en
Feedback
مآهی، کنار رود.

مآهی، کنار رود.

Open in Telegram

🐟 «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند» مامانِ دخترو و پیرو مکتب «در پوست خود نگُنج»

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
231
Subscribers
+124 hours
+157 days
+1830 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
یه روز بهم گفت با بچه ترمز آدم کشیده می‌شه. پس چرا ما انگار ترمز بریدیم؟ وا.🧘🏻‍♀
603016Loading...
با دستای کلوچه‌ایش منتظر من بود.
621018Loading...
No text...
643026Loading...
یه مشت زندگی‌ بود که همونم داره از دست‌هامون می‌ریزه.
1001014Loading...
🪞این‌جا کاخ مرمر. اون زمان علاقه و توجه زیادی به عاج فیل بود. شطرنج عاج فیل، عصای عاج فیل، گلدون عاج فیل، مجسمه تزئینی عاج فیل، شمشیر عاج فیل. همه چی عاج فیل.🎀🦩
1091014Loading...
+1
No text...
1080010Loading...
+1
No text...
1090015Loading...
+1
No text...
1100018Loading...
-صبح-
-صبح-
1220015Loading...
🏕+2
🏕
1271027Loading...
«دختر شماست، نه؟ خیلی شبیه شماست. چشم‌های قشنگی دارد. مثل خودتان. کاش عمرش دراز باشد و بچه‌هایی بیاورد و چشم‌های شما بر زمین بماند! خوش به حال شما که دختر دارید. دختر، رحمت‌ است.» محمّد رسول‌الله/مجید مجیدی
2 36727035Loading...
یکم دارم مزخرف می‌گم، شما نخونده بگیر.
51008Loading...
حالا به ناف خودت نگاه کن و از خودت بپرس: اگه یک‌بار از یه جهان ناشناخته بیرون اومدی، چقدر مطمئنی این، آخرین جهانیه که قراره بشناسی؟
2663016Loading...
تا حالا به ناف دقت کردی؟ شاید خنده‌دار به نظر برسه اما ناف بی‌شباهت به کرم‌چاله یا سیاه‌چاله نیست. ناف تو اولین دروازه‌ای بود که ازش وارد جهان شدی. نه آسمون رو می‌شناختی نه نور رو و نه صدا رو نه حتی مفهوم «من» رو. فقط به یه رشته وصل بودی؛ رشته‌ای که ازش تغذیه می‌کردی تا زنده بمونی. بند ناف. برای ما، جهان همون فضای تاریک، گرم و شناور رحم بود. جایی بدون پنجره، بدون آسمون، بدون راه خروجی که بشناسیم. تو توی اون دنیا شناور بودی و از راه بند ناف، اکسیژن و مواد غذایی می‌گرفتی. اون دنیا برای تو همه جهان بود؛ چون هنوز جهان دیگه‌ای رو نمی‌شناختی. انسان اول در تاریکی زندگی می‌کنه بعد به روشنایی پا می‌ذاره. اون موقع نمی‌دونستی چه کسی بهت غذا می‌رسونه. نمی‌دونستی این جریان از کجا میاد. نمی‌دونستی چرا زنده‌ای. نمی‌دونستی خارج از اون فضای گرم دنیای دیگه‌ای وجود داره. فقط وصل بودی. تمام زندگیت از یه مسیر عبور می‌کرد؛ مسیری که نه می‌دیدیش و نه می‌تونستی درکش کنی. اولین تجربه ما از هستی، تجربه اعتماد کامل بود. بعد، ناگهان همه چیز تغییر کرد. فشار. تاریکی. حرکت. صدا. و بعد... نور. اولین نفس، اولین گریه، اولین تماس با هوایی که هیچ شناختی ازش نداشتی. بند ناف بریده شد. آیا واقعا اون جهان تموم شد؟ یا فقط از یه جهان به جهان دیگه‌ای پرتاب شدی؟ تولد فقط آغاز زندگی نیست؛ اولین مهاجرت انسانه. توی رحم قوانین زندگی برای تو فرق داشت. غذا از زاه دهانت نمی‌رسید؛ با ریه‌هات نفس نمی‌کشیدی؛ نور رو نمی‌دیدی؛ با پاهات راه نمی‌رفتی؛ جهان رو از پشت چشم‌هات تجربه نمی‌کردی. بعد وارد بُعدی شدی که هیچ تصویری ازش نداشتی. برای یه جنین، بُعد بیرون احتمالا چیزی شبیه یه واقعیت غیرممکنه. همون طور که برای ما شاید جهان بعدی چیزی فراتر از چیزیه که امروز واقعیت می‌دونیم. حالا به مرکز خیلی از کهکشان‌ها فکر کن. جایی که معمولا یک سیاهچاله عظیم قرار داره؛ ناحیه‌ای تاریک، فشرده و رازآلود که روی ساختار اطرافش اثر می‌ذاره. ما از بیرون ایستادیم و فقط اثراتش رو می‌بینیم. نمی‌دونیم پشت افق رویداد دقیقا چه اتفاقی می‌افته. نور هم نمی‌تونه خبری از درونش برامون بیاره. شاید سیاهچاله برای جهان بیرون، شبیه همون رحمی باشه که برای یک جنین ناشناخته‌ست؛ مرکزی بسته، تاریک و پر از چیزی که هنوز نمی‌فهمیم. جنین از جهانی تغذیه می‌کنه که خودش نمی‌تونه ببینتش. ما هم در کیهان، توی جهانی زندگی می‌کنیم که هنوز بخش بزرگی ازش رو نمی‌فهمیم. جنین نمی‌دونه بیرون از رحم چیه. ما هم شاید نمی‌دونیم بیرون از این جهان قابل درک چه خبره. جنین فکر می‌کنه همون فضای تاریک، همه‌چیزه. ما هم ممکنه خیال کنیم این بدن، این زمان و این سه‌بعد، تمام واقعیته. شاید محدودیت ما، فقط ناتوانی‌مون در دیدن جهان بعدیه. وقتی بند ناف بریده شد ارتباط مستقیم تو با اون جهان قطع شد. اما جاش روی بدنت موند. ناف فقط یه فرورفتگی نیست؛ یادگار اولین دنیاییه که توش زندگی کردی. نقطه‌ای روی بدن که انگار می‌گه تو یک‌بار از یه جهان دیگه اومدی پس اگه یک روز دوباره با یه ناشناخته بزرگ روبه‌رو شدی، یادت باشه؛ تو قبلا هم این کار رو کردی، تو یک‌بار از تاریکی بیرون اومدی و به جهانی رسیدی که نمی‌شناختیش. کرمچاله در فیزیک، یا ایده نظریه‌ای؛ تونلی فرضی که می‌تونه دو نقطه دور از هم در فضا و زمان رو به هم وصل کنه. اما در زندگی انسان، شاید هر تولد یه جور کرمچاله باشه؛ خروج از یه واقعیت آشنا و ورود به یه واقعیت ناشناخته. ما از رحم بیرون اومدیم و وارد جهانی شدیم که برامون بیگانه بود. شاید خواب، مرگ، آگاهی یا هر تغییر عمیق در زندگی هم نوعی عبور از یک آستانه باشه. نه لزوما پایان؛ بلکه ورود به چیزی که هنوز زبان فهمیدنش رو نداریم. به ناف خودت نگاه کن؛ اینجا یه زمانی تنها راه ارتباط با جهان بود. تو از یه دنیای تاریک و ناشناخته تغذیه می‌کردی؛ بعد ناگهان ازش جدا شدی و وارد جهانی شدی که هیچ تصوری ازش نداشتی. حالا سوال اینه: اگه یکبار از رحم به این جهان اومدی، چرا فکر می‌کنی این‌جا آخرین واقعیت ممکنه؟ شاید ما برای جهان بعدی همون‌قدر ناآگاهیم که یه جنین برای دنیای بیرون. و شاید ناف، جای زخم اولین جدایی ماست؛ یادگار لحظه‌ای که فهمیدیم هر تولد، عبور از یه جهان به جهان دیگه‌ست. در مرکز خیلی از کهکشان‌ها، سیاهچاله‌هایی عظیم قرار دارن؛ نواحی‌ای که خودشون دیده نمی‌شن، اما روی تمام اطرافشون اثر می‌ذارن. ما فقط اثر اثرشون رو می‌بینیم، نه درونشون رو. شاید وضعیت ما در برابر جهان هم همین باشه! ما توی واقعیتی زندگی می‌کنیم که اسمش رو «فضا» گذاشتیم، فقط چون هنوز واقعیت دیگه‌ای رو تجربه نکردیم. شاید تولد، اولین عبور ما از یه بُعد به بُعد دیگه بوده. و شاید هنوز، در آستانه جهان‌های ناشناخته‌ای ایستاده‌ایم.
2654015Loading...
No text...
2202010Loading...