en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
از امروز قشنگ⁦^⁠_⁠^⁩.
از امروز قشنگ⁦^⁠_⁠^⁩.

روز جالبی نبود. پس میرم گریه کنم و بعد بخوابم. و درس امروز هم این بود که: «توقع، رنج است.»

Repost from آن
غمگین‌تر از بيدارشدن تو صبح روز تعطيل، زود خوابیدن تو شب تعطیلیه.

در تراول ماگم خراب شده. حتی چایی هم با خودم ندارم. فقط خرما دارم. ناهار هم نخوردم و فکر می‌کردم امروز قراره زود برگردم اما زهی خیال باطل😭.

یه چیزایی تو زندگی ماها وجود داره: اولیش روح و روان و اعصاب و قرص اعصابه که ما رو چاق می‌کنه. وقتی تو روانت درست نیست نمی‌تونی ورزش کنی، نمی‌تونی به خودت برسی، نه که نخوای، نمی‌تونی. ما ممکنه فقیر باشیم، فقیر شده باشیم و به جای پروتئین هی چیپس و برنج بخوریم. ما ممکنه بیمار باشیم و هی لاغر و لاغر و لاغرتر شیم. ما ممکنه تیروئید داشته باشیم و یه عمر هیشکی حواسش نبوده باشه و ما نی قلیون باشیم یا ۳۰ کیلو اضافه‌وزن داشته باشیم. ما ممکنه یه سال تموم هرشب مهمونی و تولد رفته باشیم و کیک خورده باشیم و چاق شده باشیم و لذت گوشت شده باشه به تنمون. ما ممکنه موهامون آسیب دیده باشه و دکتر گفته باشه دست نزن بهش. صافش نکن، رنگش نکن. ما ممکنه کبدمون یهو چرب شده باشه و تمام پوستمون بریزه بیرون و داغون شده باشه..... ما آینه داریم. می‌بینیم چاقیم یا لاغر، می‌بینیم پستانمون کوچکه و لباس خوب روی تنمون نمی‌شینه. ما ترازو داریم. ما لباس می‌‌پوشیم و تو تنمون تنگ و گشادیش رو می‌بینیم. یه روزی هست دوست نداریم شیو کنیم، چون تیغ کلفتش می‌کنه، لیزر برای پوستمون ضرر داشته، و موم باعث جوش می‌شه، بدنمون ریخته به هم و هیچ‌کاریش نمی‌تونیم بکنیم. ما ممکنه پول باشگاه نداشته باشیم یه وقتی، مثلا ۳ سال. و نتونیم تو هوای آلوده تهران هم بریم پیاده‌روی تند.... ما همه رو می‌دونیم، بدنمون رو می‌بینیم.... و حتی می‌فهمیم شبیه کلیشه‌های مرسوم نیستیم. اما همیشه یکی هست که بهمون یادآوری کنه " باید در قالب تعریف زیبایی فعلی بگنجیم." اون وظیفه‌ی خودش می‌دونه که اینو بگه. ‌بی‌اینکه هزینه‌ی ما رو بده، زانوش مناسب تحمل اشک های ما باشه، یا باهامون بیاد دکتر. چرا؟ چون زن به جامعه‌ی جهان سومی زیبایی بدهکاره. پیوست: این رو در مورد خودم نوشتم که چرا گاهی در قالب زیبایی جا نمی‌گیرم. :)

یکم/ از اینکه این هفته به پایان راه خود رسیده خوشحالم. هرروز روزها را یک‌به‌یک شمرده‌ام تا هرچه زودتر به پایان هفته برسم. ای کاش امروز کارم زودتر از همیشه به پایان رسد و پیش از موعد همیشه به خانه بازگردم، جایی که در آن، به خلوت دوست‌‌داشتنی کارهای شخصی‌ام فرو می‌روم و لحظه‌ها را از عمق جانم زندگی می‌کنم. دوم/ پاییز گویی هنوز رخت تابستان بر تن دارد. هیچ‌موقع مهر را چندان دوست نداشته‌ام، چون همیشه بوی گرمای تابستان را دارد. آسمان همچنان برای بارش باران بخیل است و بارانی به ارمغان نمی‌آورد. خورشید تمام قوایش را برای کلافگی‌مان به خرج می‌دهد و نور داغ و تفتیده‌اش را بر سرمان می‌تاباند. سوم/ دلم در انتظار آبان بی‌قرار است. شاید در آبان، میزبان الف. باشم. برای دوست عزیز راه دورم دلتنگم و از فکر دیدارش، قلبم در سینه بی‌تابی می‌کند و شوق در وجودم موج می‌زند. اگر دوست صمیمی‌ و نزدیکم را کنار خود داشتم، شاید زندگی در لحظات سخت، بهتر می‌گذشت. چهارم/ دلم هوای رشت را کرده، شهری که در پاییز، با مه و بارانش جانم را نوازش می‌کند. کاش می‌شد چند روزی را در رشت زندگی کنم. نفس در هوای باران‌زده‌اش بکشم و فارغ از دغدغه‌های همیشگی و تمام‌نشدنی دنیای بزرگسالی، تنها لحظه‌ها را زیسته و به هیچ نیندیشم. پنجم/ گلدانم شکسته و نمی‌توانم دسته‌گلی برای میز تحریرم بخرم. من عاشق حضور گل‌ تازه روی میزم هستم. باید در اولین فرصت، گلدانی نو تهیه کنم و هر هفته، با شاخه‌ یا دسته‌گلی تازه، خودم را مهمان حسی تازه کنم.

و شب بخیر.

این کتاب رو سه روزه همراه خودم میارم، که اگه وقت شد چند صفحه‌ای بخونم. الان خلوته و می‌خوام بالاخره شروعش کنم.
این کتاب رو سه روزه همراه خودم میارم، که اگه وقت شد چند صفحه‌ای بخونم. الان خلوته و می‌خوام بالاخره شروعش کنم.

پشیمونی بخشی از مسیر زندگیه. انگار آدمیزاد هر کاری بکنه و هر راهی که بره، باز ته دلش یه حسرت بزرگ داره که کاش اون کار رو کرده بودم یا اون مسیر رو رفته بودم. همیشه فکر می‌کنه راهی که انتخاب نکرده براش بهتر بوده. خیال می‌کنه حالا با انتخابش راه رسیدن به هدف براش خیلی سخت‌تره و این از بی‌درایتی و نادونیشه که اون یکی مسیر رو انتخاب نکرده. اما کی می‌دونه اون راه نرفته پشیمونی نداشته؟ شاید اون مسیر هم پر از حسرت و ای‌کاش میشد. آدم چون اون راه رو نرفته، فکر می‌کنه حتما بهتر بوده و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه. ولی حقیقت زندگی اینه که هر انتخاب و هر مسیری یه جور پشیمونی داره. کاش آدم دست برداره از این سرزنش‌های بی‌وقفه. کاش به جای اینکه دائما بزرگ‌ترین منتقد خودش باشه، گاهی به خودش حق بده که نشد، نتونست و بابتشون تقصیری هم نداشته. فلانی که هم‌سنشه و به نظرش موفق‌تره، هزارتا عامل و شرایط متفاوت داشته که اصلا قیاس کردن کار غلطیه.

Repost from ufo
اگر فکر می‌کنی پارتنرت واقعا نمی‌دونه تو چی دوست داری و تو باید حتما مستقیم بش بگی؛ چند لحظه با خودت فکر کن ببین وقت‌هایی که می‌خواد عصبانیت کنه، باعث بشه حسادت کنی، رو یه چیزی حساست کنه چقدر خوب می‌دونه چیکار کنه. چطور نقاط ضعفت‌و با مشاهده رفتارت و آنالیز واکنش‌هات توی شرایط متفاوت خیلی خوب فهمیده و می‌تونه ازشون استفاده کنه ولی اینکه تو چی دوست داری و چی خوشحالت می‌کنه رو نه؟ چه عجیب. •از صفحه‌ای در اینستاگرم

فراغت⁦^⁠_⁠^⁩.
فراغت⁦^⁠_⁠^⁩.

من کاملا درک می‌کنم که بزرگسالی با خودش کلی دغدغه و مشغله به همراه داره. هماهنگ شدن با دوستان برای یه دیدار ساده یا پیدا کردن یه تایم خالی مشترک، که شاید تا چند سال پیش خیلی راحت بود و این راحتی اصولا به چشم نمیومد، توی بزرگسالی، در بعضی مواقع واقعا به یه چالش بزرگ تبدیل میشه. اما وقتی کسی هیچ تلاشی برای هماهنگی نمی‌کنه، وقتی همیشه سؤال «فرصت داری بریم بیرون؟»ها یا «کی وقت داری بتونیم همدیگه رو ببینیم؟»ها یک‌طرفه میشن و معمولا جواب این سوال‌ها هم به بعد موکول میشه و جواب مشخصی داده نمیشه، انگار این رابطه یه‌طرفه شده. شاید این یعنی اون آدم دیگه علاقه‌ای به وقت گذروندن با دوستانش نداره. چون همه آدم‌ها توی بزرگسالی گرفتار مشکلات بیشتری هستند و این کاملا طبیعیه؛ اتفاقا عجیب اینه که کسی همیشه وقت آزاد داشته باشه و بیکار باشه. اما وقتی بقیه مدام دنبال هماهنگی باشند و اون یه نفر هیچ قدمی برنداره، انگار تلاش‌های یک‌طرفه‌‌ی مذبوحانه‌ایه برای نگه داشتن دوستی‌ای که برای یکی از طرفین دیگه ارزشی نداره. وگرنه اگه آدم واقعا بخواد، بالاخره یه تایم خالی پیدا می‌کنه. کاش آدم‌ها توی بزرگسالی بیشتر قدردان دوست‌ها و دوستی‌هاشون باشند.

و شب بخیر.

عزیزم، کسی که واقعا دوستت داشته باشه، برات وقت می‌ذاره. حتی توی شلوغی روزش، یه زمانی رو برای تو خالی می‌کنه، تا فقط یه تماس خیلی کوتاه باهات داشته باشه و ازت بی‌خبر نمونه. اگه ازت خبر نمی‌گیره، برات وقت نمی‌ذاره و با بهونه‌های مختلف رفتارهاش رو توجیه می‌کنه، باور کن که دوستت نداره. پس لطفا خودت رو گول نزن. یادت باشه همیشه بحث اولویته.

Repost from Honeymoon
عزیزم! کسی که قبلاً دوستت نداشته، امروز هم دوستت نداره، فردا و هیچ‌وقت دیگه هم دوستت نخواهد داشت. پس لطفاً خودت رو گول نزن.

بچه ها اگه تو کانالتون: ۱. از فکرها و احساسات و روزمره‌تون می‌نویسید ۲. مرتب از روزمره‌تون عکس می‌گیرید و عکسا رو به اشتراک می‌ذارید این پیام رو فروارد کنید تا پیداتون کنم و تو کانالتون جوین بشم

چیزهای کوچکی مثل این‌ها کاش اول کتاب رو خونده بودم و بعد فیلمش رو تماشا کرده بودم. البته این‌جوری هم بد نشد؛ موقع خوندن کتاب، صحنه‌های فیلم مثل یه نوار از جلوی چشم‌هام رد می‌شدند. فقط نکته‌ی منفی ماجرا این بود که قدرت تخیل برای تجسم صحنه‌ها ازم گرفته شد. چون مثلا بیل فرلانگ برای من کیلیان مورفی بود، یا خونه، آشپزخونه و حتی دفتر کار رو دقیقا همون‌طور که توی فیلم دیده بودم، به یاد می‌آوردم. خیلی از جزئیات فیلم به‌درستی به تصویر کشیده شده بود و این حس رو تقویت می‌کرد. داستان کوتاه، اما پر از جزئیات بود. فضاسازی‌های داستان واقعا من رو جذب کرد. نمادهایی که نویسنده به کار برده، مثل شستن دست‌های سیاه و زغالی بیل با صابون و فرچه وقتی ذهنش درگیر رختشوی‌خونه بود، خیلی هوشمندانه و تأثیرگذار بود. پایان داستان تقریبا بازه و قطعیت نداره، اما میشه حدس‌ زد ادامه‌ش چطور خواهد شد. قصه حول جنایت‌های دولت فاسد ایرلند و درگیری‌های ذهنی یه مرد زغال‌فروشه که نمی‌تونه نسبت به ظلم آشکاری که کلیسا و دولت به زن‌ها و دخترها می‌کنه، بی‌تفاوت بمونه. ترجیح میده سختی‌های زندگی رو به جون بخره، اما پیش وجدان خودش سربلند باشه. قصه‌ی بیل فرلانگ واقعی نیست، اما جنایت‌های دولت ایرلند به همکاری کلیسا کاملا واقعیه. #کتاب_با_گوشه

متاسفانه احساس سرخوشی و شعف چند ساعت پیشم کامل پرید. همچنان سرکارم و واقعا حالم بده و دارم فکر می‌کنم کاش کسی میومد دنبالم و مجبور نبودم خودم برگردم. و کاش خونه رول دارچینی و یه ماگ‌ گنده چایی و یه شام خوشمزه انتظارم رو می‌کشید.

مثل اینکه امروز خلوت‌تر از همیشه‌ست. منم از فرصت استفاده کردم؛ قهوه‌ام رو خوردم، کتابم رو هم با خودم آوردم تا چند صفحه بخونم. ادامه‌ی سریالم رو هم گذاشتم دانلود بشه تا شب که برگشتم خونه، بعد از شام ببینمش و لذت ببرم. امیدوارم فردا صبح بتونم برم باشگاه، چون بدنم به ورزش نیاز داره. این هفته رو تا اینجا دوست داشتم.

فراغت.
فراغت.