uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

گوشه

گوشه

Відкрити в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
304
Підписники
-124 години
+17 днів
-1030 днів
Архів дописів
Repost from Independent☁️
اگر احساس می‌کنی بقیه با مهارت‌ها و رزومه‌ی تو موقعیت‌های خیلی بهتری دارن، غصه نخورو خودت رو مقصر ندون. یک وقت‌هایی یه چیزهایی به شانسه. همین و بس.

این جمعه الف. رفته بود شهرکتاب و برام «بچه آهو» رو خریده بود؛ چون چند شب قبل بهش گفته بودم دلم می‌خواد بعضی از کتاب‌های نشر بیدگل رو بخونم، اما خیلی گرون‌اند. من هم در عوض، یه کتاب از آگاتا کریستی براش گرفتم و یکی از همون ماشین‌حساب‌های رنگی فانتزی و بامزه؛ چون قبلا گفته بود دوست‌شون داره. حس قشنگیه وقتی کادویی رو می‌گیرم که دقیقا مطابق سلیقه‌مه و مدت‌ها دلم می‌خواست داشته باشمش، و در عوض، چیزی می‌خرم که مطمئنم قراره طرف مقابلم رو خوشحال کنه. اصلا اینکه من یه‌بار، لابه‌لای حرف‌هام بگم از چی خوشم میاد و الف. یادش بمونه و برام بخره، خیلی دوست‌داشتنیه. این بچه همیشه دلش می‌خواد من رو خوشحال کنه و کاش من هم بتونم همیشه اون برق شادی رو توی چشم‌هاش زنده نگه دارم.

آذر تموم شد. روز اولش رفتم خونه‌ی میم. به مناسبت تولدم ناهار دعوتم کرده بود خونه‌شون. قبلش ازم پرسید: «برات پاستا درست کنم؟» و من این‌جوری بودم که چی بهتر از این آخه عزیزم؟! دفعه‌ی پیش خودم گفتم برام لازانیا درست کنه و این دفعه هم چون می‌دونست پاستا دوست دارم، خودش پیشنهاد داد. میم واقعا دوست نازیه. کنار همدیگه غذا حسابی چسبید. برام کیک هم خریده بود و آخرین شمع تولد امسالم رو فوت کردم. بعدش با هم چایی و کیک خوردیم، حرف زدیم، گاسیپ فراوون کردیم و اون روز خیلی خوش گذشت. دوتا ارائه‌ی بسیار بدقلق داشتم و خیلی اذیت شدم. یکیشون رو مجبور شدم سرکار ارائه بدم، ولی خب پایان خوبی داشتند و به‌خوبی گذشتند. برای بار هزارم از یه موضوعی ناامید شدم و تصمیم گرفتم کلا رهاش کنم و بیخیالش بشم، چون فوکوس کردن زیادی روی موضوعی که انتظار نتیجه دادنش زیر یک درصده، احمقانه‌ست. کتاب‌های لاغر و کم‌حجم خیلی خوبی خوندم. چندتا فیلم خیلی خوب دیدم. بیشتر پادکست گوش دادم. یه دست‌سازه‌ی موزاییکی خیلی ناز ساختم. برای دومین بار رفتم باغ گیاه‌شناسی و اولین بار بود که توی پاییز می‌دیدمش و تجربه‌ی جالبی بود، هرچند که بهارش جور دیگه‌ای خوشگله. با ر. یه کتابفروشی جدید رفتیم و دوتا کتاب لاغر برای خودم و دوتا کتاب هم هدیه خریدم. برای شب یلدا چند نوع دسر درست کردم و دور همدیگه خوردیم و کیف کردیم. خلاصه پاییز تموم شد؛ هرچند پاییز چندان مطلوبی نبود. امیدوارم زمستون پربار و جالب و پر از اتفاق‌های عزیز و دوست‌داشتنی باشه.

با خانواده نشسته‌ایم به یلدا. مثل هر سال فقط خودمان حضور داریم و در خانه خلوت گزیده‌ایم. مامان خوراکی‌های باب میلمان را خریده. بابا هم انار و هندوانه خریده و پیش‌بینی می‌کند هندوانه چندان شیرین نباشد و اصرار دارد زودتر ببریمش و درونش را ببینیم که قرمز است یا نه. من هم دسرهایی که از اینستاگرام یاد گرفتم و هیچ در مورد خوشمزه بودنشان مطمئن نیستم را با حوصله و دقت درست کردم و درون یخچال چپاندم تا خودشان را بگیرند. با الف. میز را چیدیم و بزک کرده عکس گرفتیم و به دوربین لبخندهای گشاد زدیم و بعد هم چندتایی عکس خانوادگی گرفتیم. با الف. دوتایی حرف می‌زنیم و گاهی از خنده ریسه می‌رویم و مامان که می‌پرسد: «چی شده؟!» خودمان هم نمی‌دانیم و فقط قهقهه می‌زنیم. بابا از خوراکی‌ها تست می‌کند و خیلی جدی در مورد طعم و مزه‌شان نظر کارشناسی می‌دهد؛ مثلا دسری که من درست کردم از نظرش طعم نوستالژیکی دارد و اگر جای پتی‌بور، از بیسکوییت مادر استفاده می‌کردم بیشتر می‌توانستم به زنده کردن طعم زمان‌های دور دامن بزنم. ترانه‌ای می‌گذارم تا برای این لحظه‌های معمولی و جالب زندگی موسیقی متن داشته باشیم. همه‌چیز آرام است. لحظه‌ها کند و کشدار می‌گذرند و صدای خواننده پس‌زمینه است. مامان تخمه می‌شکند و نگاهش خیره به پایه‌ی میز است و احتمالا به زمان‌هایی فکر می‌کند که حالا غباری از گذر زمان رویشان نشسته. الف. از دوستان و مدرسه تعریف می‌کند و صدایش شاد است و بلند می‌خندد و فکر می‌کنم کاش برق چشمان و لبخندهای شادش همیشگی باشند و با بزرگ شدن، زندگی کردن از یادش نرود. دلم می‌خواهد این لحظه‌های معمولی را با عمق جانم زندگی کنم و آن‌ها را به درونی‌ترین اعماق ذهنم فرو ببرم.

از میان مناسبت‌های ایرانی، شب یلدا در نظرم جور دیگری عزیز و محترم است. فلسفه‌ی پشتش را بی‌نهایت دوست دارم. فکر کردن به این‌که نیاکان ما قرن‌ها پیش، در طولانی‌ترین شب سال، زمانی که تاریکی اهریمن بیشتر می‌پایید و این شب برایشان نحس و بدیمن بود، گرد هم جمع می‌شدند تا با خوردن و نوشیدن و گفت‌وگو و معاشرت این شب را به صبح برسانند و منتظر پیروزی خورشید و روشنایی بر اهریمن تاریکی بمانند، زیباترین بخش ماجراست. حالا هم در زمانه‌ی ما که روزها سخت می‌گذرند و عملا نمی‌شود به آینده امیدوار بود و باید در لحظه زندگی کرد و از ثانیه‌به‌ثانیه‌ی عمر کوتاه‌مان استفاده کنیم و سیراب شویم، چه خوب که در حد توان‌مان این شب آیینی را جشن بگیریم و پاس بداریم. به امید اینکه شاید ما هم از این شب‌های تیره به سلامت عبور کنیم و روزی کنار همدیگر پیروزی خورشید را جشن بگیریم. یلدا مبارک‌♡⁩.

پنجشنبه قبل از رفتن به سرکار و بعد از اینکه کارم توی آرایشگاه تموم شد، رفتم سوپری و با کلی ذوق مواد اولیه‌ی کیک خریدم. شب برگشتم خونه و با کلی خستگی کیک پختم و چشمتون روز بد نبینه؛ بدترین کیکی بود که تا حالا پخته بودم و از همه فقط جمله‌ی «خیلی بد شده.» رو شنیدم. البته مامانم وقتی قیافه‌ام رو دید گفت: «حالا اشکال نداره، باید چندبار درست کنی، دستت راه بیفته دیگه. دفعه‌های بعدی بهتر می‌شی.» بابام ولی کیک رو خورد و نذاشت حس ناکافی بودن بهم غلبه کنه؛ فداکاریش واقعا قهرمانانه بود. خلاصه از همه‌ی عزیزانی که حتی یه تیکه‌ی کوچیک از کیک رو خوردند قدردان و سپاسگزارم:)))))).

منم صبح دنبال کفش‌هام می‌گشتم و پیداشون نمی‌کردم. خیلی آروم رفتم مامانم که خواب بود رو صدا زدم ازش بپرسم کفش‌هام کجان، بعد با
منم صبح دنبال کفش‌هام می‌گشتم و پیداشون نمی‌کردم. خیلی آروم رفتم مامانم که خواب بود رو صدا زدم ازش بپرسم کفش‌هام کجان، بعد بابام برگشت گفت: «چی کارش داری؟ بدخواب می‌شه. یهو بیدار می‌شه، می‌ترسه ببینه بالاسرش وایسادی. خب برو یه چیز دیگه پات کن:))))).»

امروز صبح و باغ گیاه‌شناسی⁦^⁠_⁠^⁩.
+5
امروز صبح و باغ گیاه‌شناسی⁦^⁠_⁠^⁩.

همه‌ی امیدم به اینه شاید زودتر کارم تموم بشه و بتونم برم خونه کیک بپزم.
همه‌ی امیدم به اینه شاید زودتر کارم تموم بشه و بتونم برم خونه کیک بپزم.

درک می‌کنم که دورهمی آخر هفته برای خیلی‌ها راحت‌تره و دیگه دغدغه‌ی فردا صبح زود بیدار شدن برای مدرسه یا سرکار وجود نداره. همچ
درک می‌کنم که دورهمی آخر هفته برای خیلی‌ها راحت‌تره و دیگه دغدغه‌ی فردا صبح زود بیدار شدن برای مدرسه یا سرکار وجود نداره. همچنین کسی که راهش دور از خانواده‌ست هم می‌تونه شب رو با فراغ بال کنار خونواده بمونه و استراحت کنه و نیازی نباشه نصفه شب برگرده خونه‌شون و یا کلا بیخیال دورهمی بشه. با این حال، تاریخ اصلی این مراسم یکشنبه شبه و زودتر برگزار کردنش چندان جالب نیست، چون هدف صرفا دورهمی، تخمه شکستن و شام خوردن نیست؛ یلدا یه آیین تاریخیه که درسته توی زمان خاص خودش برگزار بشه و گرامی داشته بشه. اما خب مشکل اصلی و بزرگ دولته که فردای شب یلدا امکان دو ساعت با تأخیر به مدرسه یا سرکار رفتن رو فراهم نمی‌کنه. اما جالبه که فردای شب احیا این امکان وجود داره. بسیاری از آیین‌های باستانی نیاکان ما برای ج.ا عملا خالی از معنا و بی‌اهمیت هستند و خب با در نظر گرفتن این وضعیت نمیشه به مردم هم چندان خرده گرفت.

فکر می‌کنم در دنیایی که هر روز سخت‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شود، عشق یکی از معدود موهبت‌هایی است که هنوز باقی مانده و وجود دارد. اینکه دل آدم به بودن کسی گرم باشد و بداند در این جهان پرهیاهو و خشن تنها نیست، چیزی است ورای حس خوب، که می‌شود تحسینش کرد. می‌دانم دوام عشق برای آدم‌ها یکسان نیست و هر کسی سهم خودش را از دوست‌داشتن دارد. با این حال، خوش‌به‌حال همه‌ی کسانی که می‌دانند در لحظه‌های سخت، در رنج و اضطراب و فرسودگی، کسی هست که می‌توانند رویش حساب باز کنند؛ کسی که بیش از خودشان نگران حال آن‌هاست. آدمی که عاشق است و با حضورش، دنیا را برای دیگری امن‌تر می‌کند. و راستش با نوشتن این چند سطر یاد سوال بی‌رحمانه‌‌ی آقای لنگرودی افتادم. سوالی که جواب کوتاهش ممکن است آن رنج خفته را هشیار کند. فکر کردن به آن سوال کوتاه که ممکن است باعث تشویش و دلهره‌ شود و هیچ دوستش ندارم. «: آیا کسی آن‌قدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟!»

صبح، وقتی با چند لایه لباس از باشگاه بیرون آمدم، سوز سرما باز هم بدن خسته و عرق‌کرده‌ام را لرزاند و پوست نازک صورتم را سوزاند. آسمان آبی بود، با ابرهای سفید پنبه‌ای و آفتابی کم‌جان که دیگر نمی‌شد روی گرمایش حسابی باز کرد و رمقی برایش نمانده بود. دست‌هایم را توی جیب کاپشنم فرو بردم و قدم‌هایم را تندتر کردم؛ تا شاید این‌طور کمتر در تیررس سرما باشم. سرمایی که فقط سوز باشد و برفی همراه خود نداشته باشد را دوست ندارم. البته که سوزش برای شهر ما و برفش برای باقی شهرهاست. گویا بعضی شهرها برف باریده و همه‌جا را سفیدپوش کرده. من عاشق برفم؛ دانه‌های بی‌صدایی که می‌بارند و با همان سکوت، زیبایی‌شان چند برابر می‌شود. برف خوشگل درون‌گرا، که هیاهو ندارد اما شکوهش نفس‌گیر است. برف که می‌بارد، بیشتر به آدم‌ها نگاه می‌کنم؛ به آن‌هایی که کلاه بافتنی را تا روی ابرو پایین می‌کشند، زیپ کاپشن را تا زیر گلو بالا می‌آورند و دست‌های خشک‌شده‌شان از سوز سرما را که به سوزش و خارش افتاده را درون جیب لباسشان می‌چپانند. به موزاییک‌های لق پیاده‌رو که با هر قدم، آب و گل از زیرشان بیرون می‌زند. به بچه‌هایی که از زیر کلاه و شال‌گردن فقط چشم‌های درشت و کنجکاوشان پیداست و به آدم‌هایی که بی‌اعتنا قدم تند می‌کنند تا زودتر به خانه برسند و از شر سرما و احتمالا رطوبتی که به لباسشان چسبیده خلاص شوند. خیابان‌ها هم که طبق معمول همیشه با کمترین بارش قفل می‌شوند و کرایه تاکسی و اسنپ چند برابر معمول محاسبه می‌شود. از ریز شدن به جزییات کوچک و معمولی خوشم می‌آید. انگار با این مشاهدات معمولی در سطح شهر حس زندگی را می‌‌یابم. چند نفر از بچه‌های کلاس به مناسبت یلدا دورهمی کوچکی تدارک دیده بودند و اصرار داشتند همه بیایند. من زودتر از همه مجبور شدم رد کنم؛ چون باید سرکار می‌آمدم. اگر وقت داشتم، حتما شرکت می‌کردم. بیشترشان از من بزرگ‌ترند و رابطه‌مان صمیمانه نیست، برپایه احترام حفظ شده. با این‌حال، همین شوق برای بهانه‌های کوچک زندگی آدم را سر ذوق می‌آورد و دلم می‌خواست فرصتش را داشتم تا من هم در جشن حضور یابم. من از آدم‌های سرزنده خوشم می‌آید؛ آن‌هایی که حس زندگی در رگ‌هایشان جریان دارد و حتی آدم بی‌حوصله را هم ناخواسته با خودشان همراه می‌کنند.

ماه پیش که به کتابفروشی «دی» رفتم، سه تا کتاب برداشتم؛ یکی‌شان «شصت‌سالگی» ناهید طباطبایی بود. «چهل‌سالگی» را قبلا خوانده بودم و داستانش را دوست داشتم. وقتی اتفاقی میان خیل عظیم کتاب‌ها با چشمان جستجوگرم دیدمش، دستم را برای برداشتنش دراز کردم. همان‌جا چند سطر رندوم را سرپایی و در شلوغی کتابفروشی خواندم و تصمیم گرفتم بخرمش. اما موقع حساب کردن، صندوقدار همیشه ناراحت و بی‌حوصله، کتابم را با کتاب یکی دیگر اشتباهی جابه‌جا کرد. به خانه که رسیدم و کاغذ کرافت دورش را باز کردم به این موضوع پی بردم. به‌جای «شصت‌سالگی» انتخابی خودم، «چشم سگ» عالیه عطایی درآمد. «چشم سگ» آخرین آن سه کتابی بود که به انتخاب خودم نبود و لاجرم خواندمش و راستش، دوستش نداشتم و سلیقه‌ام نبود. از عطایی قبلا «کورسرخی» را خوانده بودم و پسندیده بودم، اما این یکی نه. سهم من از آن اشتباه، همین بود؛ از جانب صندوقداری که همیشه بی‌حوصله است. بی‌کتابی به من سخت می‌گذرد. دیشب جلوی کتابخانه‌ام ایستادم و فکر کردم کدام کتاب را دوباره بخوانم؛ اما نه. قصه‌ی همه‌شان را یادم بود. دلم آدم‌های تازه می‌خواست، زندگی‌های ناآشنا که خودم را میانشان تصور کنم. یادم افتاد به پنج کتابی که دو سال پیش به امانت دست آدمی بی‌مسئولیت دادم و حالا اصلا نمی‌دانم هنوز سالم‌اند؟ کاش ذره‌ای شعور داشت و آن‌ها را پس می‌آورد و کاش با این رفتارها آدم را از عاریه دادن پشیمان نکنند. در همین فکرها در انتهایی‌ترین گوشه‌ی سمت راست کتابخانه‌‌ام، چشمم افتاد به کتابی که دوران کرونا خریده بودم و هیچ‌وقت حس و حال نخواندمش را پیدا نکردم و راستش هنوز هم دلم نمی‌خواهد شروعش کنم و شاید هنوز زمانش فرا نرسیده. اما محض احتیاط گذاشتمش توی کیفم. کاش آخر این هفته به شهرکتاب بروم و چند کتاب جدید بخرم؛ باز هم لاغر و کم‌حجم، چون بدبختانه فصل امتحانات است. کی می‌شود دوباره، بی‌محدودیت زمان، یک رمان بلند را یک‌نفس بخوانم و لذت ببرم؟

و شب بخیر.

Repost from نور
غم‌انگیزترین قسمت روز برای اونجاست که در کتابفروشی کتابی رو در میاری، ورق می‌زنی، می‌خونی و دلت می‌خواد بیشتر بخونی؛ چنان به دلت می‌شینه که برات تصویر می‌شه خوندنش روی تختت وقتی گرمای چای رو دور دستت حس می‌کنی، اما باید برگردونیش به قفسه چون از نشر بیدگله و تو پول نداری.

دیروز روز جالبی بود. مامان از چند روز قبل خانه را به استقبال مهمان برده بود. آشپزخانه را با انواع و اقسام شوینده‌ها برق انداخته بود، تمام پنجره‌ها را چندین‌بار سابیده بود و گرد و غبار رویشان زدوده شده بود. میزها و صندلی‌ها و مبل‌ها از تمیزی برق می‌زدند و جارو کشیدن سهم من بود. لوله‌ی جاروبرقی را با زحمت در هر گوشه و کناری جا دادم و اجازه ندادم آشغال‌های بسیار ریز خود را پنهان کنند و از نظرم دور بمانند. بعد بلورهای مخصوص مهمان را با وسواس از ته کابینت بیرون کشیدم و میوه و شیرینی و شکلات و آجیل را آرام و دقیق در آن‌ها چیدم؛ انگار هر کدام قرار بود نقش کوچکی در خوشی جمع داشته باشند. مامان سالاد درست می‌کرد و با حوصله، گل وسطش را می‌برید؛ جوری که فقط پوست از تن گوجه جدا شود و خودش بی‌هیچ آسیبی سالم بماند. چای را دم کردم؛ هل کوبیده، غنچه‌ی گل محمدی و کمی زعفران هم به چای درون قوری گلدار اضافه کردم. قوری بیست‌وپنج دقیقه روی سماور ماند تا چای جان بگیرد و عطر و بویش فضا را پر کند. قندان‌ها پر شدند و فنجان‌های تازه‌خریده‌ی مامان، روی سینی جا خوش کردند. قیمه‌نثار و سوپ شیر و قارچ به آرامی روی شعله‌ی گاز قل می‌زدند و هنوز برای خیس کردن برنج وقت بود. مامان، دیس و بشقاب و کاسه‌ی چینی گل مینایی که از جهزیه‌اش مانده را همراه قاشق چنگال به ترتیب کنار همدیگر رو کابینت برای وقت ناهار آماده کرد. مهمان‌ها که رسیدند، خانه گرم شد. چای خوردیم، حرف زدیم و ناهار خوش‌طعم مامان را دور هم خوردیم. بعد از ناهار من رفتم سرکار، اما الف. گفت مهمان‌ها تا عصر ماندند و با هم آش رشته پختند و خوردند و کلی خوش گذشت. این‌ سطرها شاید در نگاه اول به غایت روزمره و کمی حوصله‌سربر به نظر برسند. اما من اسمش را می‌گذارم در ستایش مهمان و مهمانی. درود بر مهمان، بر معاشرت‌های تازه، بر میزبان بودن. حضور مهمان درون رگ‌هایم حسی تازه را به جریان می‌اندازد و حسی خوش را زیر پوستم زنده می‌کند. کاش خانه‌ی خودم را داشتم؛‌ تا بتوانم هر زمان که خواستم میزبان آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام باشم.

یکم/ دیشب الف. ازم پرسید: «وقتی غمگینی چیکار می‌کنی که حالت خوب بشه؟» فکر کردم آدم‌ها راه‌های مختلفی برای سبک کردن اندوه دلشان دارند. یکی خریددرمانی می‌کند، یکی می‌نویسد، یکی درددل می‌کند، یکی گریه می‌کند و یکی خواب را امتحان می‌کند. من اما آخرین سنگرم در مواجهه با غم، تمیزکاری است. بعد از غصه و نوشتن، که البته نوشتن برایم خیلی وقت‌ها بی‌جواب است و صرفا از روی عادت انجامش می‌دهم و اگر ننویسم انگار زنده نیستم، به تمیزکاری روی می‌آورم. دلم می‌خواهد در اوج غصه، انواع و اقسام شوینده‌ها را ردیف کنم و با دستکش و تجهیزات لازم به جان خانه بیفتم. برای خاموش کردن صدای مغزم و فرار از هرگونه فکر و خیال و غصه خوردن مضاعف، پادکست پلی می‌کنم و سعی می‌کنم روی خط داستان تمرکز کنم. اما بعد فکر کردم با همه‌ی این‌ها، گاهی غم رهایم نمی‌کند؛ مثل مار دور بدنم چمبره می‌زند و تمام تنم را سفت می‌فشارد. گویی با من عجین شده، با من زاده شده و انگار در ذات من است. با این حال می‌دانم هر بار من از او قوی‌ترم. جلویش می‌ایستم و می‌گویم: غم عزیزم، چیزهای زیادی برای زندگی کردن وجود دارد و من هنوز برای زیستن و ادامه دادن مشتاقم؛ پس تو را برای بار هزارم کنار می‌زنم و از تو عبور می‌کنم. دوم/ مامان چند روزی‌ست در تدارک مهمان و مهمانی است. آشپزخانه را برق انداخته و اتاق‌ها را سابیده. با بابا، به همراه لیست خرید، به بازار رفته‌اند و دوبار وقتی من سرکار بودم زنگ زد و نظر پرسید که کدام سس برای سالاد بهتر و مناسب‌تر است و حالا که شیرینی آلمانی تازه پیدا نکرده‌اند، چه نوع شیرینی‌ای بخرند که پسند مهمان‌ها باشد. و من هر بار سعی کردم کوتاه و مختصر جواب بدهم و زود قطع کنم. سوم/ هرچه بیشتر از زندگی‌ام می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم کی هست و کی نیست. خیلی‌ها که در برهه‌ای از زمان مهم و تأثیرگذار بودند، حالا مدت‌هاست حضور ندارند و نقشی در زندگی‌ام ایفا نمی‌کنند. دیگر بود و نبودشان برایم بی‌اهمیت است؛ همان‌ها که زمانی حضورشان پررنگ و نظراتشان برایم مهم بود. با گذر زمان، نتیجه‌های زیادی به دست می‌آید و یکی از مهم‌ترینشان همین موقتی بودن آدم‌هاست. چهارم/ دیروز عصر که سرکار بودم، کسی به من زنگ زد که انتظارش را نداشتم و دیدن اسمش روی اسکرین موبایل برایم عجیب بود. بعد از چند کلام متوجه شدم اشتباه گرفته و حتی خداحافظی هم نکرد؛ با یک «ای وای ببخشید، اشتباه زنگ زدم» گوشی را قطع کرد. و من در حالی که چشمم به سیستم بود و گوشی را به آرامی روی میز می‌گذاشتم، با خودم فکر کردم ناراحت‌کننده است که بعضی آدم‌ها در بزرگسالی هنوز ذره‌ای مهارت اجتماعی بلد نیستند و شعور معاشرت ندارند. شب قبل از خواب شماره‌اش را حذف کردم؛ چون مدتی بود دیگر ضرورتی برای نگه داشتن شماره‌های اضافی و مخاطبانی که مکالمه‌ای با هم نداریم نمی‌دیدم. بعد از این اتفاق، مهر تأییدی بر تصمیمم زده شد. پنجم/ دلتنگم و حجم دلتنگی توی دلم روزبه‌روز بیشتر می‌شود. با دلتنگی زندگی می‌کنم و سعی می‌کنم خیلی به این احساس دست و پا درآورده‌ی تو دلم وقعی نگذارم و به تفاوت‌های خودم و دیگران فکر نکنم؛ این‌که آن‌ها چنین دلتنگی بزرگی را ندارند و من مجبورم با آن زندگی کنم. دلتنگی هر لحظه از روز، به سرعت برق و باد، در قلبم خطور می‌کند و مغزم به همان سرعت سعی می‌کند کنارش بزند. دلم لک زده برای زندگی دوباره‌ی خاطراتی که ساختم.

بعضی آرزوها با گذشت زمان از اعتبار ساقط می‌شن. انگار تاریخ انقضا دارند. مثلا اگه سال‌ها بگذره و کسی توی سی‌سالگی به آرزوی نوجوانی‌اش برسه، قطعا اون‌قدر بیات شده که دیگه مزه‌ای نداره. برای اون آرزوی قدیمی نه شوقی مونده، نه خاطره‌ای روشن از اینکه اصلا چرا یه روزی اون‌قدر مهم بوده. فقط یادشه زمانی براش دویده و وقتی بالاخره بهش رسیده که مدت‌هاست روش خاک ریخته و ازش عبور کرده و فکر رسیدن بهش رو از سرش بیرون کرده. کاش تا شوقی هست آدم‌ها به آرزوهاشون برسن و چشم‌هاشون از خوشی رسیدن‌هان و اتفاق افتادن‌ها برق بزنه.

Repost from آن
من اصلاً از اونا نیستم که بگم خواننده‌ی حکومتی، بازیگر حکومتی و فلان. نه. هرکی داره اینجا فعالیت می‌کنه، کم یا زیاد سر و کارش با حکومته. سلبریتی‌ش که بماند، حتی مردم عادی. ولی تو همین حکومتی بودن هم تو می‌تونی لول کارت رو حفظ کنی. نمی‌گم همه یراحی و قاضیانی و ترانه و کتایون ریاحی باشن، ولی دیگه یه زیست معمولی که بلدی بکنی.‌ مجوزت رو بگیر، آلبومت رو بده، فیلمت رو بازی کن. سرتو بنداز پایین کارتو بکن. ما می‌فهمیم که تو هم باید کار کنی، شغلته، هنرته. ولی نیازی نیست غش کنی تو دامن حکومت. نیازی نیست مثل همایون‌خان کنسرت بزرگ و فلان میدان آزادی واسه‌شون ترتیب بدی. نیازی نیست با مجوز ساترا بیای رپ کنی!! اصن خیلی جوکه دیگه این. قشنگ از اوناس که شب بری خونه‌ت تو خلوت خودت باید جر بخوری از تناقض. می‌شه همینجا مجوز گرفت کار کرد، آلبوم و کنسرت داد ولی پروپاگاندای حکومت نشد. تمام نکته‌ش همینه. رعایت همین مرز باریک.

Repost from آن
رپرای گلمون که هر چندوقت‌ یه‌بار مالکیت تهران رو بین خودشون تقسیم می‌کنن، ماشالا همه مجوز‌دار و پلتفرمی شدن‌. مبارک باشه. فقط کاش یه‌سری موزیکا و مصاحبه‌هاشون رو پاک کنن. خوبیت نداره ۲۰۲۴ فحش ناموس بدی به حکومت ۲۰۲۵ پول حکومتو بگیری بری رو استیج فیلیمو رپ کنی.