مآهی، کنار رود.
Open in Telegram
🐟 «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند» مامانِ دخترو و پیرو مکتب «در پوست خود نگُنج»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
230
Subscribers
-224 hours
+27 days
+1830 days
Posts Archive
در ادامه روز که مهمون دارم برق رفت. خب خوبه. از قبل میدونستم. مشکل اینه این وسط آب هم قطع شده. و محشرههههه.
بعضی از تجربههای بچهداری برای من کاملا تصادفی به دست اومدن. نمیدونم اسمش رو میشه «تصادف» گذاشت یا حاصل تلاشهای غیر مستقیم قبلی خودم بوده، ولی صادقانه بخوام بگم تصادفی بود. مثلا یه روز گذاشتمش توی تخت و رفتم بالشش رو بیارم که مثل همیشه روی پام بخوابونمش. برگشتم، دیدم وا! خودش خوابش برده. همین. نه برنامهای داشتم، نه آموزشی دیده بودم، نه قصد داشتم روش جدیدی برای خواب مستقل امتحان کنم. فقط چند ثانیه دیرتر برگشتم. از اون روز به بعد، تقریبا نود درصد اوقات به صورت مستقل بدون ایجاد عامل خواب میخوابه. انگار هر بار که یه قدم عقبتر رفتم، دیدم اون یک قدم جلوتر اومده. هر بار فکر کردم «هنوز نمیتونه»، خودش بیخبر از نگرانیهای من ثابت کرد که میتونه. ممکنه با خودش بگه: «مامان، یکم صبر کن... این یکی رو خودم بلدم.» کسی چه میدونه شاید خیلی از تواناییهای بچهها، پشت عجلههای ما قایم شده باشه.
#آدم_کوچولوها
Repost from مـحرذ
فقط دلم میخواد کمی از تاریخ پر حادثه معاصر رو با کلماتی مرور کنم که حافظهی جمعی ایرانیمون نباید جدای از هر تفاوتی هیچوقت فراموششون کنه؛ سفارت آمریکا، جنگ ۸ ساله، پرواز ۶۵۵ ایرانایر، زلزله رودبار و منجیل، قتلهای زنجیرهای، کوی دانشگاه، زلزله بم، قطار نیشابور، مسجد ارگ تهران، سقوط هواپیمای خبرنگاران، سقوط فالکن و لاکهید، پرواز کاسپین، جنبش سبز، بازداشتگاه کهریزک، دانشمندان هستهای، مدرسه شینآباد، ساختمان پلاسکوی تهران، زلزله سرپلذهاب، دیماه ۹۶، نفتکش سانچی، سیل آققلا، سیل خوزستان، آبان ۹۸، ساعت ۱:۲۰ فرودگاه بغداد، پرواز ۷۵۲ اوکراین، کرونا ویروس، متروپل آبادان، زنزندگیآزادی، جنگلهای هیرکانی، هارداسان و ورزقان، معدن طبس و یورت، ۲۳ خرداد، بندر رجایی، ۱۸ و ۱۹ دیماه، ۹ اسفندماه، مدرسهی میناب، خیابان کشوردوست، ناو دنا، لامرد، آسایشگاه سربازان ایرانشهر. «و کلماتی که ناقص میمانند.»
اصلا منکر این وضعیت ناراحتکننده مناطق جنوبی کشور نیستم؛ ولی خیلی ببخشید توی نویسنده، بازیگر، آدم اثرگذار، خواننده، بلاگر، هر کی هستی اون موقعی که کل ایران به علاوه جنوب توی آتیش بود چهار ماه کجا بودی که صدات درنیومد؟ آها. ببخشید حواسم نبود درگیر عزاداری برای سربازای آمریکایی بودید. حتما باید جنوب رو اینجوری میزدن تا صدات دربیاد؟ اون هم فقط با یه استوری جنوب و قلب ترک خورده سیاه؟ خیلی زحمت میکشی واقعا. توی رنج آدمها هم انتخابگرید و نمیشه براتون مرد.
یه چیزی هم بگم. اینکه میگن توی تخت بچه عروسک و بالش اضافه و پتوی سنگین نباشه برای پنج شیش ماهگی به بعد کاربرد داره. چون اون سن تازه توی خواب تحرک دارن و این پهلو به اون پهلو میشن باید هشیار باشین با صورت نیوفتن روی بالش. وگرنه نوزادی که نود درصد مواقع به یک حالت ثابت میخوابن.
#آدم_کوچولوها
یه دفعه خیلی بزرگ شد. نه که قد کشیده باشه؛ انگار یه شبه تصمیم گرفته باشه از نوزادی فاصله بگیره. یه دفعه دیدم رفته زیر مبل، از اون تاریکی با یه نگاه مرموز زل زده بهم. یه دفعه دیدم دستش رو گذاشته زیر سرش و خوابیده. با خودم گفتم این حرکت رو از کی یاد گرفتی؟ یه دفعه دیدم از توی سبد اسباببازیها داره با دقت انتخاب میکنه امروز دلش با کدوم یکیه؛ برای خودش سلیقه پیدا کرده. وا. مگه میشه آدم توی چند روز اینقدر تغییر کنه؟
تا الان با دوستم داشتیم از دوران ابتدایی و راهنمایی حرف میزدیم. ابتدایی که بودیم یه طرحی اجرا میشد به اسم جابرابنحیان. هنوز مدرسه شروع نشده بود باید استارتش رو میزدیم. ایده و طرح پیشنهاد بدیم. یادمه یه سال یه گروه از بچهها برای واقعی دارو ساختن و روی خرگوش هم تست حیوانی رفتن. من و دوستام بخاری جیبی برای روزهای سرد اختراع کرده بودیم که میشد توی لباسها گذاشت.😂 طرحهای منتخب از هر مدرسه میرفت مرحله شهرستان بعد هم استان. مرحله شهرستانی یه سالن ورزشی بزرگ بود همه کارها رو اونجا به نمایش میذاشتن. از مدرسه ما که به نسبت وضعیت و امکانات بهتری داشتیم شاید دو سه تا طرح میرفت مرحله بعد. باقی مدارس و گروهها امکاناتشون حتی کمتر هم بود. ولی چه طرحهایی چه ایدههایی! یه پا انستیتو پاستوری بود برای خودش. یا مثلا جشنواره سازههای ماکارانی داشتیم. دومینو هم بود اگه اشتباه نکنم. المپیاد آزمایشگاهی داشتیم. مدرسه یه اتاق مجزا پر از وسایل آزمایشگاهی داشت. احتمالا با خودتون فکر کنید ما یه شهر بزرگ بودیم اما نه. استان ما سومین استان محروم کشور بود هنوزم هست. یعنی اون زمان که میگفتن آموزش داغونه و فلان ما سهم حداقلی داشتیم. شاید اون طرحها به جایی نرسید ولی حداقلش این بود مغزمون رو درگیر میکرد. به چیزهایی فکر میکردیم که به عقل جن نمیرسید. و حالا یک صدم چیزی که ما از آموزش داشتیم رو بچههای الان ندارن. وضعیت الان رو مقایسه میکنم با اون موقع مغزم درد میگیره. واقعا چیشد که اینجوری شد؟ ما از ترس معلممون شب خوابمون نمیبرد. تمام دغدغه درس، کلاس، امتحان، المپیاد. الان چی؟ ما اسکول بودیم چیزهای مهمتر نبود بهش فکر کنیم؟ بخدا اگه الان جای درس مسئلههای مهمتر توی ذهن بچهها باشه. نیست. تهی. همه چی شده مسخرهبازی.
