en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
یادگاری از تولد زودهنگام⁦^⁠_⁠^⁩.
یادگاری از تولد زودهنگام⁦^⁠_⁠^⁩.

فردا که بیاد، تولدمه ولی باید تا پاسی از شب سرکار باشم. دارم فکر می‌کنم سال‌های قبل، روز قبل از تولدم یا خود روز تولدم کجا بودم و چیکار می‌کردم. پارسال بیست‌ونهم آبان با بچه‌ها توی کافه قرار داشتم و شب تولدم رو کنارشون بودم. ف. تازه از ماه‌عسل برگشته بود و دیدنش کلی خوشحالم کرد. اون شب با همدیگه کلی حرف زدیم و عکس و فیلم گرفتیم. شمع تولدم رو فوت کردم، کیکم رو بریدم و با قهوه خوردیم. یادمه بارون خیلی شدید بود، اما وقتی خداحافظی کردیم، دیگه قطع شده بود. روز تولدم رو هم با خونواده پیتزا خوردیم و جشن گرفتیم. سال دو، دقیقا روز تولدم امتحان داشتم. هفت صبح اسنپ گرفتم و رفتم امتحانم رو دادم. توی اسنپ برگشت به مقصد خونه که نشسته بودم سایت رو چک کردم و دیدم با نمره‌ی بالا قبول شدم و خیالم راحت شد. رفتم خونه و مامان گفت: «بریم کادوی تولدت رو به انتخاب خودت بخریم». شب هم با بابا رفتند کیک و پیتزا خریدند و خوش گذشت. سال یک، بچه‌ها با کیک اومدند خونه‌مون. دور هم کیک و چای و میوه و تنقلات خوردیم و حرف زدیم و ف. از خواستگاری که حالا تبدیل به شوهر شده برامون تعریف کرد. حالا که فکر می‌کنم همیشه توی تولدهام آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم حضور داشتند و خوشحال بودنم توی روز تولدم براشون مهم بوده. همین امسال هم هفته‌ی پیش با دوست‌هام رفتیم کافه. برام کیک و گل خریده بودند. آرزو کردم و شمعم رو فوت کردم. بعد با هم معاشرت کردیم و شام هم پیتزا خوردیم. من خیلی خوشبختم که این‌همه خاطره‌ی خوب از تولدهام توی سال‌های مختلف دارم. دلم می‌خواد فردا رو هم خوش بگذرونم و برای سال‌های بعد یه خاطره‌ی به یادموندنی درست کنم.

گاهی وقت‌ها نباید دنبال ترمیم کردن یه رابطه‌ی پوسیده بود؛ چون پوسیدگی فقط سطحی نیست بلکه قطعا از درون خیلی بیشتر فرسوده شده و هر تلاشی در جهت بهبودش صرفا تلاشی مذبوحانه‌ست. رها شدن از رابطه‌ای که از درون مرده و تموم اون زخم‌هایی که زمانی سطحی بودند و به‌خاطر مراقبت نکردن حالا تبدیل به دمل چرکی شدند، موهبت بزرگیه. نبودن هیچ‌کس ما رو نمی‌کشه، اما بودن بعضی آدم‌ها قطع به یقین مرگ تدریجیه. همون‌طور که بعضی وقت‌ها رها کردن ناگهانی منطقی نیست، موندن بیش‌ازحد توی بعضی روابط اشتباه و کج‌دارومریز ادامه دادن هم هیچ‌جوره عقلانی نیست. آدم‌ها توی دنیای بزرگسالی باید دایره‌ی روابطشون رو طوری بچینند که با معاشرت‌های هرازگاهی‌شون کیفور بشن و حس خوبی که از دوستانشون می‌گیرند بره و گوشه‌ی دلشون جا بگیره، نه اینکه دائم اذیت بشن و توی عذاب باشند. رها کردن، گاهی وقت‌ها بزرگ‌ترین لطف ما در حق خودمونه.

جداً غصه می‌خورم‌ وقتی توفیقات عربستان را می‌بینم. دقیقا در جایی که قرار بود ما باشیم ایستاده‌اند و ما نیم‌قرن زودتر در همین مسیر بودیم، با منابع بهتر و موقعیتی بهتر. الان ته چاه یا دره، منتظریم باران بیاید آب داشته باشیم و باد بیاید هوا داشته باشیم. چه خیانت‌ها و دشمنی‌ها و نادانی‌ها دیدی تو ای ایران. @nabayad_m

یکم/ طبق گفته‌ی هواشناسی هوا قرار است گرم‌تر شود و تا دو هفته‌ی آینده در هیچ‌کجای کشور بارندگی نیست. آسمان آبی‌ست و همچنان آفتاب بر فرق سرمان خواهد کوفت. کاش آفتاب یک استراحتی بکند و برای مدتی ما را رها کند. کاش خورشید برای مدتی دست از سر ما بردارد. پاییزی که باران و آسمان تیره ندارد و نور خورشید یقه‌مان را سفت چسبیده و رهایمان نمی‌کند، تحملش خیلی سخت است. دوم/ از دعوت شدن به خانه‌ی میم. بسیار خوشحالم. اینکه دوستم میزبان است و من به‌عنوان مهمان در خانه‌ی گرم و صمیمی‌اش حضور می‌یابم برایم موهبت است. چقدر خوب که می‌دانم خانه‌ی میم. همین نزدیکی‌ست و هروقت احساس دل‌گرفتگی کنم می‌توانم روی او حساب باز کنم. دلم برای معاشرت و وقت‌گذراندن با او تنگ شده؛ از گفتگوهای دم‌دستی و سطحی با چشم‌هایی باریک‌شده از شدت خنده‌های از ته دل گرفته، تا دلگرمی و همدلی در صحبت‌های دوتایی و درددل کردن. سوم/ کاش چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد هم بگذرد تا من نفسی آسوده بکشم و برنامه‌ریزی‌هایم را برای کوتاه‌مدت از سر بگیرم. دلم آسودگی و دمی ساییدن بدون عذاب وجدان از کارهای عقب‌افتاده می‌خواهد. چهارم/ این مدت در مریضی مامان، زندگی سخت گذشت. هرروز بعد از کار با خانه‌ای هرج‌ومرج و آشفته و مامانی که درد داشت و حالش ابدا روبه‌راه نبود مواجه بودم. از دیدنش در این وضعیت در عذاب بودم و کاری ازم برنمی‌آمد. کاش می‌شد دردش را وارد جان خودم کنم ولی او سالم باشد و دیگر عذاب و درد نکشد. پنجم/ برای بابا اتفاق بدی افتاد و من سرکار گیر کرده بودم و هیچ‌جوره نتوانستم خودم را به او برسانم. جز گریه‌کردن در دستشویی محل کار و ماندن و کارکردن تا آخر وقت، با چشم‌هایی قرمز از گریه و دلی آشوب، کاری ازم، برایش ساخته نبود. آن روز از بدترین روزهای زندگی‌ام بود. احساس بی‌پناهی داشتم و از اینکه کنار پدرم نیستم تا من پناهش باشم و او در آن شرایط تنها ماند، قلبم فشرده شد. ششم/ در مجموع دو هفته‌ی بدی را پشت سر گذاشتم و لحظه‌ای برای دمی ساییدن در اختیار نداشتم. اما ر. عزیزم هر لحظه کنارم بود. شبی با گریه به او زنگ زدم و گفتم: «من دیگه خسته شدم.» و او با همدلی مرا آرام کرد. بودن او بزرگ‌ترین موهبت و خوش‌شانسی زندگی من است.

اومدم دلایل نامگذاری روز جهانی مرد رو بخونم و مطلب علمی بذارم اینجا، دیدم مورد خاصی ننوشته، چون گویا بحران مرد خاورمیانه‌ای کلا اهمیتی نداره. لذا .... امروز روز جهانی مرد نامگذاری شده. در ایران مردان زیادی به واسطه سنت و فرهنگ، به واسطه اقتصاد و ناامنی، به واسطه جبر جغرافیا با مشکلات زیادی روبرو‌ بوده و هستند. اون‌ها عموما توجهی به سلامت جسمی و روانی خود ندارند و دسترسی‌شون به آموزش‌های مهارت زندگی کم بوده و هست. اون‌ها در سربازی اجباری کشته می‌شن، اون‌ها در اعتراضات بنزین کشته می‌شن. اون‌ها مجبور به دریافت کمترین حقوق برای سپری‌کردن زندگی هستند. تعرض و تجاوز به او‌ن‌ها گزارش و درمان نمی‌شه و.... و.... آرزو می‌کنم خیلی زود همگی در کنار هم در ایرانی آباد زندگی برابری داشته باشیم. ❤️

امسال شرکت شونیز، به مناسبت تولدم برای من هم کادوی تولد فرستاد⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
امسال شرکت شونیز، به مناسبت تولدم برای من هم کادوی تولد فرستاد⁦^⁠_⁠^⁩.

🥹🩷

حافظهٔ بویایی آدم عجیب و بی‌رحمه. ردّ عطرها می‌تونه پرتت کنه به روزهایی که مطمئن بودی پشت سر گذاشتی‌شون. انگار بوها نسخه‌های فشردهٔ لحظه‌ها هستن. آدم‌ها با همون رایحهٔ خاصشون توی ذهن می‌مونن؛ اون‌قدر واضح که حضورشون از چند قدم دورتر حس می‌شه و وقتی می‌رن، غیبت‌شون هم بوی خودش رو داره. شده حتی از یک عطر ساده هم بترسیم، چون می‌دونیم می‌تونه توی یک لحظه، تموم تلاش‌مون برای فراموش‌ کردن گذشته رو بر باد بده. عطرها کافین تا گذشته، با تموم جزئیاتش، بی‌دعوت برگرده.

امروز وقتی غمگین و مستأصل بودم و نمی‌دونستم کار درست چیه، توی کانال الف. عزیزم چشمم به این بیت شعر که همیشه عاشقش بودم افتاد و توی دلم با خودم گفتم: «بفرما اینم یه نشونه» و حالا جدا از نتیجه می‌خوام تلاشم رو بکنم. همین نشونه‌‌ی کوچیک از جانب آدم ارزشمندی مثل الف. قلبم رو گرم کرد.

همیشه نوشته‌هایی که از «گذشتن و‌ رفتن پیوسته» حرف می‌زنند عمیقا غمگینم می‌کنند. خداحافظی با شهری که سال‌ها خونه‌‌ بوده، احساس عجیبیه. اینکه آدم چندین سال از بهترین سال‌های جوونی‌ش رو توی یه شهر دیگه و به دور از خونواده زندگی کنه و اون‌جا رو پناهش بدونه و دوستی‌ها و روابط ارزشمند بسازه، ولی همیشه ته دلش بدونه اینجا همیشگی نیست و یه روزی باید از این شهر دل کند و با کوله‌باری از خاطرات خوب و بد برای همیشه رفت، غمگینه. یه روزی آدم‌ها از اتاق امور فارغ‌التحصیلی میان بیرون و یه نگاهی به برگه‌ی داخل دستشون می‌اندازند و زیر لب با خودشون میگن: «جدی جدی کارم توی این شهر برای همیشه تموم شد.» و فکر کردن به همین جمله ته‌نشینم کرد. آدم‌ها یه روزی به شهر دوران دانشجویی‌شون برمی‌گردند و همه‌ی اون خاطرات رو لابه‌لای کوچه‌ها و خیابون‌ها و کافه‌های شهر مرور می‌کنند. از دور یه نگاه به ساختمون دانشگاه می‌اندازند و یاد ساختمون خوابگاه داخل دانشگاه توی ذهنشون زنده میشه و بعد با خودشون فکر می‌کنند یعنی توی اون اتاق چهارنفره الان کیا هستند؟ تختم برای کی شده؟ از کدوم شهر اومده؟ بعد یه نگاه به دختر و پسرهای کم‌سن و خندون اطراف دانشگاه با کوله‌پشتی و استایل‌های کژوال می‌اندازند و یاد اون اکیپ ناکام ترم یک خودشون می‌افتند و میرن‌.

تا حالا براتون پیش اومده که یه داستان کوتاه یا یه رمان رو بخونید و با خودتون بگید: «کاش من این قصه رو به همین زیبایی و ملموسی نوشته بودم»؟ واقعا چطور بعضی آدم‌ها می‌تونند با کلمات جادو کنند؟ یه جادوی واقعی؛‌ جوری که انگار اون آدم‌های داستان رو مدت‌هاست می‌شناسی، می‌تونی خودت رو نزدیکشون تصور کنی، خونه و زندگی‌شون رو با تمام وجود می‌بینی و بهشون فکر می‌کنی. یه تصویر واقعی جلوی چشم که انگار میشه لمسش کرد. عاشق اون احساسی‌ام که بعد از خوندن همچین داستان‌هایی توی رگ‌هام جاری میشه و مدت‌ها همراهم می‌مونه. کاش فقط یه میلیونیوم از این جادوی کلماتشون تو وجود من هم بود. کاش من هم این توانایی رو داشتم همچین نوشته‌هایی خلق کنم. ولی همه قرار نیست نویسنده باشند. من همین که بتونم تا آخرین نفس، کتاب‌های این جادوگرهای قلم رو بخونم و آرزو کنم کتاب‌های خوب رو رو نخونده نمیرم، خودش بزرگ‌ترین هدیه‌ست.

بگو به باران ببارد امشب...

می‌گذره عزیزدلم. مثل اون روزها که از وقت گذرون باهاشون یه لبخند گنده روی صورتت بود و ردیف جلوی طبقه‌ی بالای اتوبوس دانشگاه نشسته بودی و درحالیکه داشتی آدامس می‌جوییدی و امینم توی گوشت رپ می‌کرد و تندتند روی کیبورد گوشی می‌کوبیدی و تایپ می‌کردی و چت می‌کردی و از حرف‌های خنده‌دار مسخره‌شون به زور خودت رو کنترل می‌کردی که قهقهه نزنی؛ و نمی‌دونستی قراره تا چند سال بعد اثری از اون صمیمیت بینتون نمونه. حالا اون گروه، اون ته مه‌های تلگرامت هنوز هم هست و داره خاک می‌خوره، اما دیگه نمی‌تونی اونجا تایپ کنی: «حالم خوب نیست و احتیاج به صحبت کردن دارم» و بدونی تا چند ثانیه‌ی دیگه بهترین نصیحت‌های عالم رو قراره بگیری و به جای غصه، قراره لب‌هات بخنده و فکر کنی به درک که فلان اتفاق افتاد، من بهترین دوست‌های جهان رو دارم. حالا الان پست‌ها و استوری‌هاشون رو می‌بینی و لایک می‌کنی و حتی دیگه به ریپلای و کامنت فکر هم نمی‌کنی. اون وقت‌ها به این همه غریبه شدن فکر نمی‌کردی نه؟ ولی زندگی جوری پیش رفت که حالا برای همدیگه غریبه‌های آشنایید؛ مطمئنا الان آخرین چیزی که از زندگی می‌خواید اینه که توی موقعیتی قرار بگیرید که دوباره همدیگه رو ببینید. واقعا چه موقعیت ناراحت و معذب‌گونه‌ای. و خب، این برای آدم‌هایی که روزی وصل همدیگه بودند و حالا عین دو سر موافق آهنربا، فقط می‌خوان از همدیگه فرار کنند، چقدر عجیبه نه؟ ولی خب زندگی خیلی بالا و پایین داره عزیزدلم. به هیچی و هیچکس نمیشه برای همیشه دل بست. همه میان که یه روزی برن. و جالب‌ترش اینه زمانش که بگذره نبود همون آدم‌ها که فکر می‌کردی همیشگی‌‌اند جوری عادی میشه که درحالیکه داری پرتقال پوست می‌کنی و حواست هست بدون آسیب به خود پرتقال پوست از تنش جا بشه می‌گی:«ما مسیر خوبی رو باهم داشتیم و اون پایان، فقط سرانجام نقشمون توی زندگی همدیگه بود و تاریخ انقضای دوستی ما سر اومد.» و بعدش یه پر پرتقال می‌ذاری توی دهنت. فکرش هم نمی‌کردی یه روز این جمله‌ها رو خیلی عادی و پذیرفته شده و با صدای بلند بتونی به مخاطبت بگی نه؟! این زندگی خیلی عجیب‌تر از این حرف‌هاست.

و شب بخیر.

توی اینستاگرام یه پیج پیدا کردم دقیقا همین نوع ساعت‌ها رو داره. پولدار که شدم همه‌ی این نازنازی‌های عسلی رو برای خودم می‌خرم🙂‍↔️.

امشب که از سرکار اومدم بیرون، از بوی خاک فهمیدم بارون اومده و من اولین بارون پاییزی امسال رو از دست دادم. بااین‌حال، همون زمین خیس و آسمان سرخ انگار یه جون به جون‌هام اضافه کرد. هوس پیراشکی داغ با یه لایه‌ی ضخیم شکلات کرده بودم، اما کارت همراهم نبود و نتونستم بخرم. وقت شام دوباره بارون شروع به باریدن کرد؛ البته خیلی کوتاه و مختصر، اما برای مای بارون ندیده که تا اینجای پاییز هیچ بارونی نداشتیم همون هم غنیمت بود. خوشحالم که هفته‌ی منتهی به تولدم بالاخره رنگ واقعی پاییز رو گرفت. فقط امیدوارم روز تولدم هم باران بباره یا حداقل آسمون حسابی ابری و تیره باشه. دلم می‌خواد اون روز واقعا خوش بگذره؛ از صبح تا شب بیرون باشم. اولش بریم باغ گیاه‌شناسی، چون تا حالا توی پاییز اونجا رو ندیدم و به نظرم باید خیلی خوشگل باشه. بعد بریم کتابفروشی دی و توی بالکنش شمع کیک کوچولوم رو فوت کنم؛ قبلش هم آرزو کنم و امیدوار باشم سال بعد آرزوم به واقعیت تبدیل بشه. بعد بریم تئاتر ببینیم و کیف کنیم. دلم می‌خواد یه روز یکی همراهم باشه و بهم بگه چون امروز متولد تویی پس هرچی تو بگی برنامه همونه. بارون که تیک خورد. اگه یه آدم پایه و اهل گردش هم پیدا بشه خیلی بیشتر خوشحال می‌شم. اگه هم نشد برنامه رو با پلن بی پیش می‌برم‌^⁠_⁠^⁩.

من هیچ‌وقت توی زندگیم آدم رها کردن یکباره نبودم. همیشه تحمل کردم، فرصت دادم و تا جایی که تونستم برای روابطم تلاش کردم. هیچ‌وقت هم اون توصیه‌های دم‌دستی «سریع رها کنید.» رو جدی نگرفتم. اما واقعیت اینه که فرصت دادن همیشه نتیجه نمی‌ده. با این حال، هرجا که تلاش کردم و باز هم چیزی پیش نرفته، حداقل پیش وجدان خودم آسوده خاطر بودم که کم گذاشتن از جانب من نبوده. چون هیچ رابطه‌ای با زور یک‌نفره دووم نمیاره. اگه طرف مقابل قدردان باشه، می‌فهمه که بعضی فرصت‌ها هرگز دوباره تکرار نمی‌شن و تغییرهای کوچیک هم می‌تونند نجات‌دهنده‌ی رابطه باشن. اما بعضی‌ها نه قدردان‌اند، نه مسئولیت‌پذیر. و متاسفانه نمی‌فهمند که توی بزرگسالی، همین رابطه‌هاست که توی یه سری از لحظات آدم رو از تاریکی بیرون می‌کشن. معمولا هم وقتی به این حقیقت می‌رسند که خیلی دیر شده؛ اون‌قدر دیر که دیگه هیچ فایده‌ای نداره. و راستش الان و توی این نقطه از زندگیم خیلی بیشتر از قبل از آدم‌ها و روابط ناامیدم.

قبل‌ترها گاهی در میانه‌ی روز مچ خودم را در لحظه‌هایی ناگهانی می‌گرفتم؛ لحظه‌هایی که رفتاری شبیه پدر و مادرم از من سر زده، همان رفتارهایی که همیشه بابتشان آن‌ها را سرزنش کرده‌ام. چند لحظه‌ای بعد از این مچ‌گیری، درمانده و حیران می‌ماندم و با خودم فکر می‌کردم شاید ما خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم عادت‌های والدینمان را به ارث می‌بریم. همان عاداتی که فکر می‌کردیم ازشان گریخته‌ایم و با هزار تمرین دفنشان کرده‌ایم، ناگهان از زیر پوست رفتارهایمان بیرون می‌زنند؛ طوری که انگار تمام آن تلاش‌ها فقط خوش‌بینی خام بوده است. بارها در میان خشم، اضطراب یا موقعیت‌های حساس دیگر امتداد رفتار والدینم را در خود دیده‌ام. انگار آدم‌ها حتی اگر تمام عمرشان برای بهتر شدن دست‌وپا بزنند باز همان ادامه‌ی نسل قبل‌اند، با اندکی بهبود. همان‌طور که والدین ما نسخه‌ی کم‌وبیش اصلاح‌شده‌ای از اجدادشان بوده‌اند. حالا ما هم با همه‌ی تقلاهایمان هنوز مقدار زیادی از آن ریشه‌های محکم عادت‌ها را بر دوش می‌کشیم. گاهی محتاطانه‌تر قدم برمی‌داریم و گاهی هم وسط روز که به خودمان می‌آییم، می‌بینیم آن خرده‌عادت‌ها بی‌اجازه دست در دستمان گذاشته‌اند. دلم می‌خواهد اگر روزی در این جهان مادر شدم و فرزندم بعدها به شکلی ناگهانی مچ خودش را گرفت و در خودش شباهتی به من دید، مرا سرزنش نکند. این ژن‌های مشترک و این ردهای ناخواسته را ملامت نکند. بداند که من همیشه تلاش کرده‌ام بهترین نسخه‌ی ممکن خودم باشم و گاهی از دستم خارج بوده است و مرا ببخشد. همان‌طور که پدر و مادرم هم بی‌شک تمام تلاششان را کرده‌اند و شاید ملامت‌های من هم آن‌ها را آزرده باشد و حالا با همه‌ی آن عادت‌ها به پذیرش رسیده‌ام.

زندگی بدون تو بی‌ارزشه، بی‌همه‌چیزه...