uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

گوشه

گوشه

Відкрити в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
304
Підписники
-124 години
+17 днів
-1030 днів
Архів дописів
امروز حوالی دو ظهر از جایی رد شدم که سال کنکورم، مسیر همیشگی‌م بود. همون خلوتی ظهر، همون هوا و فصل پاییز با سرمای نسبی‌ش، ناگهان من رو پرت کرد به اون دوران. انگار همون استرس آشنا دوباره از توی وجودم بلند شد. بغضم گرفت و تا برسم خونه چشم‌هام هزاربار از اشک پر و خالی شد. من از اون سال بیزارم. با اینکه این همه سال گذشته، هنوز استرسش توی وجودم زنده‌ست. سال کنکور برام تماما کثافت محض بود. من فقط هجده سالم بود و چرا باید اون حجم از استرس رو تحمل می‌کردم و حرفی نمی‌زدم و توی خودم می‌ریختم؟ از تک‌تک کلاس‌هام متنفر بودم. هر کدومشون یه غده‌ی بزرگ استرس بودند که باعث می‌شدند قبل شروع، تهوع بگیرم و دست و پاهام یخ کنه. و هیچ‌کس هم هیچ‌وقت این درد وحشتناک رو نفهمید، چون اصلا اجازه ندادم متوجه دردم بشن و بفهمند چقدر دارم عذاب می‌کشم. الان که بهش فکر می‌کنم، واقعا باورم نمیشه چطور اون همه اضطراب رو توی وجودم حمل کردم و هیچ‌وقت با هیچ‌کس درموردش حرف نزدم. دلم می‌سوزه برای اون دختر تنها. علت اینکه چیزی نمی‌گفتم هم این بود که به شدت خجالت می‌کشیدم از گفتن اینکه فلان درس برام سخته، فلان مبحث رو که شما می‌تونید تمرین‌هاش رو حل کنید من اصلا متوجه نشدم. خجالت می‌کشیدم بگم سر فلان کلاس استرس می‌گیرم چون نمی‌فهمم، اذیت می‌شم و هی تو ذهنم می‌چرخید که اگه معلم وسط درس ازم سوال بپرسه و نتونم جواب بدم چی؟ اگه تحقیرم کنه چی؟ و خب چندباری هم همین شد. و باعث شد بیش از پیش استرس داشته باشم. کاش می‌شد اون دختر دبیرستانی طفلک رو بغل کنم و بگم: این‌همه تو خودت نریز. حرف بزن. بگو چقدر اذیت می‌شی و عذاب می‌کشی. من هیچ‌وقت مال اون رشته نبودم. از اینکه نمی‌تونستم مثل بقیه با علاقه سر کلاس بشینم یا با یک بار خوندن نمره‌ی خوب بگیرم خودم رو سرزنش می‌کردم. سال سوم، چون یه مطلب رو درست نفهمیده بودم و معلم هر شنبه زنگ آخر کوییز پنج‌نمره‌ای می‌گرفت، بعد کلاس زبان با بابام رفتم کتابفروشی و دوتا کتاب کمک‌درسی با درسنامه خریدم. نشستم چند ساعت خوندم و گریه کردم و به خودم گفتم: «تو واقعا احمقی که نمی‌فهمی. پس چرا بقیه راحت تمرین‌ها رو حل می‌کنند، اون‌ها حتی کمک‌درسی هم ندارند و صدبار درسنامه رو زیر و رو نمی‌کنند. تازه، اگه بتونی نمره کامل بگیری هم هنر نکردی، اگه نگیری یعنی خنگی بعد این همه خوندن.» چقدر با خودم نامهربون بودم. چقدر خودم رو سرزنش کردم و با خودم بدرفتاری کردم. آخ که چقدر دلم می‌خواد می‌تونستم اون دختر تنها و ترسیده رو محکم بغل کنم و بهش بگم: تو هیچ‌وقت احمق نبودی. تو فقط جای اشتباهی بودی. با این حال این‌قدر شجاع بودی و این‌قدر خوب اوضاع درهم‌ریخته‌ی درونت رو جمع می‌کردی که هیچ‌کس حتی نفهمید چقدر درد می‌کشی. تو برای تحمل اون حجم از استرس، اون هم به تنهایی زیادی کم‌سن و تنها بودی عزیزدلم. تو فقط اشتباه انتخاب کردی. اما حیف که که هیچ‌وقت این حرف‌ها رو نشنیدم و سال‌ها از اون دوران نحس گذشت.

همیشه بی‌توجهی بقیه به قفسه‌ی کتاب‌ها برام جالبه. وقتی حوصله دارم و صحبتم با کسی گل انداخته ازش می‌پرسم چطور ممکنه چشمت به قفسه‌ی کتاب‌ها بیفته و جذبش نشی؟ نمی‌خوای بدونی توشون چی نوشته؟ کی نوشته‌شون و چرا؟ چرا اون همه آدم خوشونو به زحمت انداختن تا این کتاب بیاد اینجا؟ هیچ کنجکاوی‌ای نداری نسبت به‌ش؟ بعد تازه این همه موضوع مختلف که آدم هرکدوم رو می‌خونه هی با تعجب پیش خودش تکرارش می‌کنه و به‌ش فکر می‌کنه. چطور می‌شه جایی در ذهنت مدام با این سوالات مشغول نباشه؟ و همیشه جواب‌ها برام جالبن! اصلا بحث در مورد کتاب خوندن و نخوندن برای من خیلی جالبه و همیشه دوس دارم حرفشو بزنم. حالا همیشه که نه؛ نصف روز اصلا دلم نمی‌خواد حرف بزنم.

نازنین احتمالا خوندن این کتاب رو در حالی به پایان رسوندم که آدم‌های کتابخون علاقه‌مند به حوزه‌ی داستان، مدت‌ها قبل سراغش رفته بودند. ترجمه‌ی روونش واقعا روی همراهی من با روند داستان اثر گذاشت و همین ترجمه یکی از دلایل اصلی لذتم از خوندنش بود. داستان برای من کشش کافی داشت؛ هر وقت فرصت خالی پیدا می‌کردم کتاب دستم بود. البته شروعش می‌تونه برای خواننده یکم گیج‌کننده باشه و ارتباط گرفتن با راوی که تا پایان داستان بی‌نامه چندان راحت نیست. روایت با سردرگمی و آشفتگی راوی شروع می‌شه و چند صفحه بعد، راوی توی چشم مخاطب آدمی حقیر، خودشیفته و بیگانه با رنج دیگران جلوه می‌کنه. اما پایان داستان کاملا برعکسه؛ به‌قدری رقت‌انگیزه که دل خواننده برای این انسان مفلوک و بی‌پناه می‌سوزه و به درد میاد. من قبل از «نازنین»، «شب‌های روشن» رو به عنوان داستان کوتاه از همین نویسنده خونده بودم و اگه قرار به انتخاب باشه، اولویتم همچنان «شب‌های روشن» و بعد «نازنین» هست. بااین‌حال، «نازنین» هم تجربه‌‌ی دوست‌داشتنی‌ای بود و خوشحالم که تمومش کردم. #کتاب_با_گوشه

وای چه ولاگ خاص و متفاوتی. راستش تا حالا هیچ‌وقت از نزدیک فضای داخلی بیمارستان حیوون‌ها رو ندیده بودم و دیدنش برام تجربه‌ی بامزه‌ای بود. البته یه جاهایی هم کمی سنگین. مخصوصا اون‌جایی که درمورد اکسپایر شدن بود و اینکه پونه دیگه نیست. واقعا دلم گرفت؛ حیوون‌ها اون‌قدر پاک و معصوم و ناز و گاهی بی‌دفاع‌اند که کاش هیچ‌وقت درد نکشن یا با رنج از دنیا نرن. کاش دنیا حداقل با حیوون‌ها بهتر تا کنه و مهربون‌تر باشه.

Repost from ufo
ولاگ اینستاگرم‌و اینجام می‌ذارم. اگه دوستش داشتین بم فیدبک بدین چیلدرن.

دیروز صبح طبق روال هر روز، مسیر باشگاه تا خانه را پیاده پیمودم. از تیرگی و گرفتگی آسمان نمی‌شد دریافت که ابر است یا غبار؛ یا شاید هم ملغمه‌ای از هر دو. نزدیک چهارراه منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی ایستاده بودم که ناگهان قطره‌ای بر صورتم نشست. شگفت‌زده شدم و سر بلند کردم. با نوک انگشت آن قطره‌ی کذایی را لمس کردم؛ گمان می‌بردم توهم است اما واقعی بود. تا دم در خانه چند قطره‌ی دیگر از این باران اسیدی بر سرم بارید. دلم می‌خواست سرم را رو به آسمان بگیرم و ماسکم را پایین بکشم و هوا را عمیق نفس بکشم، اما طبق گفته‌ی اخبار این روزها، این باران جز اسید سولفوریک و نیتریک اسید چیزی نیست و فرو بردنش در ریه و چشم و سایر امعا و احشا، حاصلی جز سوزش بیشتر نداشت. پس قدم تند کردم تا زودتر به خانه برسم. کلید را در قفل خانه‌ی تاریک و ساکت چرخاندم. درست برعکس شما خانم علیزاده‌ی نازنین، من غلام خانه‌های خاموش و بی‌صدا هستم. از پنجره‌ی آشپزخانه به قطره‌های باران نگریستم و با خودم گفتم: هرگز حتی تصور نمی‌کردم در آذر ماه این‌چنین دلتنگ باران باشم و بیشتر از آن هرگز تصور نمی‌کردم روزی باران اسیدی را به چشم ببینم و بر پوستم احساسش کنم! کتری روی اجاق زوزه می‌کشید. قهوه‌ی فوری را با آب جوش در ماگ بنفشم ریختم و به بخاری که از آن خارج می‌شد خیره شدم. بعد با خودم فکر کردم من از همین لحظه‌های ساده و معمولی واقعا لذت می‌برم و چقدر همین معمولی بودن را دوست دارم. کاش زندگی همیشه همین‌قدر معمولی می‌ماند؛ تماشای باران از پشت پنجره، دم کردن چای، خیره شدن به بخار خارج شده از لیوان، عطر نان تازه، غرق شدن در کتابی که ذوق زیستن را دوباره در دل زنده می‌کند. کاش اگر دغدغه‌ و مصیبتی هم قرار است باشد (که قطعا هست) آن‌قدر روی شانه‌های نحیف آدمی سنگینی نکند که در جهان خاکستری گم شود و طعم شیرین لذت بردن از چیزهای کوچک را از یاد ببرد.

غمگین شدم:((((
غمگین شدم:((((

چند وقته شبکه آی‌فیلم داره سریال «روزگار قریب» رو پخش می‌کنه و واقعا یکی از underratedترین سریال‌های تلویزیونه؛ سریالی که هیچ‌وقت اون‌طور که باید بهش پرداخته نشد. تأثیر خانواده رو میشه توی این سریال کاملا دید. توی روزگاری که مردم فکر می‌کردند با فرستادن بچه‌هاشون به مدرسه جای مکتب‌خونه، کفر و بی‌دینی ترویج میشه، ایشون در دبستان سیروس تحصیل کردند؛ فقط به‌خاطر پدری که حمایتگر بود و جلوی حرف‌های جاهلانه آدم‌ها ایستاد و حاضر شد برای تحصیل و باسواد شدن فرزندش هزینه کنه، چون مدرسه شهریه داشت. توی زمونه‌ای که توحش و بی‌فرهنگی موج می‌زد، ایشون توی یه خونواده‌ی رده‌بالا و با پدر و مادری که توی تربیت فرزند خیلی جلوتر از زمانه خودشون بودند رشد کرد. تصور کنید ایشون زمانی زندگی می‌کرده که ایران دچار قحطی و وبا بوده و آدم‌ها توی بی‌سوادی و جاهلیت و توحش دست‌وپا می‌زدند. اگر محمد قریب هم پدر و مادری مثل خیلی از همسالانش داشت، شاید هیچ‌وقت به شخصیتی که امروز می‌شناسیم تبدیل نمی‌شد، یا حداقل رسیدن به اون جایگاه خیلی بیشتر زمان می‌برد. درسته که نمی‌شه تلاش‌ها و زحمات خود آدم‌ها رو نادیده گرفت، اما نباید هم فراموش کرد که خانواده همه‌چیزه؛ و کسی که خانواده‌ی حمایتگر داره، از خیلی‌های دیگه جلوتره.

من امروز اپیزود آخر «رختکن بازنده‌ها» رو گوش دادم و احتمالا جز آخرین نفراتم، چون تب و تاب صحبت در موردش هم دیگه خوابیده. اما نتیجه‌ای که از این اپیزود گرفتم این بود که توی دنیای بزرگسالی، آدم باید یه جایی به خودش بیاد. باید از نقش قربانی خارج بشه، حتی با تموم زخم‌های تن و روان که شاید هیچ‌وقت به‌طور کاملا ترمیم نشن. باید تلاش کرد اتفاق‌های گذشته رو تا جای ممکن جبران کرد و برای ادامه زندگی قدم برداشت. جای درد، تا همیشه می‌مونه اما خود درد بالاخره از بین می‌ره. و گاهی باید با وجود درد ادامه داد و منتظر نموند تا همه چیز ترمیم بشه. باید لنگ‌لنگون راه رفت و اون صدایی که دائم توی مغز می‌گه «تو قربانی هستی» رو نادیده گرفت. دقیقا کاری که خانم مهدوی‌فر کرد؛ کسی که هیچ تقصیری توی اتفاقات زندگی‌اش نداشت و با اجتناب‌ناپذیری سرنوشت روبه‌رو شد. با وجود تموم تروماهایی که از نوجوونی روی روانش موند و احتمالا تا امروز هم ادامه دارند، تصمیم گرفت ادامه بده و نمونه‌ای از کسی باشه که از نقش قربانی بیرون اومده.

photo content

عاشق اینجور عکس‌هام. درود بر معاشرت‌های نجات‌دهنده. همین لحظه‌هایی که کنار بعضی آدم‌ها گذر زمان احساس نمی‌شه و انگار برای ساعتی فشار زندگی از روی دوش آدمی برداشته میشه و بهتر می‌شه نفس کشید، حتی همین هوایی رو که هر نفس که فرو می‌ره تموم امعا و احشای بدن به سوزش می‌افتند.

Repost from Honeymoon
photo content

بالاخره فرصتی دست داد تا این کتاب رو که خیلی‌ها خوندند رو من هم شروع به خوندن کنم. پی‌نوشت: این‌بار که رفتم دی، سه‌تا کتاب از
بالاخره فرصتی دست داد تا این کتاب رو که خیلی‌ها خوندند رو من هم شروع به خوندن کنم. پی‌نوشت: این‌بار که رفتم دی، سه‌تا کتاب از نشر چشمه خریدم که کلا شد ۳۵۰ تومن، حالا اگه از نشر بیدگل، کتاب می‌خریدم احتمالا بالای یه تومن می‌شدند:)).

سال پیش، در همین روزها سین. بهم پیام داد: «میای باهم بریم باشگاه؟» مدت‌ها بود از باشگاه و ورزش دور افتاده بودم؛ دو سال قبل یوگا کار می‌کردم و حالا دو سالی می‌شد که سنگین‌ترین چیزی که بلند کرده بودم مدادم به هنگام درس خواندن و مطالعه بود. ولی در یک تصمیم ناگهانی و بدون فکر، انگشتانم خودبه‌خود روی کیبورد حروف را پشت سرهم قطار کردند: «آره میام، بریم». برای روز اول یک هودی گشاد مخمل قرمز تنم کردم و کلاهش را تا روی ابروهایم پایین کشیدم. کیف باشگاهی را که سال‌ها پیش در یک حراج آنلاین خریده بودم و بلااستفاده مانده بود، از کشوی زیر تخت بیرون کشیدم. لباس ورزشی‌ای که مامان برایم خریده بود و به دلیل ورزش نکردنم هیچ‌وقت فرصتی دست نداده بود بپوشمش را تا کردم و داخل کیف‌ گذاشتم، قمقمه را پر از آب کردم، کفش‌های نویی که به خاطر رنگ عجیبشان با هیچ چیزی ست نمی‌شدند را هم چپاندم توی کیف و بالاخره راهی شدم. ساعت حدود پنج عصر با سین. قرار داشتم که باهم برویم سمت باشگاهی که من آدرسش را بلد نبودم. با تاکسی رسیدیم باشگاه. یک آهنگ شیش و هشت قدیمی با صدای بلند از باندها بیرون می‌زد و تا وسط خیابان می‌آمد. پله‌ها را یکی یکی پایین رفتیم و خیلی سریع پروسه‌ی ثبت‌نامم انجام شد. مسئول باشگاه با بی‌حوصلگی اسم و فامیلم را پرسید و با بدخطی در دفترش نوشت و رسید را به سمتم دراز کرد. از سین. پرسیدم: «حالا اسم ورزشش چیه؟!» و فهمیدم اسمش «فانکشنال» است؛ ورزشی که قرار بود تنی را که به ورزش کردن عادت نداشت به دنیای ورزش بازگرداند. تا آن لحظه برایم هیچ فرقی نمی‌کرد چه ورزشی باشد؛ فقط می‌خواستم برگردم و از عرصه بیش از این‌ها دور نمانم. با خودم فکر کردم اگر خوشم نیامد، یکی دیگر را امتحان می‌کنم. پیام سین. را مثل یک نشانه دیده بودم که نباید بی‌تفاوت از کنارش رد شوم. همین شد که حالا یک سال و چند روز از مستمر ورزش کردنم می‌گذرد. خوشحالم که بدنی را که روزی از دمبل و تردمیل فراری بود و از هوازی دو برابر بیشتر متنفر، حالا عاشق ورزش کرده‌ام. هر صبح که جلوی آینه‌ی باشگاه می‌ایستم، به دختری که عاشق ورزش شده نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

پایان‌بندی قاب جمعه.
پایان‌بندی قاب جمعه.

Repost from Independent☁️
ولی جدی جدی خانواده همه‌چیزه.

مادربزرگ وبستر راوی داستان تا انتها بی‌نامه؛ تا پایان قصه نه اسمش رو می‌فهمیم و نه چیز چندانی از شخصیتش دستگیرمون می‌شه. نکته‌ای که توی این کتاب برام خیلی مهم و جذاب بود این بود که توصیف شخصیت‌ها توسط راوی، کاملا با توصیف فضای خونه‌‌هاشون همخونی داشت. همون حس سردی و برودت، یا گرما، یا حتی اون احساس عبث بودن و پوچی که شخصیت‌ها گرفتارش هستند، به‌خوبی توی فضاسازی خونه‌ها حس می‌شه. این انتقال عواطف و احساسات اون‌قدر ظریف و ماهرانه انجام شده که واقعا انگار من مخاطب توی اون فضا حضور داشتم و از این راه تونستم شخصیت‌ها رو بهتر بشناسم و درک کنم. نکته‌ی به شدت جالب‌ترش برام تأثیری بود که شخصیت‌ها از مادربزرگ وبستر گرفته بودند؛ با وجود اینکه مدام تأکید می‌کنند از شیوه‌ی زندگی اون پیرزن متنفرند. این دقیقا نشان می‌ده که ما آدم‌ها، حتی وقتی عمدا مسیری کاملا متضاد با نسل قبل انتخاب می‌کنیم، باز هم امتداد همون نسل قبل هستیم و خواسته یا ناخواسته از اون‌ها تأثیر می‌پذیریم و هرگز نمیشه وجود اون‌ها رو به کل نادیده گرفت و کتمان کرد. #کتاب_با_گوشه

دیشب از دل‌درد و کمردرد خواب به چشمانم نیامد، بچه. در اوج خواب بودم که از شدت درد ناگهان از خواب پریدم؛ هرگز نمی‌خواهم تو هیچ‌وقت چنین دردی را تجربه کنی، یا حتی نزدیک‌ترین تجربه به مبتلا شدن به چنین درد نفس‌گیری داشته باشی. کورمال‌کورمال در همان تاریکی غلیظ اتاق دنبال مسکن گشتم و بعد مسکن را با جرعه‌ای آب قورت دادم و درحالی‌که به پهلوی راست در خودم مچاله شده بودم و گهواره‌وار بدن پر از دردم را تکان می‌دادم، منتظر بودم قرص قرمز رنگ زودتر اثر کند و دوباره کالبدم بی‌درد شود تا ساعتی آسوده‌خاطر سر بر بالین بگذارم و بخوابم. اما قرص جادو نکرد. هرچه زمان گذشت از میزان دردم کمتر که نشد هیچ بیشتر هم شد. طوری که صدبار اتاق را قدم زدم و غلت زدم و افاقه‌ای نکرد. هر حالت و وضعیتی را برای کم شدن دردم امتحان کردم و هیچ‌کدام اثری نداشتند. مسیر سرویس بهداشتی تا اتاق را چندین بار با دست روی معده‌ای که حالا او هم درگیر شده بود و صورتی مچاله و کمری خمیده طی کردم و هربار با رنگ و رویی پریده و لبانی خشک‌شده و سر و رویی عرق‌کرده به اتاق بازگشتم و در تمام این مدت سعی می‌کردم کوچک‌ترین صدایی برای اهالی خانه ایجاد نکنم و در بی‌صدایی مطلق، خانه‌ی خواب‌زده را طی کنم؛ که البته این خلاف میلم بود چون دلم می‌خواست با صدای بلند گریه کنم و کسی به دادم برسد و زودتر مرا از درد برهاند. چشمان خسته‌ام از شدت بی‌خوابی و خواب‌آلودگی چندین و چندبار روی هم افتاد و هربار درد چون نگهبانی بدقلق بیدارم کرد و اظهار وجود کرد که هنوز هست و اجازه نخواهد داد به همین راحتی سر بر بالش بگذارم و بخوابم. مستأصل و با دردی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، در تاریکی لبه‌ی تخت نشستم و به تو فکر کردم بچه. به تو که نمی‌دانم روزی تو را خواهم زایید یا نه. تویی که نمی‌دانم به این دنیا آوردنت لطف است یا نیاوردنت. راستش بچه، من خیلی از اینکه روزی مادرت شوم و تو روزی در عصبانیتت با غیظ در صورتم فریاد بزنی که «چرا منو به دنیا آوردی؟» می‌ترسم. از شنیدن این جمله از تو وحشت دارم. چون می‌دانم برایش جوابی نخواهم داشت. بچه‌دار شدن آدم‌ها حاصل خودخواهی آن‌هاست، نه منتی سر آن طفل بیچاره. و فکر کردم که بعد از شنیدن این جمله از دهان تو، که قطعا هیچ‌کس را در دنیا اندازه‌ی تو دوست نخواهم داشت و حتی حاضرم قلبم را به تو بدهم و برایت بمیرم، چقدر مرا می‌شکند و چقدر اشکم را درمی‌آورد و تهش می‌دانم حق را به تو می‌دهم، اما در خودم فرو می‌ریزم و می‌شکنم. حالا من این دردهای ماهانه را هر دفعه تحمل می‌کنم و هربار به تو فکر می‌کنم. به اینکه اگر حق انتخاب داشتی، بودن را انتخاب می‌کردی یا نبودن را؟ من که به جوابی نرسیدم بچه، اما بعد از چهار ساعت درد مرا به حال خودم گذاشت و از کالبدم رخت بست تا فقط اندکی چشم روی هم بگذارم.

قبلا فکر می‌کردم زندگی قراره چیزهای معمولی باشه. ساده باشه و ساده بگذره. مثل توی صف نون ایستادن. توی مطب پزشک منتظر موندن و کتاب خوندن. گوش دادن به جوک‌های بی‌مزه‌ و از شدت بی‌مزگی‌شون بلند بلند خندیدن. دورهمی‌های آخر هفته با دوست‌های صمیمی توی کافه و امتحان کردن نوشیدنی و خوراکی‌های تازه. توی ترافیک موندن و زل زدن به صف ماشین‌ها و با استرس پوست لب رو کندن و پا رو تکون دادن. دعوت شدن به خونه‌ی دوست، تیرامیسو و لازانیا خوردن و رقصیدن و همزمان با صدای خواننده‌ فالش و نابلد و خارج از ریتم خوندن و خندیدن. هات‌چاکلت خوردن وسط سرمای زمستون کنار آدم‌برفی نصفه‌نیمه‌ای که هویج برا دماغش پیدا نشد و یه دکمه جاش گذاشتیم. صبح جمعه هلیم و بربری کنار خانواده خوردن. با خواهر پاستا آلفردو درست کردن و دنبال یه فیلم نوستالژی گشتن. آب دادن به گلدون‌های مامان. قدم زدن تا خونه بعد از سرکار. وقت گرفتن برای شارژ لیزر و وسوسه شدن برای نیم‌سی‌سی تزریق ژل لب. سفر رفتن و سوغاتی خریدن برای آدم‌های دوست‌داشتنی. چرخیدن بین داروخونه‌ها برای یه مکمل پوستی که انگار تخمش رو ملخ خورده. خریدن کاموای کرم و قهوه‌ای برای بافتن شال‌گردنی که هیچ‌وقت فرصت بافتنش نمی‌رسه. زیر و رو کردن سوپرمارکت‌ها برای پیدا کردن پاستیل مورد علاقه. سیگار کشیدن یواشکی روی ایوون خونه‌ی دوست وقتی داریم از روزهای رفته و آدم‌هایی که دیگه نیستند حرف می‌زنیم. دنبال کار گشتن و هزار بار ناامید شدن و گریه کردن. یه ماه رو با چندرغاز ته حساب سر کردن. شهرکتاب رفتن و گشتن بین قفسه‌ها و چندتا کتاب خریدن و خوشحال شدن. بغل کردن و بوسیدن آدم‌های مهم و ارزشمند زندگی. من فکر می‌کردم زندگی همین‌هاست. همین معمولی‌ها. ولی بزرگ‌تر که شدم فهمیدم کنار همین‌ها، یه عالمه ناملایمات هم هست؛ چیزهایی که پذیرفتنشون گاهی سخته. اما اون‌ها هم جزئی از همون زندگی‌ان و نادیده گرفتنشون اجتناب‌ناپذیره. اصلا همه‌ی این‌ها کنار هم زندگی رو می‌سازند. همیشه قرار نیست همه‌چیز همون روتین آروم باشه. یه روزهایی وزن اتفاقات سخت سنگین‌تره و یه روزهای دیگه همین کارهای ساده‌ی روزمره‌ی ما رو محکم نگه می‌دارند و وصل می‌کنند به زندگی.

بعضی آدم‌ها دچار خشم فروخورده هستند. از ناراحتی‌ها و رنجش‌هاشون هیچ‌وقت حرف نمی‌زنند و همیشه جلوی همون آدم‌هایی که بابت یه حرف یا رفتار ازشون دلگیر شدند، سعی می‌کنند لبخند بزنند، درحالیکه ته دلشون می‌دونند دلچرکین‌اند و مثل همیشه نیستند و یه خراش سطحی دلشون رو آزرده‌خاطر کرده. اسم این هیچ‌وقت حرف نزدن‌ها رو هم به خیال خودشون می‌ذارن «مدارا» و «احترام»، اما واقعیت این نیست. مشکل اصلی‌شون ناتوانی در گفت‌وگوی رو در رو و نداشتن جرأت ابراز احساس به صورت مستقیمه. این آدم‌ها سال‌ها تحمل می‌کنند و خودخوری می‌کنند، خودشون رو توی محیطی قرار می‌دن که اذیت می‌شن و آدم‌هایی رو نزدیک خودشون نگه می‌دارند که توی دلشون احساس دوستی به اون‌ها ندارند. و درواقع با این‌کار به اون آدم‌ها هم ظلم می‌کنند؛ چون هیچ‌کس دلش نمی‌خواد نزدیک آدمی باشه که ازش متنفره و فقط چون شهامت حرف زدن درمورد احساسش رو نداره تلاش می‌کنه همه‌چیز رو طبیعی جلوه بده. اما بالاخره یه روز، ظرف تحملشون پر می‌شه و اون موقع‌ست که با تندترین حرف‌ها و زشت‌ترین لحن‌ها، همه چیزهایی رو که مدت‌ها توی مغزشون تلنبار شده رو یکجا بیرون می‌ریزند. این تخلیه‌ی هیجانی را هم «حرف زدن» حساب می‌کنند. این رفتار در نوع خودش تأسف‌بار و رقت‌انگیزه. همچین افرادی خودشون رو قربانی دائمی می‌بینند و هر مشکل زندگی‌شون رو به یه حرف یا رفتار قدیمی ربط می‌دن؛ حرفی که اگه همون موقع درباره‌اش گفت‌وگو می‌کردند، تموم می‌شد و همه‌ی اون ناراحتی‌ها این‌قدر زنده توی مغزشون نمی‌موند و سال‌ها اذیتشون نمی‌کرد. رابطه با گفتگو پیش می‌ره و اختلاف‌ها در طی سال‌ها معاشرت آدم‌ها با همدیگه خیلی طبیعیه. اما کسی که به بهانه‌ی مدارا (تو بخوان ترس از ابراز احساسات)، سال‌ها سکوت می‌کنه، هم به خودش ظلم می‌کنه و هم به طرف مقابلش، چون قطعا هیچکس دلش نمی‌خواد توی همچین رابطه‌ی ناراحتی بمونه و تبدیل به آدم نفرت‌انگیز ماجرا بشه! یه ناراحتی کوچیک که می‌تونست همون روزها با حرف زدن و گفتگو حل بشه و ادامه پیدا نکنه، تبدیل به یه زخم عمیق و چرکین می‌شه. نتیجه‌اش هم اینه که اون آدم مثلا مدارا کن، همدلی‌اش رو از دست می‌ده و کم‌کم تبدیل به یه فرد خودمحور می‌شه که فقط دردهای خودش رو می‌بینه، فقط ماجراها رو از زاویه نگاه خودش می‌بینه، فقط به خودش حق می‌ده و اونقدر درون خودش فرو می‌ره که با فرد مقابلش غریبه میشه و بابت هیچ‌چیز بهش حق نمی‌ده و فکر می‌کنه همه‌ی رفتارها و حرف‌هاش از عمد و برای ناراحت کردنه. حرف باید به وقتش گفته بشه. کسی که بلد نیست حرف بزنه و خیال می‌کنه آدم‌ها باید حدس بزنند یا شاید فکر می‌کنه لابد زیرنویسش بعدا پخش میشه و بقیه متوجه میشن واقعا طفلکی‌ و زبونه. این بندگان خدا لطفی به هیچ‌کس نمی‌کنند، نه به خودشون، نه به دیگران.