es
Feedback
در راه.

در راه.

Ir al canal en Telegram

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
367
Suscriptores
Sin datos24 horas
+167 días
+8130 días
Archivo de publicaciones
Femme, Vie, Liberté

هربار بعد از تجدید دیدار قدیمی‌ها:
هربار بعد از تجدید دیدار قدیمی‌ها:

فروغ فرخزاد اگر زنده بود امروز ۹۱ ساله می‌شد.
فروغ فرخزاد اگر زنده بود امروز ۹۱ ساله می‌شد.

اون مدتی که در رنج و غم بسیار بودم انگار همه‌چیز اهمیتش رو از دست داده بود. حالا امروز که دوستی ازم پرسید اینجا شلوغ شده یا نه یک‌آن یادم افتاد که چقدر ناراحتم و چقدر خشمگین و چقدر عصبانی‌ام از اوضاعی که وجود داره، چقدر ناتوانم و چقدر این استیصال آزاردهنده‌اس. اگر فلان جا فلان‌طور شد من باید چیکار کنم و واکنش درست چیه، آینده چطور می‌شه و چجور می‌شه با حجم غم و ناراحتیِ سال‌هایی که در سختی گذشت کنار بیام.

در این یکشنبه شاید فقط همین آهنگ دلپذیر باشه.

🍎 Sunday is gloomy My hours are slumberless Dearest the shadows I live with are numberless Little white flowers Will never awaken you Not where the black coach Of sorrow has taken you @windmillofyourmind

پیش از این‌ها چنین_من_لاشه‌خوری را دیده بودم، که بر لاشه‌ی خود نشسته بود. و شیونی داشت در سوگ خود. من شنیدم که فریاد آسمان شکاف بر می‌داشت. اندوه بر من چیره بود. سه‌بر خوانی، بهرام بیضایی.

photo content

حالا واقعا باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
حالا واقعا باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

photo content

حس شهادت‌طلبی و مظلومیت، که مشخصه‌ای کاملا ایرانی است، هیچگاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک‌سیلی حل می‌شود، به موقع رفع و رجوع کنیم. همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

تو پرسیدی انتخابت چیه انتخابم شجاعته، شجاعت در همه‌چیز.

زمانی که خبر رسید پدربزرگ رفته‌است، درحال خوردن پیراشکی بودیم.خبر از اطاق دیگر رسید و پیراشکی درجا افتاد در بشقاب، همه‌ ماتمان برد. دم عید بود و منِ ساده‌دل لباس‌های عیدم را پوشیدم و پیراشکی را هم همانطور ول کردم به امان خدا. چند روز بعد که به خانه برگشتیم پیراشکی هنوز در بشقاب بود، خشک شده بود و یکی‌دوتایی هم مگس دورش میهمانی رقص گرفته بودند. پیراشکی تبدیل به‌وعده‌ی ممنوعه‌ی خانه‌مان شده بود و طبق قراردادی نانوشته، همه خود را موظف به حذر از این‌ خوراکی منحوس می‌دانستیم، انگار، پیراشکی و آن خمیر دلپذیر و محشرش عامل مرگ پدر بزرگ بود، فکر می‌کردم که دیگر هرگز خبری از آن طعم مسحور کننده نخواهد بود تا آنکه حدود سه‌چهارسال بعد، اتفاقی دوباره پیراشکی خوردیم.گمانم حتی از خاطرمان رفته بود آنچه پیش آمده بود، بقیه را نمی‌دانم اما من هربار بعد از خوردن یک پیراشکی گرم، یادم می‌آید که پدر بزرگ در زمان منطق کودکانه‌ام چه مهربان بود، شاید هم لبخندهای بی‌تکلف مادر از شادی مرموز همین آگاهیست، شاید می‌داند، همان‌طور که من دانستم. شاید هم دیوانه‌شده‌ام، همان طور که همیشه بوده‌ام.

لذت مطلق. @windmillofyourmind

تو حق داری که «خود ویرانگر» بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می‌جنگم، که اگر همواره برخلاف مصلحت خویش عمل می‌کنم، از آن روست که من خودم نیستم.که این لگدها که دائم به بخت خویش می‌زنم لگدهایی‌ست که دارم به سایه‌ام می‌زنم.سایه‌ای که مرا بیرون کرده و سالهاست غاصبانه به‌جای من نشسته‌است. همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی

دلم برای غربت می‌سوزد. همسایه‌مان از مرگ پسر زار می‌زد.قِی چشم مادر تفاله‌ی خون بود. حالا همه‌چیز فرق دارد، تهران غمش هم فرق دارد. دل به زاری می‌جست و ندانست آوار خراب شده روی سرش. آینه‌ای شکست و مادربزرگ گفت بد یمن‌ است، بد یمن بود، زندگی‌هامان خراب شد. اشک تو جوهر خودکار بود و من دست کردم در چشمم و چشمم را درآوردم، «گر بَرکَنَم دل از تو و بَردارم از تو مِهر آن مِهر بَر کِه افکنم؟ آن دل کجا بَرَم؟»آن وقت کسی جیغ کشید: یلدا مبارک.

از تجربه‌های شگفت‌آورم اینه که توی مترو این رو گوش می‌دم و روی کارای آدم‌ها موزیک زنده پخش می‌کنم

it dont mean A thing 🍎 @windmillofyourmind

دست‌ها رو دوست دارم. همیشه هرجا اثری از زندگی بوده دست‌هام رو بردم بیرون و سعی کردم لمس کنم، هوا رو، درخت‌هارو، دیوار رو، پنجره‌های اتوبوس رو، صفحه‌های کتاب رو. هیچ‌زمانی جادویی‌تر از وقتی‌ که دست‌هات کار می‌کنن نمی‌تونه باشه.💐

اصفهان، یکی از روزهای آذر ۱۴۰۴
اصفهان، یکی از روزهای آذر ۱۴۰۴