گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
304
Subscribers
-124 hours
+17 days
-1030 days
Posts Archive
304
Repost from Independent☁️
ولی زندگی واقعی خیلی خستهکنندهست. نه اژدهایی هست، نه جادویی، نه قراره دنیا رو نجات بدی، نه حلقهی یگانهای در کاره، نه یهو یکی میآد میگه من شکارچی سایهم قراره ازت محافظت کنم. خودتی و حوضت و بمرانی که هی میخونه احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست.
304
تنگنا
داستان جالبی بود؛ هیچ جزئیاتی از شخصیتها نمیداد و جز اسم راوی، هیچ تصویری ازش نداریم. همین باعث میشه هرکس آدمهای قصه رو توی ذهنش و با توجه به قدرت خیالپردازیاش ترسیم کنه و بهشون شکل بده. روایت کاملا مونولوگ بود. داستان مدام بین مرز واقعیت و جنون نوسان داشت. حین خوندن، توی بعضی لحظهها، مکث میکردم و از خودم میپرسیدم: این آدم داره نقش یه سرگشته رو بازی میکنه یا واقعا سرگشتهست؟ اصلا مرز بین عقل و جنون کجاست؟
تا جایی فکر میکردم راوی آگاهانه نقاب زده و درحال نقش بازی کردنه، اما بعد از یه جایی، دیگه قادر نبودم این مرز باریک رو تشخیص بدم.
«تظاهر به جنون کردم تا قتل کنم، یا به خاطر جنون مرتکب قتل شدم؟»
#کتاب_با_گوشه
304
چقدر دلم تنگ شده بود که با صدای بارون بخوابم و دوباره با همون صدا بیدار شم. اینکه صبح شده باشه، چشمهام رو باز کنم و اتاق هنوز تاریک باشه، توی اون تاریکی شمع روشن کنم و روزم رو از همون لحظه با یه آرامش عمیق شروع کنم. امروز نمیتونه روز بدی باشه؛ و من واقعا خوشحالم.
304
من عاشق آدمهاییام که از تمجید و تحسین کردن کوچکترین چیزها هم دریغ نمیکنند. اونها یه جمله میگن و رد میشن، اما نمیدونند همون تعریف کوچولو چطور تا مدتها قراره لبخند به لب بیاره و فوجفوج احساس خوب توی رگها تزریق کنه. گاهی وقتها ممکنه یه آدمی فکر کنه خیلی وقته از متن اصلی زندگی دور افتاده و انگار مدتهاست داره توی پاورقی زندگی میکنه که هیچکس اهمیتی به خوندنش نمیده، اما ناگهان شنیدن یه جملهی کوتاه پر از لطف و مهر نور میتابونه به قلبش و گرمابخش روح خستهش میشه.
304
پس برنامه امشبم اینه بعد از سرکار، دوش بگیرم و درحالیکه با لباسهای نرمالوم روی تخت گرم و نرمم لم دادم و لیوان شیر کاکائوم دستمه ولاگ نسیم رو ببینم و کیف کنم.
304
Repost from خرمالوی سیاه
من بارها و بارها با پسران ۱۷ تا ۲۲ سالهای روبرو شدم که معتقدن زنهای فمینیست شیو نمیکنن، زنها میخوان آویزون باشن، زنها فلان...
در مبحث ازدواج هم همینه. پسر به دنیا میاد، مادره همیشه نگران دزدیده شدن پسرشه، از روز اول تو گوشش می گن باید مهریه بده، باید سربازی بره، و زنها یه مشت آدم نسازن که قراره سر هر سختی طلاق بگیرن برن( پس به خاطر همین نباید بهشون حق طلاق داد)، بایدیفالت به یه سنی میرسه که عمیقا نمیدونه وقتی یه زن امضا میده که جون و زندگی و آینده و دو تا تخمدانش دیگه مال توست و نمیتونه بدون اجازه تو بره سفر، زندانی توئه. یعنی درواقع فرصت فکر کردن در اینباره بهش داده نشده.
لذا وقتی اینور و اونور ترازو رو نگاه میکنه میگه من میرم سربازی، فاعل رابطهم منم، مهریه هم باید بدم، پس به من ظلم میشه درواقع! دیه و ارث هم دین گفته، نمیشه ضد دین رفتار کرد.
304
صبح، ملول و غمگین بودم. توی اتاق تاریک، روی تخت کز کرده بودم. نفسم سنگین بود و انگار یه سنگ بزرگ روی سینهم فشار میآورد. داشتم به حرفهای مامان فکر میکردم؛ اینکه فلانی وسط دریای گرفتاریهاش داره دستوپا میزنه و این روزها فشار زندگی رو چند برابر همیشه روی دوشش احساس میکنه. بعد از حرفهای مامان انگار همهی غصههای خودم تبدیل به یه مشت غبار شدند؛ همون غصههایی که تا قبلش رو دوشم سنگینی میکردند. انگار بعد از شنیدن حرفهای مامان دوباره روی ترازو گذاشتمشون و اینبار از سبک بودنشون خجالتزده شدم؛ حس کردم رنج من در مقابل رنج اون آدم هیچی نیست. اما بعدش با خودم گفتم: مگه قراره مسابقه باشه؟ کی گفته غم آدمها رو باید با ترازو وزن کرد و بعد با توجه به سنگینی یا سبکیشون بهشون بها داد؟ هرکسی توی زندگی خودش داره با یه مشکلی میجنگه؛ باری روی دوششه که شاید چند برابر وزن خودشه و حملش از توانش خارجه. غصهی آدمها رو نباید مقایسه کرد. رنج آدمها رو نباید کوچیک شمرد. ما آدمها فقط از بیرون شبیه همدیگه بهنظر میرسیم، اما هیچکس جز خودمون نمیدونه عمق دردمون چقدر و تا کجاست و ظرف تحمل ما چقدره و چه مقدار تا سرریز شدنش مونده. ما سعی میکنیم زندگی رو با چنگ و دندون نگه داریم و ادامه بدیم. تلاش میکنیم غصهها رو تاب بیاریم با این خیال که یه روز همهچیز درست میشه. با دوستهامون قرار تئاتر میذاریم. برای آخر هفته مهمون دعوت میکنیم و براشون تیرامیسو و لازانیا درست میکنیم. رژ قرمز میزنیم و جلوی آینه به خودمون لبخند میزنیم. از فنجون قهوه و کتابمون عکس میگیریم و استوریاش میکنیم. از ناخنکار برای ترمیم وقت میگیریم.
از بیرون شبیه همدیگهایم و از درون هرکدوم غمهای منحصر به خودمون رو حمل میکنیم. کی میدونه هر آدمی هر روز با چه فکرهایی تنها میمونه و زندگی میکنه؟
304
اولین روز دانشجویی سال اول کارشناسی واقعا به من و دوستهام خوش گذشت؛ انگار وارد دنیای تازهای شده بودیم. هنوز یک سال قبلش بین کلاسهای کنکور میدویدیم و جمعهها درگیر آزمون و تحلیل آزمون بودیم، اما حالا روی صندلیهای سالن آمفی تئاتر دانشگاه نشسته بودیم و بهجای استرس، ذوقزده بودیم که این جشن برای ما گرفته شده و حالا دیگه ما رسما دانشجوییم و دوران دانشآموزی سر اومده. یادمه اولین روز دانشجوییمون چهارشنبه بود و جشن از ساعت ۹ تا ۱۲ برگزار میشد، درست وسط ساعت کلاسهامون. از کل کلاس فقط ما چهارتا تصمیم گرفتیم قید درس رو بزنیم و بریم جشن و هیچوقت هم از این تصمیم پشیمون نشدیم، بلکه معتقد بودیم بهترین کار رو کردیم. بدو ورودمون به سالن بهمون پیکسل و یک شاخه گل دادند، بعد هم با یک پک خوراکی که شامل موز، آبمیوه و کیک بود ازمون پذیرایی کردند. ناهار هم برعکس همیشه کیفیتش خوب بود. سلف دانشگاه ما هیچوقت کنار غذا چیز اضافهای نمیداد، اون روز اما سالاد و نوشابه و ماست موسیر هم گذاشته بودند. کنار دوستهام حسابی خندیدیم و خوش گذروندیم. از همون روزهایی بود که انگار زمان کندتر میگذشت و آدم میتونست لحظه لحظهش رو رو مزهمزه کنه و برای سالهای دور به خاطر بسپره. سال بعد هم همینقدر خوش گذشت، با این تفاوت که دیگه دانشجوی سال اولی نبودیم. حالا که فکرش رو میکنم، چقدر زود گذشت. اون روزها هنوز بیست سال هم نداشتم و حالا با سی سالگی چندان فاصلهای ندارم. هرچند اون دانشگاه و اون رشته برام موندگار نشد و اون دوستها هم امروز تبدیل به «غریبههای آشنا» شدند، اما هنوز هم بهترین و زندهترین خاطرهام از روز دانشجو، مربوط به همون سالهای اول و دوم کارشناسیمه. سالهایی که کوتاه بودند و موقت. ای جوونی عزیزم. ای سرخوشی خاموش شده. ای سرزندگی فراموش شده.
304
بعضی روزها زندگی سختتر و زمختتر از همیشه است. باید بیشتر دست بیندازم و دستاویزی برای چنگ زدن پیدا کنم. باید محکمتر اما بااحتیاطتر آن نخ نازک اتصالم به زندگی را بچسبم. مدام باید زنگار لحظههای نابهنجار دنیای زیستهام را صیقل دهم. گاهی برای انجام همین کارهای به ظاهر ساده انرژی زیادی میگذارم. گاهی تکههای فروپاشیدهی خودم را به تنهایی و دلی آشوب از گوشه و کنار این زندگی برمیدارم و با کورسوی امیدم دوباره و صدباره و هزارباره آن تکهها را همچون پازل کنار یکدیگر میچینم، تا باز آن دخترک را درون خودم بیابم. همان دختر عاشق قصه و داستانهای بلند و کوتاه را. آن دختری که نوشتن برایش عزیزترین و دوستداشتنیترین کار دنیاست. دختری که با تمام ناملایمات و راههای ناهموار زندگی باز هم با چنگ و دندان به آن چسبیده و برایش تلاش میکند و دست از امیدواری نمیکشد.
304
یکی یهبار توی توییتر نوشته بود: «کاش آدمها تمرکزشون رو بذارن روی بو ندادن.»
واقعا پخش زیاد بوی عطر برای همه جالب نیست و ممکنه اذیت بشن، من خودم از همون آدمهام که واقعا نفسم میگیره و حالم بد میشه.
304
Repost from Independent☁️
یکی از چیزهایی که توی فرهنگ ما جا نیفتاده و اگر به کسی بگی میگه وا چقدر ادایی اینه که یه جوری عطر بزنید که آدم با بیست متر فاصله بوی عطرتون رو احساس نکنه. شاید بگید وا! عطر خوبه که ولی نه. شاید بوی عطرتون برای خودتون خوبه، شاید یکی دیگه از اون بو حالش بهم میخوره، شاید طرف حساسیت داره و بوی عطرت حالش رو بهم میریزه. شاید یارو میگرن داره.
واقعاً نیازی نیست پخش بوی عطر یه جوری باشه که تا دو منطقهی پستی اونورتر حسش کنن.
304
ماجرا اینه که این آدم سه سال پیش با کمترین امکانات و داخل خونهش آهنگی منتشر کرد که حتی متنش هم از توییتهای بچههای توییتر بود. هیچوقت هم فکر نمیکرد اونقدر دیده شه که بخواد بابتش همچین بهای سنگینی بده. ایشون تا قبلش هیچوقت حتی یه توییت یا استوری انتقادی هم نداشت، بعدش هم همینطور. آمادگی انفجار ناگهانی توجه رو هم قطعا نداشته. اینکه جایزه گرمی گرفت و یکباره تبدیل به نماد مبارزه شد، قطعا برای خودش هم تا مدتهای مدید غیرقابلباور بوده. ایشون در اصل مسیری رو در چند ماه طی کرد که در حالت عادی باید سالهای سال براش میدوید و تلاش میکرد تا شاید بهش برسه. اعتبار و محبوبیتی که تا چند روز پیش داشت، از مردمی بود که مخالف نظام بودند؛ همون مردمی که حالا براشون عجیبه که از همون نظام مجوز گرفته و میخواد آلبوم بده. اعتباری که بابت مبارزه زنان بود و ایشون از یه نظام ضدزن مجوز گرفته. ایشون ناخواسته در نگاه مردم نماد یه جنبش آزادیخواهانه بود. اما حالا انتخاب کرده مسیر دیگهای بره؛ حق خودشه. قطعا هیچکس موظف نیست مطابق توقع مردم زندگی کنه. اصلا انتظار داشتن کار بیهودهایه. همونطور که مردم هم موظف نیستند انتخاب این آدم رو در رابطه با مجوز و آلبومش تحسین کنند. هر انتخابی عواقب خودش رو داره. آگاهانه وارد مسیر شده، پس باید تبعاتش رو هم بپذیره و بفهمه که وقتی توی آهنگش میگه برای «خواهرم، خواهرت، خواهرامون»، همون زن صداش ممنوعه و اجازهی خوندن نداره و مردم میتونند انتخاب کنند این آدم دیگه براشون محبوب نباشه.
مشکل اینه معمولا آدمها، یکی رو بیش از اندازه بزرگ میکنند و تبدیل به بتش میکنند و تحمل شکستنش رو ندارند. نمونهاش همین شهریار شمس که توی بیوی توییترش نوشته بود «دست از جان شسته» اما آخر سر معلوم شد سیمکارت سفید داشته. اینجا هیچی از هیچکس بعید نیست و کاش آدمها دست بردارند از این توقعات عجیب و غریبشون.
304
«اینگونه قلبت میشکند اما همچنان به زندگی ادامه خواهی داد.»
بالاخره فرصت شد من هم فرانکشتاین رو ببینم^_^.
