گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
268
روغن ریخته رو نذر امامزاده میکنند! زنها مدتهاست که توی سطح شهرها موتور سواری میکنند و منتظر نهایی شدن تصمیمات عبث و بیارزش شماها نبودند.
268
من از روزی که تونستم به اینترنت دسترسی داشته باشم، فقط دارم اسم کشتهشدهها رو میخونم و عکسهاشون رو میبینم. و هنوز که هنوزه هیچکدوم تکرار نشدن؛ هیچ اسم و هیچ عکسی رو دوبار ندیدم. بعد با خودم فکر میکنم اینها فقط عکس و مشخصات آدمهاییاند که توسط این وحوش به قتل رسیدند. کلی آدم کور شدند و چشمهاشون تخلیه شده. کلی آدم دچار قطع عضو شدند.
و از همه ترسناکتر، کلی آدم همین حالا بازداشتاند و در خطر جدی اعدام قرار دارند.
پس لطفا همگی توی این چنل عضو باشید و تا جایی که میتونید اطلاعرسانی کنید.
268
من قبلا توی همین کانال از نفرت بیحدم از سهمیهایها نوشتم. و کاش زنده باشم و اون روزی رو ببینم که همهی آدمهایی که به واسطهی سهمیه به مقام و منصب رسیدند و توی جایگاهی قرار گرفتند که نه براش زحمت کشیدند و نه لیاقت و استحقاقش رو داشتند، با تیپا بیرون انداخته میشن. به واسطهی همین سهمیه چقدر بچههای کنکوری احساس ناکافی بودن کردند. چقدر فکر کردند تلاشهاشون کافی نبوده، بیاینکه بدونند فلان آدم به واسطهی سهمیه، صندلی یکی از بهترین دانشگاهها رو غصب کرده؛ نه با تلاش و پشتکار خودش و فقط ژست دانای فرزانه رو میگرفته. حالم بهم میخوره از این سیستم کثیفی که سر تا پاش فساد محضه. سالها آدمهای سهمیهای با همین قوانین به بهترین مدرکهای دانشگاهی، توی بهترین دانشگاهها و بعدش به بهترین شغلها رسیدند. انگلهایی که بارها و بارها از سهمیه استفاده کردند، چون حتی قانونی هم وجود نداشت که استفاده از سهمیه فقط یکبار مجاز باشه. کوپنخرجکردنش اونقدر وسیعه که در کلام نمیگنجه و بخش دانشگاه و سرکار یه قسمت محدودشه.
من سهمیهایهای زیادی رو میشناسم که با پررویی و وقاحت سر کارهایی هستند که مطلقا مستحقش نبودند. از اون بدتر اینکه فکر میکنند داشتن سهمیه حق مسلمشونه و حتی نیازی به پنهانکردن یا خجالتکشیدن هم نداره. نمونهی بارز و وقیحش که مربوط به همین اواخره، فاطمه گنجی دانشجوی پزشکی دانشگاه بهشتی، که تازه گندش دراومد سهمیهایه؛ نهتنها حاضر به پاسخگویی نشد، بلکه زد به در دریدگی و دهنپارگی. کاش ج.ا تموم بشه و تکتکشون از جایگاهی که دارند اخراج شن و همه بفهمند چه حقخورهای متعفنی بودند و سالها حسرت آدمهای اشتباهی رو میخوردند. این آدمها باید هم از رفتن ج.ا بترسند، نه امثال ماها، چون با رفتن این سیستم، همهی امتیازهای ناحقشون، همهی صندلیهای غصبی و همهی پشتگرمیهای کثیفشون فرو میریزه. این آدمها همهچیزشون رو از سیستمی گرفتند که بدون اون هیچی نیستند.
268
این روزها بیشتر از همیشه به روابط انسانی احتیاج دارم. هر روز فقط دارم دستوپای مذبوحانه میزنم. روزمرهای که تا قبل از این وجود داشت، حالا به تعلیق درومده. من همیشه سعی میکردم با هر جونکندن و عذابی که هست، حتی از دل روزهای سخت و زمخت هم یه بارقهی نور کمجون برای ادامه دادن پیدا کنم و بهش چنگ بزنم. اما حالا همهچیز رو گم کردم. در بیدستوپاترین حالت ممکنم. دیگه چیزی رو پیدا نمیکنم که بتونم بهش بچسبم و فکر کنم میتونه نجاتم بده. امروز توی توییتر توییتی با این مضمون دیدم که نوشته بود برای ادامه دادن به روابط انسانی احتیاج داره و فکر کردم شاید منم همینطور. روانم دیگه گنجایش نداره فقط خبر بخونم، توی ذهنم با خودم حرف بزنم و فکر کنم و حس کنم الانه که مغزم منفجر شه. این روزها همهی احساساتم حول محور غم و خشم میگذرند و فکر میکنم برای دووم آوردن به معاشرت و حرف زدن با آدمها نیاز دارم. نمیدونم دیگه چی درسته و چی غلط.
268
همین پزشکهایی که امروز بهخاطر درمان مجروحها بازداشت و زندانی شدهاند و حتی در خطر اعدام قرار دارند، همونهایی بودند که دوران کرونا از جونشون مایه گذاشتند و توی خط مقدم بیمارستانها بودند. اون روزها کادر درمانی بودند که باید ازشون تقدیر و تشکر میشد؛ اما امروز زندانی میشن چون به مجروحها و آسیبدیدهها کمک کردهاند. مگه نه اینکه پزشک قسم خورده، فارغ از عقاید سیاسی، به هر انسانی که به مداوا نیاز داره کمک کنه؟! آخه کجای دنیا پزشک رو بهخاطر عملکردن به وظیفهاش زندانی میکنند؟ کجای دنیا آدمها باید اسم پزشک در معرض اعدام رو توی رسانهها بلند فریاد بزنند؟! کجای دنیا بعد از افتادن همچین اتفاقی سازمان نظام پزشکیش خفهخون مرگ میگیره و حتی یه بیانیهی خشک و خالی هم صادر نمیکنه؟! آره خب؛ این جهنم شبیه هیچجای دیگه نیست. اینجا هر سازمان و ارگان دولتی موظفه که توی خونشویی به حکومت کمک کنه.
268
راستش من همیشه سعی میکردم با ادبیات خودم رو سرپا نگه دارم. اما اینبار، شعر و قصه در نظرم زیادی سانتیمانتال و دور هستند. قصه دیگه دردم رو دوا نمیکنه. به چشمم عبث و بیهودهست. همهچیز زیادی دور از خشونتیه که تجربه کردیم و به چشم دیدیم. من هیچوقت فکر نمیکردم ادبیات پیش چشمم رنگ ببازه و دیگه برام جلا نداشته باشه. همیشه میگفتم هر اتفاقی هم که بیفته، حداقل ادبیات برام میمونه. قصه تا آخر پناهمه و میتونم دستکم برای چند ساعت توش محفوظ و امن بمونم. اما اینبار، حتی ادبیات هم جلوی این روزهای زندگی زانو زده و تسلیم شده. من دیگه چیزی برای محافظت از خودم ندارم.
268
Repost from عین الدوله
خبرهای کشته شدن افراد زیادی هست که دلم میخواد بخونم ولی یکی از شاخصترینهاشون خبر کشته شدن شهبازی مجری صداوسیماس. امیدوارم اون روز رو ببینم.
268
Repost from سهم من از جهان
بسیاری از ما فقط عزادار نیستیم، بلکه دچار نوعی شرم هم شدهایم: شرم زندهبودن. این حس از اینجا میآید که مرگ بیش از ۳۶ هزار و پانصد نفر طبیعی نبود، نتیجهٔ مبارزه با ساختاری بود که به جای شنیدن، حذف میکند. وقتی انسانها برای اعتراض، برای خواستن زندگی بهتر، برای گفتن «نه»، کشته میشوند، بازمانده —ما— نمیتواند راحت زندگی کند، چون میفهمد این مرگها تحمیل شدهاند. در چنین شرایطی، با یک تناقض روبهروییم؛ زندگی ادامه دارد، اما انگار ادامه داشتن خودش عذابآور است. آدم صبح بیدار میشود، غذا میخورد، راه میرود، اما چیزی در درونش نسبت به زندگی مقاومت دارد. چون این ادامه، درون یک جای خالی عظیم اتفاق میافتد، جای خالی کسانی که باید هنوز باشند و نیستند. اما معنای زندهماندن، در چنین روزهایی فقط ادامهدادن زیست فیزیکی نیست؛ زندهبودن یعنی شاهد ماندن، یعنی نگذاشتن که خون، فقط لکهای شستهشده روی آسفالت باشد، یعنی حفظ کردن نامها، روایتها، و حقیقتی که میخواهند پنهانش کنند. ما فقط زنده نیستیم، ما مسئولیم.
268
چند دقیقه وصلم و بعد دوباره قطع میشوم. عوض کردن اینترنتم بین دوتا خط موبایل و مودم و منتظر وصل شدن فیلترشکنها و زل زدن به اینکه کدام پینگ بالاخره سبز میشود تا از جا بپرم و سریع وصلش کنم تا حداقل برای چند دقیقه به اخبار دسترسی داشته باشم، جز روتین این روزهایم شده. گاهی هم این تلاشها افاقه نمیکنند، کارگر نمیافتند و در آخر نمیتوانم وصل بمانم و هیچ عکس و فیلمی را دانلود کنم. پس روایتهای کشتهشدهها را بدون دیدن تصویرشان میخوانم. میخوانم و مغزم خشم تراوش میکند. میخوانم و قلبم مچاله میشود. در آسیبپذیرترین حالت ممکنم. سلامت روانم چنان ناپایدار و متزلزل است که راهی تا سقوط کامل به ورطهی نابودی ندارم. میدانم این روزها حال و روز خیلی از آدمها مثل من است. آنها به قتل رسیدند و حالا زیر خاکاند و ما به معنای بیولوژیکی کلمه زندهایم. راه میرویم. غذا میخوریم. حرف میزنیم. اما درون قلب هرکدام از ما حفرهای عمیق به وجود آمده که دیگر هیچوقت پر نمیشود. اما میدانم با همین خلأ پرنشدنی وجودمان باید سند این جنایتهای بیشمار را ببینیم. باید اسمشان را بخوانیم. باید از آنها بگوییم.
268
چشمهام رو میبندم و صدای گریون شروین باقریان که التماس میکنه اعدامش نکنند میاد جلوی چشمهام. تصویر زهرا نجفی که باردار بوده و توی بغل شوهرش جون داده میاد جلوی چشمهام. تصویر پارسا معدنچیان هفده ساله که دوتا کاپشن روی همدیگه پوشیده که اگه تیر خورد چندان آسیبی نبینه، اما تیر به سرش اصابت کرده و جونش رو گرفته میاد جلوی چشمهام. تصویر جنازهی بیجون حذیقه اوستاخ زرگر کودک یازده ساله بلوچ که برای خریدن نون رفته بود بیرون میاد جلوی چشمهام. تصویر فرزین نوروزیان که کودک دو ساله داشته و جنازهاش رو بعد از پنج روز بیخبری توی کهریزک پیدا میکنند میاد جلوی چشمهام. تصویر خندون سینا حقشناس با اون گلهای آفتابگردون توی دستش میاد جلوی چشمهام. عکسهای خندون و رهای رها بهلولپور کنار نردههای دانشگاه تهران میاد جلوی چشمهام. بعد یه صدایی میپیچه توی سرم که این آدمها دیگه تا ابد نیستند.
پر از خشم و نفرتم. قلبم شرحه شرحهست. هی عکسهای آدمهای ناشناختهی جدید رو میبینم. هی روایتهای تازهی دردناکشون رو میخونم و انگار توی قلبم سرب داغ میریزند. اونوقت اون بیوجودهایی که اسلحه رو میگرفتند سمت مردم غیرمسلح و بیدفاع و شلیک میکردند یعنی شب به شب میرفتند خونه و راحت میخوابیدند؟ یعنی اون صداهای جیغ و فریاد توی سرشون نمیپیچیده؟ یعنی بوی خون ریخته شدهی کف آسفالت خیابونها کابوسشون نمیشده؟ مگه اینها از چی ساخته شدهن؟! کاش باشم و ببینم که مرگ آرزوی تک تکشون شده.
268
Repost from نباید ساکت میماندیم
شمارو نمیدونم ولی هربار که توی ایران یه اتفاق وحشتناک میوفته، اون اتفاق بهاندازهی وحشتناک بودنش، من رو از مهاجرت کردن متنفر میکنه. نه که بگم سفر چرا، بمان و پس بگیر. یا نه که بگم ویزا و پولم آمادهست، بلیط هواپیمام کمهها نه. واسه اینکه هربار، با هراتفاق وحشتناک، با هرچیزی که ما حس میکنیم و اونها نه، حس میکنم خیلی دیگه از آرامش اونور آب دورم. حس میکنم دیگه خیلی احساسات هست که زبون اونور آب حتی کلمه برای توصیفش نداره. یعنی میگم چرا برم؟ چرا برم جایی که نمیتونم یکدوست هم پیدا کنم که بدونه من چی میکشم و چی کشیدم؟
268
روزی هزار بار با صدهزار مرتبه امتحان کردن انواع مختلف فیلترشکنها و پینگ گرفتن از کانفیگها، با هر دوتا خط موبایلم و حتی مودم خانه راههای وصل شدن به تلگرام و توییتر را امتحان میکنم. تا فقط چند دقیقه وصل بمانم، تا دوباره عکسها و ویدیوها بالا بیایند. تا عکس آدمهایی را که در این کشتار جمعی با قساوت هرچه تمام برای زندگی کشته شدند را ببینم. اینترنتم آنقدر نیمبندتر و بینفستر از قبل است که هیچ ویدیویی را لود نمیکند. پس فقط عکسها را نگاه میکنم. اسم و فامیلشان را میخوانم. به استایلهای امروزی و چهرههای جوان و کمسنوسالشان زل میزنم. روی چشمها و لبخندهاشان زوم میکنم و چندباره و بادقت نگاهشان میکنم. بعد به بدن بیجان و عریان و چشمهای نیمهبازشان در آن کاورهای مشکی فکر میکنم و قلبم مچاله میشود و خشم وجودم را فرا میگیرد. نمیخواهم خشمم فروکش کند. نمیخواهم غمم تسلی یابد. میخواهم تا جایی که حافظهام یاری میکند چهرههاشان را به خاطرم بسپارم. نمیخواهم آدمهایی را که به خاطر حداقل حقوق شهروندی و داشتن یک زیست معمولی دسته دسته کشته شدند را از یاد ببرم. نمیخواهم آدمهایی را که با حسرت یک زندگی عادی زیر تلی از خاک خوابیدند را فراموش کنم. واقعا این زندگی جز غم تمامنشدنی برای ما آدمهای این نقطه از جغرافیا هیچ چیز دیگری نداشت و چقدر از همهچیز این به اصطلاح زندگی بیزار و متنفرم.
268
Repost from Independent🪁
از اینکه زندگی در هر شرایطی ادامه داره متنفرم. از اینکه شب به شب در حالی به خواب میری که یه حفرهی بزرگ وسط سینهته و باز صبح مجبوری از خواب بیدار شی متنفرم. از اینکه مجبوری دوباره روز رو به بدبختی شب کنی متنفرم. از اینکه باید برای آینده تلاش کنی، در حالی که روز به روز همهچیز بدتر میشه متنفرم. من یادم رفته چجوری میشد از زندگی لذت برد، در حال حاضر صرفاً میخوام همهچیز تموم شه.
268
وقتی بالاخره بعد از شانزده روز در گروگان مجازی بودن با اینترنت نیمبند و سرعت لاکپشتوارش به تلگرام وصل شدم و بعد از چند دقیقه نوشتهی انگلیسی تلگرام بالای صفحه ثابت ماند هیجانزده شدم و کم مانده بود گریهام بگیرد. از همین هیجانزدگیهای رقتبار که درکش برای آدمهای دور از این مرز و بوم ناممکن است. هنهنکنان، یکی یکی پیامها و ویدیوهای این مدت در تک تک کانالهای خبری بالا آمدند. اولش دلش را نداشتم هیچ کدام را ببینم. هنوز همهی ویدیوهای ۱۴۰۱ به طور زنده و عینی جلوی چشمانم بودند. درد خواندن اتفاقات آن ایام حتی لحظهای رهایم نکردند. تصویر کیانی که دور بدن بیجانش را با یخ پوشانده بودند و فکر کردن به برادری که تا صبح جنازهی برادرش را با ماشین در خیابانها میگردانده مگر از یاد رفتنیاند؟! بین دانلود کردن و دیدن ویدیوها مردد بودم، اما بعد فکر کردم من نمیتوانم نبینم. نمیتوانم خودم را بیتفاوت نشان دهم و به بهانهی اینکه تحمل دیدن رنج تازه ندارم خودم را عقب بکشم. نمیتوانم خودم را از رنج و غم آدمهای دیگر این سرزمین جدا بدانم. بلکه باید ببینم و تصویر این آدمها را تا همیشه یادم بماند. باید قصهی آدمهایی که حالا تبدیل به عدد شدهاند را بخوانم و یادشان را در قلبم زنده نگه دارم. این آدمها همهشان عزیز کسی بودهاند و حالا بیجان و یخ کرده داخل کاورهایی مشکی در انتظار رفتن زیر تلی از خاک سردند. همهشان زیادی برای خاک حیف بودند.
عکسهای رها را دیدم. پستهای کانالش را یکی یکی خواندم. توییتهای سرشار از حس زندگیاش را خواندم و اشک ریختم که این دختر چقدر پر از شور زندگی بود و حالا دیگر نیست. دوازده دقیقه با بابای سپهر زار زدم. ویدیوی آن زنی را که نفسبریده افتاده بود کف خیابان و یگان ویژه با قساوت و وحشیگری کتکش میزد را دیدم و گریه کردم. گریه کردم. گریه کردم. گریه کردم.
تا قبل از اینکه بتوانم وصل شوم همهچیز توی هشتم ژانویه یخ زده بود. آخرین پیامها مربوط به آن تاریخ کذایی بودند. اپلیکیشن هواشناسی شانزده روز روی دمای شش درجهی سانتیگراد و آسمان صاف و آفتابی هشت ژانویه مانده بود؛ درحالیکه این مدت برف بارید، ابرهای سیاه پهنهی آسمان را پوشاندند. اما شانزده روز همهچیز در هشتم ژانویه ماند. انگار که زمان ایستاده بود. کاش واقعا زمان ایستاده بود و بیست هزار نفر چهل و سه هزار نفر چند ده هزار نفر از ما کم نمیشدند.
