en
Feedback
در راه.

در راه.

Open in Telegram

قبل‌از تمام ‌چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
380
Subscribers
+424 hours
+107 days
+3630 days
Posts Archive
هفت روز هفت فیلم Another Round🫜 saraband 🫜 Le Samouraï Le notti bianche L’Eclisse Winter Sleep Rashomon

«عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود.»

می‌رم دور، وقتی باد برگشت منم برمی‌گردم. می‌خوام پیش از روشنایی بزنم بیرون.
می‌رم دور، وقتی باد برگشت منم برمی‌گردم. می‌خوام پیش از روشنایی بزنم بیرون.

نمی‌دانم. باید برای این فکر که بعد از انجام هرکاری، ذات عمل آن برایم بسیار بی‌معنی می‌آید کاری کنم. مثلا اینطور نیست که از چیزها لذت نبرم، برعکس، از چیزها لذت می‌برم و این امری‌ست که فراموشی آدمیزاد است. دی‌ماه که شد می‌گفتم مگر می‌شود از خواندن کتابی، از خوردن قهوه‌ای، از چیزی لذت برد؟ حالا شش ماهی می‌گذرد و من در عجب‌ام که چطور لذت زندگانی زیرزبانم مزه می‌دهد درحالی که عزیزانم زیرگور خفته‌اند، گمانم در وصف معادله‌ی ناکام این جهان همین بس که همیشه بوده‌ست و همیشه خواهد ماند و ما فراموش می‌کنیم. ما فراموش می‌کنیم و زنده می‌مانیم و دعا می‌کنیم ای‌کاش که زنده نمی‌ماندیم. اما حالا بعد از این‌ها و گذر از شادی اولیه، اتفاقات را مانند مواد مخدره در رگ‌هایم تزریق می‌کنم، همه‌چیز در جهت فراهم کردن دوپامین مورد نیاز است، رفتن به کتاب‌فروشی، دیدار دوستان، خواندن کتابی، شعری. همه‌ی این‌ها برای این‌است که دوزی از خوشبختی لحظه‌ای را وارد بدنم کنم. به همان مقدار هم خماری و پوچی بعدش را تجربه می‌کنم. که چطور برده‌ی لحظه‌های خاموش تجربه‌های زیسته و نزیسته هستم. که به درخت و آفتاب و آسمان عشق می‌ورزم اما همه دروغی بیش نیست و اگر بخواهم صادق باشم دلم می‌خواهد بمانم در یک بیابان و آنقدر جیغ بزنم تا بمیرم. به‌هرحال، شطحیات بیهوده به‌کار نبرم که سرهمه‌تان درد گرفت.

اصفهان، ده خرداد ۴۰۵
+1
اصفهان، ده خرداد ۴۰۵

La dolca vita
+1
La dolca vita

بله بله، چون متاسفانه «در این دنیای وارونه، کارهای خیری هست که تو فقط با شر می‌تواتی پاسخگویشان باشی.»

🫜🫜🫜
🫜🫜🫜

نمی‌خواهم فراموش کنم، چون هنوز هم یک انسانم. توی گوشت تنم حک کرده‌اند که باید بین آدم‌ها فرق بگذارم. همان اولین ضربه‌ی کارد تیزی که به گوشت بدنم نشست، یادم داد که بین شکنجه‌گر و شکنجه‌دیده فرق بگذارم. سوءظن، فردریش دورنمات

good night
good night

می‌گم تو کوک زدی؟ چهار صبح است، یک چیزی مابین زوزه و سرفه از گلویم خارج می‌شود؛ دیشب گفته بودید که حتما صبح تا هشت بخوابم و این کار بی‌معنی‌ست که بیدارشوم داستان کوتاه بخوانم چون که تا پنج بعد از ظهر وقت دارم، ولی به‌هرحال بیدار شدم و یکم غلتیدم در جایم، به صد چیز فکر کردم و اولین جمله در ذهنم جمله‌ی خانمی بود که دیروز پس از شنیدن چندی از حرف‌هایم گفت: می‌گم تو کوک زدی؟ دوست داشتم بگویم کاش کوک زده بودم ولی متاسفانه همیشه همینقدر غیرمترقبه سخن می‌گویم. دوستم هم به دفاع از اینکه دوستش همیشه همینقدر کسخل است آن مزخرفات مرا ربط داد به اینکه شخصیت جالبی دارم و فلان، ولی خب چندان تاثیری در نظر آن خانم اولیه نداشت. از نوشته‌ی دیشبم خوشتان آمد و به زعم شما کمتر نا_خودی و بیشتر از متن‌های پیشین خودی بود، من هم طبق معمول فکر کردم که خب چه فایده! این متن‌های عبث را که همه بلدند، چندتا چیز جدید بگو دلمان گرفت. پیشتر هم به شما گفته بودم که نوشتنم انسجامی ندارد و سر و تهش را هم بیاوری یک‌جمله‌ی خوب از تویش نمی‌توان در آورد، ولی باز می‌نویسم چون که برای خلاصی از این دام، نوشتن به‌هرباره سگش شرف دارد به اصلا ننوشتن. بعد هی یادم می‌آمد که چرا نوشتنم در مورد بعضی‌چیزها نمی‌آید دیگر؟ یک سری از چیزهارا مشخص کردم و گفته بودم که خب در مورد این‌ها می‌نویسم، بعد که خواندمشان دیدم اصلا نمی‌دانم از چه حرف می‌زنند، خلاصه که تصمیم گرفتم برای خودم _هرجا که بودم_ دقیق بنویسم که خب با این ایده‌ای که در سر داری چه غلطی کن چون گویا چه غلطی کردن با آن ایده غامض‌تر از خود ایده‌است. فلینی هم می‌گویند مثلا رسیدهایش را هیچوقت دور نمی‌انداخت، پشت همه‌ی آن‌ها چیز میز می‌نوشت، گفتم که خب ما که از فلینی کم نداریم پس اینطور می‌نویسم.(آیزاک بابل هم چنین بود، عکس لیست‌های او را هم برایتان می‌فرستم). بعد که بیدار شدم دیدم کانالی در تلگرام نام رگ و ریشه‌ی فانته را آورد، هی می‌خواستم بگویم هل لویا، چقدر دلم تنگ شده بود. با این همه از آقای کتابدار چارباغی نمی‌پرسم برای فانته، چرا که بعضی وقت‌ها سلیقه‌م را به سخره می‌گیرد و می‌گوید که تخت تاثیر تبلیغات اینستاگرام(!) این‌ها را دوست دارم. این حرف را اولین بار برای خرید کتاب صید قزل‌آلا در آمریکا زد، حالا من هم جوانکی بودم که خوشش آمده براتیگان بخواند، سریع رفتم در حالت دفاعی و گفتم ای بابا من که اصلا فلوبر خوانم و موپاسان فلان است و بالزاک بهمان است و این‌حرف‌ها، تا باور کند که خواننده‌ای سطحی نیستم، بعدا پشیمان شدم که خب خواننده‌ی سطحی دقیقا چه مزخرفی‌ست و اصلا گیرم که او فکر کند من سطحی‌ام، واقعا چه کسی به تخمش است؟ بعد هم گفت که یزدانجو مترجم بدی بوده‌ است و با تلاش و کوشش زیاد طی سال‌ها بهتر شد. من‌هم که از یزدانجو در ذهنم خدا ساخته بودم اول بهم برخورد بعد که آمدم خانه ترجمه‌ش را دیدم اینطور بودم که اِی، بدی نیس. خلاصه که حالا ساعت پنج‌است و من هوس کردم که بروم فانته بخوانم، چون که واقعا فانته خدای من است(نقل به مضمون) ، شاید هم بعد از مدت‌ها یک حالی به خودم بدهم و به هوای گرگ و میش نگاه کنم، خیلی وقت‌است به آسمان نگاه نمی‌کنم، می‌ترسم درگیر سانتامانتالیسم‌های قدیمی شوم و یکهو دوباره از زندگی به وجد بیایم، این شکلی که الان دارد را دوست دارم، خوش خوشانک نیست اما پیش می‌رود، بعد، اطاق بمب زده‌ام را تمیز کنم، بعد درس بخوانم، بعد داستان کوتاه بخوانم، بعد بازهم درس بخوانم، و آنقدر چرند و پرند به هم ببافم تا شاید توانستید این یکی را هم نیمه_خودی‌متنی ببینید.

اگر دلتان خواست، نسخه‌ی خودتان از به دام نیفتادن در ملال را بنویسید. t.me/HidenChat_Bot?start=6695538609

سوگند می‌خورم که این غم مرا فرا نخواهد گرفت. خب به شما گفته بودم که سه‌هفته‌ای حالم خوش نبود و این داستان‌ها. پیشتر هم اشارتی کرده بودم که از این به بعد با تمام توانم تلاش می‌کنم در گودی ملال نیفتم و به اصطلاح گربه را دم حجله بکشم، البته این تفاسیر و اوهام خوشبختانه یا بدبختانه بسیار بستگی به آنچه‌ می‌خوانم و می‌بینم دارد. گاهی اگر که شخصیت داستانم غرق در بگایی باشد حقیقتا باعث می‌شود نخواهم قدمی برای بهتر شدنم بردارم و هی می‌گذرد و می‌گذرد هی کمتر حالم خوب می‌شود و آخرش هم ضربه فنی می‌شوم، با این همه در جایی به چشمم خورد که ویرجینیا وولف محبوب دل‌ها آن اواخر حال‌بدی‌هایش هنگام سر رسیدن هشدار‌های افسردگی سریع خودش را جمع و جور می‌کرد و به کارهای آشپزی و چاپ و چند چیز دیگر می‌پرداخت. جایی نوشته بود:« سوگند می‌خورم که این غم مرا فرا نخواهد گرفت. حالا از درون‌گرایی بدم می‌آید:خوابیدن، تنبلی، در خود فرو رفتن. خواندن، آشپزی کردن، دوچرخه سواری و یک کتاب سخت و پرسنگلاخ، نسخه‌ی من این است.» این حرف او، و علاقه‌ای که به کار کردن داشت بسیار الهام بخش بود، مگر نه اینکه کار کردن زیاد و مشغول بودن تا حد زیادی باعث می‌شود دلمان نخواهد خودمان را بندازیم روی ریل قطار و نصف شویم؟ همین امر مرا به کار یا در این زمینه‌ی به‌خصوص، درس خواندن وا داشت. به‌هرحال شروع کردم به زبان خواندن و این خوشحالم می‌کرد، فکر می‌کردم که نسخه‌ی من برای مبارزه با دام افسردگی چیست، شما هم نظرتان را بهم بگویید. بعد دلم خواست کتاب‌هایم را نظم دهم، منظورم روند کتابخوانی‌ام است، بدین شکل که یکهو مقدمه‌ای کوچک از کتاب ابله (ترجمه‌ی شریف مشقق همدانی) را خواندم و اولین بار بود که کمی خودم را مایل به داستایفسکی دیدم. خلاصه که آنکه تصمیم گرفتم چهار پنج کتاب از ادبیات آمریکا بخوانم و بعد اگر همچنان شوری در سرم بود کتاب‌های سنگین‌تر را شروع کنم. بعد هم یک‌داستان کوتاه باید بخوانم برای کتابخوانی جمعه‌ها، پس مجبور هستم که صبح پنج و شش بیدار شوم و بخوانم، بسیار کار عجیبی‌ست و هنوز نمی‌دانم که به این مهم که کتاب وارد قلمرو کارهای_بایدی_ام شده چه احساسی دارم. کماکان هربار با شما به صحبت می‌نشینم غر می‌زنم که نمایشنامه نمی‌خوانم و چقدر سخت است و این‌حرف‌ها، بعد یادم می‌آید یکی از دوستانم برایم تعریف کرد که گویا مارکز در مصاحبه‌ای گفته بود، یعنی توصیه کرده بود که کتاب را در توالت بگذاری و هروقت آنجا نشستی کمی از آن را بخوانی، این گزاره بسیار در نظرم درست است منهای آنکه باید فرض را بگذاریم که توالت مذکور فرنگی‌ست و ایرانی نیست، چرا که به ازای هر دقیقه نشستن روی توالت ایرانی هزاران قسمتِ زانو نابود می‌شود چه برسد آنکه کتابی هم بخوانی. به‌جز این در نسل امروز رفتن به توالت با تلفن همراه کار بسیار مفرح و رایجی‌ست، بنده خودم از موردعلاقه‌هایم این است که در این زمان سایت ویکی‌پدیا را بخوانم. به‌جای آن می‌توانیم کتاب‌های سخت بخوانیم؛ بعد آنکه حساب کردم خب چه کتاب‌هایی را نمی‌توانم بخوانم؟ همه‌نمایشنامه بودند، یکی افسانه‌ی تبای و بعد هم کرگدن را باید بگذارم آنجا و ریز ریز بخوانم. انشالا که سوفوکل مارا می‌بخشد. خیلی خیلی دلم می‌خواهد هفته‌نامه طور یک‌چیزهایی بنویسم، نوشتن از امور فرا زمینی به محدوده‌ی زمینی رسیده‌ست و این موجب خوشحالی‌ست، بیشتر از خود مفاد هفته‌نامه‌ دلم می‌خواهد بخش آخرش حتما تقدیمی باشد به عزیزی، خیلی با خودم کلنجار رفتم که کدامش را تقدیم رها کنم، شاید اولین، برای او که بعد از مرگ در کیفش فقط دو کتاب داشت.

واقعا ریچارد براتیگان رو دوست دارم. ‌خیلی خوشحالم می‌کنه. نود و پنج درصد دلیلی که دوسش دارم اینه که همیشه می‌خواسته کتابش رو با کلمه‌ی "مایونز" تموم کنه. گفته که :«یک نیاز انسانی همیشه در من بوده به نوشتن کتابی که به واژه‌ی مایونز ختم شود.» و به این صورت کتاب سید قزل‌‌آلا در آمریکا با مایونز تموم می‌شه:)

photo content

خب. گیرم که اینترنت و دنیای آزاد رو قطع کردید، گیرم که ما نفهمیدیم که چطور پشت سرهم اعدام کردید و چطور در بی‌خبری، حتی اجازه‌ی رسانه‌ای شدن مرگ عزیزانمون رو ندادید، گیرم که خاموشمون کردید، مثل تمام این سال‌ها. چقدر دیگه دوام میاره؟ این نحسی چقدر دیگه باقی می‌مونه؟ چقدرش پاک می‌شه، چقدرش رو اصلا می‌شه پاک کرد؟ با هیچ زمان و هیچ مقیاس و هیچ اندازه‌ای خباثت این حکومت از بین نمی‌ره.

Repost from در راه.
مدتی پایین بود چندی بالا  صباحی ساکن بود و چندی گذرا جوان بودیم گشتیم پیر  گرسنه ماندیم گشتیم سیر و این طبیعیست و چنین فراخ دشتها و چنین بلند کوها و چنین آبی دریا  و چنین روان رود ها و این طبیعیست @windmillofyourmind

دندان‌های زرد چندی پیش، من‌باب مراحل‌ ملالی که طی کرده بودم نظرات متفاوتی داشتم، یک‌بار همه‌چیز را در قلمرو اندوه می‌دیدم، بار دیگر امیدوار بودم و مثل قهرمان‌ها کسشر تفت می‌دادم و می‌گفتم خب قسمت‌مان این بوده است، بار بعدی به مدت زیادی در یخ زدگی اوهام و عواطف به سر بردم. این آخری از همه کشنده‌تر بود؛ باری، مگرنه آنکه آدمیزاد باید چیزهایی را در قالب احساسات از خود بروز دهد؟ دوستان نزدیکم غالبا از نظر منفورم نسبت به مدیا، (خواه سوشال خواه غیر سوشال) آگاه بودند. همین کانال لکنته را هم همین اواخر زدم، دلیل عمده‌ش هم آن بود که تعدادی بهم می‌گفتند که ساحل، چه کسشرهای جالبی می‌نویسی، میل شما به انشار آن چه شد؟ یکهو دیدم نه تنها کانال تلگرامی دارم، بلکه حالا از آن حالت به‌تخمم_که_آدم‌ها_چه فکر می‌کنند_ مابی که داشتم گذر کردم و اصلا از این موضوع که اهمیت می‌دهم_خصوصا به نظر یکی دو دوست کاربلد_خوشحال و آسوده نیستم. اما این وضعیت هرگز برای اینستاگرام صادق نبوده‌ست، باز دوباره همان پیج لکنته را هم زیر یک سال است که دارم، یعنی حدود بیست سالِ زندگی‌ام، انگار که درویش مسلکی قرن بیست و یکمی باشم، بدون فضای مجازی گذشت، که اینها همه از یک نوع خود‌برتربینی حاصل می‌شود: اینکه وای من عجب گوه خاصی هستم و ننگ بر جامعه‌ی هنری و ادبی که هنرمندش منِ بلاگر باشم و این دست مزخرفات. خلاصه آنکه هنوز با جادوی ریلز آشنا نبودم. چه دام بزرگ و پت و پهنی‌ست این ریلز! چنان غرق سرخوشی بودم که انگار انداخته بودندم در دیگ عسل. زلال و سرخوش و مفنگی! حتی حالا هم مهمل می‌گویم، حق دارید گیج شوید. خلاصه‌ی این روده‌درازی‌ها آنکه این ریلزهای قند و عسل، یک‌بار ویدیویی نشانم دادند که سخت تکانم داد: یک ویدیو از دندان‌های زرد آدم‌ها! دیدن آن نخست از جنبه‌ی زیباشناختی به وجدم آورد، لب‌های سرخ، لب‌های معتاد، لب‌های پریده رنگ، لب‌های باریک، لب‌های بنفش، لب‌های نامرئی. اما همه‌ی دندان‌ها زرد، زرد پر از پلاک و غذا و کثافت و آفت دندانی. زرد چرکی و زرد افسردگی. تازه پنداشتم که چگونه‌ست که همیشه افسردگی در نظرم زرد رنگ است، افسردگی رنگ دندان‌های زرد مسواک نخورده‌ و سیگارکشیده‌ست. به یاد می‌آورم_تابستان سال گذشته_که چطور روز‌ها مثل یک جنازه از تخت و در میان بحبوحه‌ی ناامیدی‌هایم گذر می‌کردم. چهره‌ی رنگ پریده‌ی در آینه، لب‌های زرد، صورت زرد، و از همه بدتر، دندان‌های زرد. این امر که می‌دانستم که در ماه اخیر شاید یکی دوبار بیشتر مسواک نزده‌باشم، آینه را هزار بار در چشمم می‌شکست و هزاربار عذاب می‌کشیدم از فهم کریه‌المنظر بودن تصویر پیش‌رویم. دندان‌های زرد غول‌های بزرگی می‌شدند و از دهانم بیرون می‌جستند، فرو می‌رفتند در گلوگاهم و من هرروز صبح روبه روی آینه یک‌بار توسط دندان‌هایم به قتل می‌رسیدم. خوشبختانه حالا یک‌سالی می‌شود که دندان‌هایم زرد نیستند، مسواک زدن حکم کاری مرگ‌آسا را ندارد، اما آن ویدیو، یخبندان احساساتی را که دچارش بودم را شکست. گریه کردم، بسیار اشک ریختم، برای تمام دندان‌های زرد و زشت دنیا، برای عکس کدر و فاسد حافظه‌ی تصویری‌ام، برای همه‌ی آن آدم‌های بدبختی گریه کردم که جایی در زندگی، توسط دندان‌های زرد خودشان کشته می‌شوند. آن تصویرِ زردِ فاسد، حالا در برابرِ این سفیدیِ فعلی، کنتراستِ عجیبی ساخته؛ کنتراستِ جنازه‌ی منِ دیروز با منِ امروز. دندان‌هایم سندی بیولوژیک‌اند: از منِ زردِ اندوهگین تا سفیدِ اندوهگینی که فقط کمی به تکاپو افتاده است.

با انگشت‌هام ماه هارو می‌شمرم: دی، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد....عزیز سبزم باورت می‌شه؟ تقریبا شش ماه از عدم حضور سبزت می‌گذره، در فکر که فرو می‌رم با خودم می‌گم یعنی الان واقعا نیستی؟ یعنی واقعا واقعا واقعا نیستی؟ نمی‌دونم. همه‌چیز خیلی عجیبه عزیزم، همه‌چیز خیلی بی‌رحمانه واقعیه. کاش که همه‌ی این‌ها یک‌خیال باشه، کاشکی این یک شبیه‌سازی از دنیایی باشه که گل‌های ما اینطور درش پژمرده نیستن. نمی‌دونم عزیزم، خیلی بهت فکر می‌کنم و بیشترین حس ناباوریه، زمان همه‌چیز رو حل می‌کنه، من به زمان باور دارم عزیزم، ولی دلم خیلی می‌گیره، دلم خیلی خیلی سخت می‌گیره برای عدم و به‌خصوص عدم تو، از دوستان نزدیکت کم و بیش خبر دارم، همه در سوگ و ناباوری این غم ، همه در تجربه‌ی این اندوه زیسته شده شریکیم، پیام‌های کانالت رو چند وقت یه‌بار می‌خونم. یادم نمیاد که قبلا که نفس می‌کشیدی هم اینقدر با هرکدوم گریه می‌کردم یا سایه‌ی مرگه که اینطور هر حرف و لغت رو مثل سیخ داغ فرو می‌کنه در چشمم. نمی‌دونم عزیزم، تو بهتر می‌دونی، تو می‌دونستی باید چطور زندگی کرد، دونستن تو بود که این حقیقت رو هربار اسفناک‌تر از قبل می‌کوبه روی سرم. ولی اگر که زنده بودن یعنی اینکه آدم‌ها هرروز و هربار بهت فکر کنن، تو زنده‌ای عزیزم، تو هنوز زنده‌ای.

به‌هرحال تمنا برای احساسات تام‌ویتس را نمی‌شود کار عبثی دانست.
به‌هرحال تمنا برای احساسات تام‌ویتس را نمی‌شود کار عبثی دانست.