گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
270
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
270
من تا حالا هر جشن تولدی که رفتم، خودم مسئول برنامهریزی و تدارکاتش بودم. اما هیچوقت به یه جشن تولد دعوت نشدم؛ یعنی کسی ازم نخواسته به عنوان مهمون توی تولدش شرکت کنم. حالا منظورم یه پارتی بزرگ و شلوغ با کلی مهمون و خوشگذرونیهای مبسوط و مفصل هم نیست، حتی همون مهمونی کوچیک و جمعوجور هم به مناسبت تولد تا حالا تجربه نکردم. خودم بیشتر جشنهایی که فضاهای دوستانه و صمیمی و کوچیک دارند رو میپسندم، ولی الان اونقدر دلم جشن تولد میخواد که به اولین دعوت از جانب هرکسی قطعا جواب مثبت خواهم داد. البته اینجوری هم نیست که کسی از دور و برم تا حالا تولد نگرفته باشه؛ اتفاقا گرفتند اون هم با تدارکات و تشریفات. ولی من دعوت نبودم و فقط بعدا برام تعریفش کردند:))))). و حالا واقعا دلم میخواد یکی جشن تولد بگیره و دعوتم کنه و بنده از ذوق بمیرم.
270
Repost from حضرت پیتزا
از جمله "I'm just a girl" به هیچ وجه خوشم نمیاد چون انگار یه دختر داره میگه من دخترم و همیشه همینقدر سطحی و بیدغدغهم و ازم توقع کارهای بزرگ نداشته باش چون از دستم برنمیاد و تواناییشو ندارم.
270
من منتظر برگشت هیچ آدم رفتهای نیستم. اتفاقا برعکس، از روبهرو شدن با آدمهای گذشته زندگیم بیزارم. دلم نمیخواد هیچوقت، هیچجا، حتی بهصورت اتفاقی، هیچ آدمی از گذشتهام رو ببینم. من گذشته رو پشت سر گذاشتم و انتظار دارم آدمهایی که رفتند، دیگه هرگز نزدیکم پیداشون نشه. دیدن کسایی که روزی دوست صمیمی یا نزدیک بودیم و حالا هیچ ارتباطی باهمدیگه نداریم، برام غیرقابلتحمله. از دیدن ناگهانیشون خوشحال نمیشم و دوست ندارم ادای خوشحالی یا چیزی که نیستم رو دربیارم. کاش آدمهای گذشتهام وقتی میرن، در رو محکم پشت سرشون ببندند و دیگه هرگز برنگردند. نه پیامی بدن، نه توی اینستاگرام درخواست دوستی بفرستند، و بدتر از اون، امیدوارم توی پیشنهادهای اینستاگرامم ظاهر نشن. یا مثلا توی خیابون چشم تو چشم نشیم و بعدش جلوی راهم رو نگیرن و با روی باز، انگار که هیچی بینمون نگذشته، نپرسند «خب چه خبرا؟ چی کارا میکنی؟» من خیلی کارها میکنم و برنامههای زیادی برای زندگیم دارم، ولی چرا باید برای کسی که دوستی و اعتبارش برام تموم شده توضیح بدم؟! همونطور که کنجکاو زندگی اون نیستم، دلم نمیخواد جواب سؤالهای اینجوری از آدمهای گذشته رو بدم؛ واقعا چه سوال عبث و بیهودهایه آخه؟!
خلاصه که امیدوارم آدمهای گذشتهام هیچوقت، هیچکجا، چه تو دنیای واقعی و چه تو فضای مجازی، سر راهم سبز نشن و هرگز همدیگه رو نبینیم.
270
بابا من هیچوقت در هیچ سوشال مدیایی از تو ننوشتهام. ببخش که کم گفتهام دوستت دارم، که کم در آغوشت کشیدهام. اما هیچوقت هم نگفتهام که اگر نگاهم نکنی و از من رو برگردانی، چگونه پژمرده میشوم و در برابر کل دنیا احساس تنهایی و بیپناهی میکنم. نگفتهام که نفسم به نفست بند است. که وقتی تو هستی، دلم قرص و خاطرم آسوده است.
وقتهایی که با برق چشمانت میگویی: «بابا، جاده بارونی و مهگرفته بود، گفتم جای تو خالی»، چون میدانی چقدر این نوع آبوهوا را دوست دارم و یا وقتی میگویی: «از باغ برات آلبالو و زالزالک چیدم»، چون میدانی چقدر عاشق طعمهای ترش و ملسم. دوست دارم آن برق چشمانت را هنگام ادای جملات سراسر مهرت ببوسم که اینقدر علایقم را میشناسی و به آنها وقع مینهی. هر بار که با خجالت زنگ زدهام و گفتهام: «بابا من رسیدم، میتونی بیای دنبالم؟»، تو با خوشخلقی و مهربانی گفتهای: «الان میام باباجان.» یادم هست آن روز که مریض بودم و از قطار جا مانده بودم و در شهری غریب، روی تخت درمانگاه با آنژیوکت در دستم تنها بودم. تو زنگ زدی و گفتی: «پول ریختم به حسابت، اگه کم بود حتما بگو. الان هم راه میافتم میام، تا دو ساعت دیگه پیشتم باباجان.» و به زور راضیات کردم که نیازی نیست، که حالم بهتر است و میتوانم خودم به ترمینال برسم و به خانه برگردم. هر وقت هوس چیزی کردهام، تو در طرفةالعینی برایم فراهمش کردهای. برایم انار دانه میکنی، میوه میشویی و با لذت به میوه خوردنم نگاه میکنی و میگویی: «خودت که هیچوقت میوه برنمیداری بخوری.» بابا، اگر از یک چیز در دنیا مطمئن باشم، این است که وقتی میگویی: «تو قلب و روح منی»، تمامش حقیقت محض است، حقیقتی که هیچ گذر زمانی تغییرش نمیدهد.
حالا که اینها را برایت مینویسم، اشکهایم جاری شده و میدانم هیچوقت نمیتوانم این متن را با صدای بلند برایت بخوانم، چون الف به ب نرسیده، گریهام میگیرد و تو را هم به گریه میاندازم. آخر من میدانم که تو چقدر دلنازکی و طاقت اشکهایم را نداری. بابا، دیدن موهایت که دیگر مشکی نیستند، قلبم را فشرده میکند. دیدن پیر شدنت دلم را به درد میآورد، از بالا رفتن سنت و بزرگتر شدن خودم میترسم. بابا، من میمیرم اگر یک روز، یک لحظه، تو نباشی. کاش من پیش از تو رفته باشم.
270
خیلی وقته فهمیدم که برای زندگی کردن نباید خودم رو به هیچ آدمی وصل کنم. مطلقا هیچکس. آدمها گذرا و موقتاند. هیچکس همیشگی نیست. تصور آیندهای که فلان آدم هم کنارم حضور داره، اشتباه محضه. نمیدونم آدمها تا کجای مسیر زندگیم همراهم هستند، ولی میدونم اگه روزی برسه که بخوان برن، من نمیتونم برای نگهداشتنشون کاری کنم و جلوی رفتنشون رو بگیرم. رفتن و محو شدن نقششون از داستان زندگیم اجتنابناپذیر و خارج از کنترلمه. به زور نمیشه کسی رو نگه داشت. من فقط باید زندگی خودم رو محکم بچسبم. شاید هیچوقت اونقدر خوششانس نباشم که بتونم به هیچ موندنی اعتماد کنم. شاید باید برای همیشه باور کنم که آدمها میتونند بدون توجه به شرایطم، من رو برای همیشه تنها بذارند و حتی پشت سرشون رو هم نگاه نکنند. پس بهتره لحظهی حال رو دریابم و آیندهام را بدون حضور کسی کنارم تصور کنم. فقط خودم و خودم.
270
دیروز که نتایج کنکور کارشناسی اعلام شد، رفتم توییتر تا اسکرینشاتهای قبولی آدمهای غریبه رو ببینم و از شادیشون ذوق کنم. نمیدونم چرا، ولی هر سال که موقع اعلام نتایج کنکور میرسه، غم عجیبی روی دلم سنگینی میکنه. یاد نتیجهی کنکور خودم میفتم؛ شبی که سایت باز شد و نتیجهم رو دیدم، غمگینترین آدم دنیا بودم. اون شب برام خیلی سخت بود. رشتهای قبول شده بودم که بین اولویتهام آخرین بود و دانشگاهی که واقعا نمیخواستمش. هنوز هم حسرت اینکه چرا اون چیزی که آرزوش رو داشتم نشد، باهامه. ولی از ته دل برای بچههای کنکوری که با تلاششون به رشته و دانشگاه مورد علاقهشون رسیدند، خوشحال شدم. دمشون گرم که حالا قراره رویاهاشون رو زندگی کنند. کاش قدر این روزهاشون رو خیلی بدونند.
270
در زمانهای که آدمها لیلیوم و لیلیرز هدیه میگیرند، بنده قصد دارم در مسیر سرکار به خونه از آقای دستفروش برای خودم یه دسته گل داوودی بخرم و امروز رو به خودم تبریک بگم. پس کاش زودتر تایم کاریم تموم شه^_^.
270
بعضی از مردها اینجوریاند که برای تبریک روز جهانی دختر هم اول باید مطابق معیارهاشون باشی و از فیلتر ذهنیشون عبور کنی، اونوقت در انتها میگن حالا روزت مبارک:))))
270
فردا روز جهانی دختره و من کادوی الف. رو امروز پیشاپیش بهش دادم. واقعا بهترین خواهر جهانم🙂↔️.
270
امروز خیلی خوب بود. خیلی خوشحالم که برنامهریزیهام درست پیش رفتند و همهچیز طبق نقشهام اتفاق افتاد و شد و آنچه که باید میشد و سورپرایز دو هفته زودتر از تولد به وقوع پیوست. خیلی برام مهم بود که همهچیز خوب پیش بره و این مدت دائم ذهنم مشغول بود و استرس داشتم. و چون دستتنها هم بودم یکم هندل کردن برام سختتر بود؛ ولی درنهایت همهی اینها به خوشحالی ر. و برق نگاهش میارزید.
270
در تراول ماگم خراب شده. حتی چایی هم با خودم ندارم. فقط خرما دارم. ناهار هم نخوردم و فکر میکردم امروز قراره زود برگردم اما زهی خیال باطل😭.
