230
Subscribers
No data24 hours
-67 days
+130 days
Posts Archive
228
Repost from رنجِ تماشا
به انزوا نیاز دارم. نه از آن انزواهای نمایشی و مسخره و چندساعتی که آدم عکس قهوه و کتابش را بگذارد و زیرش بنویسد: در حال کشفِ خویشتن. به یک انزوای طولانی نیاز دارم، بخاطر کتابهایی که ماههاست به خودم قول دادم که باید بخوانم، بخاطر حرفهایی که باید بنویسم، بخاطر غمهای که باید آتششان بزنم، بخاطر شادیهای که باید در تنهایی تجربه کنم، بخاطر آهنگهای که باید بشنوم و بخاطر خانهتکانی ذهنم از اینهمه دیدهها و شنیدهها و ویروسهای که در چندماه گذشته در درونش تلنبار شده است. من هیچوقت با فضای پُر سروصدا و بیروبار و مصنوعی و آسفالتی و دودآلودِ شهر جور نیامدهام. آدم گاهی در میان سروصدای بلند، صدای خودش را فراموش میکند، که من به این مرحله بسیار نزدیک شده ام. همیشه با تنهایی رابطهی خوبی داشته ام تا آدمها و... تنهایی حداقل به شعورت توهین نمیکند، تظاهر نمیکند، حرفِ مفت نمیزند، قضاوتت نمیکند و انرژی و حوصلهات را نمیمکد. اما آدمها، چرا. عجیب اند؛ گاهی فقط ده دقیقه حرفزدن با بعضیها، آنقدر خستهام میکند که دلم میخواهد بروم چند روز سوی یگان کوه و کمر زندگی کنم و با درختها معاشرت داشته باشم. بههرحال، به انزوا نیاز دارم تا از اینهمه مزخرفات و از اینهمه بودنِ مجازی فاصله بگیرم و یادم بیاید زندگی، قبل از این همه هیاهو، احتمالاً چیز سادهتری بوده است.
س. سوشیان
228
Repost from The Last Of House Romanov
و بیچاره آدمی، که همیشه در تلاش برای پوشاندن رنجهای خویش، بخش عظیمی از توانش را از دست میدهد.
228
Nizar Qabbani once said:
“A tragedy, when a mature mind and a romantic heart are in the same body.”
228
Repost from گل سوری
به زندگیِ مردمانِ کشورهایِ دیگر که نگاه میکنم، عصبی میشوم؛
حسادت به بندبندِ وجودم نفوذ میکند.
مشکل همهجا هست، اما
فاصلهای کهکشانی میانِ دغدغههایِ ما با آنها وجود دارد.
آنها را که میبینم، متوجه میشوم
غم میتواند ساده هم باشد؛
لازم نیست به استخوان برسد تا نامش را غم بگذارند.
مگر این خاک، برایِ این سیاره نیست؟
پس چرا یکبار نباید زخمهایِ ما سطحی باشد؟
چرا باید همیشه خونِ این زخمها به خاک برسد..
— امیرطاها سِلکی
228
Repost from رادوین راد
کاش لاکِ لاکپشت را میداشتم؛ پناهگاهی کوچک که پاها و سرم را در آن جمع میکردم و در سکوتِ مطلق و انزوایی ستودنی آن، بیهیچ دغدغهیی آرام میخوابیدم؛ بیخبر و بیخیالِ هرچیز...
228
ما اکثرا دچار سندروم فرسودگیِ روانی هستیم، چون درمورد مسایل خیلی استرس میکشیم و بیش از حد فکر میکنیم. همین امر باعث میشود حال و انگیزهی کار کردن و در بعضی حالتها، ادامه دادن را نداشته باشیم. این موضوع راه را برای اهمالکاری باز میکند و اگر برای بیرونرفت از این حالت اقدام نکنید، با کارهای تلبارشده و عقبافتاده روبهبرو خواهید شد که این خودش یک حالت استرسزا را برایتان به ارمغان خواهد آورد. بنده هم مدتیست درگیر این سندروم کلافهکننده شدهام؛ طوریکه کارهایم را به زمان دیگری موکول میکنم و نهایت تلاشم را میکنم که خودم را از این حالت بیرون بکشم و به حالت ایدهآل برگردم.
228
بهراستی هم که ما در مُلک لودهخیز زندگی میکنیم. شما کافیست سری به ویدیوهای فیسبوک بزنید تا به عمق فقیر بودن و بیسواد بودنمان پی ببرید. نکتهی جالب این طیف از آدمهایی که بهاصطلاح تولید محتوا میکنند این است که طرفدار زیاد دارند. صرفا برای یک آزمایش، یک ویدیوی آموزشی با محتوای مهم و درمقابل، یک ویدیوی سرگرمکننده با محتوای پوچ را پخش کنید. نتیجهیی که از آمار بازدید خوردن هردو ویدیو میگیرید خیلی تاسفآور خواهد بود. مردم ما بیشتر علاقهمند محتوای پوچ و مزخرف هستند؛ درحالیکه جز ضیاع وقت تاثیر دیگری در زندگی ندارند. من قبلا هم یادآور شده بودم و حالا هم تکرار میکنم؛ فراهم شدن خیلی چیزها برای ما زود بود. ما هنوز فرهنگ و سواد کافیِ استفاده از خیلی چیزها را نداریم. شاید یکی از دلایل بیسوادی و فقیر بودنمان هم همین باشد.
228
عطسهی اول را میزنم. با خودم میگویم عطسهی ساده است یا از همان عطسههای رگباری؟ اندکی میگذرد. لبخندی میزنم و در فکر اینکه امروز بدنم راحت خواهد بود به کارم میرسم که یکهو شروع میشود. دوم و سوم بدون وقفه از راه میرسند. از روی عصبانیت و ناراحتی آهی میکشم که چهارم محکمتر میکوبد. با چشمهای آبزده دنبال قرص حساسیت میگردم که پنجمی و ششمی از راه میرسند؛ امان نمیدهند و همینطوری تا دهم میرسد. همینطوری که قرص را در دهنم میاندازم، به تابستان و خاکبادِ مزخرفش لعنت میفرستم و آرزو میکنم کاش در جای سردتری بودم تا مجبور نباشم بهخاطر این حساسیت کوفتی هی قرص بخورم.
228
فضای مجازی هم مثل یخچال شده؛ با اینکه میدانی خبری نیست، ولی دم به دقیقه بازش میکنی و یک سر میزنی!
228
در دنیای سینما، سریالهایی هستند که آنطوری که باید به آنها توجه نمیشود. سریال Shrinking یکی از آن سریالهاست که با رویکرد روانشناسی و تیم بازیگریِ خوبی که دارد به یک اثر ماندگار در ژانر درام-کمیدی تبدیل شده است.
سریال محور اهمیت سلامت روان، کنار آمدن با سوگ و مسایل مرتبط به آن میچرخد. شخصیتها هرکدام سعی میکنند با غمی که دامنگیرشان شده کنار بیایند و به نحوی آن را با یک اتفاق خندهدار به بیننده انتقال بدهند؛ طوریکه یکی از منتقدین سینما درمورد این سریال گفته بود: دیدن این سریال مثل این میماند که در مراسم تشیع جنازه بخندید.
سریال حرفهای خوب زیادی برای گفتن دارد، ولی میگذارم خودتان ببینید و لذت ببرید.
228
Repost from N/a
به دخمهها، به تلاطم، به خواب میمانی
به کوه و صخرهای از اضطراب میمانی
شراب میخوری و با توهّم شادی
به حال و روز بدی در عذاب میمانی
سکوت نیمهشب از راه میرسد کمکم
به فکر میشوی و با طناب میمانی
نسیم میوزد و ماه میشود پایین
تو روی بسترت از آبوتاب میمانی
مرور میکنم از هر طرف، نمیفهمم
چرا سوال مرا بیجواب میمانی؟
مردد استی بین نبودن و بودن
چقدر در صدد انتخاب میمانی؟
غروب تا تهی اندوه میروی پایین
و صبح منتظر آفتاب میمانی
درون خانهی متروک بیکسوکویت
به عکس خاکزده بین قاب میمانی.
228
Repost from سایهای رَوشن
بگذار در فهمیدن همدیگر خود نادان بمانیم
چرا که همهی رنج دنیا از دانستن بسیار است.
