en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1030 days
Posts Archive
باباها موجودات جالبین. من سه هفته است تاریخ آزمون رانندگیم رو می‌دونم. بابامم قراره یک‌روزی بیاد باهام تا پارک دوبل و دور دو فرمونه و توقف رو تمرین کنم. فردا ساعت ۷ونیم آزمون دارم و اون روز هنوز نرسیده و تنها چیزی که از رانندگی یادم میاد اینه که دلم می‌خواد راجع بهش گریه کنم. معتقده خوب می‌ری که کاش انقدر مطمئن نبود من تنها چیزی که نسبت بهش مطمئنم اینه که فردا از آزمون عملیم یک ولاگ خوب و خنده‌‌دار در میاد که می‌تونه بازدید میلیونی بگیره که تهش اگه افسری که آزمون آیین‌نامه گرفت بخواد امتحان بگیره، به دعوا با افسر ختم می‌شه.

روزنگار جنگ| بر هر ملتی واجب است که مبارزه در راه وطن را به حیات روزمره خود، بیاورد. من قبل‌ترها آن‌قدر مقید به خرید جنس ایرانی نبودم. در برخی وسایل مثلِ لوازم التحریر به جز تولید ملی چیز دیگری معمولا نمی‌خریدم اما در خرید لباس‌ها توجه ویژه‌ای نداشتم. همیشه وقتی به سال‌های بعد فکر می‌کردم در چارت ذهنی‌ام اگر می‌خواستم روزی جهیزیه بخرم، حتما می‌خواستم سعی کنم تمام وسایلم را ایرانی بخرم. همیشه فکر می‌کردم انتخاب‌های آدم تنها متوجه خود او نیست و اگر قرار است مادر، مشق حبِ وطن را به کودکش بیاموزد، بايد در ظرفی که از خاک و به دست مردمان این جغرافیا سفال شده است، غذا بریزد. اما همیشه تردید می‌آمد و همسایه دیوار به دیوار خانه‌ام می‌شد‌. با خودم می‌گفتم و هنوز هم می‌گویم کاش شجاعتش را چندسال دیگر داشته باشی تا جزء به جزء خانه‌ات، تاریخ و فرهنگ سرزمینت باشد و روی آن‌ها ردِ دست‌های توانمند کارگرانِ ایرانی، نقش بسته باشد. از بعد از سخنرانی رهبری، از بعد پیامی که به مناسبتِ روز کارگر و معلم منتشر شد. حمایت از تولید ملی را صرفا توصیه نمی‌دانستم. واجب می‌دانستم که آماده رزم بودن، تنها تفنگ در دست گرفتن نیست که گاهی سلاح، خرید یک‌جفت جوراب تولید داخل است. به چادرم نگاه می‌کنم. چادر نمادِ زنِ شیعه است. چادر ابدا تنها یک پوشش نیست. سبک زندگی است. همان‌قدر که امری فرهنگی است، هزار برابرش سیاسی است. چادر تاریخ مبارزه با باطل است. به جادرم نگاه می‌کنم، باید چادر جدیدی بخرم‌. احتمالا اگر شما تجربه خرید چادر داشته باشید یا دیده باشید، در انتخاب آن فاکتورهای مهمی وجود دارد؛ سبکی، مشکی بودن، سادگی و گل‌دوزی نداشتن، براق نبودن، پرز نگرفتن و... اگر یکی را رعایت نکنید، نتیجه‌ی آن می‌شود آزاری مداوم. از وقتی که استفاده از تولید ملی را واجب دانستم نه صرفا توصیه‌ای که به آن(قبل‌ترها) معتقد بودم و قصد چادر خریدن، چند مدت می‌گذرد. پارچه چادر سیاه شهرکرد، تولید ملی است و در کنار آن پارچه‌های کره‌ای، ژاپنی و... وجود دارد. بارها قصد خرید پارچه شهرکرد را داشته‌ام اما مدام در مرز خریدن و فکر کردن به ویژگی‌های مدنظرم گیر کرده‌ام. بعد به خودم می‌آیم که سخت معتقد بودم باید جهیزیه را تماما ایرانی خرید. بعدتر که می‌آیم بینِ سوئیسی کره و پارچه شهرکرد انتخاب کنم، مردد شوم، فرقی بینِ پوشیدنِ چادری که پارچه‌اش تولید ملی نیست با نپوشیدنش نمی‌بینم. و مدام به این فکر می‌کنم که چادر سر کردن، تنها انتخاب یک پوشش نیست، بلکه یک مسؤلیت اجتماعی است. یازدهم خرداد‌ماه/۱۴۰۵‌‌.

تابستون واقعا زمان خوبیه برای انجام کار. چون تعطیل هستید. ولی چون اینجا گرمه انقدر که احتمال داره قاتل بشید احتمال نداره عالم بشید. یادمه رفته بودیم دماوند دیدار آقای جوادی‌آملی یکی از بچه‌ها گفت منم تو این آب‌وهوا بودم به خدا می‌رسیدم. تازه یکی از استادهامون می‌گفت وقتی تازه رفتم قم آقای مصباح بهشون گفته بودن می‌خواید کار علمی کنید تابستون قم نمونید چون مغز در گرما خشک می‌شه. با دمای چهل‌وسه‌درجه تازه اوایل خرداد فقط می‌شه قتل انجام داد. بعد این وضعیت کسیه که وقتی میاد خونه تو تابستون حتی ممکنه یک‌ماه بشه که پاش رو از خونه بیرون نگذاره. مرگ بر گرما، گرما دوستان، خورشید و تابستان.

شهید میکائیل میردورقی| دانش‌آموز پایه سومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. شب پیش از شهادتش، نقاشی کش
+1
شهید میکائیل میردورقی| دانش‌آموز پایه سومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. شب پیش از شهادتش، نقاشی کشیده بود که در آن سه موشک به مدرسه اصابت می‌کند و بالای آن نوشته بود: «بچه‌ها همه مردند». روز شهادت، پیش از رفتن به مدرسه از مادرش خواست از او عکس بگیرد.

من عنوان‌های زیادی را کنار اسمم تصور یا تجربه کرده‌ام و از بین همه‌ی عنوان‌ها تنها معلم بودن است که مرا به شوق وا‌ می‌دارد. تنها معلم بودن است که روحِ بی‌قرار و متلاطمم را اندکی قرار می‌بخشد.

شهید سهیل چملی‌پور| دانش‌آموز پایه دومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. در کتاب فارسی‌اش در پاسخ به ا
شهید سهیل چملی‌پور| دانش‌آموز پایه دومِ مدرسه شجره طیبه میناب. شهیدِ جنایتِ ارتش آمریکا-صهیونی. در کتاب فارسی‌اش در پاسخ به این سؤال که دوست‌داری چه‌کاره شوی؟ نوشته بود؛ موشک می‌سازم تا اسرائیل را نابود کنم.

روزنگار جنگ| و وجه مشترکِ تمام آن‌ها شهیدانه زیستن بود. خیلی از جنگ نگذشته بود(بیست‌وسه‌ اسفند صفرچهار) که یکی از زائرهای موکب آل‌یاسین برایم پیام داد که زنِ در تصویر، همسر آقای جعفری است؟ تا فیلم با وضعیت اینترنت در روزهای اولیه جنگ، دانلود شود و آن یک دقیقه و پنجاه و نه ثانیه را ببینم، انگشت‌هایم خشک شده بود. رفتنِ آدم‌هایی که می‌شناختم، انگار جنگ را واقعی کرده‌ بود. آدم‌هایی که نه غریبه بودند که نشناسی‌شان و نه آن‌قدر آشنا که جزئیات زیادی از آن‌ها یادت بیاید. اما بعد از دیدن آن ویدئو جنگ آمده بود و همسایه دیوار به دیوار خانه‌مان شده بود. من، احتمالا هیچ‌وقت حرف‌های خانمِ آقای جعفری را یادم نرود. از همسرش که می‌گفت چشم‌هایش برق می‌زد. همسری که پای ثابتِ کادر درمان موکب‌های اربعین و راهیان بود. کسی که زمان کرونا خانه به خانه می‌گشت تا برای بیماران رایگان سرم وصل کند، من هرگز این‌ روایت‌ها را یادم نمی‌رود. موقعی که نورا قهر کرده بود و در آغوشم روی صندلی پناه گرفته بود، آرام آرام پشتش را نوازش می‌کردم و با او راجع به رنگِ لاکی که روی صدف‌های کوچکِ ناخنش زده بود، حرف می‌زدم. آن موقع‌ها به این فکر می‌کردم دختر بچه بعد از سه‌تا برادر باید هم شیرین و دوست‌داشتنی باشد. من هیچ‌وقت آن روزی که در سالن موکب به صدا درآمد و علیرضا را دیدم که دنبال مادرش می‌گشت، از یادم نمی‌رود. یادم است شنیده بودم که میله‌ی از خدا بی‌خبری موقع بازی نشسته گوشه‌ی چشمش. وقتی صورتش را دیدم، فهمیدم باید علیرضا باشد. کودکی یازده‌ساله و نجیب. یادم است به مادرش گفتم چقدر علیرضا مظلوم است‌ها. همه‌ی خاطراتی که داشتم در آن ویدئو یک‌دقیقه‌ای و پنجاه‌ونه‌ثانیه‌ای از جلوی چشمم می‌گذشت. بارها دیدم و به ایستادگی، صبر و حزن خانم آقای جعفری فکر می‌کردم. به عکس‌های به‌جا مانده‌ی موکب نگاه می‌کنم. سال اولی بود که با آن گروه هم‌سفر می‌شدم. عکس‌های سال‌ قبل را هم در آرشیوها پیدا می‌کنم. می‌رسم به عکس آقای جعفری، باز یادم می‌آید که جنگ، چه‌طور خصمانه و ددمنشانه، حضور علیرضا و پدر قهرمانش را موقعی که در ایست بازرسی مشغول پست بودند، برای همیشه از خانواده‌ی شش‌نفره‌شان دریغ کرد. به عکس‌ها نگاه می‌‌کنم. انگار هنوز آن صبحی که در قهوه‌ای رنگ سالن را به روی علیرضای یازده‌ساله باز کردم، به شب نرسیده است و انگار هنوز جنگ، علیرضا و پدرش را از خانواده و تمام کسانی که آن‌ها را می‌شناختند، نگرفته است. نهم خردادماه/۱۴۰۵.

ترجیح می‌داد روی خاک بیفتد، بغلتد و از دوری آب خفه شود تا اینکه در تُنگِ کوچکی دور خودش چرخ بخورد.

Repost from N/a
ما می‌رویم اما تاریخ، روزی به فرزندان زمانه‌ی خویش خواهد گفت که مردی شجاعانه در مقابل تمام کفر ایستاد. چو بگذشت از پس آن جنگ
ما می‌رویم اما تاریخ، روزی به فرزندان زمانه‌ی خویش خواهد گفت که مردی شجاعانه در مقابل تمام کفر ایستاد. چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب ، آسان به فرزندان و یاران گفت چنگیز که گر فرزند باید ، باید این سان !     بلی آنان که از این پیش بودند چنین بستند راه ترک و تازی از آن این داستان گفتم که امروز بدانی قدر و بر هیچش نبازی   به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است آن سرها که رفته ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته!

نوشته‌های چندماه قبل را نگاه می‌کردم. رسیدم به یک خط. آن هفته اما هیچ‌وقت نرسید.

روزنگار جنگ| من هنوز نتوانسته‌ام بپذیرم و گاهی از خودم می‌پرسم یعنی جدی جدی آقا شهید شده؟ من راستش نتوانسته‌ام هنوز بپذیرم و این روزها که اینترنت وصل شده و روایت‌ها را می‌خوانم، ریلزهای اینستاگرام را می‌بینم، با آدم‌های بیشتری در تعاملم، بیشتر دلتنگ می‌شوم. آقای کشور دوست، کاش سال‌های زندگی بعد از شما خیلی کِش نیاید.

علی الدنیا بعدك العفا.
علی الدنیا بعدك العفا.

چند وقته سر انجام کارها وقتی چالشی پیش میاد، یا مخالفتی، یا مانعی و... وقتی می‌بینم انرژی زیادی می‌خواد تا انجامش بدم، منصرف می‌شم و رهاش می‌کنم حتی اگر در حد مخالفتِ گذاشتنِ یک قاب عکس روی میز باشه. مامانم ولی هنوز فائزه‌ی قبل رو می‌شناسه و وقتی می‌پرسه چرا منصرف شدی؟ بعد خودش می‌گه تو اگر بخوای چیزی رو انجام بدی حتما انجامش می‌دی پس خودت نخواستی‌. ولی درواقع دیگه حوصله‌ی انجام کاری که انرژی زیادی بخواد رو ندارم، حوصله اصرار کردن ندارم، حوصله‌ی پافشاری ندارم، حوصله خواستن چیزی رو هم ندارم، حتی حوصله مخالفت کردن هم ندارم. سر همین وقتی در ارتباطاتم با آدم‌ها تصور اشتباهی براشون به وجود میاد اصلا بحث نمی‌کنم و اجازه می‌دم آدم‌ها هرطوری که دوست دارند فکر کنند.

روزنگار جنگ| روز نمی‌دانم چندم. بنا را گذاشته‌ام هربار که خواستم روزنگار بنویسم، تایتل ابتدایی را بنویسم رورنگار جنگ. شاید قبل‌ترها فقط در دایره لغاتم باور داشتم که مبارزه از لحظه‌ی انعقاد نطفه شروع می‌شود- که جنین انسان برای حیات از لحظه‌ای که در زهدان مادرش سکنی نگزیده است مبارزه می‌کند تا لحظه‌ی مرگ- و تا پایان زندگی ادامه دارد. اما حالا به عنوانِ کسی که یک‌سال مانده تا ربع‌قرن را ببیند، سعی می‌کنم جهان ذهنی‌ام را با روزهایی که واقعا لمسشان می‌کنم درهم بیامیزم. حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم یک دریا اشک، پشت پلک‌هایم جمع شده؛ شبیه سیل‌بندی که کشاورزهای جنوبی، ابتدای مسیر منتهی به زمین‌شان با مشقت قبل از وقوع حادثه می‌بندند. این اشک‌های برآمده از حسرت، ریشه‌ی هر گیاه وحشی کوچکی که به سمتِ نور خودش را می‌کشاند، می‌سوزاند. ابتدا فکر می‌کردم زمان، امری لایتغیر است و آدمی نمی‌تواند برخی چیزها را جلو بیاندازد یا به تعویق. فکر می‌کردم هرچیزی که باید رخ دهد، می‌دهد و آنچه طرحش را در نقشه‌ی راهنمای عالم نریخته باشند، محقق نمی‌شود. چند وقت پیش به این فکر می‌کردم من، با دست‌های خودم مانع وقوع خیلی از چیزهای خوب عالم شده‌ام. امروز در دعای عرفه وقتی به آن قسمت دعا رسیدم که امام حسین.ع. فرموده بود؛ و خیر در قضایت را برایم اختیار کن، و به من در تقدیرت برکت ده، تا تعجیل آنچه را تو به تأخیر انداختى نخواهم، و تأخیر آنچه را تو پیش انداختى میل نکنم. به این‌جای دعا که رسیدم، به یادِ افکاری افتادم که مدت‌هاست لحظه‌ی از جمجمه‌ام بیرون نیفتاده و یقه‌ام را رها نکرده‌اند؛ حالا که می‌بینم چه‌طور کسالت و رخوت می‌پیچد دور دست و پایم و مدام زمین می‌خورم به این می‌رسم که خیرهایی را از خودم راندم که اگر آن حزن را به آشیانه پرندگان ببرم، آن‌قدر شیون خواهند کرد که تکه گوشتِ تپنده‌ی در سینه‌شان از هم می‌شکافد. ششم خرداد/۱۴۰۵.

چند روز است داغی که از نهم اسفندماه روی روحم نقش بسته، برایم پررنگ‌تر شده است. شاید چون چند روز قبل خواب دیدم خبر شهادت آقا را اعلام کرده‌اند و درخواب بسیار گریستم. چند روز است حفره‌ی خالی درون قلبم شبیه کوهِ آهکِ در مسیر سیلاب، پیوسته عمیق می‌شود.

تمام ارزش‌ها، اهداف و علایقم در جهتیه که هیچ پولی در اون وجود نداره.🗿

حاضرم کلاسای صبح رو یک‌ساعت زودتر بیدار بشم، سر کلاسای اندیشه جزوه بنویسم. دو ساعت به استاد گوش بدم و پلک نزنم ولی الان دانشگاه باشم‌. تازه نسبت به الزهرای عزیز هم نفرت پراکنی نکنم.

روابط انسانی الکی پیچیده است. ما به آدما اهمیت می‌دیم چون آدمن. واقعا همین‌. دقیقا مثل اهمیت دادن به هر موجود زنده‌ای‌‌. حب وجود داره ولی مراتبی داره‌. در مرتبه اول همه رو دوست داری چون شاید یادگرفتی به عالم عشق‌ بورزی بدون اینکه اون آدم‌ها برات جایگاه خاص و متفاوتی داشته باشن. مثلا من هرجا کار کردم حتی میز و صندلی محل کارمم دوست داشتم. اگه با آدما تعامل داشتم و فرضا سرما می‌خوردن دلم می‌خواست بهشون بگم چی‌کار کنن که زود خوب بشن. اگه کسی تو خیابون کمک بخواد و وسیله سنگین داشته باشه دلم می‌خواد جلو برم و باری که داره رو باهام تقسیم کنه. آدما رو فارغ از جنسیت، نژاد، جایگاه و...دوست دارم و در عين حال این دوست داشتن به معنای بسیار عزیز دونستن نیست‌. سر همین موضوع دائم با خودم کلنجار می‌رم و از اینکه ممکنه سوء برداشتی رخ بده کلافه می‌شم ولی درنهایت باز نمی‌تونم نگران آدمایی که می‌شناسم نشم. مثلا ایام جنگ خیلی جدی به آدمایی که می‌شناختم فکر می‌کردم و این نوع از دوست داشتن، محبت عامه. چون دوست داشتن چیزها جزئی از تو شده. همین.

روزنگار جنگ| و خدمت به خلق را بر آسایش خویش ترجیح دهند. بیانیه سپاه را از ساعتی که خوانده‌ام بارها با خودم مرور کرده‌ام. خاصه آن جمله‌ی مقدم دانستن دیگری را بر خود. حرفی که اساس اسلام است. اول دیگری و بعد خود؛ الجار ثم الدار! حرفی که موجبِ زایش مفاهیمی همچون ایثار، فداکاری، جانفشانی، خدمت به دیگری و... می‌شود. معنایی که در فرهنگِ امروز غالبا/گاهی غریب می‌آید. یادم نیست کجا خواندم که نوشته بود؛ مادرها فداکار هستند و به خاطر کودکی که در آغوششان پناه گرفته از خواسته‌های خود می‌گذرند؛ البته به طور کلی مادرها و پدرها این‌طوری هستند. بعدتر می‌گفت: اما برخی مادرها یا پدرها هستند که قبل از اینکه به صورت بیولوژیک والد بشوند، مادر بودن یا پدر بودن را یادگرفته‌اند؛ یعنی فکر کردن به دگیری را، از خودگذشتن را و... اگر کودکی را در رنج ببینند برایشان فرقی نمی‌کند که فرزند زیستی خودشان است یا نه! آن‌ها تنها به خانه‌ی خود فکر نمی‌کنند. فقط به کوچه، محله، شهر و استان خود فکر نمی‌کنند. صرفا به جغرافیای کشورشان نمی‌اندیشند، بلکه به تمام جهان با تمام وقایعی که در آن جریان دارد، فکر می‌کنند. دیگر زندگی برایشان محدود به خانه‌ی چنددهه‌متری نمی‌شود بلکه دیوارها پیش می‌روند و تمام عالم را در بر می‌گیرند. در خوردن، خوابیدن، نشستن، خرید کردن، سفر کردن و... تنها به خودشان فکر نمی‌کنند. بارها با خودم تکرار کرده‌ام؛ و خدمت به خلق را بر آسایش خود ترجیح دهند، و هربار از عظمت آن جمله احساس کوچکی کرده‌ام. کسی که دیگری را بر خود مقدم می‌شمارد و بر لذائذ، خواسته‌ها، میل‌ها، راحتی‌ها، دوست‌داشتن‌هایش و... ترجیح می‌دهد به رنگِ خدا در می‌آید؛ صبغة الله ومن أحسن مِنَ الله صبغة. و آن‌وقت حوادثی که کوه‌ها را از جا می‌کند، او را حتی به اندازه‌ی یک قدم از جایی که ایستاده، تکان نمی‌دهد. یکم خردادماه/۱۴۰۵.

روزنگار جنگ| در کتاب آواز بلند نوشته بود؛ ما از لطف خدا بی‌خبریم! یک وقت دیدی کاری کرد که آدمی انتظارش را ندارد. من اگر روزهای ترم پنج، زیر چرخ‌دنده‌های زندگی له نشده بودم، الان اینجا نبودم. من اگر ترم پنج، با مشقت خودم را سیزیف‌وار، بی‌حاصل و با اجبار نمی‌کشاندم و پیش نمی‌رفتم زیر سنگی که می‌غلتید و سر می‌خورد، دفن شده بودم. روزهایی که ملال و فلج‌شدگی به نهایت خود می‌رسید، طبق قاعده‌‌ای که داربستِ زندگی‌ام است در لحظه‌ی سقوط بیشتر به زندگی چنگ نمی‌انداختم، حالا این‌جا نبودم. در آن روزهایی که دوام آوردم و شبیه شکوفه‌ی آلو زیر برف‌ها گم شده بودم ابدا فکر نمی‌کردم روزی در جغرافیایی دیگر با رضایت و امیدوارانه به انگشت‌های کوک شده‌ام نگاه کنم که روزی پراکنده شده بودند و هرچند با صدایی لرزان اما با یقین از فرداها بگویم حتی اگر صورتی دیگر بیابند. سی‌ویکم اردیبهشت/۱۴۰۵.