گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
266
Subscribers
-124 hours
+107 days
+730 days
Posts Archive
266
مدتهاست رنجی در بن جانم نشسته که نه توان بیان کردنش را دارم و نه گوشی برای شنیدنش سراغ دارم. آدمها دیگر حوصلهی غمهای مضاعف دیگری را روی شانههایشان ندارند؛ فقط در ابتدا میخواهند تو را بجورند تا خیالشان راحت شود که در رنج و بدبختیشان تنها نیستند و آدمهای دیگری هم در این جهان هستند که رنجی در وجودشان تنیده و هر روز صبح با آنها از خواب بیدار میشود، دوش میگیرد، غذا میخورد، سرکار میرود، به قسطهای عقبافتادهی وام فکر میکند و آخر شب دوباره به خواب میرود. و این چرخهی معیوب همیشه ادامه دارد.
راستش بیشتر از هر وقت دیگری خسته و نفسبریدهام. دلم میخواهد در آغوشی امن گریه کنم؛ آغوشی که کنکاش در زخمها و رنجهایم برای آسودگی خاطر خودش نباشد، آغوشی که نخواهد دردهایم را با دردهای خودش مقایسه کند یا از آنها معنایی برای تسکین خودش بسازد.
عذاب وجدان از اینکه در این روزگار پر از محنت و سختی هر آدمی سهم رنج خود را به دوش میکشد و حتما زیر فشار گرفتاریهای بزرگ و کوچکش قد خم کرده، مانع لب گشودن و حرف زدنم کنار همان آدمهای بسیار معدود میشود.
266
برام دیگه مهم نیست کسی روز سختی داشته یا هزار و یک مشکل دیگه که باعث بشه خودش رو محق بدرفتاری با من بدونه. یاد گرفتم دیگه اینطور فکر نکنم که حتما فشار زندگی روش زیاد بوده، یا فلان حرف زشتش از ته دلش نبوده و از سر زبونش بوده و از روی عصبانیت و ناراحتی گفته شده. یاد گرفتم رفتار آدمها رو همونطور که هست ببینم و بپذیرم، بدون اینکه توی ذهنم مدام دنبال توجیه و دلیل برای سفیدشوییشون بگردم.
توی دنیای بزرگسالی تقریبا همهی آدمها به اندازهی خودشون دغدغه، فشار و گرفتاری دارند. قرار نیست ما بار مشکلات دیگران رو به دوش بکشیم یا برای هر رفتار اشتباهی دنبال بهونه باشیم. مراعات کردن، درک کردن و کمک کردن وقتی کسی کمک میخواد کاملا قابل احترامه، اما هیچ گرفتاری و فشاری مجوز بیادبی، گستاخی و رفتار زننده با آدمهای دیگه نیست.
شاید دیر باشه اما بالاخره یاد گرفتم رفتار آدمها رو همونطور که هست ببینم. اگر کسی حرف تند و آزاردهنده زد، دیگه دنبال بهونه و توجیه نگردم. نه به این فکر کنم که لابد روز بدی داشته، یا اینکه شاید تحت فشار بوده. هر آدم بالغ و بزرگسالی مسئول صفر تا صد رفتارهای خودشه. وقتی آدم مقابلم احترامی توی کلام و رفتارش نیست، اون رو به حساب شعور و ادبی میذارم که نداره، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
266
دلم برای دوستیهایی که دیگه وجود ندارند خیلی تنگ شده. اون روزها، اون دورانی که به هم وصل بودیم، هرگز فکر نمیکردم سالها بعد با یادآوری خاطرات قدیمی، قلبم اینطور فشرده بشه.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر هنوز هم کنارم بودند، زندگیم حالا چه شکلی بود؟ چه تفاوتی با امروز میکرد؟ وقتی دلم خیلی تنگ میشه، جوابم اینه که حتما همهچیز بهتر بود؛ اما واقعیت اینه که نمیدونم. هیچ جواب قطعی و روشنی برای این سوال ندارم. ممکن بود اوضاع بهتر باشه، ممکن هم بود نباشه.
فقط میدونم که از ته قلبم برای اون پیوندهای عمیق، نزدیک و پر از مهر دلتنگم. دلم برای اون فضای امنی که میتونستم بدون خجالت، معذب شدن و ترس از قضاوت، احساساتم رو بروز بدم، حسابی تنگ شده.
غم امروز من، نتیجه عمق همون دوستیها و رفاقتهاییه که روزی تجربهشون کردم و حالا به پایان رسیدهاند. هر صمیمیتی که از دست میره، بهایی هم داره؛ بهایی پر از دلتنگی و رنج.
با این حال خوشحالم که همچین احساسی رو توی زندگیم تجربه کردم. بعضی غمها، با تموم تلخی و ناراحتکننده بودنشون، باز هم خوباند؛ چون یادآور روزهایی هستند که واقعا دوست داشته شدی و دوست داشتی.
دلم تا همیشه براتون تنگ میمونه. بهترین روزهای زندگیم رو با شما تجربه کردم.♡
266
به واسطهی کلمات به زندگی وصلم. برای هر آدمی یه جور معنا ساختن شاید این زمختی زندگی رو توی این زمونهی هیاهو، فقط کمی تلطیف کنه. و خب تنها راه وصل موندن من به زندگی همین کلماتاند. گاهی کلمات رو تبدیل به جمله و ایمیل و اساماس و آگهی دیوار میکنم و با آدمها ارتباط میگیرم و گاهی اونها رو برای سبکتر شدن ذهنم روی کاغذ میارم. میدونم که توی روزهای ناامیدی همین کلمات دستگیر من هستند و خواهند بود.
البته بعضی وقتها فکر میکنم کاش جز این هم بلد بودم، اما خب نیستم و دستهام از هر کاری برای شفای زندگی خالیه.
برای من جادوی نوشتن همیشه اثر داره. بارها شده که میون آشفتگیها و ناامیدیها، همین کنار هم نشوندن چندتا کلمه تونسته کمی از سنگینی دنیا رو از روی شونههام برداره، یا حداقل من بلدم به خودم بقبولونم که اینجوری بوده. نمیخوام به روزی فکر کنم که نور کلمات توی زندگیم خاموش و بیاثر میشن. میخوام تا همیشه به جادوی نوشتن توی زندگیم ایمان داشته باشم و حفظش کنم. میخوام فقط همین یه چیز رو تا آخر همهچیز و همهکس پناه خودم بدونم؛ چیزی که هر بار از جهان و آدمهاش خسته شدم، باز بتونم بهش برگردم و خودم رو بین واژهها از نو پیدا کنم.
266
مدتیست اخبار را دنبال نمیکنم. در توانم نیست. هر روز از درست شدنها و بهتر شدنها ناامیدترم. با هر اتفاقی، اوضاع و احوالم دیگر فرقی هم نمیکند. روزهای رفتهی جوانیام دیگر هرگز برنمیگردند. به خودم حق میدهم گاهی وقتها سلاحم را بیندازم، دست از تلاش برای پیدا کردن باریکهای نور در ظلمات زندگی بردارم و بیخیال نگه داشتن امید لای انگشتانم شوم و رهایش کنم.
بعضی روزها، هنگام نوشتن لیست روزانهی کارهایی که باید انجام دهم؛ میان باشگاه، سرکار، درس، بردن فلان لباس به اتوشویی، خریدن جایخی ستارهای و غیره و ذلکِ نوشتنها در دفترچهام، دچار عذاب وجدان میشوم. از انجام همین کارهای کوچک و دمدستی خجالتزده میشوم. احساس گناه میکنم که جانهای عزیزی بودند که من هرگز نمیشناختمشان و حالا، به واسطهی کشته شدنشان، تصویر و لبخندشان از ذهنم کنار نمیرود. انگار مغزم دیوار آگهی ترحیم است. آنها دیگر هرگز نیستند. هیچکجا نیستند. هیچ هواپیما و قطار و ماشینی آنها را به خانوادههایشان نمیرساند. هیچ تلفن و موبایلی صدای آنها را در گوش عزیزانشان طنینانداز نمیکند. و این غمگینترین واقعیت زندگیست که هیچ اتفاقی تغییرش نمیدهد.
میدانم که زندگی همیشه راه خودش را پیدا میکند و سمجتر از این حرفهاست که به آدمها فرصت وازده ماندن و بیتوجهی به گذشتن دقایق را بدهد، اما قلبم مخالفت میکند و لحظهای از فکر زندگیهای از دست رفته و پدر و مادرهای سوگوارشان دست برنمیدارد.
266
اولینبار این موزیک رو توی ماشین ر. شنیدم و امروز ر. برام یه کلیپ نازنازی فرمالیته عروسی فرستاد که همین آهنگ روش بود. منم خواستم محتوای چنلم رو ازدواجی کنم^_^.
266
نمیدونم از کی، اما یاد گرفتهم دیگه برای اتفاقات خارج از اختیارم که کنترلی روی پیش اومدن یا نیومدنشون ندارم، چندان غصه نخورم، اشک نریزم، داد نزنم و عصبی نشم. میدونم خیلی چیزها خارج از توان من برای تغییر دادناند و هرچقدر هم که نگرانشون باشم، باز مسیر خودشون رو طی میکنند. تقریبا هیچوقت هیچچیز قرار نیست مطابق خواستهی من پیش بره و همیشه هم نمیشه جلوی هر اتفاق ناخواستهای رو گرفت.
فقط گاهی باید یاد بگیرم مسیرم رو ادامه بدم؛ حتی اگه پیشامدهای غیرمنتظره راه رو طولانیتر کنند و خستگی بیشتری روی دوشم بذارند. بعضی وقتها تنها کاری که از دستم برمیاد همین ادامه دادنه؛ قدم برداشتن با وجود موانع و بینظمیهایی که زندگی سر راهم میذاره. شاید نتونم همهچیز رو کنترل کنم، اما حداقل میتونم انتخاب کنم که برای همیشه زمینگیرشون نشم و اجازه ندم تمام فکر و ذهنم رو اشغال کنند.
266
یکم/
هوا داغ و تفتیدهست. از سماجت و استمرار نور خورشید وسط آسمان اوایل خردادماه حسابی کلافهام. همیشه از خرداد بیزارم؛ انگار با پایان اردیبهشت، تقویم بهاری جایش را به تقویم تابستانی میدهد و خرداد، اولین فصل تابستان است. همان گرمای سمج، پرتوهای همیشهگستردهی آفتاب و تیغ برهنهی خورشید.
دوم/
لباسهای شستهشده، بیهیچ ملاحظهای، روی مبل و در انتظار اتو شدن تلنبار شدهاند. حتی فکر اتو کردن در این گرمای تموز حالم را بد میکند. کوسن مبل را زیر سرم میگذارم و روی مبل یله میدهم. نگاهم را از کوه لباسها میدزدم و وظیفهای را که به من محول شده، با بیاعتنایی از ذهنم میپرانم.
سوم/
خانه ساکت است و جز ما دوتا کسی نیست. الف. روبهروی پنکه، روی فرش دراز کشیده، سرش را در گوشی فرو برده و حتما کانالهای مدرسهاش را یکییکی چک میکند. از آن وقتهاست که اضطراب در وجودش تنوره میکشد؛ پایش را تندتند تکان میدهد و پوست لبش را میکند. نگران قطع شدن ناگهانی اینترنت و ناتوانیاش در فرستادن جواب سؤالهای امتحان فرداست. طفلکی این بچهها که همیشه بازیچهی تصمیمات پوچ و بیهودهی بالادستیها هستند و آرامش روانشان برای کسی کوچکترین اهمیتی ندارد.
چهارم/
کوچه رو به ویرانیست. صدای ساختمانسازی چند خانه آنطرفتر به دیوارهای خانه تجاوز کرده و صدای جوش دادن و برش فلزات کارگران ساختمانسازی سر کوچه، آرامش عصر جمعه را از من سلب کرده. کاش جمعه را به استراحت اختصاص میدادند و با این صداهای مضاعف، روان رو به زوال مرا بیش از پیش به اضمحلال نمیکشاندند.
266
امروز خیلی بهم خوش گذشت. زندگی برای بار هزارم بهم یادآور شد، با همهی سختیها و ناکامیها، بازهم ارزش تلاش کردن و ادامه دادن داره.
266
فقط میتونم بگم گور پدر پدرسگتون که زندگی ما شده ملعبهی دست شما و تصمیمگیریهای احمقانهتون. هرچند که میدونم درنهایت هم هیچ نفرینی روی شما اثر نداره.
266
روی صندلی محل کارم نشستم؛ به آدمها نگاه میکنم و توی سرم هزارتا فکر و روی دوشم هزارتا غمه که انگار زورشون از من خیلی بیشتره. هر تلاشی برای بهبود اوضاع، برام مثل دستوپا زدنهای بیفایدهست. امید توی دلم شبیه زمین لمیزرعی شده که هیچ باد و بارون و نوری براش فایده نداره.
خیلی وقته بهم ثابت شده خوشحالی یه امر صرفا شخصی نیست؛ تا وقتی حال آدمها خوب نیست و امید ته دلشون ته کشیده، چطور میشه ندید گرفت و به خوشحالی فردی اکتفا کرد؟
تا کی باید به یه کورسوی امید چنگ بندازیم تا بتونیم خودمون رو سرپا نگه داریم؟ تا کی از گوشه و کنار امید بکشیم بیرون و به خودمون تلقین کنیم که بالاخره همهچیز درست میشه؟ تا کی توی دریای مواج زندگی روی یه تیکه چوب شکسته دستوپا بزنیم؟
چه میدونم. شاید زندگی ما هم همینه؛ که فقط به گفتن «درست میشه» و «میگذره» عادت کنیم، تا حداقل اینجوری اجازه ندیم آخرین رشتهی اتصالمون به این کوفت بیپایان که اسمش زندگیه، پاره بشه.
266
Repost from زوربای صورتی🎀
قدیما چیزی که بیشتر از چیزای دیگه خوشحالم میکرد موفق شدن خودم بود. الان بگا رفتن دیگران، خصوصا مردم سایر کشورها. جایی در ناخودآگاهم دیگه امیدی به موفقیت زندگیم در ایران ندارم و فقط دوست دارم مردم کشورهای دیگه هم بگا برن.
