گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
-224 hours
+87 days
+630 days
Posts Archive
269
Repost from آن
دو روز است به اینترنت شکستهبستهای وصل هستم. پیامهای رفقا و بچهها را میبینم ولی باز نمیکنم و نمیخوانم. مثل تلفنهایشان که جواب نمیدهم. نه اینکه نخواهم، نمیتوانم. بیهودهاست، تکراریست، بیثمر است. قبل از این قضایا هم تصمیم داشتم جدل و دعوا و تلاش برای اقناع این و آن را، برای همیشه رها کنم و بچسبم به کتاب و فیلم و برنامههای شخصی، با این توجیه که ما نقطهایم کمرنگ در تاریخ بلند این مملکت که همواره درگیر فقر و ناامنی و دخالت خارجی و بیکفایتی داخلی و بیماری و قطحی و جنگ و تکهتکهشدن بوده. گفتم نیمی از عمر من رفت بر سر دعواهای پوچ. جلو نرفتیم که هیچ، گامهای زیادی به عقب برداشتیم. چرا نیمهی دیگری از عمر خود را در این هزارتوی تاریک تلف کنم؟ سرم را در لاک خودم میکنم. من هم یک آوای ناچیز خواهم بود در انبوه صداهای خفه شدهی مردمان.
دیدیم که باز هزاران نفر از ما را از بین بردهاند. شاید سه، شاید پنج، شاید هم بیست هزار. بهروی خودم نیاوردم و سعی کردم در همان نگاه تقدیرگرایانهی تراژیک تاریخی این سرزمین ذهنم را توجیه کنم که مگر روز خوبی هم دیده بودی و مزهاش را چشیده بودی که از این تلخی گزنده آزردهای؟ مگر تا بودهای و دیدهای سرخوردگی و یأس و خون و جنایت نبوده؟
پس از باز شدن تدریجی نت آمدم که اینجا را ببندم و مدتی از این فضا دور باشم که نبینم و نشنوم، که حداقل مثل آن چهاردهروز نبینم و نشنوم. خبر سلامتی را به دوستانم بدهم و بروم که چشمم افتاد به تصاویر همشهریها و هموطنانم. همانها که در آن چهاردهروز عدد بودند و حالا عددهای اسمدار شدهاند. علی احمدی، رضا حسیندوست، مهشید فاطمی، هادی فروغ، شبنم فردوسی، صهبا رشتیان، احسان اکبری، سحر فلاح. سن و شغل و محل زندگی را که میخواندی دیگر شناسنامه داشتند، عدد نبودند. هرکدامشان "یک" بودند از آن چندهزار و نگاه هرکدامشان به دوربین مانند پتکی بود بر روحم. مثل شخصیتهای کتابهایی که در روزهای قطعی نت خوانده بودم. مثل شخصیتهای فیلمهایی که دیده بودم. خواستم با حواله به اقتضای تاریخ ایران اینها را هم بچسبانم به انبوه جانباختگان نیم قرن اخیر تا اینکه چشمم افتاد به عکس آن پسرک گلفروش اهل گرگان، سینا حقشناس. با آن لبخند پهن و بزرگ و آن گلهای آفتابگردان گرفته در دستش. قصهاش را خواندم و اشک ریختم. قصهی کدامیکیشان را میشود خواند و اشک نریخت؟ قصهی رها بهلولیپور؟ که در آخرین ساعات زندگی نوشت: «یک لحظه وصل شدهم و فقط میخوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه»
بعد از سارینا و ابوالفضل و نیکا و کیان و بقیه دیگر نمیخواستم رنج خواندن قصههای جدید را بچشم، اما دیدم من همان آدم گذشتهام. تنها کاسب و سیاستمدار است که میتواند از این رنج، از این قصهها جدا بماند. من همان آدم گذشتهام، نه کاری از من ساخته است نه صدایم به جایی میرسد اما با همین صفحهی زهرماری که معدن گلایه و عصبیت و بغض بیپایان است مینویسم که هنوز انسانم، هنوز نمیتوانم چشم از دردی که این جانهای پرشور داشتند بردارم.
شاید روزی من هم یکی از شما شدم و روحم از رنج این ناتوانی خلاص شد.
269
دی تموم شد. دی ماه، سراسر زشتی و پلشتی بود. از هجدهم دی ماه که قطعی سراسری اینترنت، قطعی پیامک و حتی نداشتن آنتن برای یه تماس ساده و ضروری، ایجاد خفقان و رعب و وحشت توی کل کشور، کشتار دسته جمعی مردم غیرمسلح توسط نیروهای تا دندون مسلح حکومت، اعتصاب کسبه و بسته بودن بازارها و مغازهها و انواع و اقسام جنایتهای شرورانه ج.ا علیه مردم که در کلمه نمیگنجند و انسان از بیانشون عاجز و مستأصل میمونه، اتفاق افتادند و کلی امید زندگی نیست و نابود شد و تا قبل از هجدهم هم هیچ اتفاق شخصی خوبی برام پیش نیومد. فقط بیش از پیش از همهچیز و همهکس ناامید شدم. متوجه شدم اونقدری که من برام مهمه برای بقیه نیست، حالا این مهم بودنه ابعاد مختلفی داره و از هر بعدش که به قضیه نگاه کردم دیدم هیچکس اهمیت نمیده و براش خالی از معناست و من خیلی با فکر کردن و پررنگ کردن چیزی که برای دیگران پشیزی ارزشمند نیست خودم رو آزار میدم. بزرگسالی همیشه پر از درس گرفتنهای جدیده. حالا توی بزرگسالی خانواده برام خیلی مهمتره و خوشحالم که الف. هست و حالا سنگ صبوره و قلبش گنجینهی اسرارمه.
برای بهمن هیچ آرزوی خوبی ندارم. مگه دی ماه که آرزو کردم محقق شدند که دوباره تکرارشون کنم؟ اینجا حتی آرزوی معمولی گذشتن روزها هم احمقانه و خندهداره و تا همیشه در قالب «آرزو» میمونه. پس خداحافظ دیماهی که جز رنج و غم چیزی نداشتی و سلام به تو بهمنی که قطعا خیلی از سرنوشت دی جدا نیستی و زندگی ما اینجا به دست ضحاک از قبل محتوم و مقدر به رنج کشیدن جمعیه.
ـ به وقت سیام دی ماه سال چهار، ساعت هجده و سیزده دقیقه.
269
یادم باشد فردا با ف. تماس بگیرم. زنگ زدن به آدمها حالا که پیامک قطع شده برایم کاری بسیار سخت است. همیشه عادت دارم قبل از تماس گرفتن، اجازه بگیرم تا اگر وقت مناسبی است و فرصت دارند تماس بگیرم و صحبت کنیم و حالا به واسطه قطعی پیامک مجبورم ناگهانی این کار بس جانفرسا را انجام دهم و همین مضطربم میکند. اما دلم بینهایت برای ف. تنگ شده و دوست دارم میشد تا حضوری کنارش باشم و صحبت کنیم. اما یقین دارم که این تعطیلات را اینجا نیست و اگر هم باشد در حال مهمانداریست و سرش شلوغ است.
دارد برف میبارد. همیشه روزهای منتهی به تولد الف. بالاخره برف راهش را پیدا میکند. یادم است سالی که الف. به دنیا آمد چنان برف سنگینی باریده بود که مدارس تعطیل شدند. حالا اما بچهها اصلا تعطیلی به دلیل بارش شدید برف را تجربه کردهاند؟ همهی تعطیلات بخاطر آلودگی و کمبود گاز و صرفهجویی در مصرف انرژی و اینجور چیزهاست. گویا راه بدبختی منحصر به فرد برای هر نسلی از این ممکلت همیشه فراهم است.
هفته پیش اینموقع آخرین ساعاتی بود که همان اینترنت نصفه و نیمه و نیمبند را داشتیم و حالا یک هفته است که در حباب ماندهایم. بیچاره آدمهایی که توی بیثباتی اینجا آنلاینشاپ دارند و حالا کار و کاسبیشان خوابیده. در این ممکلت آدمها کار میکنند و باز سر ماه دخل و خرج به هم نمیخورند، وای به حال وقتی که کار و کاسبی هم کساد باشد.
ـ به وقت بیست و پنجم دی ماه سال چهار، ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه.
269
دیگر خیلی وقت است هیچچیز از خاطرم پاکشدنی نیست. مدتهاست تبدیل به آدمی شدهام که هیچ واقعه و رویدادی را نمیتواند حتی برای لحظهای به دست فراموشی بسپارد. این ایام تلخ هرگز برایم از یادرفتنی نیستند. حتی اگه بعدها روزهای خوشی را هم توی این مملکت به چشم ببینیم و خوشحالی جمعی را هم تجربه کنیم، روزهای سیاه و کشتهشدهها و زندانیهای سیاسی راه آزادی را هرگز فراموش نمیکنم. آنها همیشه در یاد و قلبم زندهاند. مگر میشود آدمهایی را که به خاطر اعتراض به بدیهیترین حقوق انسانی که در هر کشوری حق هر شهروند است و با قساوت و بیرحمی به دست شقیترین اشقیا به قتل رسیدهاند را از یاد برد؟ من تا وقتی زندهام به یاد جانهای عزیز از دست رفته هستم.
ـ به وقت بیست و پنجم دی ماه سال چهار، ساعت ده و پنجاه و چهار دقیقه.
269
کارم در تق و لقترین حالت ممکن است. تا وقتی اینترنت نباشد خیلی از کسب و کارها از جمله کار من به حالت تعلیق درمیآیند. همین چند ساعتی که در روز توی محل کارم حاضرم چیزی جز صدای فریاد آدمها و گریه و دعوا نمیشنوم و بلامنازع و با چشمانی خالی و سری پر از افکار بیپایان شاهد و ناظر جر و منجرها هستم. خیابانها خلوتتر از همیشه و شلوغتر از روزهای قبلاند. هوا سرد استخوانسوز و آسمان سرخفام است اما مثل باقی روزهای نیمه دوم امسال هیچ خبری از بارش نیست و واقعا چه خشکسالی ترسناکی. روی فرش اتاقم دراز کشیدهام و نگاه خیرهام به سقف است. دستهایم را پشت سرم گره و بالش سرم کردمشان. سکوت پرصدایی اطرافم را فراگرفته، جز صدای جیغ بچهگربه توی کوچه هیچ صدایی نیست. حالا و در این لحظه در لختترین حالت ممکنم. خشم و عصبانیتم تهنشین شده. اگر کسی بود که میشد در آغوشم بگیرد شاید شطهای روان را میگریستم و بعد خشم و انزجارم راه باز میکرد. اما حالا که تنهایی را در آغوش کشیدهام، اشکهایم کاری از پیش نمیبرند. از درون پر از احساسات متناقض و متضاد و متفاوتم. فکر میکنم شاید نباید بیکار بمانم تا توسط فکرهای توی سرم بلعیده شوم، اما میدانم زور رنجهایی که محاصرهام کردهاند بیشتر است. فکر کردن به سیر اتفاقات این چند روز و ماندن در بیخبری درماندهام کرده. کاش زودتر این افکار توی مغزم را تبدیل به جمله کنم، اما فعلا بیحالتر از این حرفهام.
ـ به وقت بیست و سوم دی ماه سال چهار، ساعت پنج و سی و سه دقیقه.
269
آبان نود و هشت من خوابگاه بودم که اینترنت قطع شد. اولین تجربهی قطعی اینترنت بود. نمیدانستیم آن بیرون در بیخبری ما دارند میکشند و دریای خون راه انداختهاند. حالا اما قبل از قطع کردن سراسری اینترنت، از قبل منتظریم و یقین داریم. دیر و زود دارد اما ابدا سوخت و سوز ندارد و افتادن این اتفاق حتمیست. و حالا که قطعی طولانی شده استرس دارد دیوانهام میکند از فکر کشتارهای وحشیانه و جنایتهایی که سعی در لاپوشانی آنها دارند، اما حقیقت عریانتر از این حرفهاست که با در حباب نگهداشتن ما بتوان روی جنایات عیان سرپوش گذاشت. نمیدانم چه کار کنم که سرعت ورود و خروج افکار به مغزم را تعدیل بخشم. احساس میکنم بدنم کم آورده و توان ندارد. هیچ راهی برای نجات از استرس وحشیانه سراغ ندارم. انگار دارم در قعر چاه حرف میزنم و شنونده و مخاطبی نیست و دارم تختهگاز به سمت ورطهی سقوط روحی میروم.
ـ به وقت بیست و دوم دی ماه سال چهار، ساعت دوازده و ربع.
269
اینترنت همچنان قطع است. هیچ پیامکی ارسال نمی شود. جز پیامکهای خودشان که نهایت رذالتاند. تلویزیون یکبند نمایش قحبگیست و گاهی از این همه نمایش وقاحت عیانشان خشمگین میشوم و گاهی هم سر و بیحسم. بعد با خودم فکر میکنم این خزئبلاتی که از رسانه پخش میشود روی کسی هم کارگر میافتد؟ این نمایش خانوادهقحبگی تنها میتواند برای آدمهای بدنهی این نظام موجز و اثرگذار باشد، وگرنه همهی آدمها تا الان فهمیداند سمت درست ماجرا کجاست. انگار این روزها زندگی لخت و کند شده. شهر بیشتر از روزهای پیش در سکوت فرورفته. خیابانها و پیادهروها خلوتاند. آسمان گرفته و ابریست اما ظاهرا قصد باریدن هم ندارد. و من این روزها بیشتر از همیشه حالم را نمیفهمم. از این ظلمهای بیشماری که به واسطهی بودن در این سرزمین تجربه کردهام خستهام. اینکه به واسطه ایرانی بودن در هر برههی حساس ارتباطمان با کل جهان قطع میشود و در حباب میمانیم و کاری از دستمان برنمیآید کلافهام. از ایرانی بودن و اینکه این جغرافیا و تاریخ جز جنگ و فلاکت برایم چیزی به ارمغان نیاورده مستاصلم. ما بدشانس بودیم که جایی متولد شدیم که همیشه سوگ جمعی را زیستهایم و هیچوقت شادی جمعی را تجربه نکردهایم. بدشانس بودیم که به واسطه بودن در این سرزمین به خاطر کشته شدن آدمهای هرگز ندیده و نشناخته به دست ضحاک اشک ریختیم و گریه کردیم. حق هیچکدام از ما این زندگی نبود. ما فقط بدشانس بودیم که اینجا به دنیا آمدیم.
ـ به وقت بیست و یکم دیماه سال چهار، ساعت دوازده.
269
ابرهای سیاه بارانزا در پهنهی آسمان سنگینی میکنند. هرازگاهی باران نمنمکی میبارد و دوباره قطع میشود. مغازهها یکی درمیان بازند. خیلی از کسبه کرکره را تا نیمه بالا کشیدهاند و انگار بین ماندن و رفتن مرددند و شاید منتظر باقی کسبهاند. داروخانهها و درمانگاهها همگی سرکارند و فکر میکنم بعضی شغلها تا دمیدن اسرافیل در سور قیامت همچنان پابرجا هستند و هیچ تغییر وضعیتی در کل کشور رویشان تاثیری ندارد و آنها همچنان مجبورند در محل کارشان حاضر به یراق برای خدمت به خلقالله باشند. دو روز و نصف است اینترنت کل کشور قطع است، امکان فرستادن هیچگونه پیامی وجود ندارد و حتی شبها آنتن هم میپرد. این دومین قطعی سراسری اینترنت امسال و سومین قطعی اینترنتیست که در طول عمرم تجربه میکنم. و میدانم جان جوانم بیشتر از این حوادث و اتفاقات را هم در این بلواکده به چشم خواهد دید. میدانم تجربیاتی که این روزها از سر میگذرانم، جمعی هستند. ما آدمهای مستأصل و امیدوار این سرزمین همگی یک رویای مشترک داریم. رویایی که عمرش درازست و تا پوشاندن لباس واقعیت به این رویای جمعی، آرام و قرار نخواهیم داشت. و بالاخره روزی این سرزمین هم خوشحالی جمعی را با مردمانش تجربه میکند، حتی اگر من و خیلی های دیگر نباشیم.
ـ به وقت بیستم دی ماه سال چهار، ساعت پانزده و سی و نه دقیقه.
269
من عاشق شبم؛ اما این چند شب وقتی تاریکی از پشت پنجره بالا میآمد، دلم آشوب میشد و از شدت اضطراب معدهام به هم میپیچید. صدای رگبار از هر وقت دیگری نزدیکتر بود. پشت در بودم تا به وقت نیاز در را برای پناه گرفتن آدمهای گریزان، از دست جانیان حکومتی باز کنم. صدای پا نزدیک شد، اما همسایهی چند خانه آنورتر زودتر در خانهشان را باز کرد و پسرهای کمسنوسال را به داخل پارکینگ پناه داد. چند ثانیه بعد لشگر سیاهی رسیدند و شروع به شلیک کردند و من نفسم را بیرون دادم که پناه گرفتهاند و دست نیروهای وحشی پلیس به آنها نرسید. حالا اما سکوت محض است. هنوز هوا تاریک است و شب زور میزند که بماند، اما سیاهیاش ماندنی نیست، تا چند ساعت دیگر آفتاب پرتوهایش را همهجا میگسترد و نورش را با سخاوت بر سر و روی شهر و آدمهایی که روزهای سخت و زمختی را سپری میکنند میتاباند. من در تاریکی و سکوت نیمهشب، روی تختم یله دادهام و خواب از چشمانم فراریست. گوشی این روزها کالایی بیمصرف است. نه آنتن هست و نه اینترنت. انگار که در حباب ماندهایم و بیخبری یقهمان را سفت چسبیده است. پس فقط میتوانم محتویات آشفتهی ذهنم را در این ساعات پایانی شب در نوت گوشی بنویسم تا مغزم بیش از این از هجوم افکار جورواجور منفجر نشود. امشب در تنهایی خودم اشک ریختم و دلم به حال زندگیهای از دست رفته و عمر و جوانی به باد رفتهمان سوخت. اما میدانم آزادی و عدالت همچون همان خورشید تابان روزی طلوع خواهند کرد و شر نکبت و پلشتی از سر این سرزمین و آدمها برچیده میشود. حتی اگر من نباشم و نبینم، اما به تغییر یقین دارم و میدانم روزی نور بر تاریکی پیروز خواهد شد.
ـ به وقت بیستم دی ماه سال چهار، ساعت سه و پنجاه دقیقه نیمه شب.
269
حالا امروز هجدهم دی ماه سال چهار است. شش سال از کشته شدن شما در آسمان تهران توسط سپاه پاسداران ج.ا میگذرد و این داغ برای ما هیچگاه سرد نمیشود.
269
سه سال از اون صبحی که بیدار شدم و فهمیدم همزمان با صدای اذان، «محمد مهدی کرمی» و «محمد حسینی» رو برای اعدام پای چوبهی دار بردند گذشت.
من برای کشتهشدگان راه آزادی زیاد گریه کردم، اشک ریختم، سوگواری کردم؛ اما برای تنهایی و بیکسی «محمد حسینی» همیشه جور دیگهای زار زدم.
تو اونقدر تنها بودی که ملاقات آخر نداشتی؛ اونقدر بیکس بودی که پیکرت توی سردخونه موند، چون کسی نبود تحویلت بگیره، بعد خودشون بردنت و دفنت کردند.
داغ مظلومیت و تنهایی تو هیچوقت برای من سرد نمیشه.
«اما عزیز تنهای من، من برای تو طور دیگری گریستهام.»
269
Repost from آسوینیسم|زن،زندگی،آزادی
جامعهای که بخش بزرگی از مردمش از درک سادهترین مفاهیم علوم سیاسی و اجتماعی عاجزه، طبیعتاً راحتتر فریب میخوره راحتتر دو قطبی میشه و راحتتر علیه منافع خودش بسیج میشه همونطور که الان شاهدش هستیم و این ناآگاهی خنده دار که ما همش ترولش میکنیم اصلا اتفاقی نیست نتیجهی سالها بیاعتنایی سیستماتیک به علوم انسانیه وقتی علوم انسانی تحقیر میشه توی ساختار آکادمیک کشور وقتی جامعهشناسی، فلسفه، علوم سیاسی، تاریخ و روانشناسی و انسان شناسی بین عموم جامعه بهعنوان بیمصرف معرفی میشن، نتیجهش مردمیه که فرق ساده دولت و حاکمیت رو نمیدونن حق رو با امتیاز اشتباه میگیرن و هر مطالبهای رو توطئه میبینن و میخوان بهش بپرن این دقیقاً همون خلائیه که پوپولیسم و اقتدارگرایی توش رشد میکنه
علوم انسانی به آدم یاد میده قدرت چطور کار میکنه، روایت چطور ساخته میشه، چرا حاشیه همیشه بازندهست و چرا مشکل فردی ما آدم ها مثل همین موضوع حجاب که اکثرا ساده میدونن اغلب ریشهی ساختاری داره وقتی این آموزش حذف میشه، مردم بهجاش با کلیشه خودشونو تغذیه میکنن اونوقت جامعه پر میشه از آدمهایی که خشم دارن ولی نمیدونن کجارو باید نشونه بگیرن درد دارن ولی اسمش رو نمیدونن، و در نهایت علیه همدیگه میایستن نه علیه ساختاری که داره بهشون آسیب میزنه
269
Repost from عین الدوله
ما اگر الان با یک کشور دیگهای هم در حال جنگیدن بودیم اونم حتی نمیتونست که به بیمارستانها حمله کنه.
269
+2
دو برادر به فاصلهی یک روز از هم در محلهی جعفرآباد کرمانشاه به قتل رسیدند. کارگر و فقیر و محروم بودند. با دیدن این دو برادر کشته شدهی مظلوم یاد محسن محمدپور افتادم. ما با دست خالی در مقابل شقیترین اشقیا هستیم. لعنت به وجود منحوس و کثافت شما.
269
Repost from دوزخ امّا سرد
اینها، حمله به بیمارستان و بازداشت و قتل کودکان و غیره، نشانهای از نبود چیزی به نام «خط قرمز» است. «حفظ نظام» هیچ حدی نمیشناسد. جملهٔ خمینی که «حفظ نظام از جان امام زمان مهمتر است» در واقع تعبیرش این است که همهتان را اگر نیاز باشد میکشیم و باقی میمانیم. در برابر چنین شرّی، ملاحظات عادی و مبارزات عادی به قدر کافی کارساز نبوده و نیست. حکومتها خود با رفتارشان تعیین میکنند شیوۀ مبارزه و اعتراض مردمشان چه باشد. و جمهوری اسلامی با «بیحد بودن» در سرکوب به هرگونه پاسخ مشروعیت میبخشد.
269
Repost from دومنیکو
در اینجا دیگر رعایت نکات ایمنی اهمیتی ندارد. صورت پوشیده یا نپوشیده فرقی ندارد. اعتراض مسالمت آمیز و شورش فرقی ندارد. همراه داشتن یا نداشتن سلاح فرقی ندارد. شعار محترمانه و هنجار شکن فرقی ندارد. هرکس که میبیند محکوم به نابینا شدن است، هرکس که میشنود محکوم به کر شدن است، هرکس که فریاد میزند محکوم به لال شدن است، هرکس که راه میرود محکوم به زمینگیر شدن است، هرکس مشت گره کرده محکوم به خرد شدن استخوان است، هرکس که میخندد محکوم به گریستن است و در یک کلام هرکس که زنده است محکوم به مرگ است.
269
عکس جوونهایی که توی جریان اعتراضات این چند روز کشته شدند رو میبینم و گریهم میگیره. تف به شرف نداشتهتون که ماشهی اسلحه رو به سمت هموطن خودتون میگیرید و شلیک میکنید. ما چقدر توی این عمر کوتاهمون، برای کشته شدن آدمهایی که نه میشناختیم و نه هرگز دیده بودیم، باید اشک بریزیم و از زنده بودن خودمون شرمسار و خجل باشیم؟!
269
توی یه ویدیو از شهر ایلام، نیروهای سرکوبگر به بیمارستان حمله کردند؛ وقتی دارند تلاش میکنند در ورودی شیشهای رو بشکنند، زنی که در حال فیلم گرفتنه فریاد میزنه: «نیروی انتظامی، حمایت، حمایت!» بعد همون لحظهای که در رو میشکنند و حمله میکنند و شروع به شلیک میکنند، این خانم درحالیکه هنوز داره فیلم میگیره پا به فرار میذاره. این شعار سالهاست که تاریخ مصرفش گذشته. از کسی که به بیمارستان حمله کرده انتظار حمایت داری؟ از کسی که توی محیط درمانی گاز اشکآور میزنه و پزشک و پرستار رو به خاطر ندادن اسم مجروحها کتک میزنه، چه انتظاری داری که همچنین شعار سانتیمانتالی سر میدی؟ خودت هم به شعارت باور نداشتی؛ وگرنه اونطور سراسیمه فرار نمیکردی. این آدمها شر مطلقاند. قطعا اگه شرایط ایجاب کنه ذرهای رحم به هیچ معترضی نمیکنند و کوچکترین نشونی از انسانیت توی رفتارشون پیدا نمیشه، همونطور که تا الان هم همین بوده؛ دل سیاه و سنگشون به هیچ عنوان با هیچچبزی حتی ذرهای به رحم نمیاد. دورهی این دست شعارها خیلی وقته که سر اومده و گذشته. و ما تنهاتر از این حرفهاییم که انتظار کمک و حمایت از جانب کسی رو داشته باشیم.
