en
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Open in Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
445
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
Bomrani-Donyaye Gondeye Birahme Khoshgel -musicdel.ir.mp39.92 MB

تو امیدِ منی، نورِ منی، روحِ منی.

ندا نرو، ندا بمون

It's Friday, I'm in love🙂‍↔️

Ben bir tek sende yandım Alevlendim, delilendim Ben bir tek adam sevdim O da sensin, o da sensin

من و تو دوستای خوبی می‌شدیم برای هم؛ چرا نشد یا نذاشتن نمی‌دونم. امیدوارم یه روز تو دانشکده "حقوق و علوم سیاسی" دانشگاه تهران تورو دوباره ملاقات کنم.

Moon River Audrey Hepburn.m4a4.07 MB

sticker.webp0.15 KB

شبِ هشتم - نامهٔ پنجم ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۰۰ بامداد
سروِ بی‌تکرارم، امشب که تو متولد شدی، باد از کوچه‌های این سرزمین بوی باروت و بهار را با هم حمل می‌کند؛ گویی نمی‌داند باید برای مردگان مرثیه بخواند یا برای شکوفه‌های فردا آواز. شب، نمناک و خسته است. آسمان، زخم بر زخم نشسته است. و ما، مردمانِ این خاکِ رنج‌کشیده، میانِ صدای انفجار و رؤیای آزادی، همچنان چشم به سپیده دوخته‌ایم. در چنین شبی تو متولد شدی. نه چون ستاره‌ای که تنها آسمان را روشن کند، که چون چراغی کوچک در پنجرهٔ خانه‌ای دورافتاده؛ چراغی که به مسافرانِ گم‌شده یادآوری می‌کند هنوز راهی هست، هنوز خانه‌ای هست، هنوز امیدی هست. ای عزیزِ دل، این روزها وطنم شبیه جنگلی سوخته است. درختانش ایستاده‌اند اما بوی آتش می‌دهند، رودهایش جاری‌اند اما مزهٔ اندوه گرفته‌اند، کوچه‌هایش پر از ردّ پاهای کسانی است که رفتند و دیگر بازنگشتند. و با این همه... آزادی را می‌بینم. آزادی را چون پرنده‌ای زخمی می‌بینم که بر فراز این ویرانه‌ها پرواز می‌کند؛ بال‌هایش خونین است، نفسش بریده است، اما هنوز بر زمین ننشسته. آزادی را چون بذری می‌بینم که زیر آوار خوابیده است؛ همه گمان می‌کنند مرده، اما او در تاریکی ریشه می‌دواند تا روزی دیوارها را بشکافد و به خورشید برسد. ما مردمانِ این سرزمین، سال‌هاست با دست‌های زخمی برای فردا نان می‌پزیم، سال‌هاست با گلوی سوخته آواز می‌خوانیم، سال‌هاست در میانِ زمستان، نامِ بهار را فراموش نمی‌کنیم. امشب، در شبِ تولد تو، دلم می‌خواهد به جای تبریک، برای جهان دعا کنم. دعا کنم دیگر هیچ مادری چشم‌انتظار نماند. هیچ عاشقی از ترسِ فردا وداع نکند. هیچ کودکی صدای آژیر را پیش از صدای پرندگان نشناسد. تو خدا نیستی؛ اما خدا می‌داند که جهان به آدم‌هایی شبیه تو نیاز دارد. تو فرشته نیستی؛ اما فرشته‌ها نیز اگر اندوه را می‌شناختند، آرزو می‌کردند روزی به پاکیِ قلبِ تو باشند. جانِ من؛ اگر روزی این شب‌های تاریک تمام شود، اگر روزی جنگ از حافظهٔ آسمان پاک شود، اگر روزی آزادی بر بامِ ایران بنشیند، من تو را به همان شکلی که امشب دوستت دارم، دوست خواهم داشت، نه کمتر. نه بیشتر. چرا که عشقِ من به تو، شبیه همین وطن است؛ زخمی، خسته، بارها شکسته، اما هنوز ایستاده. هنوز امیدوار. هنوز چشم‌انتظارِ صبح. و من باور دارم، همان‌گونه که پس از بلندترین شب، خورشید طلوع می‌کند، پس از این همه خون و خاکستر نیز روزی خواهد رسید که ما در خیابان‌های آزادِ این سرزمین قدم بزنیم، و من در آرامشِ آن روز، تولدت را دوباره جشن بگیرم. تولدت مبارک، ای کسی که در تاریک‌ترین روزهای این سرزمین، به من یادآوری کردی هنوز می‌شود به روشنایی ایمان داشت.

فاجعه اینجاست که ما وطن را به کسانی باخته‌ایم که هیچ حسی به این خاک ندارند.
- فریدون فرخزاد

من دیگر میهنی ندارم مگر تو.

🍷🎭

آن‌چنان شـجاع و سـاکتی که فراموشم شد رنج می‌کشی.

sticker.webp0.07 KB

هیچکس او نخواهد شد؛