مآهی، کنار رود.
Open in Telegram
🐟 «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند» مامانِ دخترو و پیرو مکتب «در پوست خود نگُنج»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
-224 hours
+27 days
+1830 days
Posts Archive
انقدر همهچی رو با پشت قاشق پوره کردم تو گویی این حرکت، رفلکس بدنم شده. امروز داشتم برنج توی بشقاب رو له میکردم که به خودم اومدم. گفتم: «عه! این غذای خودته. تو دندون داری. لازم نیست همه دنیا پوره بشه.»
خب من همیشه، اما اینروزها بیشتر، این سوال برام پررنگ شده که آقا چرا از یه جایی به بعد بچهها به کنترل و گوشی و دسته کلید و کاسه و بشقاب و خلاصه گل قالی و اشیا غیرمرتبط بیشتر از اسباببازی اشتیاق نشون میدن.
ببین مغز کودک در ماههای اول زندگی دنیا رو مثل ما دستهبندی نمیکنه. فیلتر نداره. هنوز درک نمیکنه که این اسباب بازیه پس حتما جالبه یا این کنترل به درد بازی نمیخوره. مغزش بیشتر دنبال چیزیه که اطلاعات جدیدتر و غنیتری بهش بده. مثلا کنترل ویژگی حسی بیشتری داره. پر از دکمههای رنگی و برجسته با شکلهای مختلفه. اینجور وسایل غیرقابل پیشبینیترن. مثلا دکمه کنترل رو میزنه و یه دفعه تلوزیون روشن میشه. تازگی دارن. اسباببازی همیشه جلوی چشمشه و بعد مدتی براش عادی میشه. ولی کنترل گاهی ظاهر میشه و همین ارزشش رو بیشتر میکنه. این از وسایل متفرقه. حالا سوال پیش میاد اسباببازیهایی هستن که همین ویژگی ها رو دارن اما چرا اونها رو دستش نمیگیره؟ آفرین مسئله اصلی همینه. بچهها از یه جایی به بعد معمولا دنبال مشارکتن، نه صرفا خود اون وسیله. یعنی اگه تو داری با گوشی کار میکنی صرفا خود گوشی رو نمیخواد، میخواد در کاری که تو انجام میدی شریک باشه. به این میگن سیستم یادگیری اجتماعی. قبلا گفته بودم چشم بچهها همیشه به پدر مادرشونه. به کارهای ما نگاه میکنن و یاد میگیرن. بچه با خودش میگه اگر این وسیله برای مامان انقدر مهمه که دستش میگیره، حتما ارزش داره منم دربارهش اطلاعات جمع کنم. مغز از ۹ ماهگی وارد فاز جدیدی میشه. دیگه خود وسیله مهم نیست. کودک شروع میکنه هدف تو رو هم حدس بزنه. مثلا اگه ببینه دستت به سمت لیوان میره، کم کم میفهمه قصد داری آب بخوری، نه اینکه فقط لیوان رو لمس کنی. این توانایی یکی از پایههای یادگیری زبان، تقلید و حتی همدلی در سالهای بعده.
چرا اسباببازیهای گرون همیشه موفق نیستن؟ چون ما اونها رو از دید خودمون انتخاب میکنیم. مثلا میگیم رنگیه. موزیک داره. چراغ داره. ولی مغز بچه میگه «میتونم علت و معلول کشف کنم؟» «آیا جنسش با چیزهای دیگه فرق داره؟» «آیا مامان هم بهش علاقه داره؟» اگر جواب این سوالها نه باشه ممکنه یک آبکش فلزی از یه اسباب بازی nتومنی جذابتر باشه.
حالا برای جلوگیری از وقوع پدیده بیبی دیجیتال که از سنین شش ماه تا سه سال بچهها در معرض خطرش هستن چیکار کنیم؟ اولین قدم از خودمون شروع میشه. زمانهایی رو کاملا بدون گوشی بگذرونیم. اگر روزی چند نوبت، موقع بازی یا غذا، تمام توجه به بچه باشه، معمولا نیازش به دنبال کردن گوشی کمتر میشه. این کنجکاوی رو از طریق مشارکت با خودت ارضا کن. مثلا وقتی داریم لباس تا میکنیم، یه دستمال هم بهش بدیم. وقتی داریم آشپزی میکنیم، یه کاسه پلاستیکی بدیم اونم بازی کنه. گوشی رو از روی عادت جلوی چشمش نذاریم. مثلاً روی مبل یا فرش رها نکنیم. هر چیزی که همیشه در دسترس باشه، دیر یا زود هدف کنجکاوی میشه. یه وقتایی بچه گوشی نمیخواد؛ توجه ما رو میخواد. اگر ببینه هر بار گوشی دستت میاد، ارتباط چشمی و حرف زدنت باهاش کمتر میشه، یاد میگیره برای به دست آوردن توجهت باید سراغ همون وسیله بره. در واقع گوشی براش تبدیل به «رقیب» میشه. واکنش ما مهمه. اگر به هر دلیلی مقابلش قرار گرفت و اومد توی دستش واکنش شدید نشون ندیم که «وای نه نه دست نزن» یا جلوی چشمش از دستش قایم نکنیم. این توی مغزش ثبت میشه که چیز مهمیه و باید بهش برسم. خیلی آروم بذارید کنار و با یه چیز دیگه سرگرمش کنین. فعلا همینا به ذهنم میرسه.
#آدم_کوچولوها
حضور گردشگر در یک منطقه، فقط به معنای ورود چند مسافر نیست؛ گاهی ورود یک سبک زندگی، یک نگاه تازه و مجموعهای از تجربههای متفاوته.
تصور کنین نوجوانی که در فضایی محروم، سنتی یا بسته رشد کرده، با دیدن پوشش، رفتار و سبک زندگی گردشگران، ممکنه برای اولین بار خودش و محیط اطرافش رو از زاویهای دیگه ببینه. همین مقایسه میتونه نگاه اون رو به آینده، حقوق فردی و انتخابهای زندگی تغییر بده.
این تأثیر فقط به نوجوانان محدود نمیشه. همسری که روابط و شیوه تعامل زوجهای گردشگر را مشاهده میکنه، ممکنه انتظارات تازهای از زندگی مشترک پیدا کنه یا برخی از باورهای قبلیش رو دوباره ارزیابی کنه.
از طرف دیگه، نوجوانان بسیاری از روستاها از سنین پایین برای نقشهایی مانند دامداری، کشاورزی، تولید صنایع دستی، پخت غذا یا دوخت لباس آماده میشن. دخترها و پسرها هر کدوم جایگاه مشخصی در اقتصاد و فرهنگ خانواده دارن. اگه مواجهه با سبک زندگی متفاوت، مسیر ذهنی اونها رو تغییر بده، ممکنه انگیزه ادامه دادن اون نقشهای سنتی کاهش پیدا کنه؛ موضوعی که در کنار عواملی مانند کمآبی، کاهش رونق کشاورزی و کمرنگ شدن سنتهای محلی، میتونه سرعت دگرگونی اجتماعی رو بیشتر کنه. در چنین شرایطی، گردشگری به عاملی برای شکستن برخی تابوها و ایجاد پرسش در ذهن افراد تبدیل میشه. این تغییرات گاهی از نگاه خانوادهها یا جامعه محلی به حضور گردشگران نسبت داده میشه و اونها رو منشأ این دگرگونیها میدونن.
در مقابل، دیدگاه دیگه ای هم وجود داره که معتقده حضور گردشگر، بهویژه در مناطق محروم و مرزی، میتونه با ایجاد آگاهی، رونق اقتصادی و افزایش امید به ماندن، از خالی شدن روستاها و مهاجرت خانوادهها جلوگیری کنه.
به همین دلیل، گردشگری رو باید پدیدهای چندوجهی بدونیم؛ پدیدهای که هم ظرفیت ایجاد تحول فرهنگی و اجتماعی رو داره و هم میتونه در صورت نبود مدیریت و برنامهریزی، زمینهساز برخی تعارضهای فرهنگی و نسلی بشه.
Repost from ندانستم
آدمها رو تا حدودی میشه با آهنگهایی که گوش میدن شناخت. این پیام رو توی چنلتون فور کنید تا یکی از آهنگهاتون رو بفرستم اینجا.
روز تولدم کم مونده بود سکته کنم. صبح، مثل همیشه مشغول انجام کارهای معمول خونه شدم. فرنی رو براش آماده کردم و یه موز شستم که رنده کنم داخلش. دیدم فرنی هنوز داغه دختر هم بیقراری میکرد، موز رو دادم دستش سرگرم بشه. کاش دستم میشکست. رفتم آشپزخونه با صدای سرفهش برگشتم. دیدم پوست ته موز نیست. درسته رفته بود توی گلوش. یادش میوفتم دستم میلرزه. سریع بلندش کردم، دستمو انداختم ته حلقش و خدا خدا میکردم بیاد بیرون. بالا آورد و دوتایی گریه کردیم. تا چندساعت دستم میلرزید. همون روز فهمیدم فاصله بین یک صبح معمولی و بزرگترین وحشت زندگی فقط چندثانیهست.
ما یه دست باختیم. دست میچرخه، حاکم کتشون میکنیم. اینایی که ما باهاشون طرفیم زیادن، نامردن، بیمعرفتان، بیرحمن، بیخدان... ولی ما به جاش داغ داریم. زور داغ خیلی بیشتر از ایناست. آتیششون میزنیم. ببین کی بهت گفتم. یا علی...
رضا پروانه-پوست شیر
خانوم خانوما یه زمانی خودش جوجو بود، حالا امروز سعی میکرد دخترو رو بخندونه ازشون عکس بگیرم. قبول دارید دندونهای یکی درمیون افتاده بچهها بامزهست؟
امسال یاد گرفتم:
با یه دست کلی کار انجام بدم.
در کمتر از سه ثانیه از عصبانیت به خنده تغییر حالت بدم.
با سه چهار ساعت خواب هم میشه یک روز کامل زنده موند.
برنامهها همیشه طبق نقشه پیش نمیرن و دنیا هم به آخر نمیرسه.
این بود انشای من.
مثل اینکه مدیرساختمون قبض رو پرداخت نکرده و شد آنچه نباید میشد. وسط یه کوه ظرف نشسته و کار من:
آخجون. قطره آهن این ماهمون با طعم تافیه.🫶🏻
در ادامه روز که مهمون دارم برق رفت. خب خوبه. از قبل میدونستم. مشکل اینه این وسط آب هم قطع شده. و محشرههههه.
