en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
مربی باشگاهم استوریم رو ریپلای کرده و نوشته: «پیتزا داره چشمک میزنه. کجاست و اسم این پیتزا چیه برم حتما امتحانش کنم؟»:)))))). زن تو الان باید من رو بخاطر این حجم از کالری دعوا کنی نه اینکه از من آدرس کافه بپرسی، خودت هم بری بخوری.

photo content

Repost from Daily Digest
وای خدای من😭😭🥹🥹🥲🥲🥲🥲❤️❤️❤️❤️ چه عجیب و قشنگه که بین واژه‌ها هم می‌شه دوستی ساخت… از خوندن پیامت حس عجیبی گرفتم که توضیحش سخته، یه جور حس شیرین رفاقت و مهربونی.. خیلی ممنونم که این‌همه سال همراه بودی، بی‌صدا ولی نزدیک، مثل یه چراغ روشن توی مسیر نوشته‌هام.. کاش میتونستم با تک تکتون آشنا شم، و اینجوری که شما کنارم بودید، از محبتی که داشتید، منم باشم کنارتون🥹🤍 خیلی ممنون بابت محبتی که به من داری، دلت شاد و مسیرت سبز.

من از وقتی نرگس داشت برای آزمون ارشد آماده می‌شد، عضو کانالش شدم. یادمه بعد از آزمون ارشد که تازه هم از کارشناسی فارغ‌التحصیل شده بود، می‌خواست چند ماهی طرح اختیاری بگذرونه تا نتایج کنکور ارشد بیاد. یادمه وقتی نتایج اومد، هم وزارت بهداشت قبول شده بود و هم وزارت علوم، اما در نهایت روان‌شناسی بالینی وزارت علوم رو انتخاب کرد. اون موقع‌ها «شوهر» هنوز «پسر» بود، تازه رفته بود سربازی و هربار که برمی‌گشت یه ویروس ناشناخته با خودش سوغاتی می‌آورد و نرگس هم بدجور سرما می‌خورد. حجم اتفاقاتی که ازش توی این سال‌ها یادمه خیلی زیاده و من هم توی همه‌شون مثل یه سایه حضور داشتم. خیلی از این دختر خوشم میاد و انگار که دوستمه، انگار یه پیوند محکم نامرئی با این دختر قشنگ و عزیز ندیده دارم. کانال داشتن خیلی عجیب و بامزه‌ست؛ من این همه ازش می‌دونم و از یه سری اتفاقات زندگی‌اش که تعریف کرده خبر دارم، ولی اگه یه روز تصادفی از کنار هم رد بشیم، اصلا من رو نمی‌شناسه.

Repost from Daily Digest
🧇🍑
🧇🍑

گاهی اوقات زندگی آدم رو توی موقعیت‌هایی قرار می‌ده که باور نمی‌کنه این تغییر وضعیت، که چیزی جز تحمیل نبوده، چطور باعث انعطاف‌پذیری‌اش شده. گاهی توی زندگی تغییراتی پیش میاد که دوست‌نداشتنی‌اند و چاره‌ای جز طاقت آوردن نیست. انگار آدمیزاد مجبوره تحمل کنه، خودش رو با شرایط جدید وفق بده، صبر کنه، بپذیره و به سازش برسه. آدم خیلی وقت‌ها خیال می‌کنه کم‌طاقته و از پس سختی‌ها برنمیاد، اما وقتی وضعیت جدید و ناشناخته‌ای پیش میاد و خودش رو توی محاصره‌ی مشکلات می‌بینه، می‌‌پذیره چاره‌ای جز ادامه دادن و تاب آوردن نداره. چون خب اگه ادامه نده چیکار کنه؟ آدم همیشه خودش رو دست‌کم می‌گیره و نمی‌دونه ظرف صبر و تاب آوردنش چقدر بزرگه! فکر می‌کنه این دفعه دیگه حتما سرریز می‌شه، اما نه، همیشه می‌تونه.

photo content
+3

یک سری از حرف‌ها رو به روی آدم‌ها نیاوردن اصلا جالب نیست. من چرا هیچ‌وقت به روی آدم‌ها نیاوردم که رفتارشون چطور ناراحتم کرده؟ مثلا چرا به فلانی نگفتم حرفش درباره‌ام چقدر غیرمنصفانه و بدون شناخت از شخصیتم بود و چطور دلم رو شکست؟ یا چرا به اون یکی نگفتم دعوت نکردنم به مهمونی‌اش و بعد از تموم جزئیاتش برام تعریف کردن چقدر زشت و زننده بود؟ یا چرا به یکی دیگه نگفتم بی‌تفاوتی و بی‌اهمیتی‌اش نسبت به چیزی که با ذوق براش تعریف کردم چطور حالم رو گرفت و ناراحتم کرد؟ چرا این‌قدر به آدم‌ها اجازه دادم ناراحتم کنند و هیچ‌وقت چیزی رو به روشون نیاوردم؟ شاید اگه به روشون می‌آوردم هم فایده‌ای نداشت، ولی حداقلش من مرزگذاری می‌کردم و متوجه می‌شدم با بعضی‌ها همیشه فاصله‌ام رو حفظ کنم. حالا، حتی اگه دیر باشه هم بالاخره یاد گرفتم خودم رو اولویت قرار بدم. برای خودم ارزش قائل باشم. به موقعش به آدم‌ها بگم رفتارشون درست نیست تا بفهمند حق ندارند نسنجیده حرف بزنند یا بدون فکر کردن به عواقبش کاری کنند. شاید هم اون‌ها هیچ‌وقت نفهمند، ولی من می‌فهمم که نباید ازشون انتظاری داشته باشم و حفظ فاصله بهترین و درست‌ترین کاره.

و شب بخیر.

نباید افکارم رو با بقیه‌ی آدم‌ها درمیون بذارم. ذهنم پر از فکرهای درهم و بی‌ربطه. وقتی این‌ فکرهای پرت و پلا از هم رو به زبون میارم، از نگاه دیگران آدمی به نظر می‌رسم که فقط حرف می‌زنه، نمی‌دونه چی می‌خواد، تکلیفش با زندگیش مشخص نیست و یا اصلا زندگیش چه جهتی داره. باید با این فکرهای تو سرم تنها باشم. بعد آروم آروم اون‌ها رو روی کاغذ بنویسم، مرتبشون کنم و هدفم رو خوب و از همه جهت بررسی کنم. اگه مانع بزرگی نبود یا حداقل راه رسیدن به هدف شدنی بود، براش تلاش کنم. حتی تلاش‌هام رو هم نباید به کسی بگم. اشتباهه که با گفتن فکرهام به بقیه اجازه می‌دم قضاوتم کنند، در حالی که اون‌ها هیچ‌وقت تلاش‌ها و شکست‌ها و نشدن‌های زندگی‌م رو ندیدند.

امروز بسیار حوصله‌سربر.
امروز بسیار حوصله‌سربر.

و شب بخیر.

اتفاقا منم شام خوشمزه خوردم. و الان یک سیر ناراحتم که دور دور نداشتم و مستقیم برگشتم خونه.

دور دور شبونه‌ می‌خوام. بعدش شام‌ خوشمزه هم می‌خوام. دلم نمی‌خواد بعد از سرکار مستقیم برگردم خونه. من این زندگی رو دوست ندارم😭.

دقیقا به‌نظرم درس زندگی برای آدم‌هایی که توی ایران زندگی می‌کنند همینه. وقتی نمی‌تونیم روی خیلی از جنبه‌های زندگی‌مون کنترل داشته باشیم، وقتی نمی‌شه روی برنامه‌ریزی بلندمدت حساب باز کرد، وقتی خیلی از فرصت‌هامون فقط به خاطر جغرافیا می‌سوزند، وقتی حتی اینجا هم فرصت‌ها برابر نیستند و اکثر وقت‌ها دویدن آدم‌ها فقط شبیه دویدن روی تردمیله. خب باید رها کنیم دیگه. تا کی فکر کنیم و تحلیل کنیم و دائم استرس نشدن‌ها و نرسیدن‌ها رو بکشیم؟ فکر کنم باید یه جاهایی بی‌خیال شد و فقط لحظه رو زندگی کرد.

در جهانی زندگی می‌کنیم‌ که استاد دانشگاه رشته‌ی‌ مطالعات زنان، توسط همسرش به قتل رسیده و تا یک هفته‌ بعد صدای رسانه در نیومده. :)) و هنوز هم می‌پرسن چرا مطالبه‌گری‌ حق زن.

زندگی با یه بار تلاش کردن و نشدن و شکست خوردن تموم نمی‌شه. آدم فکر می‌کنه توی هجده سالگی می‌دونه قراره چی کار کنه و مسیر پیش روش مشخص و روشنه. ولی وقتی به چهل سالگی می‌رسه، می‌بینه هیچ‌چیز اون‌جوری که روزی توی نوجوونی تصور می‌کرد نیست و این همیشه به معنای بد بودن هم نیست؛ فقط هرگز حدس نمی‌‌زده راهش به جایی برسه که توی سن کم تصوری ازش نداشته. زندگی هیچ‌وقت یه خط صاف و قابل پیش‌بینی نیست؛ پر از اتفاق‌هاییه که نمی‌شه پیش‌بینی‌شون کرد و کنترلی روشون داشت. آدم بعد از دبیرستان فکر می‌کنه حالا دیگه همه‌چیز روبراهه. فلان رشته رو قراره بخونم، بعد می‌رم سراغ یه شغل مرتبط و همه‌چیز سر جاشه. اما توی واقعیت، مسیر زندگی بارها و بارها عوض می‌شه. رشته‌‌ی تحصیلی، شغل، محل زندگی، آدم‌هایی که روزی صمیمی و نزدیک بودند. واقعیت اینه که ما نمی‌دونیم زندگی قراره چی سر راهمون بذاره و خیلی از رخدادها غیرمترقبه و خارج از کنترل‌اند. پس بهتره سخت نگیریم و از لحظه‌های کوچیک لذت ببریم و خیلی به بعدش فکر نکنیم. نمی‌شه همیشه برای غافلگیری‌ها آماده بود. فقط باید یادمون باشه اگه مسیرمون عوض شد، زندگی تموم نشده بلکه فقط یه راه جدید شروع شده.

هر شب تو را بی‌جستجو می‌یافتم، اما نگذاشت بی‌خوابی به دست آرم تو را امشب...

وای عاشق کپشن خانومی شدم😭.
وای عاشق کپشن خانومی شدم😭.

شاید هنوز برای رهایی از وضعیت فعلی زندگیم فرصتی باشه. تا حالا فکر می‌کردم دیگه خیلی دیر شده. ولی شاید همین حالا وقتشه که تصمیمم رو قطعی کنم و دست به کار بشم. من قبلا نشون دادم که شجاعت تغییر مسیر رو دارم؛ قبلا یکبار شهامتم رو جمع کردم و حاضر به انجام و تغییر راهم شدم. پس شاید حالا هم بتونم. باید این وضعیت رو تغییر بدم. باید خودم رو نجات بدم. مطمئنم اگه ده سال دیگه برگردم و به عقب نگاه کنم و ببینم فقط دست روی دست گذاشتم و فرصت‌هام رو سوزوندم و نظاره‌گر بودم، حسرت می‌خورم و متاسف می‌شم. مطمئنم اگه این طناب‌های دست و پام رو باز نکنم، سال‌ها بعد آدم‌ها بهم میگن اگه می‌خواستی انجامش می‌دادی، پس لابد خودت نخواستی. مطمئنم هیچکس اندازه‌ی خودم نمی‌تونه دلسوزم باشه و این آشفته‌بازاری رو که مدت‌هاست توی سرمه رو درک کنه. همین حالا وقتشه که حرکت کنم.