گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
266
کاش زندگی راحتتر میگذشت. خیلی دارم برای ادامهی این زندگی تلاش میکنم، اما به جای اینکه این تلاشها نتیجهبخش باشند و همهچیز آسونتر بگذره، انگار برعکس میشه. هر روز بیشتر فرسوده میشم و زیر بار ناملایمات زندگی خم میشم.
آقای کافکا میگن: «خوب نیستم. با تلاشی که اکنون برای ادامهی زندگی میکنم، میتوانستم اهرام مصر را بسازم.»
آخ که منم همینطور آقای کافکا؛ منم همینطور.
266
«تحصیل، کار، آزادی»
این شعاریست که این چند روز زنهای افغانستانی در خیابانهای هرات سر میدادند و طالبان با خشونت هرچهتمامتر خونشان را روی زمین ریخت و دنیا تکان از تکان نخورد و ککش هم نگزید. برای دنیا چه اهمیتی دارد که زن افغانستانی برای مطالبهی تحصیل و کار که فارغ از جنسیت، حق هر شهروند آزادیست مبارزه کند و در این کشاکش نابرابر و ناعادلانه جانش را ببازد یعنی چه؟!
کل دنیا توجه و تمرکزش به جامجهانی ۲۰۲۶ است و در همین سال ۲۰۲۶، در این دیار زنستیز، زنها برای بدیهیترین حقوق انسانیشان به دست مردهای متعفنی که جای مغز در سرشان آلت نجسشان جای دارد، به گلوله بسته میشوند؛ با زور و ارعاب و تهدید زندانیشان میکنند و برای خفه کردن صدای دیگر زنهای معترض، در ملأعام موعد شلاق زدن زنهای معترض زندانی را مشخص میکنند.
مشتی قواد و الواط و انگل که از ازل تا ابد دشمن زیبایی و زن هستند. و مشتی استثمارگر منفعتطلب که از جایجای دنیا، جز ابراز تأسف آبکی و گفتن جملهی «باید کاری کرد»، چیزی برای ارائه و کمک ندارند.
درست است که مرز، زنان ایرانی و زنان افغان را از هم جدا کرده، اما درد، مشترک است.
«تحصیل، کار، آزادی» «زن، زندگی، آزادی»
266
بالاخره فرصتی دست داد تا سر صبر و حوصله بشینم و داستان عشق لیمو تلخ و کشک شور رو بخونم. چقدر قشنگ که هنوز هم همچین عشقهایی توی این دنیا وجود داره. کل داستانشون رو خوندم و به نظرم شبیه رمانی بود که فکر نمیکردم مثلش رو حالا و توی این روزگار ببینم. پس تا همیشه زندهباد عشق.
266
دیروز برام از اون روزهای خیلی انرژیمثبت بود. اینکه بعضی روزها، خیلی اتفاقی آدمهای خیلی نازی رو میبینم و باهاشون حرف میزنم و بهم خوش میگذره، واقعا حالم رو خوب میکنه و شارژ میشم. فقط کاش میشد آخرش بهشون بگم: «میشه با همدیگه دوست بشیم؟» میدونم که این آدمهای رندوم خوشمشرب رو احتمالا دیگه نمیبینم و فرصتی پیش نمیاد دوباره باهاشون همکلام بشم و این قسمتش برام یه مقدار ناراحتکنندهست.
فکر میکنم نداشتن دوستهای جالب در هر سنی اذیتکنندهست. شاید اگه چندتا دوست همفاز کنارم بود، روزهام راحتتر میگذشت. چه میدونم.
266
یه دوست ندیدهی خیلی ناز، برای بار چندم بهم یادآوری کرد که «گوشه» رو میخونه و من هم برای بار دههزارم پروانهها توی دلم پرواز کردند و چشمهام قلب قلبی شد و کلی ذوق کردم.
نمیدونید چقدر این یادآوریها برام شیرینه. چقدر با خوندن پیام پر از لطفش خوشحال شدم و وسط خستگی کار یه لبخند گنده روی لبهام سنجاق شد.
راستش من از محبت آدمهایی که هیچوقت از نزدیک ندیدمشون اما به واسطهی کلماتی که توی این کانال مینویسم، باهام ارتباط برقرار میکنند، بینهایت دلشاد میشم. اینکه کسی وقتش رو بذاره، نوشتههام رو بخونه و دلش بخواد اینجا بمونه، برای من عمیقا باارزشه.
خواستم از همهی آدمهایی که «گوشه» رو میخونند و اینجا رو دوست دارند مبسوط و مفصل تشکر کنم. اینکه آدمهای غریبه فقط به خاطر نوشتههام اینجا حضور دارند، برام خیلی دوستداشتنیه.
قدر مهر و محبتتون رو تا همیشه میدونم و از ته دل دوستتون دارم🤍.
266
این آدمهای متاهل هم واقعا موجودات بامزهای هستند. کافیه فقط چند دقیقه پیششون از ناملایمات زندگی گله و شکایت کنی، در جواب میگن: «ازدواج کن تا مجبور نباشی بار زندگی رو تنهایی به دوش بکشی!».
تا بینهایت وا! چه ربطی داره آخه؟! عزیزم، حالا دو دقیقه نسخه نپیچ و فقط همدردی کن.
انگار بعضیها جدی فکر میکنند هر مشکل بنیادی توی زندگی آدمهای مجرد، وجود داره حتما ریشه در ازدواج نکردنشون داره و با عقد و عروسی، همهی معضلات بهصورت خودکار رفع و رجوع میشن. احتمالا از نظرشون با مجرد نموندن هیچ انسانی مشکل آب شدن یخهای قطبی و گرمتر شدن کرهی زمین هم حل شدنیه.
حس میکنم در نگاه این عزیزان، ازدواج آپدیت نهایی سیستمعامل انسانه. اینجوری که: مشکلی داری؟ نسخه جدید رو نصب کن، حل میشه.
266
آدمها با زندگی توی ایران درگیر یه جنگ نابرابرند. انگار هر روز میون آروارههای سنگین ناامیدی گرفتار میشن و با هر دستوپا زدن مذبوحانه، بیشتر توی دل یه یأس مهلک فرو میرن. خیلی وقتها هم سعی میکنند غرق غم نشن، خودشون رو از غرقاب بالا بکشند و مترصد فرصتی باشند تا دنبال اندک قشنگیهای لحظهای و کوچیک زندگی بگردند. به هر دستاویزی چنگ میزنند تا زندگی رو نبازند و روزهای سخت و زمخت رو تاب بیارن. گاهی زورشون میچربه و از پس این کشاکش برمیان و خیلی وقتها هم نه.
انگار ما آدمها در برابر عظمت رنج این دنیا، که سفت یقهمون رو چسبیده و هر روز زمینمون میزنه، بیش از اونچه که تصور میکنیم کوچیک و ناتوانیم.
266
Repost from • رایمون
بیچاره ما که مجبوریم تصمیمهای احمقانهتون رو تحمل کنیم. تصمیمهای احمقانه در تمام حوزهها و در تمام سطوح. بیچاره ما که با همهی کارها و رفتارها و عقایدتون مخالفیم؛ اما هیچ راهی نداریم جز تحملش. که البته این روزها تحمل کردنش هم بسیار سخت شده. بیچاره ما که اسیر شماها شدیم. کاش بمیرید و نابود شید و محو شید و گم شید. جوریکه حتی توی تاریخ هم اثری ازتون نمونه.
266
«مستمع، صاحبسخن را بر سر ذوق آورد.»
آدمهایی که نه با جون و دل به حرفهات گوش میدن، نه همراهیت میکنند و نه نظری برای گفتن دارند، عمیقا ناامیدکنندهاند. انگار آدم داره با دیوار حرف میزنه. بعدش دیگه نه اشتیاقی باقی میمونه و نه انگیزهای برای ادامهی حرف زدن و گفتگو.
266
راستش اگر تا چند سال قبل کسی از من میپرسید: «میدانی زندگی در ابهام یعنی چه؟» حتما بعد از کمی مکث و با ژست یک دانای فرزانه جواب میدادم: «بله میدانم؛ یعنی مشخص نبودن خیلی چیزها.» و حتما بعد هم چند جملهی دمدستی از همانهایی که برای خالی نبودن عریضه بلغور میکنند تحویلش میدادم.
اما حالا خوب معنایش را میدانم؛ چون تا اعماق جانم آن را زیستهام و تجربه کردهام. حالا که جوانیام در این سرزمین رو به زوال میرود و زورم به بهتر شدن هیچچیز نمیرسد. حالا که نمیدانم همین اینترنت نیمبند تا کی وصل خواهد ماند. جنگ ادامه پیدا میکند یا نه. فردا که از خواب بیدار شوم، همچنان آتشبس برقرار است یا نه. کارم را دارم و هنوز شاغل محسوب میشوم یا نه. میتوانم روی همان حقوق ناچیزم برای پرداخت قسطهای وامم حساب باز کنم یا نه.
حالا که قد و زور مشکلاتم از خودم بلندتر و قویتر شدهاند. حالا که تاریکی مقابلم قد علم کرده و با آن لبخند کریهش نگاهم میکند و پوزخند میزند. حالا که هر بار سعی میکنم به مشکلات بزرگتر از قد و قوارهام بیاعتنا باشم و دوباره زندگی را از سر بگیرم، باز هم دستی از دل تاریکی یقهام را سفت میچسبد و میخواهد ناامیدم کند.
اما من هم در همهی این سالها یاد گرفتهام بعد از مدتی سوگواری دوباره روی پاهایم بایستم و ادامه دهم. دوام بیاورم. زنده بمانم. و آنقدر پیش بروم تا شاید روزی، به جای فقط زنده ماندن، واقعا زندگی کنم.
266
چند روز دیگه جامجهانی شروع میشه و چقدر حیف که توی این رویداد بزرگ فوتبالی، که برای کل مردم دنیا چیزی جز سرگرمی و تفریح نیست، هیچ جایی نداریم. حتی دیدن اون مستطیل سبز از توی تلویزیون هم دیگه مثل چند سال قبل گریزگاهی نیست برای فرار از مسائلی که حلوفصلشون از توان آدمی خارجه. اتفاقا برعکس؛ با دیدن هر عکسی که تا همین الان از تیمهای ملی کشورهای دیگه دیدم، بیشتر غمگین شدم که چرا ما هیچوقت این هیجانهای مشترک اینچنینی رو تجربه نکردیم.
کاش چرخ زندگیمون جوری میچرخید که فکر و ذکرمون همین موضوعات دمدستی و به ظاهر مسخره بود. اما خب گیر افتادیم توی این زندگی آشغال بیکیفیت که دو دستی یقهمون رو سفت چسبیده و ولمون هم نمیکنه.
