خسته‌ام می‌کند. روتینِ صبح، ظهر و شب و هر روز یک‌ شکل بودن دارد خفه‌ام می‌کند. جرأت این‌که بگویم می‌خواهم بروم تهران را هم ندارم. مطلقا ندارم. یعنی جرأتش را هم پیدا کنم باید در خواب ببینم تا پیش از اتمام جنگ پاهایم از حوزه استحفاظی فارس یک قدم آن‌طرف‌تر برود. جنگ، فرساینده است. جنگ برای کسانی که در خانه مانده‌اند، فرسایشی است. انسان را بیکاری بدبخت می‌کند. روزها برایم شبیه شده به روزهای اسفند ۹۸ تا مهر ۱۴۰۱. فلش بک زده‌ام به روزهای کرونا، آن روزها هم آن‌قدر در خانه مانده بودم که مغزم له شده بود. تنها تفاوتش‌ این است که این روزها برایم معنی پررنگی دارد. این روزها که در مرز وقایع تاریخی سده‌های آینده ایستاده‌ایم برایم مفهوم عمیق‌تری دارد. محرم نزدیک است. روضه‌ی سیدالشهدا ما را نجات خواهد داد‌. -سه‌شنبه؛ سوم تیرماه صفرچهار.

روزنگار جنگ؛ روز دهم. برق رفته. کتاب نظریه‌های جامعه‌شناسی را بین داستانم گرفتم و روی صندلی پشت میز نشسته‌ام. به ابعاد اجتماعی جنگ فکر می‌کنم. جنگ نه، اما دفاع از خود در اندیشه و باور ما مقدس است. به تبع دفاع، جنگ نه، اما جنگیدن در برابر دشمنِ متجاوز، مقدس است. صبح ساعتِ سه، آلارم گوشی پدرم مدام برای نماز صبح زنگ می‌خورد و چندبار آلارم را قطع کرد وقتی مطمئن شدم بیدار شده خبر حمله‌ی آمریکا را دادم. تلویزیون را روشن کردم. درحالتِ تکیه داده خوابم برد. صدای تلویزیون را کم کرده بودم و زیر نویس‌ها را می‌خواندم که خوابم برد. داشتم می‌گفتم جنگیدن در باور ما مقدس است و به دلیل این تقدس، حتی به فجیع‌ترین حالتِ ممکن مردن هم هرگز برایمان هولناک نیست. صبح وقتی خبر حمله‌ی متجاوزانه‌ی آمریکا را شنیدم، صوت بالا را پلی کردم. ان معی ربی و سیهدین را که از زبانِ آقا شنیدم، تمام تاریخ حق و باطل را مرور کردم. خدا با ما ماست و این یکی از سنت‌های قطعی تاریخ است که حق، یقینا پیروز است. -یکم تیرماه صفرچهار.

خدای جنگ بدر با ماست.

ياجيش صاحب الزمان تهيأ.

روزنگار جنگ؛ روز دهم. زمرمه حمله‌ی آمریکا به گوش می‌رسد. امشب بمب‌افکن B-2 را سرچ کردم. هیبت عجیبی داشت. مدام می‌خواندم؛ ولا تهنوا ولا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین. قرآن را گشودم، سوره المؤمنون؛ نحن اعلم بما یصفون؛ ما به آن‌چه وصف می‌کنند داناتریم. آسید روح‌الله رهبر پابرهنگان و مستضعفان روزی گفته بود توحیدمان کم است که آمریکا را ابر قدرت می‌بینیم و نه خدا را. و حتی اگر کشته شویم، پیروزیم؛ این اندیشه مرگ ندارد. یک‌شنبه؛ یکم تیرماه صفرچهار.

بگو زمین و هرکس که در آن است از آنِ کیست؛ اگر شما می‌دانید؟ البته می‌گویند: از آن خداست. بگو پس چرا متذکر قدرت خدا نمی‌شوید؟ -آیاتِ ۸۴ و ۸۵ سوره المؤمنون.

روزنگار جنگ؛ روز نهم. اینترنت گاهی قطع است و گاهی وصل‌‌. کانفیگ را وصل می‌کنم وارد توییتر می‌شوم، قطع می‌کنم با پروکسی وارد تلگرام می‌شوم. در روستای پدری من سکوت مطلق برقرار است. صدای پدافند نمی‌آید، گاهی تلویزیون را روشن می‌کنیم، موضوع اصلی گفت‌وگوها جنگ است. کارهایم را انجام می‌دهم. گاهی کتاب می‌خوانم. امروز به انقلاب فکر می‌کردم، به گسستِ اجتماعی که بین مردم ایجاد شده بود و هیچ نیرویی برحسب ظاهر نمی‌توانست این‌چنین مردم را متحد کند. مدارکم را از سایت ال‌ام‌اس هلال‌احمر گرفتم و زنگ زدم شماره‌ام را دادم به اداره هلال‌احمر، قرار است خبر بدهند. الان که این‌ها را می‌نویسم دارم برای شام سیب‌زمینی سرخ کرده درست می‌کنم. بابا فرستادم توی حیاط‌خلوت تا سیب‌زمینی‌ها را سرخ کنم تا خانه گرم نشود. یک قطره روغن افتاد روی انگشتم. سوزش خفیفی از عصب‌هایم مخابره می‌شود به مغزم. زندگی جریان دارد و ما، در برابر دشمنی که آمده زندگی‌هایمان را بگیرد، به قوت زنده‌ایم و زندگی می‌کنیم. انسان اگر شجاعت مردن را نداشته باشد، حتی نمی‌تواند زندگی کند. شنبه؛ سی‌ویک خرداد صفرچهار.

[به نام خدای کودکانِ غزه] دقیقا یک هفته تمام از حمله‌ی متجاوزانه‌ی رژیم سفاک اسرائیل به خاکِ مقدس جمهوری اسلامی ایران می‌گذرد. جنگ، آدم را عوض می‌کند. شجاع‌تر می‌کند. محکم‌تر می‌کند. ایستادگی می‌آموزد. جنگ، انسان را رئوف‌تر می‌کند. جنگ، اوج عاطفه‌ی انسانی را برمی‌انگیزد. حتی اگر آدم جنگ را از نزدیک لمس نکند و در آن چیزی را از دست ندهد، جنگ، انسان را تغییر می‌دهد. یک هفته گذشته، مختصات هر چیزی را حداقل من با نقطه‌ی x,y جنگ تعیین می‌کنم. جنگ در سرنوشت ماست، جزء جدانشدنی از تقدیر ما؛ درست در آن هنگام که که اول‌بار ذکر لا اله إلا الله را فریاد زدیم و ستون‌های پوشالی کاخ ستمگران که بنا شده بر آب، به لرزه افتاد. -جمعه؛ سی‌ خردادماه؛ صفرچهار.

امام خمینی ره؛ اراده خداوند متعال -وله الشکر- تعلق گرفت که این ملت مظلوم را از زیربار ستمگری‌ها و جنایات حکومت طاغوتی و از زیر سلطه قدرت‌های ستم پیشه؛ خصوصاً دولت آمریکای جهان‌خوار نجات دهد و پرچم عدل اسلامی را برفراز کشور عزیزمان به اهتزاز درآورد. و وظیفه ماست که در مقابل ابرقدرت‌ها بایستیم و قدرت ایستادن هم داریم؛ به شرط اینکه روشنفکران دست از غرب و شرق و غرب‌زدگی و شرق‌زدگی بردارند و صراط مستقیم اسلام و ملیت را دنبال کنند. ما با کمونیسم بین الملل به همان اندازه در ستیزیم که با جهان‌خواران غرب به سرکردگی آمریکا؛ و با صهيونيسم و اسرائیل شدیداً مبارزه می‌کنیم. دوستان عزیزم! بدانید که خطر قدرت‌های کمونیستی از آمریکا کمتر نیست؛ و خطر آمریکا به حدی است که اگر کوچکترین غفلتی کنید نابود می‌شوید. هر دو ابرقدرت، کمر به نابودی ملل مستضعف بسته‌اند و ما باید از مستضعفین جهان پشتیبانی کنیم. ما باید در صدور انقلابمان به جهان کوشش کنیم و تفکر اینکه ما انقلابمان را صادر نمی‌کنیم کنار بگذاریم؛ زیرا اسلام بین کشورهای مسلمان فرقی قائل نمی‌باشد و پشتیبان تمام مستضعفین جهان است. از طرفی دیگر تمام قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها کمر به نابودی‌مان بسته‌اند، و اگر ما در محیطی دربسته بمانیم قطعاً با شکست مواجه خواهیم شد. ما باید حسابمان را صریحاً با قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها یکسره کنیم و به آنها نشان دهیم که با تمام گرفتاری‌های مشقت باری که داریم، با جهان، برخوردی مکتبی می‌نماییم. جوانان عزیزم که چشم امید من به شماست، با یک دست قرآن را و با دست دیگر، سلاح را برگیرید و چنان از حیثیت و شرافت خود دفاع کنید که قدرت تفکر توطئه علیه خود را از آنان سلب نمایید. چنان با دوستانتان رحیم باشید که از ایثار هرچه دارید نسبت به آنان کوتاهی ننمایید. آگاه باشید که جهان امروز دنیای مستضعفین است و دیر یا زود پیروزی از آنان است و آنان وارثین زمین و حکومت کنندگان خدایند. -صحیفه؛ جلد ۱۲.

Repost from N/a
یه دوستی تو کانالش این رو گفته بود: «شعار «الله اکبر» باید از لق‌لقه زبان بودن این سال‌ها برای ما خارج بشه. الله اکبر یعنی خدا از برتری هوایی دشمن بزرگ‌تره. الله اکبر یعنی خدا از بی-۲ و بی-۵۲ آمریکایی قوی‌تره. همون خدایی که با سامانه‌ی تازه‌وارد سوم خرداد، گلوبال‌هاوک افسانه‌ای رو ساقط کرد؛ همون خدایی که آر-کیو۱۷۰ رو بدون حتی دخالت ما آورد صحیح و سالم تو یه زمین کشاورزی نشوند؛ همون خدایی که طبس رو با شن و باد قبرستون عملیات آمریکایی کرد؛ همون خدایی که حصر آبادان رو شکست درحالی که همه‌ی ارکان نظام شهید شده بودن و رئیس دولت کمتر از چهار ماه قبل با دشمن فرار کرده بود؛ همون خدایی که خرمشهر رو آزاد کرد؛ الآن هم خداست و از همه‌ی توان دشمن بزرگ‌تره. «الله اکبر» تنها راه پیروزی ماست.»

لحظه‌ی آخر کلید کمدِ خوابگاه دانشگاه را بیرون آوردم و گذاشتم توی کیفم. چیز خاصی در کمد نبود اما کلید، نماد است. نمادِ بازگشتن و امید؛ مثلِ معنای کلید در غزه.

روز نگاری جنگ؛ روزِ پنجم، سه‌شنبه. حدودا دو ساعت است که رسیده‌ام خانه. برخلاف میل باطنی‌ام تهران را ترک کردم. زمانی رضایت دادم به ترکِ تهران که فهمیدم ماندنم در حال حاضر در تهران اثر بخش نیست. فهمیدم اولین قدم درحال حاضر ترکِ تهران است تا نیروی نظامی و کادر درمان بار اضافه‌ای نداشته باشند. اولین قدم فعلا زنده ماندن است. ممکن است جنگ ماه‌ها و حتی سال‌ها طول بکشد و ابعاد آن گسترده‌تر بشود. اگر کسی البته کاری از دستش برمی‌آید، باید در تهران بماند؛ اما هرچه افراد سعی کنند فعلا زنده بمانند برای بعد که ابعاد جنگ از سطح نیروهای مسلح فراتر می‌رود، بهتر است. به این فکر کردم این‌که بی آن‌که تیری پرتاپ کنی، تیر بخوری، حداقل و فعلا تصمیم درستی نیست. برگشتم تا کارهای ناتمامی که شروع کرده بودم را به اتمام برسانم. در مسیر با پدرم از شجاعت حرف زدیم و تهور! شجاعت، ماحصل انسانِ تربیت شده در مکتب اهلبیت.ع. است. نترسیدن، نتیجه‌ی شنیدنِ روضه‌ی سیدالشهداست. نترسیدنی که به شجاعت ختم می‌شود با تهور توفیر دارد. قابی که دیروز تصویر خانم سحر امامی در آن نقش بست، قابِ شجاعت بود. آن نگاه، آن ایستادگی، آن صلابت، یک ورق از درسی است که مادرمان فاطمة زهرا علیهاالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام به ما دادند؛ این قاب، تنها قابِ زنِ مکتبِ اهلبیت.ع. نیست. این قاب، تجلی انسانِ در آن مکتب است. شهید یحیی سنوار، تربیت شده‌ی مکتب اهلبیت.ع. بود‌. مهاتما گاندی رهبر استقلال هند در جایی گفته بود: من زندگی امام حسین.ع.، آن شهید بزرگ اسلام را به‌دقت خوانده‌ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده‌ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سر مشق امام حسین.ع. پیروی کند. و مادامی که ما در مکتبِ شما مانده‌ایم، پیروزیم؛ چه بکشیم و چه کشته شویم. -بیست‌و‌هفتم خردادِ صفرچهار.

برای سلامتی آقا و رزمندگان اسلام ذکر بگید. قرآن بخونید. آیة‌الکرسی بخونید.

امروز، از گاری سر خیابان دانشگاه سبزی خریدم. ریحان، شاهی، ترخون، تربچه. با دقت و وسواس به سبزی‌ها نگاه می‌کردم. با حوصله ناهار امروز را پختم. کتاب‌هایم را بسته‌بندی کردم. لباس‌هایم را تا زدم. منابع ارشدم را توی چمدان گذاشتم. دوتا نان بربری تازه خریدم و... ما باید یاد بگیریم در متن و بطن جنگ، امیدوارانه زندگی کنیم؛ واقعیت جنگ خشن است. جنگ چیز خوبی نیست اما دفاع از عقیده تنها چیزی است که برای آن می‌شود بی‌هیچ شکی مُرد. جنگ ممکن است ماه‌ها و حتی سال‌ها طول بکشد؛ بی‌تعارف می‌گویم. ممکن است در این جنگ هیچ‌چیزی به قبل برنگردد. اما ما موظفیم و مکلف به زندگی کردن؛ آن هم امیدوارانه. درحالی که بالای سرمان صدای گوش خراشِ جنگنده‌ها می‌آید، باید توی باغچه‌ی حیاطمان به محبوبه‌های شب‌بو آب بدهیم. و مشقِ شب کودکانمان را با درسِ سیزده فارسی پایه‌ی دوم آغاز کنیم؛ «نام کشور ما، ایران است. ما، در ایران زندگی می‌کنیم. ما ایران را دوست داریم. ایران خانه‌ی بزرگ ماست. در ایران، دیدنی‌های فراوان وجود دارد، مثل کوه‌ها، دشت‌ها، دریاها، جنگل‌ها، زیارتگاه‌ها، و بناهای قدیمی. من به داشتن کشوری با این همه زیبایی افتخار می‌کنم. مردان و زنان ایرانی، پرتلاش و باایمان هستند. آنان کشور خود را از حمله‌ی دشمنان حفظ می‌کنند.»