گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
271
از اینکه قراره فردا دوستانم رو ببینم و با همدیگه پیتزا بخوریم بسیار خوشحالم. چه چیزی از دیدن دوست و خوردن پیتزا در کنار هم زیباتر؟! اگه ماه بعد هم بتونم الف. رو ببینم و چند روزی رو کنارش بگذرونم، قطعا انسان خوشحالتری خواهم بود.
271
Repost from عین الدوله
بچهها فکر میکنید شوخیه ولی به طور جدی در میان میلیونها میلیون احمق گرفتار شدیم و هیچ راه فراری نیست. مثلا این قضیه که پژمان جمشیدی رفت خارج و برگشت رو به عنوان یک قهرمان و افتخار در نظر میگیرن و دارن بهش تبریک میگن و یا مثلا قاتل پزشکی که دیروز در یاسوج اعدام شد رو مردم به خاطر غیرت و ایستادگی و غیره باز بهش تبریک میگفتن و تشکر میکردن ازش. جای همه چیز عوض شده و حداقل تا ۳ نسل دیگه هم این احمقها درست نمیشن.
271
یکم/
تصمیم گرفتم چند روز به خودم تلقین کنم که پاییز از نیمه هم گذشته، پس هوا سرد است. در راستای همین تلقین ذهنی، پلیورم را از میان انبوه لباسهای زمستانی بیرون کشیدم و هر روز با آن به محل کار رفتم. اما از جایی به بعد ناامید شدم و دوباره به همان مانتوی نازک مشکی همیشگی پناه بردم. حالا هر روز مانتوی نازکم را میپوشم و در مسیر، حتی نسیم ملایمی هم از آستین لباسم به داخل نمیخزد و دستم را لمس نمیکند. هیچ ابری در آسمان نیست و هرروز آسمان آبیست. در اپلیکشنهای هواشناسی هم فقط پایداری هوا برای چند روز آینده گزارش میشود و خبری از باران نیست. هرگز فکر نمیکردم اینطور دلتنگ باران شوم؛ آن هم منی که برخلاف خیلیها، در هوای ابری و بارانی نه تنها دلم نمیگیرد، بلکه باز میشود و از آفتاب و آسمان آبی بیزارم.
دوم/
کاش ارائههایم زودتر تمام شوند. همیشه روزهای نزدیک تولدم با استرسی عجیب همراه است و حالم مغشوش و مشوش است. و حالا با وجود کارهای دانشگاه، این اضطراب چند برابر شده. فشار زندگی روی شانههای نحیفم سنگینتر از همیشه است. دلم آسودگی میخواهد؛ حتی برای چند روز.
سوم/
دیروز برای مادر عزیزِ «ماری» گریه کردم. هرگز نه ماری را دیدهام و نه مادرش را؛ اما مجازی دلهای آدمهای ندیده و غریبه را به هم نزدیک میکند. پس من هم مثل خیلیهای دیگر خودم را با این سوگ غریبه نپنداشتم. با خودم فکر کردم زندگی چقدر بیرحم است. کاش میشد شرایط را تغییر داد و پایان این قصه را طور دیگری رقم زد، اما حیف که دنیا واقعیتر و ظالمتر از این حرفهاست و به ناراحتی و غصهی آدمها وقعی نمینهد.
چهارم/
الف. جمعه به تولد دعوت است. آن هم تولدی مبسوط و مفصل، با خوشگذرانیهای عدیده. و واقعا خوشبهحال او و تمام دوستانش. کاش من هم به مهمانیای دعوت بودم؛ جایی برای ساعتی رهایی از همهچیز، برای اندکی دمی ساییدن بیفکر به هیچچیز.
پنجم/
دیروز در مسیر قصد داشتم از آقای دستفروش که گلهای تازه با قیمت مناسب دارد گل نرگس بخرم، اما فقط داوودی و رز و آفتابگردان داشت. پارسال اولین نرگس را مامان برایم خرید، امسال به حتم خودم میخرم. عاشق حضور گل در اتاقم هستم؛ انگار جریان زندگی را به یادم میآورد. اینکه هر دو روز آب گلدان را عوض میکنم، چند دانه قند درون آب گلدان میاندازم، ساقههاشان را کوتاه میکنم و با آبپاش چند پاف آب روی گلها میپاشم تا باطراوتتر جلوه کنند به زندگی وصل نگهم میدارد. همیشه فکر میکنم آدمی که گل خریدن را کاری عبث و باطل میپندارد چقدر از درون مرده و کاش هیچوقت به چنین دردی مبتلا نشوم.
271
این روزها همهش منتظر یه خبر خوب و امیدوارکننده از کانال ماری بودم. وقتی پستش رو خوندم خشکم زد و بهتم برد. کاش زندگی جور دیگهای بود.
271
گمم کن تو بغلت که نیاد اشک از چِشَم
من از عاشق تو بودن قرار نیس خسته شم
تو عشقت کهنه شرابیه که خوردم یه شب
یه عمر از اون شب گذشت و هنوزم مستشم...
271
ولی خب زندگی همینه. بعد از هزار بار شکست خوردن و ناامید شدن باز هم باید بلند شد و ادامه داد؛ چون زندگی منتظر ما نمیمونه. پس برای اینکه جا نمونیم و بعدها احساس پشیمونی یقهمون رو نگیره باید زود دست خودمون رو بگیریم و بلند شیم و ادامه بدیم. حتی وقتی خیال میکنیم دریای غم زندگیمون ساحل نداره، حتی وقتی فکر میکنیم توی کرانهی غصه ایستادیم و تا چشم کار میکنه خوشی ازمون دوره، حتی وقتی تصور میکنیم توی گرداب جرار ناامیدی داریم دست و پا میزنیم. بازهم دست از تلاش برای زندگی برنمیداریم و دنبال یه روزنهی نور میگردیم که ما رو به این کوفت بیپایان که اسمش زندگیه وصل نگه داره.
271
من با علاقه درس خوندم. رشتهی تحصیلیم رو واقعا دوست داشتم. همیشه دغدغهمند بودم و برای اینکه بتونم در حوزهی آسیبهای اجتماعی فعالیت کنم، این رشته رو انتخاب کردم. اما بعد از کارشناسی، وقتی دنبال کار گشتم و پیدا نشد. وقتی هرجا رفتم فقط ازم شماره گرفتند و گفتند تماس میگیریم، اما هیچوقت هیچ تماسی نگرفتند، وقتی تکتک مراکز و خیریههای شهر رو رفتم، رزومهم رو گذاشتم و با امید منتظر زنگشون موندم، ولی هیچ خبری نشد، وقتی چندینبار رفتم بهزیستی استان تا پیگیری کنم گزارشی رو که ماهها قبل پر کرده بودم و دیدم باز هم هیچ جوابی در کار نیست، از رشتهای که خوندم، از انتخابی که داشتم ناامید شدم.
الان هم ارشد خوندن برام شبیه یه کار عبثه. مدام با خودم میگم اگه قرار بود کار مرتبطی پیدا بشه، با همون مدرک کارشناسی هم میشد. آزمونهای استخدامی هم که شده نوندونی یه عدهی خاص؛ تا وقتی از خود بدنهی این نظام نباشی، شرکت کردن توشون فقط یعنی هدر دادن پول، وقت و انرژی و بعدش دوباره ناامیدی.
من از انتخابم پشیمونم، چون برام هیچ جای دفاعی نذاشت، نتونستم جلوی هیچکس بگم رفتم دنبال علاقهم و الان دارم توی همون حوزه کار میکنم و راضیام. بلکه همیشه باعث شد فکر کنم هیچوقت حق با من نبود و از اولش اشتباه کردم. کار کردن توی جایی که بهش احساس تعلق ندارم، فقط فرسوده و خستهم میکنه.
271
Repost from Independent🪁
هیچکس به اندازهی آدمی که یک عمر برای چیزی با علاقه درس خونده و مجبوره شغل دیگهای داشته باشه، احساس پوچی و اندوه نمیکنه.
271
فریای هفت جزیره
چه پایان تلخ و غمانگیزی! البته از همون توصیفهای میانی میشد حدس زد که خبری از پایان خوش نیست، اما آگاهی از این موضوع هم چیزی از سنگینی غم داستان برام کم نکرد.
کتاب پیچیدگیهای خاص خودش رو داشت؛ نویسنده بعضی بخشها رو عمدا مبهم گذاشته تا مخاطب با برداشت خودش داستان رو توی ذهنش ادامه بده و به سرانجام برسونه.
اما نتیجهای که من از این روایت گرفتم اینه که توی جهان همیشه خاکستری، حتی عشق پاکی که مثل لوح سفیده هم ممکنه بخاطر کینه و حسادت بقیه آدمها با شکست مواجه بشه و پایان دردناکی پیدا کنه؛ با این حال همون شر، حسادت، نفرت و کینهای که باعث تباهی دیگران میشه، روزی دامن خود آدم شرور رو هم میگیره و نابودش میکنه.
#کتاب_با_گوشه
271
هیچوقت فکر نمیکردم اینطور چشمبهراه بارون باشم. کاش زودتر بارون بیاد. کاش دو هفتهی تموم شبانهروز بارون بباره. آسمون خاکستری باشه، با ابرهای تیره. زمین خیس باشه. چالههای پیادهروها و خیابونها پر از آب باشند. با صدای بارون بخوابیم و با صدای قطرههاش بیدار شیم. کاش بارون پنجرهها رو خیس کنه. قطرههای بارون روی گلهای کنار هرهی پنجرهها بشینند. برف پاکن ماشینها دائم کار کنه. باد سرد بوزه. دیگه نشه با یه لایه لباس نازک رفت بیرون و مجبور باشیم لباسهای پشمی و کلفت رو روی همدیگه بپوشیم. جورابهای بلند پامون کنیم و دستهامون رو دور جدارهی ماگ حلقه کنیم و از بخاری که ازش خارج میشه لذت ببریم.
آخه مگه آبان بیبارون میشه؟ کاش زودتر بباره. کاش قبل از اینکه دلتنگی و انتظارمون طولانیتر از این بشه بباره.
271
یادش بخیر، پارسال همچین تاریخی عروسی ف. بود. من و سین. از صبح با هم رفته بودیم آرایشگاه و از سمت آرایشگر، انواع و اقسام حس «ناکافی بودن» رو تجربه کردیم! ظهر هم الف. بعد از مدرسه به ما پیوست. شینیون موی من رو گذاشتند آخر از همه؛ چون آرایشگر گفت: «موهات لخته حداقل دیرتر انجام بدم، فر موهات بیشتر بمونه.»
آخر وقتی کارمون تموم شد و سالن خلوت بود و حسابی خوشگل شده بودیم، همونجا یکم رقصیدیم و چندتا عکس هم گرفتیم. بعدش رفتیم خونهی ما تا آماده بشیم. سین. با لباس مجلسی نشست روی تخت و شروع کرد به کوفته خوردن چون خیلی گشنهاش بود:)))) بعد هم سریع راه افتادیم سمت تالار.
کاش امسال هم یکی دیگه عروس میشد. جالبه. خوش میگذره.
271
خیلی خسته و بیانرژیام. از اینکه زمان اینقدر سریع میگذره و دوباره فردا شنبهست، ناراحتم. مغزم به استراحت طولانیتری احتیاج داره؛ دلم میخواست امروز بیشتر خوش بگذرونم. یعنی دوباره فردا باید برم سر کلاس، سر کار، برای ارائه آماده شم و همهچیز رو با هم هندل کنم؟! چه زندگی کسالتآوری. حتی از گفتن این حرفها به آدمها هم خستهام، چون جوابشون همیشه اینه که: «همه همینن دیگه». خب اون همه هم شاید از وضعیتشون راضی نیستند و این شبیه همه بودن درد آدم رو نه کم میکنه و نه التیام میده. چقدر اکثر اوقات این زندگی جالب نیست. درک نشدن، و اینکه حرفهای آدم بهجای همدلی، «غر زدن» تلقی بشه، آدم رو ناامید میکنه. من فقط دلم میخواست جمعهام رو جوری بگذرونم که فردا صبح توی راه باشگاه دلم نسوزه.
271
از نوشتههای روزمرگی
نیمهی آبان تا اینجا اینطور گذشت: از صبح توی همهی سایتها دنبال یه کتاب گشتم تا بالاخره پیداش کردم و سفارشش دادم. اگر وقت داشتم، حتما میرفتم انقلاب و حضوری میخریدمش، اما حالا باید تا سهشنبه صبر کنم تا به دستم برسه؛ چارهای هم نیست. بعد از ساعت یازده رفتم سرکار و با خودم هاتچاکلت و شکلات نارگیلی بردم. راستش هاتچاکلت رو چندان دوست ندارم و قهوه رو ترجیح میدم، اما به نظرم هاتچاکلت بیشتر حالوهوای پاییز داره. اون هم چه پاییزی! بارون که نمیباره و فقط چند روزه هوا کمی سردتر شده. سریالی رو که مدتها پیش شروع کرده بودم، دیشب بالاخره تمومش کردم و حالا یه فیلم دانلود کردم تا امشب وقتی توی تختم با لباسهای راحت و گرمم دراز کشیدم، خونه ساکت و تاریکه و تنها نورِ ریسههای بالای تختم پخش میشه تماشاش کنم. به الف. پیام دادم که اگه با مامان بیرون رفتند، خوراکیهای خوشمزه و جالب بخرند؛ چون کارتم رو خونه جا گذاشتم و امیدوارم وقتی برمیگردم شام و خوراکی و چای منتظرم باشند.
