بـئاتریس پِـرز؛
Open in Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
445
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
وقتی اینترنتها قطع بود؛ به طریقی با پادکست رواق آشنا شدم.
این پادکست محتواش کاملا در اندیشهٔ اگزیستانسیال هست.
وقتی به یکی از اپیزودها رسیدم جملهای شنیدم که باعث شد خیلی بهش فکر کنم و هنوز نتونستم عمق اون جمله رو درک کنم! گفت؛ تعریف عشق به نوعی «زیستن در قلب یک نفر دیگهست تا از مرگ بگریزیم» و چقدر این جمله سینمایی هست، انقدر که ساعتها میتونم بهش فکر کنم و باز با شگفتی هربار از اول بخونمش.
شبِ نهم - نامهٔ ششم
شبِ سالِ نو
سلام جانِ جانانم؛ سروِ بیتکرارم! وانگهی که کم مانده به پایان سالی که چنان تیغ در گلو گذشت. سخت گذشت. خیلی سخت! چه جانهای پاک که نثارِ این خاک عزیز شدهاند؛ چه عشقهای نو که در زیر خاک دفن شدهاند؛ چه آرزوها که با پرواز کبوتری در آسمان پریدهاند، چه رنجها که کشیدیم، چه اشکها که ریختیم، چه داغها که دیدیم! ای نورِ دیده؛ امید داشتم که در روزگار آزادی تو را ملاقات کنم؛ امید داشتم تا بیترس نگاهِ عاشقانهام را مهرِ تو کنم. حال آن روز بیش از پیش در یکقدمی ماست. امیدم بیش از پیش شد. وطنم در آشوب است؛ در خون؛ در ویرانی؛ در جنگ... نگرانِ وطن هستم. خانه اگر نباشد؛ من چگونه در فردای آزادی تو را در آغوش بگیرم؟ خانه اگر نباشد؛ من چگونه به دیدنِ بیسانسورِ تو بیایم؟ خانه اگر نباشد؛ من چگونه به امیدِ فردا زندگی کنم؟ خانه اگر نباشد... پس این همه دلتنگی را برای کدام کوچه نگه داشتهام؟ این همه رؤیا را بر کدام پنجره خواهم آویخت؟ و نامِ تو را در کدام میدانِ آزادِ شهر فریاد خواهم زد؟ میترسم، عزیزِ من... نه از مرگ. که مرگ را این سالها بسیار دیدهایم. میترسم از روزی که از خاکسترِ خانهها، چیزی جز خاطره بر جا نمانده باشد. میترسم از روزی که کودکی، نشانیِ شهرِ خویش را از پیرمردی غریبه بپرسد. میترسم از روزی که درختانِ این سرزمین، نامِ پرندگانشان را فراموش کنند. اما هنوز... هنوز در دلِ این شبِ بلند، چراغی روشن است. هنوز وقتی به تو میاندیشم، باور میکنم که ویرانی آخرین فصلِ داستان نیست. هنوز وقتی نامِ ایران را بر زبان میآورم، چیزی در ژرفای جانم زمزمه میکند که این خاک، هزار بار افتاده و هزار و یک بار برخاسته است. مگر نه اینکه بهار، همیشه از دلِ زمستان عبور میکند؟ مگر نه اینکه نخستین شکوفه، درست بر شاخهای میروید که گمان میرفت مرده باشد؟ پس من نیز امید را زمین نمیگذارم. آن را چون شمعی کوچک در میانِ این توفان با دو دست حفظ میکنم. برای تو. برای خودم. برای وطن. شاید سالِ نو را در میانِ دود آغاز کنیم، شاید در میانِ خبرهای تلخ، شاید با قلبهایی خسته و چشمهایی بیدار. اما باور دارم روزی خواهد رسید که همین شبها را چون افسانهای دور برای فرزندانِ این خاک تعریف کنیم؛ روزی که دیگر صدای انفجار از پنجرهها نگذرد، روزی که عشق، جرم نباشد، روزی که آزادی، آرزو نباشد. و آن روز... پیش از هر چیز، میخواهم تو را ببینم. میخواهم در سکوتی آرام، بیآنکه چیزی بگویم، فقط نگاهت کنم. تا مطمئن شوم که هم تو ماندهای، هم من ماندهام، هم ایران. و اگر آن روز فرا برسد، گمان میکنم تمامِ رنجِ این سالها، چون برفی بر شانهٔ بهار، آهسته آب خواهد شد. با قلبی که هنوز برای تو و ایران میتپد.
