در راه.
Open in Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
368
Subscribers
No data24 hours
+157 days
+7730 days
Posts Archive
367
اون مدتی که در رنج و غم بسیار بودم انگار همهچیز اهمیتش رو از دست داده بود. حالا امروز که دوستی ازم پرسید اینجا شلوغ شده یا نه یکآن یادم افتاد که چقدر ناراحتم و چقدر خشمگین و چقدر عصبانیام از اوضاعی که وجود داره، چقدر ناتوانم و چقدر این استیصال آزاردهندهاس. اگر فلان جا فلانطور شد من باید چیکار کنم و واکنش درست چیه، آینده چطور میشه و چجور میشه با حجم غم و ناراحتیِ سالهایی که در سختی گذشت کنار بیام.
367
🍎
Sunday is gloomy
My hours are slumberless
Dearest the shadows
I live with are numberless
Little white flowers
Will never awaken you
Not where the black coach
Of sorrow has taken you
@windmillofyourmind
367
پیش از اینها چنین_من_لاشهخوری را دیده بودم، که بر لاشهی خود نشسته بود. و شیونی داشت در سوگ خود. من شنیدم که فریاد آسمان شکاف بر میداشت. اندوه بر من چیره بود.
سهبر خوانی، بهرام بیضایی.
367
حس شهادتطلبی و مظلومیت، که مشخصهای کاملا ایرانی است، هیچگاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یکسیلی حل میشود، به موقع رفع و رجوع کنیم.
همنوایی شبانهی ارکستر چوبها
367
زمانی که خبر رسید پدربزرگ رفتهاست، درحال خوردن پیراشکی بودیم.خبر از اطاق دیگر رسید و پیراشکی درجا افتاد در بشقاب، همه ماتمان برد. دم عید بود و منِ سادهدل لباسهای عیدم را پوشیدم و پیراشکی را هم همانطور ول کردم به امان خدا.
چند روز بعد که به خانه برگشتیم پیراشکی هنوز در بشقاب بود، خشک شده بود و یکیدوتایی هم مگس دورش میهمانی رقص گرفته بودند. پیراشکی تبدیل بهوعدهی ممنوعهی خانهمان شده بود و طبق قراردادی نانوشته، همه خود را موظف به حذر از این خوراکی منحوس میدانستیم، انگار، پیراشکی و آن خمیر دلپذیر و محشرش عامل مرگ پدر بزرگ بود، فکر میکردم که دیگر هرگز خبری از آن طعم مسحور کننده نخواهد بود تا آنکه حدود سهچهارسال بعد، اتفاقی دوباره پیراشکی خوردیم.گمانم حتی از خاطرمان رفته بود آنچه پیش آمده بود، بقیه را نمیدانم اما من هربار بعد از خوردن یک پیراشکی گرم، یادم میآید که پدر بزرگ در زمان منطق کودکانهام چه مهربان بود، شاید هم لبخندهای بیتکلف مادر از شادی مرموز همین آگاهیست، شاید میداند، همانطور که من دانستم. شاید هم دیوانهشدهام، همان طور که همیشه بودهام.
367
تو حق داری که «خود ویرانگر» بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم میجنگم، که اگر همواره برخلاف مصلحت خویش عمل میکنم، از آن روست که من خودم نیستم.که این لگدها که دائم به بخت خویش میزنم لگدهاییست که دارم به سایهام میزنم.سایهای که مرا بیرون کرده و سالهاست غاصبانه بهجای من نشستهاست.
همنوایی شبانهی ارکستر چوبها
رضا قاسمی
367
دلم برای غربت میسوزد. همسایهمان از مرگ پسر زار میزد.قِی چشم مادر تفالهی خون بود. حالا همهچیز فرق دارد، تهران غمش هم فرق دارد. دل به زاری میجست و ندانست آوار خراب شده روی سرش. آینهای شکست و مادربزرگ گفت بد یمن است، بد یمن بود، زندگیهامان خراب شد. اشک تو جوهر خودکار بود و من دست کردم در چشمم و چشمم را درآوردم، «گر بَرکَنَم دل از تو و بَردارم از تو مِهر
آن مِهر بَر کِه افکنم؟ آن دل کجا بَرَم؟»آن وقت کسی جیغ کشید: یلدا مبارک.
367
از تجربههای شگفتآورم اینه که توی مترو این رو گوش میدم و روی کارای آدمها موزیک زنده پخش میکنم
367
دستها رو دوست دارم. همیشه هرجا اثری از زندگی بوده دستهام رو بردم بیرون و سعی کردم لمس کنم، هوا رو، درختهارو، دیوار رو، پنجرههای اتوبوس رو، صفحههای کتاب رو. هیچزمانی جادوییتر از وقتی که دستهات کار میکنن نمیتونه باشه.💐
