حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
243
اگر یکسال دیگه زندگی خوابگاهی ادامه پیدا کنه من ادامه پیدا نمیکنم. اول هم به خاطر نون خریدن و تو صف ایستادن و بعد باقی مسائل.
243
Repost from N/a
نشدنهای مکرر، پتکوار به صورتش کوبیده میشد. با دستهای لرزان، نور خزیده از میان پرده را میگرفت. ذهن البته یادش نمیرود؛ هرگز یادش نمیرود. در خوابهای مشوشش وقتی به آن کسی که ایستاده بود کنارش، از فشردگی قلبش میگفت و خونابهای که از چلانده شدن مداومش بر زمین میریزد و بهجای شقایق، گدازه از زمین میروید، جهان را میدید که چگونه به سمتِ غایت خود، بیتوجه به او حرکت میکند. او، هرگز آدمی نبود که عامدانه به کسی یا چیزی در جهان رنجی برساند اما وقتی آن هیولای پرهیبت، در خواب برسرش نعره میکشید، صبحگاه شبیه کودکی پنجساله دستهایش یخ میکرد، میلرزید و چشمهایش سیاهی میرفت و حدقهی بهاریاش، خزان میشد. آیا او، در این جهان فراخ، یعنی هیچ خانهای نخواهد داشت؟ و مدام، به یکشکل کلهپا خواهد شد؟
243
الزهرا برای ما حتی یک جشن فارغالتحصیلی نگرفت. منم هیچعکسی با بچهها در اون دانشگاه نگرفتم. تازه جشن شکوفهها هم روز بعدش رفتم و از دست دادمش. برای هیچ مقطعی هم عکس فارغالتحصیلی نگرفتم و اینطوری شد که احساس ناراحت بودگی دارم امروز وقتی جشن فارغالتحصیلی آدمها رو جدیدا دارم میبینم.🚬
الزهرا حتی پیگیر اینکه بچههایی که استعداد شدن توی اون دارالمجانین بمونن هم نشد. الزهرا با ما شبیه موجودات اضافهای که اومدن اینجا مزاحمت ایجاد کنن در تمام این چهارسال رفتار کرد. خوشحالم که دیگه نمیبینمش.
243
البته اگه الزهرا منو فارغالتحصیل کنه میتونم مهر دانشجو بشم و الا با این همه مسؤلیتپذیریای که دارن اینطوری که معلومه باید مهر برم خونه بابام بشینم.
243
اه کاش ارشد داده بودم. الان میتونستم استرس رتبهها رو بکشم. ارشد مستقیم شدن جالب نیست اونقدر.🗿 از قبل جلوجلو اسپویل شده، هیجان نداره.
243
چند وقت است به مفهوم قناعت و مصایق اسراف، بیشتر فکر میکنم. از موقعی که با شیر آب کار دارم، تا زمانی که میخواهم پوست میوه، یا سیبزمینی و پیاز را بگیرم؛ گاهی هم البته یادم میرود. سعی میکنم موقع خریدن نان، حتما کیسه پارچهای ببرم تا نایلون نگیرم. موقع خرید از سوپرمارکت اگر کوله یا توتبگ همراهم باشد، نایلون نمیگیرم. موقع خرید لباس، همان نایلونی که از مغازه اول گرفتهام را تا خرخره پر میکنم؛ گاهی هم البته یادم میرود.
برنجهای اضافی را سعی میکنم به عنوان تهدیگ غذای روز بعد بریزم و البته گاهی هم یادم میرود.
امروز، موقعی که میخواستم عدسهای از قبل خیسخورده را داخل قابلمه بریزم، مقداری عدس ریخت حاشیه گاز. یکییکی داخل ظرف ریختمشان تا بشورم و برشان گردانم داخل قابلمه. زیر گاز را روشن کردم و رفتم دنبال کارهایم. استاد گفته بود ویسها را روی ۲× گوش نده. گفته بود فیلمها را با سرعت زیاد نبین. گفته بود اینطوری حرکت نرمال جهان برایت کند و ملالآور میشود. گفته بود حوصله حرف زدن با آدمها را از دست میدهی. بعد، از همان روز به بعد، ویسها را روی دور ۱.۵× و ۱ گوش میکنم. آرام، آرام و شمرده، شمرده؛ امشب هم داشتم سعی میکردم صبورانه پاسخ ویسها را بدهم. که صدای سر رفتن عدسها را شنیدم. بعد که رفتم، شبیه دیگ معجون جادوگرها، داشت قُلقُل میکرد و بالا میآمد. وقتی رسیدم، دیدم مقداری عدس بیرون ریخته. دقیقا به همان مقداری که بار اول ریختند و شستمشان و به ظرف برشان گرداندم.
چیزهایی در جهان وجود دارند که حکما باید از دست بروند. انسان هرچقدر سعی بر نگهداشتنشان کند، باز جایی از میان انگشتهایش بیرون میریزند. عدسهای دور گاز را جمع کردم؛ اگر ارادهی خدا به امری تعلق بگیرد، انسان حتی اگر نهایت تلاشش را کند تا کاری درجهتِ خلاف آن انجام دهد، حتی برحسب ظاهر اگر آن کار را به سرانجام هم برساند، در آخر، به طریقی دیگر، اراده خداست که محقق میشود؛ حتی اگر مسئله برگرداندن چنددانه عدس به قابلمه باشد.
#ت_مثل_تربیت.
243
اون فیلمه هست که وقتی طرف کارش انجام میشه همهچیز رو میشکنه و با همه دعوا میکنه میاد بیرون، دقیقا بعد تایید درسم توسط آموزش کاریه که دلم میخواد با دانشکده و خصوصا اتاق آموزش رشتهمون کنم.
نیاز دارم واقعا راجع بهش جیغ بزنم.
امتحانات ما ۹ تیر تمام شده من وسط تیر رفتم کارت تحویل دادم. از همون روز هی به آموزش گفتم این دوتا درس منِ بیچاره که از بخت کجم الزهرا قبول شدم رو تایید بزن تا فارغالتحصیل بشم و نگران فارغالتحصیل شدن نباشم. هزاربار هم تاکید کردم من ارشد مستقیم شدم و اگه فارغالتحصیل نشم یعنی مهر باید برم بشینم خونه بابام و ارشدی در کار نیست. بعد از کلی تعطیلات و نبودن تمام مردادماه و کلی پیام دادن توی مجازی بهشون و زنگ زدن، تازه یکشنبه متوجه شدن که استاد فراموش کرده تایید بزنه(۲۷ تیرماه به استاد پیام دادم و قرار شد زنگ بزنه و پیگیری کنه)، زنگ زدم به استاد میگه بهم دسترسی بدن. آموزش زحمت کشیده دو واحد رو تایید کرده. بعد دریای بیمسئولیتی که ساحل نداره برا این آدمها. آموزش میگه خودت زنگ بزن به استاد درخواست بده و به استاد بگو اون دو نفری،که غایب بودن رو هم غیبت بزنه. بعد میگم درسم تایید میشه؟ میگه درس تو تنها نه، درس همه، درس همه. خب مرض من چیکار به همهدارم. بهش میگم بعد من فارغالتحصیل میشم تا شهریور و بهسلامتی دیگه ریختتون رو نمیبینم؟ میگه؛ الان گیر کارت کجاست؟ میگم همون دو واحد. میگه خب دیگه باید تایید بشه(خسته نباشی داشتم لیلی و مجنون میخوندم؟) بعد میگم این تایید بشه چقدر طول میکشخ فارغالتحصیلی من بینوا بخوره؟ میگه همکاران ما در آموزش(...........................................) باید تایید کنن و دیگه تمام. بعد هرسری از من میپرسه کسری مدارک نداری؟ (نه ماها کسری عقل داشتیم اومدیم دانشگاه الزهرا و الا باقی مدارک تکمیله.) بعد میگم نیازی هست بیام دانشگاه اون پرونده کوفتی رو خودم ببرم آموزش کل؟ میگه چه ربطی داره. هیچربطی نداره عزیزم. هیییچ ربطی نداره. هییییچچیزی ربطی به شما نداره. مقصر منم شما به بزرگی خودت ببخش و صبر کن تا بشپ رابط بین تو و استاد و آموزش کل.🤡
بعد از صبح به استاد زنگ زدم، پیام دادم دوبار و هنوز نمیدونم درخواست دادن یا نه و من دیگه واقعا به اولین پل میرم و اولین انسانی که دیدم رو از پل پرت میکنم پایین.
243
دوباره دارم کارهای پراکنده انجام میدم با این تفاوت که اینبار این پراکندگی هم منو میترسونه، هم خستهام میکنه و هم باعث میشه احساسِ روی همهی شاخههای درخت چوب گذاشتن ولی هیچ لونهای نساختن داشته باشم.
243
با سابقه درخشان خشک کردن دوبار کاکتوس، آدمها بهم پنجتا گلدون گل و سهتا ظرف پتوس در آب سپردن. خواهیم دید چه خواهد شد.
243
Repost from N/a
🌿 دعوت به مشارکت در یک پژوهش آموزشی 🌿
همکار فرهیخته و گرامی،
با سلام و احترام
از شما دعوت میشود با شرکت در این پژوهش و تکمیل پرسشنامه مربوطه، ما را در دستیابی به نتایجی دقیقتر و ارزشمندتر یاری فرمایید. تجربهها و دیدگاههای شما به عنوان یک معلم، سرمایهای گرانبها برای این پژوهش محسوب میشود و میتواند به ارائه راهکارهای مؤثرتر در حوزه روانشناسی و آموزش کمک کند.
تکمیل این پرسشنامه تنها چند دقیقه زمان نیاز دارد و تمامی اطلاعات دریافتی با رعایت کامل اصول محرمانگی، صرفاً برای اهداف علمی و پژوهشی استفاده خواهد شد.
🔹 لینک پرسشنامه:
[https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLScyZor9L-scsXxPSbf3FdBxRVwHCCulVIVTQJeH5h6yqoKnRw/viewform?usp=dialog]
از وقتی که برای مطالعه و تکمیل این پرسشنامه اختصاص میدهید، صمیمانه سپاسگزارم و قدردان همکاری ارزشمند شما هستم.
با احترام و سپاس
روشندل 🌺
243
و از خانهای که شبیه خانهی شصتسالگیام گرم و غرق نور نبود چون اعتبار جهان به آدمهاست.
۳۱ مرداد ۱۴۰۵.
243
آزاد نویسی؛ خانه برای من یعنی...
هروقت نوشتههای ساجده را میخوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریانهایم احساس میکنم. قبلا گفته بودم نرم مینویسد و صمیمی. پانزدهتا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم میآمد هولهولکی بخوانم. میخواستم حقِ واژهها را بهجا بیاورم.
دو، سهساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمیخورم. دستبهدست میشوم. جواب پیامها را میدهم. صفحات مجازی را رفرش میکنم. میزان کالریای که باید یک انسان بالغ دریافت کند را از دیپسیک میپرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را میبینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر میکنم.
استادم متن مصاحبهای را میفرستد. سؤال اول و دوم را تایپ میکنم. به سؤال سوم که میرسم احساس میکنم پاسخهایم برآمده از حالات درونیام است و نه فضای مجازی. توضیح میدهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوءگیری باشد.
معتقدم، یعنی از سالهای دبیرستان و کنکور که از خواب بلند میشدم و کتاب را باز میکردم، معتقد بودم باید رختخوابم را جمع کنم. انگار که روحِ پتو تمام روز به دستوپایم میپیچید و مرا میکشاند تا از درس و تستها به خواب پناه ببرم. همین باور باعث میشد خواب، همراه با پتو تا شود.
امروز بعد از دو، سهساعت این دستوآندست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام میدادم که یادم نمیآید. یکهفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمیآید. فراموشش میکنم. پتو را جمع میکنم تا روح خواب، بینِ پتو گیر کند. نماز را میخوانم و لپتاپ و سالنامه و سهردیف کتاب و جامدادیام را دنبال خودم میکشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده.
چادر نمازم را میکشم روی خودم، یخ میکنم.
خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتوییای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته میشود. پاهایم تا اتاق نمیروند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدمهایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمیشود. این را وقتی فهمیدم که شبها توی خوابگاه پای پروژهای خوابم میبرد یا دستانم بینِ صفحات کتاب میماند و وقتی صبحش از خواب بیدار میشدم، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما میخوردم. همانجا بود که یادم آمد هیچوقت در تمام آن بیستسال، شبها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب میزدم کسی برایم بالشت میآورد و می.سُراند زیر سرم؛ فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند؛ احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی لیوانِ چایاش.
چند روز پیش در کلاس، استاد میگفت چشمهایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصتساله دیدهام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصتساله بوده که دویدن نوههایش را دور حوض آبی نگاه میکند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ میخواند و دنبال عینکی میگردد که روی موهای سفید و خاکستریاش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمیتوانم تصور کنم چون نمیخواهمش. اما هفت، هشتسال است تصورم از شصتسالگی همان است که گفتم. اما همینکه خواست چشمهایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. میگویند گریه از شجاعت است، من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم چون هرجا دلم بخواهد گریه میکنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاهوششسال دیگر، بودن! و البته از دستدادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی میخواهم چهچیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی میکرد. استاد، زمزمه میکرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمیکردم چنین تصاویر زندهای هم وجود داشته باشند. مثلا نمیدانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه میخواند چهطوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمیدانم آن واکر توی اتاق، آنجا چه میکرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوستنداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشتههای عصب مغزم را محکم کشید و گره خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر میداد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد، مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدمهایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند. بینِ چهره کسانی که میشناختم خیلی گشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریهام شد. در آن سالن صدای فین، فین و بغض همه بچهها میآمد. روانم را انگار بدجوری دستکاری کرده بودند. یکچیزهایی از این تداعی آزاد دستگیرم شد ولی دو روز است غمباد گرفتهام و از دستِ تصوراتِ زنده مغزم خسته شدهام، از آن تصویر وهمانگیز هشتادسالگی، بیشتر.
243
خانه برای من یعنی...
هروقت نوشتههای ساجده را میخوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریانهایم احساس میکنم. قبلا گفته بودم نرم مینویسد و صمیمی. پانزدهتا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم میآمد هولهولکی بخوانم. میخواستم حقِ واژهها را بهجا بیاورم.
دو، سهساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمیخورم. دستبهدست میشوم. جواب پیامها را میدهم. صفحات مجازی را رفرش میکنم. میزان کالریای که باید یک انسان بالغ دریافت کند را از دیپسیک میپرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را میبینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر میکنم.
استادم متن مصاحبهای را میفرستد. سؤال اول و دوم را تایپ میکنم. به سؤال سوم که میرسم احساس میکنم پاسخهایم برآمده از حالات درونیام است و نه فضای مجازی. توضیح میدهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوءگیری باشد.
معتقدم، یعنی از سالهای دبیرستان و کنکور که از خواب بلند میشدم و کتاب را باز میکردم، معتقد بودم باید رختخوابم را جمع کنم. انگار که روحِ پتو تمام روز به دستوپایم میپیچید و مرا میکشاند تا از درس و تستها به خواب پناه ببرم. همین باور کودکانه باعث میشد خواب، همراه با پتو تا شود.
امروز بعد از دو، سهساعت این دستوآندست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام میدادم که یادم نمیآید. یکهفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمیآید. فراموشش میکنم. پتو را جمع میکنم تا روح خواب، بینِ پتو تا شود. نماز را میخوانم و لپتاپ و سالنامه و سهردیف کتاب و جامدادیام را دنبال خودم میکشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده.
چادر نمازم را میکشم روی خودم، یخ میکنم.
خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتوییای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته میشود. پاهایم تا اتاق نمیروند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدمهایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمیشود. این را وقتی فهمیدم که شبها توی خوابگاه پای پروژهای خوابم میبرد. یا دستانم بینِ صفحات کتاب میماند و وقتی از خواب بیدار میشدم، صبحش، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما میخوردم. همانجا بود که یادم آمد هیچوقت در تمام آن بیستسال، شبها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب میزدم کسی برایم بالشت میآورد. فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند.
احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی چایاش.
چند روز پیش در کلاس، استاد میگفت چشمهایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصتساله دیدهام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصتساله بوده که دویدن نوههایش را دور حوض آبی نگاه میکند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ میخواند و دنبال عینکی میگردد که روی موهای سفید و خاکستریاش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمیتوانم تصور کنم چون نمیخواهمش. اما همینکه خواست چشمهایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. میگویند گریه از شجاعت است. من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم که هرجا دلم بخواهد گریه میکنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاهوششسال دیگر، بودن! و البته از دستدادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی میخواهم چهچیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی میکرد. استاد، زمزمه میکرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمیکردم چنین تصاویر زندهای هم وجود داشته باشند. مثلا نمیدانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه میخواند چهطوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمیدانم آن واکر توی اتاق، آنجا چه میکرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوستنداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشتههای عصب مغزم را محکم کشید و گره خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر میداد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدمهایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند، بینِ چهره کسانی که میشناختم خیلی گشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریهام شد. در آن سالن صدای فین، فین و بغض همه بچهها میآمد. روانم را انگار بدجوری دستکاری کرده بودند. یکچیزهایی از این تداعی آزاد دستگیرم شد ولی دو روز است غمباد گرفتهام و از دستِ تصوراتِ زنده مغزم خسته شدهام، از آن تصویر وهمانگیز هشتادسالگی، بیشتر.
۳۱ مرداد ۱۴۰۵.
243
ماهم تصمیم داشتیم بریم تئاتر دیدیم شده ۷۰۰ و بالکن ۵۶۰ و به این نتیجه رسیدیم تا آخر ماه باید به نیازهای اولیهمون پاسخ بدیم. و شاید بپرسید آخر ماه که همین الانه ولی متأسفانه منظور آخر اون ماهیه که نیومده.
243
بنا به ضرورتی باید فایل هشتادوشش صفحهای از حقوق بینالملل را مطالعه میکردم. هیچوقت در خودم نمیدیدم پای این جور چیزها بنشینم. خالیاند؛ از همهچیز خالیاند. برخی قسمتها را خواندم؛ بینِ خواندن اصلها، صدای بمب به گوشم میرسید. جیغ کودکی از ترس و لرزیدنش. در میان خطوط، صدای جنگندهها را میشنیدم؛ صدای برخورد ترکشهای تاماهاک به خانهها، صدای انفجار هیروشیما را. سوختن چادرهای آتش کشیدهی رفح را میدیدم و دستِ آن مردی که به آسمان بلند شده بود؛ و دستهای از خشم چفت شدهای که میخواست تمام تصاویر ثبتشدهی کنفرانسهای بینالمللی را مچاله کند.
