حرة
رفتن به کانال در Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
242
Repost from N/a
✨بعثت؛ آغاز یک رسالت جهانی است!
«این را بایستی تک تک ما بدانیم و بفهمیم؛ با تاریخ پیغمبر صلواتاللهعلیه آشنا شویم و بدانیم که آن روز بعثت نبی مکرم بود، امروز بعثت امت اسلامی است. امروز امت اسلامی باید احساس بعثت بکند؛ خود را مبعوث بداند.» ۱۳۸۷/۵/۹
🔅 در نخستین مباحثه از این سلسلهگفتوگوها، به بررسی «مفهوم بعثت در اندیشه حضرت آیتالله خامنهای قدسالله سرهالشریف» میپردازیم.
▪️مبتنی بر طلیعه کتاب بعثت امت
🗓 چهارشنبه ۴ شهریور
⏰ ساعت ۱۶:۰۰
🔗 این سلسلهمباحث ویژه اعضای شبکه دانشجویی اثر برگزار میشوند. اگر عضو این حلقه نیستید، لطفا برای ثبت نام و دریافت پیوند ورود به شناسه زیر پیام بدهید:
@asar_admin
🌐 أثر | شبکه دانشجوییِ متمرکز بر اندیشه و کنشِ مقاومت
ایتا | بله | تلگرام
242
در جمعخوانی کتاب بعثت امت، روایتِ ترور آقا در مسجد ابوذر، دوباره بازگویی میشود.
روایتِ آسیب به دستها، قلب و دندانها؛ مشت میکنم. مشت میکنم و ما، چگونه آن قابِ مصلی را تاب آوردیم وقتی هنوز روایتِ آن ترور سال شصت، برایمان سهمگین است؟
242
انقدر خوشم میاد داداشم هیچ اقبالی به پزشکی نداره و راجع به زیستسلولی و ملکولی و بیوتک میشینه حرف میزنه. آفرین بچه.
242
دیروز بعد از جلسه، وقتی شوقِ آن دانشآموز را میدیدم، به خودم میگفتم تو احتمالا باید خیلی خودخواه باشی که ردای معلمی را بر تن نیندازی و البته کمجرأت.
242
اگر یکسال دیگه زندگی خوابگاهی ادامه پیدا کنه من ادامه پیدا نمیکنم. اول هم به خاطر نون خریدن و تو صف ایستادن و بعد باقی مسائل.
242
Repost from N/a
نشدنهای مکرر، پتکوار به صورتش کوبیده میشد. با دستهای لرزان، نور خزیده از میان پرده را میگرفت. ذهن البته یادش نمیرود؛ هرگز یادش نمیرود. در خوابهای مشوشش وقتی به آن کسی که ایستاده بود کنارش، از فشردگی قلبش میگفت و خونابهای که از چلانده شدن مداومش بر زمین میریزد و بهجای شقایق، گدازه از زمین میروید، جهان را میدید که چگونه به سمتِ غایت خود، بیتوجه به او حرکت میکند. او، هرگز آدمی نبود که عامدانه به کسی یا چیزی در جهان رنجی برساند اما وقتی آن هیولای پرهیبت، در خواب برسرش نعره میکشید، صبحگاه شبیه کودکی پنجساله دستهایش یخ میکرد، میلرزید و چشمهایش سیاهی میرفت و حدقهی بهاریاش، خزان میشد. آیا او، در این جهان فراخ، یعنی هیچ خانهای نخواهد داشت؟ و مدام، به یکشکل کلهپا خواهد شد؟
242
الزهرا برای ما حتی یک جشن فارغالتحصیلی نگرفت. منم هیچعکسی با بچهها در اون دانشگاه نگرفتم. تازه جشن شکوفهها هم روز بعدش رفتم و از دست دادمش. برای هیچ مقطعی هم عکس فارغالتحصیلی نگرفتم و اینطوری شد که احساس ناراحت بودگی دارم امروز وقتی جشن فارغالتحصیلی آدمها رو جدیدا دارم میبینم.🚬
الزهرا حتی پیگیر اینکه بچههایی که استعداد شدن توی اون دارالمجانین بمونن هم نشد. الزهرا با ما شبیه موجودات اضافهای که اومدن اینجا مزاحمت ایجاد کنن در تمام این چهارسال رفتار کرد. خوشحالم که دیگه نمیبینمش.
242
البته اگه الزهرا منو فارغالتحصیل کنه میتونم مهر دانشجو بشم و الا با این همه مسؤلیتپذیریای که دارن اینطوری که معلومه باید مهر برم خونه بابام بشینم.
242
اه کاش ارشد داده بودم. الان میتونستم استرس رتبهها رو بکشم. ارشد مستقیم شدن جالب نیست اونقدر.🗿 از قبل جلوجلو اسپویل شده، هیجان نداره.
242
چند وقت است به مفهوم قناعت و مصایق اسراف، بیشتر فکر میکنم. از موقعی که با شیر آب کار دارم، تا زمانی که میخواهم پوست میوه، یا سیبزمینی و پیاز را بگیرم؛ گاهی هم البته یادم میرود. سعی میکنم موقع خریدن نان، حتما کیسه پارچهای ببرم تا نایلون نگیرم. موقع خرید از سوپرمارکت اگر کوله یا توتبگ همراهم باشد، نایلون نمیگیرم. موقع خرید لباس، همان نایلونی که از مغازه اول گرفتهام را تا خرخره پر میکنم؛ گاهی هم البته یادم میرود.
برنجهای اضافی را سعی میکنم به عنوان تهدیگ غذای روز بعد بریزم و البته گاهی هم یادم میرود.
امروز، موقعی که میخواستم عدسهای از قبل خیسخورده را داخل قابلمه بریزم، مقداری عدس ریخت حاشیه گاز. یکییکی داخل ظرف ریختمشان تا بشورم و برشان گردانم داخل قابلمه. زیر گاز را روشن کردم و رفتم دنبال کارهایم. استاد گفته بود ویسها را روی ۲× گوش نده. گفته بود فیلمها را با سرعت زیاد نبین. گفته بود اینطوری حرکت نرمال جهان برایت کند و ملالآور میشود. گفته بود حوصله حرف زدن با آدمها را از دست میدهی. بعد، از همان روز به بعد، ویسها را روی دور ۱.۵× و ۱ گوش میکنم. آرام، آرام و شمرده، شمرده؛ امشب هم داشتم سعی میکردم صبورانه پاسخ ویسها را بدهم. که صدای سر رفتن عدسها را شنیدم. بعد که رفتم، شبیه دیگ معجون جادوگرها، داشت قُلقُل میکرد و بالا میآمد. وقتی رسیدم، دیدم مقداری عدس بیرون ریخته. دقیقا به همان مقداری که بار اول ریختند و شستمشان و به ظرف برشان گرداندم.
چیزهایی در جهان وجود دارند که حکما باید از دست بروند. انسان هرچقدر سعی بر نگهداشتنشان کند، باز جایی از میان انگشتهایش بیرون میریزند. عدسهای دور گاز را جمع کردم؛ اگر ارادهی خدا به امری تعلق بگیرد، انسان حتی اگر نهایت تلاشش را کند تا کاری درجهتِ خلاف آن انجام دهد، حتی برحسب ظاهر اگر آن کار را به سرانجام هم برساند، در آخر، به طریقی دیگر، اراده خداست که محقق میشود؛ حتی اگر مسئله برگرداندن چنددانه عدس به قابلمه باشد.
#ت_مثل_تربیت.
242
اون فیلمه هست که وقتی طرف کارش انجام میشه همهچیز رو میشکنه و با همه دعوا میکنه میاد بیرون، دقیقا بعد تایید درسم توسط آموزش کاریه که دلم میخواد با دانشکده و خصوصا اتاق آموزش رشتهمون کنم.
نیاز دارم واقعا راجع بهش جیغ بزنم.
امتحانات ما ۹ تیر تمام شده من وسط تیر رفتم کارت تحویل دادم. از همون روز هی به آموزش گفتم این دوتا درس منِ بیچاره که از بخت کجم الزهرا قبول شدم رو تایید بزن تا فارغالتحصیل بشم و نگران فارغالتحصیل شدن نباشم. هزاربار هم تاکید کردم من ارشد مستقیم شدم و اگه فارغالتحصیل نشم یعنی مهر باید برم بشینم خونه بابام و ارشدی در کار نیست. بعد از کلی تعطیلات و نبودن تمام مردادماه و کلی پیام دادن توی مجازی بهشون و زنگ زدن، تازه یکشنبه متوجه شدن که استاد فراموش کرده تایید بزنه(۲۷ تیرماه به استاد پیام دادم و قرار شد زنگ بزنه و پیگیری کنه)، زنگ زدم به استاد میگه بهم دسترسی بدن. آموزش زحمت کشیده دو واحد رو تایید کرده. بعد دریای بیمسئولیتی که ساحل نداره برا این آدمها. آموزش میگه خودت زنگ بزن به استاد درخواست بده و به استاد بگو اون دو نفری،که غایب بودن رو هم غیبت بزنه. بعد میگم درسم تایید میشه؟ میگه درس تو تنها نه، درس همه، درس همه. خب مرض من چیکار به همهدارم. بهش میگم بعد من فارغالتحصیل میشم تا شهریور و بهسلامتی دیگه ریختتون رو نمیبینم؟ میگه؛ الان گیر کارت کجاست؟ میگم همون دو واحد. میگه خب دیگه باید تایید بشه(خسته نباشی داشتم لیلی و مجنون میخوندم؟) بعد میگم این تایید بشه چقدر طول میکشخ فارغالتحصیلی من بینوا بخوره؟ میگه همکاران ما در آموزش(...........................................) باید تایید کنن و دیگه تمام. بعد هرسری از من میپرسه کسری مدارک نداری؟ (نه ماها کسری عقل داشتیم اومدیم دانشگاه الزهرا و الا باقی مدارک تکمیله.) بعد میگم نیازی هست بیام دانشگاه اون پرونده کوفتی رو خودم ببرم آموزش کل؟ میگه چه ربطی داره. هیچربطی نداره عزیزم. هیییچ ربطی نداره. هییییچچیزی ربطی به شما نداره. مقصر منم شما به بزرگی خودت ببخش و صبر کن تا بشپ رابط بین تو و استاد و آموزش کل.🤡
بعد از صبح به استاد زنگ زدم، پیام دادم دوبار و هنوز نمیدونم درخواست دادن یا نه و من دیگه واقعا به اولین پل میرم و اولین انسانی که دیدم رو از پل پرت میکنم پایین.
242
دوباره دارم کارهای پراکنده انجام میدم با این تفاوت که اینبار این پراکندگی هم منو میترسونه، هم خستهام میکنه و هم باعث میشه احساسِ روی همهی شاخههای درخت چوب گذاشتن ولی هیچ لونهای نساختن داشته باشم.
242
با سابقه درخشان خشک کردن دوبار کاکتوس، آدمها بهم پنجتا گلدون گل و سهتا ظرف پتوس در آب سپردن. خواهیم دید چه خواهد شد.
