در راه.
Kanalga Telegram’da o‘tish
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
368
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+157 kunlar
+7730 kunlar
Postlar arxiv
368
عاشق بچههام، عاشق اینم وقتی نگام میکنن یواشکی یکچشمک بهشون بزنم یا زبونمو در بیارم و شکلکدربیارم.
اونا همیکثانیه با ناباوری نگام میکنن و بعد میخندن و خجالت میکشن.
🍎🍎🍎🍎
368
نامهی اول
آیا گوشهی اطاق تو به منظرهی دریایی مبدل میشود؟ هروقت همهی اینها هستی داشت و در اطاق محقر تو دنیایی جا گرفت، در صفا و پاکیزگی خلوت خود شک نکن.
368
این موسیقی چیزی فراتر از خاطرهاس، حالا به هیچچیز نرسیدم و انگار میلی هم به رسیدن ندارم و گاهی یادم میره رسیدن دقیقا یعنی چه. تمام چیزی که بهیاد دارم گذر هر لحظهاس، تمام چیزی که میدونم همینه.
@windmillofyourmind
368
زمان سالخوردهی ما. درختان سیب را ببین. رنج او را نابود میکرد. به خواهرم گفته بودم دستهایم را قطع کنید. جای دست درخت بکارید. فردا روزها شاخههای همان درختان دور گردنم پیچ خوردند. مرگ که چیزی نیست، من فقط بیخبر رفتهام اطاق بغلی.
368
باید عکس آدمهارو چاپ کنم، عکسهای دیجیتال کافی نیست، باید برای هر سوگ یک عکس داشته باشم، باید هربار به زیستن در دنیا به شکل سوگواری عادت کنم، باید عادت کنم به حمل کردن عکسهای رفتگان، باید شبها اسمهاشون رو بشمرم تا یادم نره، باید یاد بگیرم از دست دادن رو. باید یادبگیرم سوگوارانه زیستن رو و باید خودم رو عادت بدم به از دست دادن و گریستن و دوباره ادامه دادن.
368
بعضی روزها سرشارم، همانطور که بعضی روزها هم تهی هستم. حالا منتظر کبوترهای سالییکبار پنجرهی خانهمان میمانم، حالا آنقدر عمرم طولانیست کهتمامش را صرف انتظار رسیدن بهار میکنم. حالا که سرشارم، حالا که میدانم و بیشاز هرزمان دیگر نمیدانم.
368
One day you finally knew
what you had to do, and began,
though the voices around you
kept shouting
their bad advice—
though the whole house
began to tremble
and you felt the old tug
at your ankles.
“Mend my life!”
each voice cried.
But you didn’t stop.
You knew what you had to do,
though the wind pried
with its stiff fingers
at the very foundations—
though their melancholy
was terrible. It was already late
enough, and a wild night,
and the road full of fallen
branches and stones.
But little by little,
as you left their voices behind,
the stars began to burn
through the sheets of clouds,
and there was a new voice,
which you slowly
recognized as your own,
that kept you company
as you strode deeper and deeper
into the world,
determined to do
the only thing you could do—
determined to save
the only life you could save.
Mary Oliver
368
آلبر عزیزم، اگر بودی، احتمالا امروز صد و دوازده-سینزدهسالی از عمرت میگذشت.
تولدت مبارک و ممنونم🪴
368
منم مثل بنژامن کنستان واقعا موافقم که «عواطف آدمی آشفته و مغشوشند؛ ترکیبی از تودهای حسهای گوناگون که قابل توجیه نیستند: واژهها، که همواره زمخت و عامیانهاند، میتوانند نامی به آنها بدهند اما هرگز نمیتوانند آنهارا توصیف کنند.»
368
فهمیدهام که میتوان مرد و از نو متولد شد، میتوان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دستی، ریسمانی، امیدکی آویزان شد و بیرون آمد.
دو دنیا، گلی ترقی
368
You just slip out the back, Jack Make a new plan, Stan You don’t need to be coy, Roy Just get yourself free@windmillofyourmind
368
از برادر کوچکترم میپرسم که چرا منو دوست داری، اولین جوابش اینه که چون دیوونهای. اما در ادامه میگه اگر نبودی هم دوستت داشتم.
لبخند میزنم.
🍎
