حرة
前往频道在 Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
显示更多未指定国家未指定类别
242
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+330 天
帖子存档
242
قبر خانم لؤلؤ از نظر فرم، دقیقا همان قبری بود که برای سکانس پایانی زندگیام به آن بارها فکر کرهام.
242
مثلا اگه میدونستم قراره بازارکار واقعا اینطوری باشه، آیا برای دانشگاه فرهنگیان پشت چشم نازک میکردم؟ آیا دوستانم ادامه تحصیل ندادن؟ برا ارشد و دکتری دانشگاه خوب نرفتن؟ چرا رفتن. من تعهد خدمت نمیدم.🤡 من کارمند نمیشم.🤡 من میخوام ارشد بخونم.🤡 من حوصله چونه زدن با اداره سر انتقالی رو ندارم.🤡 من اصلا شاید بعد دانشگاه نظرم عوض شد پس نمیرم.🤡
242
امروز دنبال اسم بنلادن میگشتم و فقط چهرهاش یادم میاومد، آفرین، رفتم سرچ کردم مردی که دیگران را منفجر میکرد.
242
مگه هرچی انسان بخواد، باید سریع انجام بشه؟ نه خیر مریدزاده.
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
242
معمولا تو این چهار، پنجسالی که تهران بودم، خیلی از محلههای تهران رو پیاده رفتم.
امروز رفتم سمت مترو فدک، نارمک و بلوار شهیدثانی و سمنگان و... حیف یارانهها رو نریخته بودن و الا یک واحد رو قولنامه میکردم بس از نارمک و روحی که در اون منطقه جریان داشت خوشم اومد. تمیز، ساکت، سبز و زنده.
242
Repost from N/a
✨بعثت؛ آغاز یک رسالت جهانی است!
«این را بایستی تک تک ما بدانیم و بفهمیم؛ با تاریخ پیغمبر صلواتاللهعلیه آشنا شویم و بدانیم که آن روز بعثت نبی مکرم بود، امروز بعثت امت اسلامی است. امروز امت اسلامی باید احساس بعثت بکند؛ خود را مبعوث بداند.» ۱۳۸۷/۵/۹
🔅 در نخستین مباحثه از این سلسلهگفتوگوها، به بررسی «مفهوم بعثت در اندیشه حضرت آیتالله خامنهای قدسالله سرهالشریف» میپردازیم.
▪️مبتنی بر طلیعه کتاب بعثت امت
🗓 چهارشنبه ۴ شهریور
⏰ ساعت ۱۶:۰۰
🔗 این سلسلهمباحث ویژه اعضای شبکه دانشجویی اثر برگزار میشوند. اگر عضو این حلقه نیستید، لطفا برای ثبت نام و دریافت پیوند ورود به شناسه زیر پیام بدهید:
@asar_admin
🌐 أثر | شبکه دانشجوییِ متمرکز بر اندیشه و کنشِ مقاومت
ایتا | بله | تلگرام
242
در جمعخوانی کتاب بعثت امت، روایتِ ترور آقا در مسجد ابوذر، دوباره بازگویی میشود.
روایتِ آسیب به دستها، قلب و دندانها؛ مشت میکنم. مشت میکنم و ما، چگونه آن قابِ مصلی را تاب آوردیم وقتی هنوز روایتِ آن ترور سال شصت، برایمان سهمگین است؟
242
انقدر خوشم میاد داداشم هیچ اقبالی به پزشکی نداره و راجع به زیستسلولی و ملکولی و بیوتک میشینه حرف میزنه. آفرین بچه.
242
دیروز بعد از جلسه، وقتی شوقِ آن دانشآموز را میدیدم، به خودم میگفتم تو احتمالا باید خیلی خودخواه باشی که ردای معلمی را بر تن نیندازی و البته کمجرأت.
242
اگر یکسال دیگه زندگی خوابگاهی ادامه پیدا کنه من ادامه پیدا نمیکنم. اول هم به خاطر نون خریدن و تو صف ایستادن و بعد باقی مسائل.
242
Repost from N/a
نشدنهای مکرر، پتکوار به صورتش کوبیده میشد. با دستهای لرزان، نور خزیده از میان پرده را میگرفت. ذهن البته یادش نمیرود؛ هرگز یادش نمیرود. در خوابهای مشوشش وقتی به آن کسی که ایستاده بود کنارش، از فشردگی قلبش میگفت و خونابهای که از چلانده شدن مداومش بر زمین میریزد و بهجای شقایق، گدازه از زمین میروید، جهان را میدید که چگونه به سمتِ غایت خود، بیتوجه به او حرکت میکند. او، هرگز آدمی نبود که عامدانه به کسی یا چیزی در جهان رنجی برساند اما وقتی آن هیولای پرهیبت، در خواب برسرش نعره میکشید، صبحگاه شبیه کودکی پنجساله دستهایش یخ میکرد، میلرزید و چشمهایش سیاهی میرفت و حدقهی بهاریاش، خزان میشد. آیا او، در این جهان فراخ، یعنی هیچ خانهای نخواهد داشت؟ و مدام، به یکشکل کلهپا خواهد شد؟
242
الزهرا برای ما حتی یک جشن فارغالتحصیلی نگرفت. منم هیچعکسی با بچهها در اون دانشگاه نگرفتم. تازه جشن شکوفهها هم روز بعدش رفتم و از دست دادمش. برای هیچ مقطعی هم عکس فارغالتحصیلی نگرفتم و اینطوری شد که احساس ناراحت بودگی دارم امروز وقتی جشن فارغالتحصیلی آدمها رو جدیدا دارم میبینم.🚬
الزهرا حتی پیگیر اینکه بچههایی که استعداد شدن توی اون دارالمجانین بمونن هم نشد. الزهرا با ما شبیه موجودات اضافهای که اومدن اینجا مزاحمت ایجاد کنن در تمام این چهارسال رفتار کرد. خوشحالم که دیگه نمیبینمش.
242
البته اگه الزهرا منو فارغالتحصیل کنه میتونم مهر دانشجو بشم و الا با این همه مسؤلیتپذیریای که دارن اینطوری که معلومه باید مهر برم خونه بابام بشینم.
242
اه کاش ارشد داده بودم. الان میتونستم استرس رتبهها رو بکشم. ارشد مستقیم شدن جالب نیست اونقدر.🗿 از قبل جلوجلو اسپویل شده، هیجان نداره.
242
چند وقت است به مفهوم قناعت و مصایق اسراف، بیشتر فکر میکنم. از موقعی که با شیر آب کار دارم، تا زمانی که میخواهم پوست میوه، یا سیبزمینی و پیاز را بگیرم؛ گاهی هم البته یادم میرود. سعی میکنم موقع خریدن نان، حتما کیسه پارچهای ببرم تا نایلون نگیرم. موقع خرید از سوپرمارکت اگر کوله یا توتبگ همراهم باشد، نایلون نمیگیرم. موقع خرید لباس، همان نایلونی که از مغازه اول گرفتهام را تا خرخره پر میکنم؛ گاهی هم البته یادم میرود.
برنجهای اضافی را سعی میکنم به عنوان تهدیگ غذای روز بعد بریزم و البته گاهی هم یادم میرود.
امروز، موقعی که میخواستم عدسهای از قبل خیسخورده را داخل قابلمه بریزم، مقداری عدس ریخت حاشیه گاز. یکییکی داخل ظرف ریختمشان تا بشورم و برشان گردانم داخل قابلمه. زیر گاز را روشن کردم و رفتم دنبال کارهایم. استاد گفته بود ویسها را روی ۲× گوش نده. گفته بود فیلمها را با سرعت زیاد نبین. گفته بود اینطوری حرکت نرمال جهان برایت کند و ملالآور میشود. گفته بود حوصله حرف زدن با آدمها را از دست میدهی. بعد، از همان روز به بعد، ویسها را روی دور ۱.۵× و ۱ گوش میکنم. آرام، آرام و شمرده، شمرده؛ امشب هم داشتم سعی میکردم صبورانه پاسخ ویسها را بدهم. که صدای سر رفتن عدسها را شنیدم. بعد که رفتم، شبیه دیگ معجون جادوگرها، داشت قُلقُل میکرد و بالا میآمد. وقتی رسیدم، دیدم مقداری عدس بیرون ریخته. دقیقا به همان مقداری که بار اول ریختند و شستمشان و به ظرف برشان گرداندم.
چیزهایی در جهان وجود دارند که حکما باید از دست بروند. انسان هرچقدر سعی بر نگهداشتنشان کند، باز جایی از میان انگشتهایش بیرون میریزند. عدسهای دور گاز را جمع کردم؛ اگر ارادهی خدا به امری تعلق بگیرد، انسان حتی اگر نهایت تلاشش را کند تا کاری درجهتِ خلاف آن انجام دهد، حتی برحسب ظاهر اگر آن کار را به سرانجام هم برساند، در آخر، به طریقی دیگر، اراده خداست که محقق میشود؛ حتی اگر مسئله برگرداندن چنددانه عدس به قابلمه باشد.
#ت_مثل_تربیت.
