en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
امروز خیلی گریه کردم. با خودم فکر کردم حق من خیلی بیشتر از این وضعیته و چرا باید الان چنین شرایطی داشته باشم؟! اما بعد به خودم گفتم در نهایت فقط خودمم که می‌تونم شرایطم رو تغییر بدم و بهترش کنم. نه قراره معجزه‌ای اتفاق بیفته و نه قراره کسی نجات‌دهنده‌‌ی من بشه. زندگی من همینه و تنها کسی که می‌تونه توی تغییر مسیر جاده‌ی زندگیم همراهم باشه فقط خودمم.

هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی کار کردن توی محیطی که آدم بهش احساس تعلق نداره، خسته‌کننده و فرساینده نیست. آدم احساس می‌کنه داره توی جای اشتباه و بی‌هدف هدر می‌ره و عمرش می‌گذره؛ جایی که جای اون نیست. تلخ‌تر از همه اینه که آدم می‌دونه شغلی که واقعا لیاقتش رو داره، دانشش به اون می‌رسه و براش تلاش کرده‌، فقط به‌خاطر زندگی توی مملکتی که توی اون همه‌چیز بر پایه‌ی رابطه و پارتی می‌چرخه، نه شایسته‌سالاری، از دست رفته و انگار هیچ کاری نمیشه براش کرد و باید با این قضیه هم کنار بقیه‌ی نشدن‌های زندگی کنار اومد. حالا بعد از مدت‌ها انتظار و تلاش، وقتی نتیجه‌‌ی دویدن‌هام رو ندیدم، تازه فهمیدم اینجا هیچ‌چیز به لیاقت آدم‌ها ربط نداره؛ فقط کافیه «پارتی» وجود داشته باشه تا همه‌چیز هموار بشه. و من راستش، از این وضعیت خسته‌ام. کاش این روزها بگذرند و بالاخره روزهای خوب زندگی هم سهم من بشن.

حالا می‌دونید چی در مورد زندگی ما جالبه؟ هیچی‌. هیچی توی این زندگی سگی جالب نیست.

راستش تا الان جرات نکرده بودم برم پیج «یاسمن شیرانی» رو ببینم. نمی‌خواستم باور کنم دختری که این چند روز تصویرش با اون لبخند زیبا و چشم‌های پر از شوق زندگی توی فضای مجازی پخش شده، دیگه نیست و توی این جهان حضور نداره. اما امروز بالاخره اسمش رو سرچ کردم و پیجش برام بالا اومد. یاسمن چند ماه پیش برای پزشک‌هایی که سوساید کرده بودند پست گذاشته بود. کی فکرش رو می‌کرد چند ماه بعد، آدم‌ها عکس‌های خودش رو منتشر کنند و خبر از نبودنش بدن؟ دلم آتیش می‌گیره وقتی به شوق و ذوقش توی پست‌ها و استوری‌هاش فکر می‌کنم. کثافت بگیرند سیستم بیمار و معیوبی رو که باعث میشه آدم‌هایی که روزی با اشک و لبخند به صفحه‌ی سازمان سنجش زل زدند و از دیدن نتیجه‌ی قبولی‌شون توی رشته‌ی پزشکی ذوق‌زده و خوشحال بودند، بعد از این همه درس خوندن و زحمت کشیدن، به جایی برسونه که سوساید رو انتخاب کنند. خاک بر سر همچین سیستمی که هر سال کلی قربانی می‌گیره و هیچ‌چیز توش در جهت اصلاح همچین شرایطی تغییر نمی‌کنه.

اینکه میگن از روی ظاهر افراد هیچ‌وقت قضاوت نکنید کاملا درسته. دیروز توی راه‌آهن وقتی توی محوطه‌ی بیرونی منتظر قطار بودم؛ یه آقای گنده‌ی سبیلو داشت از ماه هلالی توی آسمان شب عکس می‌گرفت. بعد هم به عکس یه نگاه کارشناسانه می‌انداخت و از خلق هنری‌‌ زیباش لبخند رضایت‌مندانه می‌زد. گودوی بامزه:))))). پی‌نوشت: بله من خیلی فضولم.

الان باید برای کپشن این عکس می‌نوشتم: «به انضمام صدای باران.»، ولی متاسفانه تا چشم کار می‌کنه فقط آفتابه که می‌خوره تو سر و ص
الان باید برای کپشن این عکس می‌نوشتم: «به انضمام صدای باران.»، ولی متاسفانه تا چشم کار می‌کنه فقط آفتابه که می‌خوره تو سر و صورتمون.

ملاقات با دی عزیزدلم در دومین روز از آبان عزیزم‌.
+1
ملاقات با دی عزیزدلم در دومین روز از آبان عزیزم‌.

واقعا زندگی عجیبه. اگه پارسال کسی بهم می‌گفت سال بعد تنها و غریب توی ایستگاه راه‌آهن شهری هستی که تا قبلش هیچ‌وقت پات رو اونجا نذاشتی، باورم نمی‌شد. اما حالا واقعا همونجام و تازه فهمیدم با همه‌ی شهرها، جز تهران، احساس غربت دارم.

منتظر بودم امروز حقوقم واریز شه و برم اون تراول ماگ صورتی‌ای که چشمم رو گرفته بود برای الف‌. هدیه بخرم. حقوقم که واریز نشد اما گفتم مهم نیست و با همون باقی‌مونده‌ی پول توی حسابم که خیلی هم کم بود خریدمش و راه افتادم سمت خونه. عاشق هدیه‌‌های بی‌مناسبتم و امیدوارم الف‌‌. دوستش داشته باشه، چون واقعا با عشق خریدمش🙂‍↔️. الف. همیشه برام خواهر خوبی بوده. تنها کسی بوده که همیشه سعی کرده برام هدیه‌هایی که دوست دارم رو بخره. برام بی‌مناسبت و بامناسبت گل خریده و می‌دونم خیلی وقت‌ها دلش می‌خواد پول بیشتری داشت تا اون چیزهای گرون مدنظرم رو برام می‌خرید و همین توجه و عشقش برام از هر هدیه‌ای باارزش‌‌تره‌. خوشحالم که باهم خواهریم‌^⁠_⁠^⁩‌.

یه اتفاقی هم که امروز باعث شد وسط ناراحتیم لبخند بزنم، این بود که ر. تایم ناهارش بهم زنگ زد. از همون چند جمله‌ای که بینمون رد و بدل شد، فهمید مثل همیشه نیستم و یه چیزی شده. مطمئنم هر آدم دیگه‌ای بود (مسلما آدم‌ نزدیک و صمیمی) حتی نمی‌تونست حدس بزنه و برای بار هزارم فهمیدم خیلی دوستش دارم.

وقتی می‌بینم دختری هم‌سن خواهرم ازدواج کرده و متاهله، عمیقا حالم بد می‌شه. مخصوصا وقتی می‌فهمم شوهرش هم بیش از ده سال ازش بزرگ‌تره. خواهرم برای من همیشه کوچولو می‌مونه؛ و من علاوه‌بر حس خواهری، یه احساس مادرانه‌ی قوی هم نسبت بهش دارم. اون هنوز اون‌قدر کم‌سن، پاک، معصوم و کم‌تجربه است که جز درس خوندن، کلاس زبان رفتن و خوندن کتاب‌های تینیجری، کار دیگه‌ای بلد نیست و از سختی‌های دنیای آدم بزرگ‌ها خبر چندانی نداره و البته که ما اصلا علاقه‌ای نداریم، زودتر از موعد با دنیای بزرگسالی آشناش کنیم. اما چرا دنیا باید با دختری در سن خواهر من اون‌قدر بی‌رحم و نامهربون باشه که توی این سن کم، تجربه‌ی زندگی زناشویی داشته باشه؟ دو سال باشه که متاهل شده و ترک تحصیل کرده؟ دلم می‌خواد برای تموم دخترهایی که چهره‌شون پر از غبار غمه و توی شرایطی گرفتارند که سزاوارش نیستند، بلند بلند گریه کنم. دیگه حتی درد خودم رو هم یادم رفت. امروز چه روز تلخ و سنگینیه.

از نوشته‌های روزمرگی توی مسیر رفتن به سرکارم، آدم‌ها رو دیدم که کنار پیاده‌رو نشسته بودند و بستنی قیفی لیس می‌زدند؛ انگار نه انگار که آبان هم شروع شده. برای فردا شومیز تابستونیم رو اتو کردم، چون هوا اون‌قدر گرمه که نمی‌تونم با خودم کنار بیام و شومیز کتون بپوشم. پاورپوینتم رو تقریبا آماده کردم، فقط مونده چند بار متن ارائه‌م رو مرور کنم تا برای یک‌شنبه آماده‌تر بشم و امیدوارم همه‌چیز خوب پیش بره چون خیلی براش زحمت کشیدم. حقوقم هنوز واریز نشده، احتمالا شنبه واریز بشه و خب خاک بر سر کارفرمای بی‌فکر که نمی‌فهمه کارمند هم آدمه و روی اون مبلغ حقوق ناچیز حساب باز کرده و هزارتا قسط و بدبختی داره. فقط امیدوارم امروز زود بگذره و تموم بشه. یعنی راستش امیدوارم این یک سال زندگیم زود بگذره، تا سال دیگه این موقع نه خبری از دانشگاه باشه، نه محدودیتی برای کار با شرایط بهتر و نه مجبور بودن به تحمل هرجایی. امیدوارم سال بعد این‌موقع شرایطم اونقدر خوب بشه که بتونم این پیام رو ریپلای کنم و بگم این‌بار هم برای من شد بالاخره.

جدی مهر تموم شد و حتی یک قطره بارون هم نیومد. هوا هنوز حتی ذره‌ای سرد نشده. قبلا تابستون فقط مهر رو مصادره می‌کرد، اما ظاهرا امسال آبان هم قراره با مهر فرقی نداشته باشه! با این حال، مهر جالب و خوبی بود. تولد دو تا از دوست‌هام بود و خوشحالم که تونستم توی خاطراتشون برای سال‌های بعد نقش بسیار کوچیکی داشته باشم. با سلیقه و عشق براشون کیک و گل خریدم، چون برام مهم بود با وجود همه‌ی دغدغه‌های دنیای بزرگسالی‌مون، چند ساعت رو فقط برای تولد متولد دور هم جمع بشیم. تولد ر. عزیزم رو هم دو هفته زودتر، توی هفته‌ی سوم مهر، به‌صورت سورپرایزی گرفتم. با اینکه خودم سورپرایز شدن رو دوست ندارم، اما چون می‌دونستم ر. عاشقشه، همه تلاشم رو کردم تا حتی ذره‌ای شک نکنه که ممکنه تولدش باشه و خوشبختانه همه‌چیز عالی پیش رفت. اولین قهوه‌ی پاییزی رو با میم. خوردم، اولین پیتزای پاییزی رو شب تولد سین. خوردیم. بقیه‌ی روزهای ماه هم بین کار، باشگاه، سریال دیدن‌ها و کتاب‌خوندن‌های گاه‌به‌گاه گذشت. مهر خوبی بود، چون تونستم آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم رو شاید تا حدی خوشحال کنم، و این برای من از هرچیزی مهم‌تره. و خبر بسیار مهم هم اینکه کمتر از نیم ساعت دیگه سلطنت بنده آغاز میشه:)))))).

جای شما عسلی‌های نازنازی‌ کنار بقیه ماگ‌هام به شدت خالیه😭.
جای شما عسلی‌های نازنازی‌ کنار بقیه ماگ‌هام به شدت خالیه😭.

دلم می‌خواد من هم یه روز مطلقا هیچ کاری نداشته باشم و بتونم فقط بمونم توی اتاقم. دلم برای چندتا اپیزود از سریال‌های محبوبم رو پشت سرهم دیدن و کتاب خوندن طولانی خیلی تنگ شده. دلم می‌خواد دیر از خواب بیدار شم و شب هم تا دیروقت سریال ببینم. زندگی الآنم چندان بد نیست ولی احتیاج به یه استراحت کوتاه هم دارم که نمی‌دونم کی فرصتش برسه.

دیروز برای کاری بیرون بودم و مسیر بازگشت تا خانه را قدم زدم. هوا گرم و تفتیده بود و اگر تقویم روزهای پایانی مهر را نشان نمی‌داد، باورم نمی‌شد که در روزهای منتهی به آبان به سر می‌بریم و همچنان زیر تیغ تیز آفتاب نفس می‌کشیم. هنوز با لباس‌های تابستانی بیرون می‌روم و حتی چمدان لباس‌های پاییزی‌ام را باز هم نکرده‌ام. از این تداوم و سماجت گرما کلافه‌ام. دلم برای نسیم خنک پاییزی، آسمان قرق شده از ابرهای سیاه باران‌زا و هوای مه‌آلود تنگ شده است. انگار نور خورشید مثل تور ماهیگیری آدم‌ها را به دام خود می‌اندازد و آن‌ها جز بی‌قراری کاری از دستشان ساخته نیست. دلم می‌خواهد صبح‌های زود هنگام رفتن به باشگاه، باد سرد پاییزی را به درون ریه‌های خود بکشم و قدم‌هایم را تندتر بردارم، اما حالا نهایتا نسیمی نه چندان خنک از آستین لباس نازکم عبور می‌کند که هیچ، حال و هوای پاییز برایم تداعی نمی‌شود. پس کی قرار است با صدای باران از خواب بیدار شوم و آسمان گرفته و خاکستری را ببینم؟ پاییز بدون باران را دوست ندارم.

کاش همه‌ی ساعت‌های دنیا مال من بودند.
کاش همه‌ی ساعت‌های دنیا مال من بودند.

چرا همه این‌قدر جدی سریال یوزارسیف رو دنبال می‌کنند؟!‌ مگه شونصدبار پخش نشده قبلا؟! امروز آقاهه توی پیاده‌رو داشت با هیجان به دوستش می‌گفت: «دیدی دیشب چطوری هفت‌تا در باز شدند؟» دوستش هم گفت: «من اون تیکه‌ که زن‌ها با چاقو دستشون رو بریدند رو خیلی دوست داشتم»:)))))). بامزه‌ها.

Repost from Honeymoon
زندگی آسون نیست، ولی هنوز قشنگه وقتی تصمیم می‌گیری ادامه بدی.

دلم خوشحالی می‌خواد. دلم سورپرایز کوچیک و ناز می‌خواد. مثلا برم خونه و ببینم لازانیا توی فر و تیرامیسو توی یخچاله. یا روی میز اتاقم یه گلدون پر از گل تازه و خوشبو باشه، با یه یادداشت کوچیک کنارش. یا یه پیام روی صفحه‌ی گوشیم ببینم که نوشته: «میام دنبالت بریم باهم قهوه بخوریم».‌دلم از همین سورپرایزهای کوچیک می‌خواد. از همین نخ‌های نامرئی که آدم رو به زندگی وصل می‌کنند. چیزهایی که شاید به چشم نیان، اما یه روزهایی همون‌ها می‌تونند آدم رو نجات بدن.